Top
 
 
       

 
موضوع: نقد 29/11/1382
 
 

نقد ادبي

 
  عباس مخبر      
  برگرفته از: نگاه نو تابستان77 ش 37   
 
  1340- 1357: شكوفايي و ايستايي
دهه 1340 شكوفاترين دوره ادبيات ايران از دوره مشروطه تا به امروز است. بيشترين شهسواران عرصه شعر و ادبيات داستاني ايران در اين دهه حضور دارند و در عرصه شعر و داستان آثاري معيار گذار و به جاي ماندني خلق مىكنند. در صحنه شعر چهارستون رفيع شعر نو ايران يعني شاملو, اخوان, فرخ‌زاد و سپهري بهترين آثار خود را در اين دهه پديد مىآورند. به استناد گزينش محمد حقوقي, تعداد شاعرانِ مطرح و صاحب معيار اين دهه(30نفر) نسبت به دهه قبل(14) تقريباً سه برابر شده‌اند(سه تن از شاعران دهه قبل يعني نيما يوشيج, حسن هنرمندي, و هوشنگ ايراني در اين دهه حضور ندارند) . برجسته‌ترين شاعران اين دوره به فرمها وزبانهايي دست مىيابند كه اتلاق عنوان شاعر نيمايي به آنها با معيارهاي كلي و تجريدي امكان پذير است. «موج نور» و «شعر حجم» از رواج فرماليسم و مدرنيسم در شعر حكايت مىكنند. يدالله رويايي, احمدرضا احمدي, اسماعيل نوري علاء و محمد حقوقي مروّجان اين طرز ادبي جديداند جُنگها و نشريه‌هاي ادبي مرتباً از گوشه و كنار كشور سبز مىشوند و شاعران و نويسندگان در آنها به نقد و بررسي آثار يكديگر, ترجمه ادبيات شعري و داستاني جهان, و مباحث نظري تازه مىپردازند كتاب هفته,خوشه, پيام نوين, آرش, دفترهاي زمانه, انديشه هنر, جنگ اصفهان, ويژه ادبيات و هنر, الفبا و لوح از آن جمله‌اند. آمار و ارقامي كه عابديني در عرصه داستان‌نويسي ارائه مىدهد نيز بيانگر گرايشي مشابه و حتي رشديابنده‌تر است. در فاصله سالهاي 1342 تا 1357, پنجاه داستان‌نويس جديد به عرصه ادبيات ايران معرفي مىشوند. نويسندگان زن با حضور چهره‌هايي مانند سيمين دانشور, گلي ترقي, مهشيد امير شاهي, شهرنوش پارسي پور, مهين بهرامي, و غزاله عليزاده حضوري جدّي پيدا مىكنند. ادبيات بومي و منطقه‌اي و حتي گرايشهاي داستان‌نويسي منطقه‌‌اي شكل مىگيرند. نويسندگان مكتب قصه‌نويسي خوزستان, حلقه جُنگ اصفهان, و نويسندگان داستانهاي شمال ايران خصوصيات ويژه خود را دارند. انواع ادبي رئاليسم, رئاليسم انتقادي, رئاليسم تخيلي , فرماليسم, سوررئاليسم, و مدرنيسم هواداران و نويسندگاني دارد. به نوشته عابديني در فاصله سالهاي 1341- 57, 1700 عنوان داستان خارجي به فارسي ترجمه شده است. از اين ميان جك لندن با 50 عنوان مارك تواين, اشتاين بك و همينگوي هريك با بيش ار 20 عنوان, ارسكين كالدول با بيش از 10 عنوان در رأس قرار دارند. كلبه عموتوم 10 بار و مادر ماكسيم گوركي 20 بار چاپ مىشوند. در زمينه نقد و نظريه ادبي نوشته‌هاي پلخانف و لوناچارسكي, رسالت زبان و ادبياتِ آلكسي تولستوي, تاريخ ادبيات روسيه, و رابطه هنر با واقعيت از ديدگاه زيبايي شناسي چرنيشفسكي, ده رمان بزرگ, اثر سامرست موام, سيري در ادبيات غرب اثر پريستلي, و جنبه‌هاي رمان اثر فورستر قابل ذكراند. داستان‌نويسان روس , يعني چخوف, داستايفسكي, و گوركي(هريك با بيش از 40 عنوان), تولستوي( 15 عنوان) , تورگنيف و پوشكين (هريك با 10عنوان) در مرتبه بعدي قرار دارند. پس از آنها نويسندگان فرانسوي, يعني بالزاك, هوگو و كامو و سارتر قرار مىگيرند ساعدي , آل احمد, چوبك, گلستان, صادقي, گلشيري, مدرسي, دولت آبادي, محمود, علوي, تنكابني,
به آذين, جمالزاده, درويشان سپانلو, اسلام كاظميه, اصغر الهي شكوري, دريا بندي, محمد علي درويشان, ياقوتي, خاكسار, شميم بهار, عدنان غريفي و عليمرادفدايي نيا از جمله نويسندگان مطرح اين دوره‌اند در كنار رگه ادبيات رئاليستي گذشته كه همچنان به حضور جدّي خود ادامه مىدهد, اصحاب مكتب اصفهان از تكنيك, و فرم و صناعتِ داستان صحبت مىكنند و تعهد در قبال ادبيات را به جاي تعهد در قبال اجتماع مىنشانند. مدرنيست‌ها به رهبري شميم بهار از چندگانگي, و تغيير پذيري واقعيت از منظرهاي گوناگون صحبت مىكنند. به نظر مىرسد كه ادبيات نوعي فرايند گريز از مركز را از سر مىگذراند كه در آن هر كس ساز خود را مىزند, و در بازار ادب هرنوع متاع تازه و كهنه‌اي را مىتوان پيدا كرد. از ميان منتقدان اثرگذار ادبيات در اين دوره مىتوان براهني, رويايي, دست غيب, سپانلو, نوري علاء, حقوقي و شفيعي كدكني را نام برد. از ميان اين افراد براهني و دست غيب در نقدِ ادبيات داستاني نيز حضوري جدّي دارند. علاوه بر اينها در حوزه نقد و ادبيات داستاني بايد از آل احمد, شميم بهار, قاسم هاشمي نژاد, هوشنگ گلشيري, نجف دريابندري, ابوالحسن نجفي و بسياري ديگر از قصه نويسان اين دوره نام برد.
