Top
 
 
       

 
طنز
موضوع: طنز 26/06/1385
 
 

بهرام صادقي

 
  صراحت و قاطعيت      
  برگرفته از: صادقي، بهرام. سنگر و قمقمه هاي خالي، تهران، زمان 1345.    
   
 
 
کلمات کليدی:طنز - صادقي - صراحت و قاطعيت
طنز:در گردشگاه بزرگ شهر به هم بر خوردند . اما ما خيلي زود كار را فيصله داديم. حقيقت اين است كه آنها پس از طي مقدمات هيجان انگيز به هم رسيدند. اين مقدمات چه بود؟
اول جوان نجيب و سر به زير ما آقاي x (كه اتفاقاً در اين لحظه سرش رو به بالا بود) حس كرد كه در آن دور....نزديك مجسمه مرغابيهايي كه از دهانشان آب قرمز و از سوراخ نامريي ديگرشان آب قهوه اي رنگ سرازير بود، مرد سالمند و بالا بلندي كه كلاه مشكي به سر دارد آهسته قدم مي زند. چه كسي مي توانست باشد؟
اقاي x حروف الفبا را يكايك شمرد: آقاي A؟ ـ فكر نمي كنم...رئيس اداره مان؟ همسايه منزلمان؟ اقاي D رفيقم؟ دوستم ....دشمنم....آقاي H يا J و يا آقاي KLM. ناگهان چيزي نظير الهام يا اشراق، كه تا حدي هم نتيجه نزديك شدن او به مرد سالمند بالا بلند بود كه اكنون قيافه اش در روشنايي كدر و نيمه جان غروب تشخيص داده مي شد، در گوشش بانگي زد و باعث شد كه از نهاد پاك و محجوب آقاي x آه معصومانه اي برآيد. آقاي Y! آه Y است! پدر زن آينده ام!
  پدر زن آينده راهش را كج كرد و از كنار كلاغهايي كه آتش از گرده شان بر مي خاست بسوي خيابان شني و باريكي كه آقاي x در آن دست پاچه و حيران، مردد مانده بود راه افتاد.
  اقاي x سرش را خم كرد آقاي Y  كلاهش را برداشت بعد سر اين يك و كلاه آن يك به جاي خود برگشت. اقاي x انديشيد: "خدايا، آه، كاش مادرم اينجا بود. براي چه همه جا همراه من نمي آيد؟ حالا به او چه بگويم؟  چطور تعارف كنم كه بگيرد و يا لااقل بدش نيايد؟ چگونه احوالپرسي كنم كه گرم و مناسب باشد؟ درباره چه مطلبي با او بحث كنم كه توجهش جلب شود؟ آقاي Y  هم فكر كرد: "حالا چه خواهد گفت؟ اين دفعه سوم است كه تنها با او روبرو مي شوم. آيا بالاخره از خجالت اوليه درآمده است؟ مادرش كه خيلي مطمئن بود و به من نويد مي داد. اما آخر با اين كم روئي ....بالاخره بايد روزي ترس آدم بريزد و به آشنايان تازه عادت كند..خيلي خوب. من تصديق مي كنم، من نجابت و خاموشي و بي آزاري را دوست مي دارم و مخصوصاً معتقدم كه داماد آينده ام بايد واجد اين صفات باشد. اما بالاخره تكليفش در اجتماع چيست؟ امروز فقط پر رويي و بي حيايي به كار مي آيد....آنوقت دخترم چه خواهد كرد."
  اكنون است كه مي توانيم بگوييم به هم برخوردند. آقاي x آشكارا سرخ شد و انگشتهايش كه در هم قفل شده بود صدا كرد. نزديك بود به جاي سلام بگويد خداحافظ و در اين حال چيزي كه گفت مخلوط وحشتناكي بود از سلام و خداحافظ و كلمات ديگر ( آقاي Y حس كرد كه انگار چيزي شبيه "مرسي متشكرم" به گوشش خورده است) بعد وقتي دست دادند دوشادوش هم به راه افتادند. آقاي x در دل گفت: "حتي از نظر حفظ ظاهر و رعايت سن و مرتبه خويشاوندي هم كه باشد او بايد اول شروع كند." اقاي Y هم از خود پرسيد : "پس چرا حرف نمي زند؟ ولي من منتظر مي مانم، بي جهت اميدوار است كه من شروع كنم." و گوشهايش را تيز كرد: صداي همهمه مردم و رفت و آمد ماشينهايي كه از دور مي آمد با زمزمه عجيب و نامفهوم حشراتي كه به تازگي از امريكا براي تكميل كادر گردشگاه بزرگ خريداري و وارد شده بودند در هم مي آميخت.
  هر دو در اصرار خود، در سكوت باقي ماندند و نتيجه اين شد كه خيابان شني پيموده شد و به ميدان وسيع گردشگاه رسيدند. آقاي Y سرانجام آه بلندي كشيد (خيلي خوب، اين بار هم من فداكاري مي كنم) و گفت:
ـ خوب حالتان چطور است؟ با گرما چه مي كنيد؟
آقاي x جواب داد :"متشكرم" و بعد چون كمي جرأت يافته بود پرسيد:
ـ حال شما چطور است؟
ـ خيلي خوبم فقط امروز كمي خسته بودم. شما چطور؟
ـ متأسفم ولي حالا كه الحمدالله حالتان خوب است؟
ـ بله كاملاً......
سكوت.
آقاي x به فراست دريافت كه محيط خسته كننده و سرد مي شود و با خود انديشيد: "بالاخره بايد چيزي بگويم. يك احوالپرسي گرم....بايد به او بفهمانم كه خيلي چيزها مي دانم و مي فهمم. اگر به ميزان معلومات من پي ببرد اگر بداند چه قلب پاك و بي آلايشي دارم، در دادن دخترش، آه....زيباي عزيزم...بله در دادن H به  من حتي يك دقيقه هم ترديد نخواهد كرد. ولي ....خيلي خوب چه عيبي دارد؟ فرض مي كنم همين الان او را ديده ام، از اول شروع مي كنم. منتهي كمي جرئت مي خواهد و كمي هم....نكته سنجي." آقاي Y هم عزمش را جزم كرد: "ديگر يك كلمه هم نخواهم گفت. اين مسخره بازي است. خيلي مضحك است...بالاخره شور يكبار شيون يكبار، بله، من حاضرم! ببينم كار به كجا مي كشد!" آقاي x جوان، ظريف و لاغر اندام ما، پرسيد:
ـ آقاي Y معذرت مي خواهم حالتان خوب است؟
آقاي Y تكان خورد.
ـ سلامت هستيد؟
آقاي Y از لحن اين سخن متوحش شد...داماد آينده اش چنان حرف زده بود كه گويي او در حال نزع است يا برايش حادثه خطرناكي روي داده است. آقاي Y صلاح در اين ديد كه همراهش را از اشتباه درآورد:

ـ ملاحظه مي فرمائيد، چاق