نگاهي به پديدآورندگان آثار ادبي اين دهه نشان مىدهد كه با نوعي فرايند تكاملي پيوسته مواجه هستيم. در واقع بخش اعظم شاعران و داستان‌نويسان دوره قبلي با پختگي بيشتر قدم به اين دهه مىگذارند, و نسل تازه‌اي از قلمزنان تازه وارد كه دست پروردگان همينها هستند وارد عرصه مىشوند. در حيطه نظريه ادبي, و در مقياس كلان سخن استالينيستي كه در دهه قبلي هنوز در موضعي نيرومندتر از ساير نحله‌هاي فكري قرار داشت, در اين دهه نيز و سالهاي بعد نيز به موجوديت خود ادامه مىدهد, امّا ديگر در موضع مسلّط قرار ندارد و به مرتبه سخني در كنار سخنهاي ديگر تنزّل پيدا مىكند. به اين ترتيب نقد ادبي ايران از دوره سيطره تقابل رئاليسم/ضد رئاليسم به دوره تقابل متعهد/ غير متعهد وارد مىشود. بديهي است كه اين تقابل اخير كشدارتر و قابل تفسيرتر از تقابل دهه پيشين است. به عنوان مثال اصحاب مكتب اصفهان كه جريانهاي اثرگذار اين دوره‌اند اين تقابل را مىپذيرند, اما آن را در صحنه ادبيات معتبر مىدانند پركارترين و مطرحترين منتقد اين دوره, يعني رضا براهني, مرّوج و مدافع نوعي از تعهد شاعر و نويسنده در برابر وضع اجتماعي و تاريخي عصر خويش است و حافظ ونيما را شاعراني متعهد در قبال زمانه خويش مىداند. براهني مىنويسد: «با صراحت تمام مىگويم كه حرف سارتر, در مورد اينكه تعهد شاعرانه, احمقانه است, حرفي است احمقانه, و اگر حرف او در مورد نوعي شعر در غرب درست باشد, درباره شعر و هنر شرق اصلاً درست نيست.» باري از اين تقابل محوري تعهد/ عدم تعهد كه بگذريم, يكي ديگر از خصوصيات بارز ادبيات اين دهه ضّديت با مدرنيسم و غرب است. اين ضّديت هم از خاستگاه بازگشت سنّتهاي ملي و اجدادي صورت مىگيرد, هم از مواضع گروههاي سياسي آوانگارد و تندرو. بارزترين نماد اين ضّديت در رساله غربزدگي آل احمد تجّلي مىيابد كه يكي از آثار اثر گذار اين دوره است. اين گرايش در آثار ادبي و گزارشهاي انتقادي و نقد اين دوره نيز مشهود است. نوشته‌هاي علي شريعتي, و شعر و ادبيات چريكي اواخر دهه 1340 و اوايل دهه1350 آكنده از اين مضمون است. شمس لنگرودي از حضور نيرومند اين رگه در شعر دهه 40 صحبت مىكند, و عابديني از داستانهايي سخن مىگويد كه در آنها با ورود تراكتور و ابزار مدرن كشاورزي به روستا مخالفت شده است. براهني كه يكي از فعالان نقد جديد در ايران است در مورد رساله غربزدگي مىگويد:«غربزدگي آل احمد رساله اي شرقي است كه وضع شرق را در برابر غرب- غرب استعمارگر- روشن مىكند و شايد نخستين رساله ايراني است كه در سطح جهاني داراي ارزش اجتماعي است» بررسي ريشه‌هاي اجتماعي اين گرايش ضد مدرنيست و ضد غربي در ادبيات ايران در چارچوب اين نوشته قرار نمىگيرد, اما علت آن هرچه باشد, حضوري پررنگ دارد و نمىتوان آن را ناديده گرفت. در بستر عام و فراگير جدالِ سنّت و تجدّد كه از مشروطه به بعد عرصه ادبيات ايران را در مىنوردد, حضور اين گرايش تازه است. گرايشي كه با اوجگيري جنبش چريكي و حركات دانشجويي در اواخر دهه 1340 اوج و قوت بيشتري مىگيرد, اصولاً هرگونه ادبياتي غير از ادبيات سياسي و مقاومت را پديده‌اي زايد و واپسگرا قلمداد مىكند. به اين ترتيب تقابل دوگانه ديگري كه ادبيات سياسي/ادبيات غير سياسي است وارد عرصه ادبيات و نقد مىشود. آزاد شدن قرائت شعر نو از راديو در سال 1342, لزوم كسب مجّوز چاپ كتابي پيش از انتشار آن در سال 1345, تشكيل كانون نويسندگان ايران در سال 1347 و اوجگيري جنبش چريكي در سال 1349, اصلاحات ارضي و قيام 15 خرداد 1342 از جمله وقايعي است كه بر سير كلي حركت ادبي ايران تأثير مىگذارند, و بررسي دقيق آنها مجالي ديگر را طلب مىكند. تا آنجا كه كه به جريان نقد ادبي مربوط مىشود فعالترين منتقد اين دوره رضا براهني است كه خود شاعر و قصه نويس است. او مقالات انتقادي خود را در زمينه شعر و قصه نويسي در دو كتاب طلا در مس و قصه نويسي در سالهاي همين دهه به چاپ مىرساند, معيارها و موازين نقد ادبي غرب را به صورتي مدّون منتشر مىسازد و با بهره گيري از اين معيارها, و تجارب شخصي خود آثار شاعران و نويسندگان ايران را نقد مىكند. براهني در مقدمه‌اي بر چاپ سوم قصه نويسي در سال 1360 اعتراف مىكند كه در زمان نوشتن كتاب قصه نويسي با فرماليسم روسي, ساختگرايي, ساخت شكني, و مباحث ادبيات در زبانشناسي آشنا نبوده است, امّا همان مقدار دانش و اطلاعات منعكس شده در آثار او در دهه 1340 در عرصه نقد ادبي ايران جايگاهي ممتاز و راهگشا به او مىبخشد. ذكر اين نكته نيز جالب است كه براهني در نوشته‌اي كه با خط فكر كلي او همخواني ندارد تقابل دوگانه هنر براب هنر /هنر براي مردم, و تقسيم شاعران و نويسندگان به اين دو مقوله را مورد انتقاد قرار مىدهد. اما اين خط فكري در كل آثار او تداوم نمىيابد و دنبال نمىشود.
در يك جمعبندي مىتوان گفت مشخصات بارز ادبيات ايران در اين دوره حضور و رشد مكتبها و انواع ادبي گوناگون, شكوفايي شعر و ادبيات داستاني, اعتراض به وضع موجود و مخالفت با مدرنيسم يا شبه مدرنيسم رشد يابنده, و اعتراض به غرب و غربگرايي است؛ در حوزه نقد سخن استالينيستي غالب در دهه 1330, به سخني در كنار سخنهاي ديگر تبديل مىشود و به موجوديت خود ادامه مىدهد. تقابل دوگانه رئاليسم / ضد رئاليسم دهه قبل جاي خود را به تقابل متعهد/ غير متعهد با تفسيرهاي متنوعتر مىدهد, و در سالهاي اواخر دهه 1340 و اوايل دهه 135 با تشديد حكومت پليسي و اوجگيري جنبشهاي اعتراضي دانشجويي و چريكي, اين تقابل به قالب تنگ ادبيات سياسي/ ادبيات غير سياسي ريخته مىشود تقابلي كه حركت ادبيات را در سالهاي اول دهه 1350 به كندي و ركود مىكشاند.
از 1375 به بعد: گسست بحران و جوانه‌هاي نقد چند صدايي
گسست واقعي در صحنه ادبيات ايران از سال 1357 به بعد و شايد به عبارتي دقيقتر از سال 1990 و به دنبال فروپاشي اتحاد شوروي آغاز مىشود پس از پيروزي انقلاب صدها مجله و روزنامه يك شبه همچون قارچ از زمين مىرويند و كتابهاي در بند سانسور مانده يكي پس از ديگري در تيراژهاي وسيع به چاپ مىرسند. به نوشته عابديني در سال 1357 يكصد ميليون نسخه كتاب در ايران به فروش رسيده است رقمي كه حيرت انگيز و باور نكردني است. اما همان طور كه معولاً در انقلابها اتفاق مىافتد اين وضعيت مدت زيادي دوام نياورد, و رويارويي نيروهاي انقلاب و وقوع جنگ 8 ساله ايران و عراق صحنه را به كلي تغيير داد. نتيجه نهايي اين وضع مهاجرتِ گروهي از اهل قلم و انزواي خواسته و ناخواسته گروهي ديگر است. در بستر چنين موقعيتي, فروپاشي اتحاد شوروي نيز با پس لرزه‌‌هاي نيرومندش در عرصه‌هاي گوناگون فكري, روشنفكران ايراني را نخست به نوعي بهت و گيجي, و سپس بازنگري در كليه فرضها و مباني فكري پيشين رهنمون مىشود. اين حوادث و رويدادهاي بزرگ و پياپي نه فقط ماركسيستهاي ايراني, بلكه تمامي اركان روشنفكري و جامعه اهل قلم در ايران را به تأمّل و تجديد نظري اساسي وادار مىكند, هرچند هنوز نمىتوان پيامدهاي حاصل از اين تكانه‌ها را در عرصه ادبيات پيش بيني كرد, ولي مىتوان مظهر و بروز بعضي گرايشها را مشاهده كرد.
حركت به سمت تفّرد و تأمّلات شخصي, رويكرد به مكتبها و نظريه‌هاي ادبي و نقد جدي(مدرنيسم و پسامدرنيسم), بازخواني و نقد آثار گذشته, تضعيفِ سخن ماركسيستي, كم رنگ شدن تقابلِ دوگانه تعهد/ عدم تعهد, حضور چشمگيرتر زنان در عرصه ادبيات, و غلبه ادبيات داستاني, بخصوص رُمان, بر شعر از ويژگيهاي دوره جديد است. ادبيات پس از انقلاب و فروپاشي كمونيسم با سرعتي سرسام آور به حركت گريز از مركز دچار مىشود. از چهرهاي برجسته ادبيات دهه پيشين بعضي درگذشته‌اند, عده‌اي جلاي وطن كرده‌اند, و گروهي دست از كار كشيده‌اند. بايدها و نبايدهاي جديد نيز گروهي ديگر را فلج كرده است. اين بحران مستقيمترين انعكاس خود را در نقد ادبي و نظريه ادبيات مىيابد. نظريه‌هاي ادبي جديد از فرماليسم گرفته تا ساختگرايي, نظريه دريافت, پديدار شناسي, هرمنوتيك, روانكاوي, فمينيسم و ساخت شكني مورد توجه و مطالعه و بررسي قرار مىگيرند. اين نظريه‌‌ها با حرص و ولع تمام- هضم نه- بلعيده مىشوند. گرچه هنوز آثار كلاسيكِ نظريه پردازانِ فرماليسم, ساخت‌گرايي و ساير مكتبهاي مُدرن ترجمه شده‌اند, اما اشتياق جامعه براي حل معماي نقد به اندازه‌اي است كه گاهي اين مطلب كهنه تلقي مىشوند, و به چيزي كمتر از پسامدرنيسم رضايت داده نمىشود. نحله‌هاي فكري اخير(انواع پسامدرنيسم) بخصوص توجه منتقدان و اهل قلم را به خود جلب مىكند. خصوصيات نظريه‌‌هايي كه از اين آبشخورِ فلسفي تغذيه مىكنند, با شرايطي ذهني حاكم بر صاحب قلمان ايراني انطباقي نابهنگام و شگفت پيدا مىكند. پرهيز از پذيرش هرگونه ساختار منسجم در هر متن, تلقي اثر ادبي به مثابه پديده‌اي متني و بينامتني, مرگ مؤلف, مركز گريزي, و فني روايتهاي بزرگ از جمله اين خصوصيات مورد پسند است. دوران خوش گذشته با تقابلهاي دوتايي روشن آن به پايان رسيده است به قول تري ايگلتون:
ساخت شكني اين نكته را دريافته است كه تقابلهاي دوتايي كه بستر ديدگاه ساختگرايي كلاسيك را تشكيل مىدهد, نشان دهنده نوعي شيوه بررسي نمونه‌وارِ ايدئولوژيستهاست. ايدئولوژيها گرايش به آن دارند كه ميان چيزهاي قابل قبول و غبر قابل قبول, خط و مرزهاي مطلق ترسيم كنند؛ ميان خود وغير خود, صدق و كذب, مفهوم و نامفهوم, خرد و بي خردي, مركزي و حاشيه‌اي, سطحي و عمقي ونظاير آن.... اين انديشه متافيزيكي را نمىتوان به آساني كنار گذاشت. ما قادر نيستيم خود را به فراسوي اين عادت دوتايي انديشيدن, يا قلمرويي ماوراء متافيزيكي پرتاب كنيم, اما با عمل كردن به شيوه‌اي معين روي متن‌ها اعم از ادبي يا فلسفي مىتوانيم نخستين گام‌هاي رهايي از چنگ اين تقابل‌ها برداريم, و نشان دهيم كه چگونه وجهي از برنهاد به گونه‌اي نهفته در ذاتي ديگر حضور دارد
صحبت كردن از بحران نقد, و حتي بحران رهبري نقدادبي, در اين مركز گريزي و محور گريزي ريشه دارد. در دوراني كه نقد به مثابه گفت و گويي ميان منتقد و متن تلقي مىشود, يا تفسيري از ميان تفسيرهاي ممكن, يا نگرشي خلاّق به متن و پديدآوردن متني تازه, يا واكنشي خلّاق كه متن مصالح اوّليه آن را تشكيل مىدهد, صحبت از بحران نقد و بحران رهبري آن طبيعي به نظر مىرسد.
وضع ادبيات ايران در سالهاي بعد از انقلاب, به وضع آنترِ صادق چوبك شباهت دارد كه لوطي‌اش مرده و در فضايي بيكران رها شده است. پرتيراژترين كتابهاي شعر متعلق به شاعران دهه‌هاي گذشته, يعني شاملو, فروغ, سپهري و اخوان است در اين عرصه هيچ يك از شاعران بعد از انقلاب تشخّصي ويژه و موقعيتّي ممتاز پيدا نمىكند. در عرصه داستان نويسي اثري در حد بهترين داستان‌نويسان دهه گذشته نوشته نمىشود و بازماندگان دوره پيشين نيز نمىتوانند ركودهاي خود را تكرار كنند در چنين فضايي صاحبان قلم دست تمنا به سوي نقد دراز مىكنند و از نقد معجز, مىطلبند. از نقد خواسته مىشود كه ادبيات را از نو تعريف كند. اما در عرصه نقد وضع چندان بهتر صحنه ادبيات نيست. نقد نيزگرفتار آشوب و بحران است. نظريه‌‌ها و مكاتبي كه طي چندين دهه در غرب تكامل يافته‌اند و جاي يكديگر را گرفته‌اند, با هم و يكجا وارد عرصه سخن ادبي ايران مىشوند از اين بسته درهم بعضي تاريخ مصرفشان در غرب گذشته است, و بعضي ديگر مرحله توليدِ آزمايشگاهي را از سر مىگذرانند. عده‌اي بر اين نظر‌اندكه بايد حرمتِ تقدّم را رعايت كرد و اوّل به سراغ مكتبهاي كهنه‌تر رفت. آنها هشدار مىدهند كه پرش و جهش, همان طور كه در تاريخ در ادبيات نيز امكان‌پذير نيست. امّا هنگامي كه راديو و تلويزيون را همزمان در اختيار شما قرار مىدهند, هرگونه توصيه‌‌اي براي انتخاب راديو راه به جايي نخواهند برد. حتي اگر همه همه توافق كنند كه چند سالي به راديو گوش دهند به محض آنكه به خلوت خود رفتند تلويزيونها را روشن خواهند كرد. گرفتن جوازِ نقد براي منتقدان دشوارتر شده است. منتقدي كه در اين فضا مىخواهد فعاليت كند بايد دست كم مقدمات زبانشناسي سوسور, الفباي روانكاوي, فرماليسم, و ساختگرايي را بداند, مرگ مؤلف رولان بارت را خوانده باشد, و با منطق مكالمه باختين آشنا باشد. جمع‌آوري اين مايه از بضاعت براي كساني كه دوره كارآموزي خود را در بستر تقابلهاي دوتايي مألوفِ تعهد/ عدم تعهد سپري كرده‌اند, آن هم در فرصتي كوتاه, چندان آسان نيست. از طرف ديگر آنها كه ساليان پيشين عمر را به بطالت نگذرانده و اين درسها را كم و بيش آموخته‌اند, با ادبيات ايران به قدر كافي آشنايي ندارند, و به هر دليل ار به كار بستن اين ديدگاهها و شگردها در ادبيات بومي عاجزاند. واژگانِ ساختار, جريانِ سيالِ ذهن, پست مدرن, يا نقل قملهايي از بانيانِ اين مكاتب به درون نقدها راه مىيابند, بدون آنكه نقد مشخصاً از منظر يكي از اين ديدگاهها نوشته شده باشد, واين همه نخستين مشكل منتقدان امروز است.
مشكل ديگري كه منتقدان با آن دست به گريبانند حضور همزمانِ شكل بنديهاي گوناگونِ اجتماعي در كنار يكديگر است؛ طيف متنوعي كه نمايندگان آن در عرصه فرهنگي تعاريف متفاوتي از ادبيات را در ذهن دارند: از رئاليسمِ پر طول و تفصيل و واقعيت نماي قرن نوزدهمي گرفته تا تصاوير شكسته, از هم گسيخته و فرّارِ پُست مدرن. در چنين چارچوبي از واقعيت, و بر بسترِ نسبيتِ مفهوم ادبيات و پذيرش دموكراسي ادبي, منتقد در ميان رواج ابتذال و ترويج گرايشي نخبگاني به هنر آونگ مىخورد. اين مشكل بخصوص براي منتقدان جهان سوم قابل لمس است, زيرا در اين كشورها هنوز ادبيات در عرصه تحولاتِ اجتماعي كاركردي قابل توجه دارد.
سومين مشكل آن است كه اين بحران و سردگمي فقط در بخش آوانگاردِ ادبيات جريان دارد, و سخن آكادميك به هيچ وجه پذيراي آن نيست. و نه تنها پذيراي آن نيست, بلكه خواهان بازپس گيري سنگرهايي است كه در دهه‌هاي قبل واگذار كرده است. دكتر خسرو فرشيدورد در كتاب درباره ادبيات و نقد ادبي كه در سال 1363 به چاپ رسيده مطالبي درج كرده است كه حتي در دهه 1330 و در اوج نبردِ سنّت گرايان با نوپردازانِ عرصه شعر و ادبيات نيز كمتر نمونه آن را مىتوان ديد. فرشيدورد عقيده دارد كه«ما در دوران هزار ساله ادب خود حتي يك نقد نويس خوب نظير آنچه در فرنگ بوده است نداشته‌ايم.» به نظر فرشيد ورد چون ما فاقد چنين ناقد يا ناقدانِ چيره دستي هستيم بهتر آن است كه كار نقد و داوري در باره آفريده‌هاي ادبي را به ذوق عمومي لاجرم گذشتِ زمان واگذاريم تا«از اين راه دانسته شود اثري را كه مورد تأييد مردم است در زماني دراز چنين است يا فقط براي مدت كوتاهي جلب نظر مي‌كند.» او اضافه مىكند كه «هر شاعري از زير دست ناقد دوران و صراف زمانه پيروزمندانه و سر بلند بيرون آمد, او را بپذيريم... آري شاعري لقبي است كه روزگار به كسان مىدهد.» اين نظريه درخشانِ نقد! در شرايطي ارائه مىشود كه نويسنده در پيشگفتار كتاب ضمن برشمردن ويژگيهاي ديدگاه خود درباره نقد و برشمردن مشخصه‌هاي آن مىگويد: «در اين كتاب مكتبي از نقد به وجود آمده است كه به هيچ يك از مكاتب داخلي و خارجي شبيه نيست. نقدي است مخصوص شعر و ادب ايران. نقدي است خاصِ خودِ من نقدي است به دور از تقليد. اين شيوه اگرچه به هيچكدام از آثار ايراني و اروپايي شبيه نيست اما از همه آنها بهره گرفته است...» فرشيدورد كه در اين كتاب عمدتاً حول نقد شعر صحبت مىكند با ناديده گرفتن تمام بحثهايي كه از آغاز مشروطه تا به امروز صورت گرفته است, اقسام نوجويي و نوآوري در شعر را به تعبيير در اجزاي شعر نسبت مىدهد. موضوع تازه تكامل موضوعات گذشته, تصويرها و تشبيهات تازه, رديفهاي تازه, لغات و تركيباتِ تازه, بيان تازه, بافت تازه, ديد تازه و قالب تازه هريك مىتوانند دمنده روح نو در كالبد شعر باشند. نويسنده وجود وزن و قافيه را براي شعر ضروري مىداند و مقوله‌اي به نام وزن دروني را نيز تعريف نشده و ناروشن مىشمارد. باري بر مبناي ملاكهايي كه فرشيدورد به دست مىدهد «شعر آزاد و نو مخصوص غرب است و در كشور ما داراي آن اصالتي كه در آن سامان است نيست و در نتيجه در اين جا به صورت سطحي و كم عمق جلوه مىكند و از نوآوري و ابداع غالباً تنها برچسب ’نو‘ را بر خود دارد.» نويسنده مقايسه شاملو و نيما را با حافظ و مولوي را مقايسه «فكر با كرباس و عقل با پنير» مىداند, و اضافه مىكند «امروز بعضي مانند احمد شاملو نيز مدعي نوشتن نثر آهنگين هستند كه آن را شعر نيز مىخوانند و معتقدند كه نوشته‌هايشان داراي موسيقي دروني است ولي تا كنون در باره درستي يا نادرستي ادعاي اينان تحقيق فني و دقيقي نشده است, و كساني كه مىگويند اين گونه نوشته‌ها وزن دارند به شعار و فحش و سخنان تعصب آلود بيشتر متكي‌اند تا به منطق و تحليل فني اين آثار.»
اثر فرشيدورد آكنده از اين قبيل داوريها درباره نو وكهنه, به دور از هرگونه پرده پوشي, و پاسخي تحكمي است. نظريات فرشيدورد نمونه بارز و عريان با ديدگاه كسان بسياري است كه در عرصه ادبيات امروز ايران امكانات فراواني در اختيار دارند, و اگر نگويي بر سخن آكادميك سيطره بلامنازع دارند, دست كم نيروي نفوذ قابل توجهي دارند. تفاوت فرشيدورد با خيل سنّت گراياني كه گويي از ما قبل تاريخ نقد و ادبيات ايران به ناگهان سربرآورده‌اند در اين است كه او شهامت لازم براي بيان آشكار اين ديدگاهها را دارد. به گمان من نقد آرا و نظريات فرشيدورد به عنوان بارز ديدگاهي كه در عرصه آكادميك نفوذ زيادي دارد, يكي از وظايف امروزِ ادبيات پيشرو ايران است.
از اين پديده غريب و ناهمزمان كه بگذريم, در بستر تكامل طبيعي نقد ادبي در ايران نويسندگان و منتقدان ايراني همچنان به جست‌‌و جوگريهاي خود ادامه مىدهند, و در راستاي جذب و فهم نظريات جديد ادبي و به كار گرفتن آنها مىكوشند از دل اين آشوب و بحران دورنماي نوعي ادبيات و نقد چند صدايي ديده مىشود شاعران, نويسندگان و منتقدان ايراني دانش تازه كسب شده را در بستر دنيايي نو آرام آرام تجربه مىكنند. در گفت‌و گوها, مصاحبه‌ها و نقدهايي كه نوشته مىشود تأثير نيرومند نحله‌هاي تازه تفكّر ادبي آشكارا ديده مىشود. خلاصه پرداختن به فرم و ساخت و بافت اثر هنري در كانون توجه ناقدان قرار دارد و اشاره به محتواي آثار معمولاً شرمگينانه و يواشكي صورت مىگيرد. بازخواني آثار ادبي ماندگار گذشته يكي از ويژگيهاي بارز نقد ايران است. بوف كور هدايت از متنهايي است كه گويي همه منتقدان موظفند در كارنامه نقد خود به آن بپردازند. بهرام صادقي و صادق چوبك نيز ازجمله كساني هستند كه در معرض بازخواني قرار مىگيرند.
به لطف بوف كور هدايت و سپس كارهاي بهرام صادقي و گلشيري و دانسته‌هاي نظري جديد مىتوان گفت كه در حال حاضر شاخه‌اي به نام نقد روانكاوي در ايران جوانه زده است. به نوشته حورا ياوري«نقد روانشناختي ايران در عمر بيست و دوساله خود راه درازي را پيموده و از ”قضاوت صحيح“ به پرهيز از ارزشگذاري و داوري دست يافته و از اين نظرگاه با جريان بزرگ نقد روانكاوانه در جهان همسو شده است.» صرف نظر از نقدهاي متعدد روانكاوانه در باره بوف كور, ياوري به مقاله‌هاي سه گانه محمد صنعتي به نامهاي «آرزوهاي كام نايافته», (تحليل روانشناختي سه قطره خون), «برزخ رابطه» (بررسي روانشناختي آثار صادق چوبك) و «بامرگ به ستيز مرگ» (بررسي روانشناختي ملكوت بهرام صادقي), به عنوان نقدهايي قابل تأمل اشاره مىكند. كتاب خودِخانم حورا ياوري نيز در اين عرصه قابل توجه است.
نشانه‌هاي نوعي از ادبيات و نقد فمينيستي از ديگر رگه‌‌هاي نوپاي ادبي در ايران است. اين رگه با حضور نويسندگان و شاعران زن, مقاله‌ها و نقدهايي كه در نشريات منتشر مىشود و چند كتابي كه به بررسي وضعيت زنان ايراني در عرصه هاي گوناگون مىپردازد آشكاراست. رگه‌هاي فمينيستي در آثـار شــهرنــوش پارســـي پـــور, منيـــر و
رواني پور, و فرشته ساري آشكارا به چشم مىخورد. مقاله‌هاي متعدد در زمينه فمينيسم در مطبوعات, كتابهاي دليله محتاله و مكر زنان, نوشته كتايون مزداپور, حكايت دختران قوچان, كار افسانه نجم‌آبادي, شناخت هويت زن ايراني, اثر مشترك شهلا لاهيجي و مهرانگيز كار, و مندرجات فصلنامه فرزانه نويد بخش اين شاخه از ادبيات و نقد و نظر است.
آذر نفيسي و رضا براهني از جمله منتقدان فعال اين دوره‌اند كه به دليل افكار نو, و نفوذي كه دارند لازم است با تفصيل بيشتر از كارشان صحبت شود، آذر نفيسي با دفاع ار فرماليسم, مدرنيسم, رمان و نقد چند صدايي و گفت و شنودي, دموكراسي ادبي, ونقد خلّاق از رهپويان فعّال اين دوره بوده است. نفيسي مضمون يا روح حاكم بر فرهنگ معاصر ايران را فقط «اقتدار طلبي» مىداند و همّ و غم خود را بر شكستن اين اقتدار طلبي متمركز مىكند. به عقيده او اين مشكل «در اعماق فرهنگ ما ريشه دارد و با موضعگيري اين يا آن منتقد و با مراجعه به اين يا آن مكتب انتقادي در فرنگستان حل نمىشود.» وي ضمن اشاره‌اي گذرا به جريان بي پايان اقتدار طلبي در نقد ايران, انديشه‌هاي تقي رفعت را اقتدار شكنانه اما ناكام ارزيابي مىكند. زيرا اين انديشه در نخستين كنگره نويسندگان ايران به حاكميت جريان اقتدار طلبي مىانجامد كه فاطمه سياح بيانگر آن است. او نيما را به عنوان يكي از نمونه‌هاي استثنايي موفق در اقتدار شكني ادبي و بنيانگذاري مكتبي نو ذكر مىكند. نفيسي در نوشته‌‌هاي خود مكرراً رويكردِ منتقدان ايران به مكتبها و نظريه‌ها ي غرب را ادامه اين تفكر اقتدارطلبانه مىداند. در مورد ديدگاههاي نفيسي نخست به نظر مىرسد كه«اقتدار طلبي» كفايت تبييني لازم براي توضيح تحولات ادبي ايران طي 80 سال گذشته را ندارد, و نكته ظريفي كه نفيسي در مورد رفعت و نيما و خودش ناديده مىگيرد آن است كه هر سه از مكاتب غربي و ادبيات غرب بهره فراوان گرفته‌اند يكي از نقطه قوّتهاي نفيسي در امر نقد, ناشي از آشنايي او با مكتبها و نظريه‌هاي جديد است و چنانچه بتواند اين يافته‌ها را با ادبيات ايران پيوند زند موفقيت بيشتري كسب خواهد كرد. او در سالهاي كوتاه فعاليت خود در عرصه نقد از همين رهگذر سهمي ارزنده داشته است.
رضا براهني با حضور در صحنه ادبيات ايران به مدت چند دهه و آشنايي خوبي كه با زير و بم آن دارد به جست‌‌وجو و تكاپوي خود ادامه مىدهد و در نقدهاي خود گوشه‌هايي از نظريات جديد را به كار مىگيرد. براهني بخصوص در عرصه نظريه ادبيات و نقد فّعال است. وي در عرصه شعر نيز با نقد نيما و شاملو, راه خود را از شعر نيمايي جدا كرده است. شعرهاي جديد براهني, يا دست كم نظرياتش در اين عرصه, حال و هواي انديشه‌هاي هوشنگ ايراني و يدالله رويايي را دارد.
هوشنگ گلشيري, محمد حقوقي, محمد علي سپانلو, مشيت علايي, بهرام مقدادي, تقي پور نامداريان, عنايت سميعي, ضياءموحد, محمود معتقدي و فرج سركوهي از جمله كساني هستند كه در حوزه نقد امروز ايران فّعال بوده‌اند.
پيش از آنكه اين بحث پايان داده شود, ضروري است از دوره بندي نقد ادبي ايران به روايت محمد علي سپانلو- تنها كاري كه پس از انقلاب در اين زمينه ارائه شده است نيز ذكري به ميان آيد. سپانلو نقد ادبي ايران را به سه دسته نقد ذوقي, سنّتي, و جديد تقسيم مىكند. از ديدگاه او نقد ذوقي مربوط به قبل از آخوندزاده و مشروطيت است و در آن به جنبه‌‌هايي از قبيل صفات و خصايل كلي و غير دقيق مانند«سليس و جزيل و بليغ بودن اثر و صناعات شاعري يا نويسندگي پرداخته مىشود و ملاك داوري ذوق منتقد است. در اين شيوه از نقد خاستگاه اثر و رابطه آن با جامعه مورد توجه قرار نمىگيرد. نقد سنّتي و جديد هر دو از مشروطه آغاز مىشوند، نمايندگان نقد سنّتي كساني از قبيل فروغي, تقي زاده, بهار, كسروي, خانلري, و زرين كوب(در سطحي اروپايي‌تر)‌اند. مشخصات اين نوع از نقد داوري اسناد, مراجع, مدارك, سير تاريخ ادبي, عيار سنجي, صناعات كلامي و جهان بيني فلسفي, و به طور كلي معيارهاي مستقل و عمومي است» كه باافرادي از قبيل تقي رفعت, نيما يوشيج, فاطمه سياح, احسان طبري آغاز مىشود. ويژگيهاي اين نوع از نقد منطبق با شرح رولان بارت از نقد تفسيري است. اين ملاكها عباتند از پرهيز از پرداختن به زندگينامه هنرمند و روانكاوي نويسنده, تحليل ذاتي و دروني اثر, داشتن يك ديدگاه منسجم و نظاير آن. مرتضي كيوان, و جلال آل احمد, و در دوره‌هاي بعدي محمد حقوقي, يدالله رويايي, رضا براهني, اسماعيل نوري علاء, شميم بهار, قاسم هاشمي نژاد, عبدالعلي دستغيب, و آيدين آغداشلو در اين گروه قرار مىگيرند.
به اين ترتيب ملاحظه مىشود كه از تاريخ ادبيات و تحولات ادبي ايران نقشه‌هاي گوناگوني ارائه شده است كه به نوعي با ديدگاه و مرامِ مفّسر ارتباطي تنگاتنگ دارد. در نقشه فرشيدورد گويي اصولاً جنبش مشروطه‌اي در كار نوده, شعر سپيدي به وجود نيامده, و همه اينها چيزي بيش از نوعي «نوبازي» نيست.
تصوّر و برداشت اين نويسنده از نوپردازي, به پيش از دوره آخوندزاده بازمىگردد. در نقشه زرين كوب نوجويان و نوگرايان همان كساني هستند كه در نقشه سپانلو از آنها با عنوان سنّت‌‌گرايان ياد شده است. آذر نفيسي از حضور جريان نيرومند اقتدار طلبي در نقد ايران صحيت مىكند. آنچه در اين نوشته ارائه شد نيز روايتي از تحوّلِ سخنِ ادبي در ايران است. روايتي كه اين تحوي را بر بستر تقابلهاي دوتايي گوناگون, سخنهاي مسلّط در دوره‌‌هاي مختلف, پيوستها و گسستها در بسترِ تقابل بزرگ سنّت و تجدّد تفسير مىكند تفسيري از ميان تفسيرهاي گوناگوني كه مىتوان ارائه داد و اميد است برانگيزنده بحثهاي انتقادي بيشتر باشد. ما حصل اين بحث را مىتوان در تفسير واژگونه اين گفته رضا براهني خلاصه كرد«ما در عصر بحران رهبري مطالعه, بحث و نقد و انتقاد ادبي زندگي مىكنيم, و بر ماست كه اين بحران را حل كنيم.» به گمان من, بحراني كه براهني از آن صحبت مىكند نويد بخش ظهور نقدي چند صدايي در ادبيات ايران, و در هم شكستن تقابلهاي دوگانه است. به نظر مىرسد كه ما به سمتِ نوعي كثرت گرايي نقد ادبي حركت مىكنيم.
عباس مخبر
نگاه نو تابستان77 ش 37
-------------------------------------
1.آخوند زاده, ص8- 9.
2. آدميت, ص 248.
3. همان, ص251
4. همان, ص242.
5. همان, همانجا.
6. زرين كوب, جلد دوم, ص 636؛ كاتوزيان, ص 9.
7. آرين پور, ص438.
8. آرين پور, جلد دوم, ص 439- 440.
9. همان, ص447
10. همان, ص 449
11. همان, ص452.
12. وكيل و طالقاني سردبيران روزنامه زبان آزاد بودند كه ملك‌‌الشعراي بهار نيز در آن مطلب مىنوشت, و مقاله پر سر و صداي «مكتب سعدي» نيز در آن انتشار يافت.
13. كاتوزيان, ص 13.
14. نيما يوشيج, حرفهاي همسايه, صص 56- 57
15. شمس لنگرودي, ص 185.
16. خانلري, ص 50.
17. سياح, فاطمه, صص 222- 31.
18. طبري, ص 235.
19. همان, ص 261.
20. همان, ص 244.
21. همان, ص 243.
22. عابديني, ص 84.
23. همان, ص 102.
24.كاتوزيان,صص 19- 20.
25. عابديني, ص85.
26. عابديني, ص 85.
27. شمس لنگرودي, ص 239.
28. همان, ص 244.
29. همان, ص271.
30. همان, ص 452.
31. همانم ص 456
32. همانم ص 444.
33. منسوب به آندرئي ژدانوف(1896- 1948). فرمول رسمي شوروي براي خواستهاي حزب كمونيست از هنرمندان, فشار سنگين حزب به هنرمندان در سالهاي 1846- 1948 زيير نظرژدانوف عضو دفتر سياسي حزب- كه‌ اثارش بعدها نيز به جاي ماند.
34. ميترا, ص 167.
35. عابديني, ص 280.
36. حورا ياوري, صص 29- 31.
37. عددهاي داخل پرانتزها, تعداد آثار ترجمه شده را نشان مىدهد
38. عابديني, صص 202- 205.
39. زرين كوب, ض9.
40.زرين كوب, ص12.
41.همان, ص 29.
42. همان, ص 662.
43. عابديني, جلد دوم, ص 19 به بعد.
44. براهني, طلا در مس, صص 5-194.
45. براهني, قصه نويسي, ص 465.
46. عابديني, جلد 2, ص 28.
47. ايگلتون, صص183- 184.
48. فرشيدورد, ص14.
49. همان, ص 206.
50. همان, پيشگفتار.
51. همان , ص181.
52. حورا ياوري, روانكاوي و ادبيات, ص44.
53. آذر نفيسي, ص 84.
54. سپانلو, ص 249.
55. براهني, كيميا و خاك, ص 168.


مأخذها
- آخوندزاده, ميرزا فتحعلي, تمثيلات. ترجمه محمد قراچه داغي. تهران: خوارزمي, چاپ دوم, 1349.
- آدميت, فريدون. انديشه‌هاي ميرزا فتحعلي آخوند زاده. تهران: خوارزمي, 1349.
- آرين پور, يحيي, از صبا تا نيما. تهران: جيبي(چاپ پنجم), 1357.
- از نيما تا روزگار ما. تهران: زوّار, 1374.
- ايگلتون, تري, پيشدرآمدي بر نظريه ادبي. ترجمه عباس مخبر. تهران: نشر مركز,1368.
- براهني, رضا. جنون نوشتن. تهران: رسام, بيتا.
- طلا در مس(چاپ سوم) تهران: زمان1358.
- قصه نويسي(چاپ دوم). تهران: اشرفي, 1348.
- كيميا و خاك(چاپ دوم). تهران: مرغ آمين, 1366.
- پرهام سيروس(دكتر ميترا). رئاليسم و ضد رئاليسم در ادبيات(چاپ دوم). تهران: نيل, 1336.
- حقوقي, محمد. شعر نو از آغاز تا امروز. تهران: روايت, 1371.
- خانلري, پرويز: نخستين كنگره نويسندگان ايران. بي نا, 1326.
- زرين كوب, عبدالحسين. نقد ادبي. تهران: امير كبير, 1354.
- سپانلو, محمد علي. نويسندگان پيشرو در ايران. تهران: كتاب زمان, 1362.
- سياح, فاطمه. نخستين كنگره نويسندگان ايران. تهران: بي نا, 1326.
- شمس لنگرودي, محمد. تاريخ تحليلي شعر نو(جلد اول). تهران: نشر مركز, 1370
- تاريخ تحليلي شعر نو (جلد دوم). نشر مركز. زير چاپ.
- تاريخ تحليلي شعر نو (جلد سوم). نشر مركز, زير چاپ
- طبري, احسان. نخستين كنگره نويسندگان ايران. تهران. بي نا, 1326.
- عابديني, حسن. صد سال داستان نويسي در ايران. تهران: نشر تندر(چاپ دوم), 1369.
- فرشيدورد, خسرو. درباره ادبيات و نقد ادبي (دوجلد). تهران: امير كبير, 1363.
- كاتوزيان, محمد علي همايون. صادق هدايت از افسانه تا واقعيت. تهران,1374.
- نفيسي, آذر, «داستان بي پايان«, كلك, شماره 54 صص 82- 94, شهريور1373.
- نيما يوشيج. حرفهاي همسايه. تهران: دنيا, 1375(چاپ چهارم).
- ياوري, حورا. روانكاوي و ادبيات. تهران: نشر تاريخ ايران,1374.
- دوره نشريات آدينه, كلك, مفيد.
 
 
 
  اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد    نسخه چاپي
 
 

نظر دهيد::(0 نظر)

 

X

 بايگاني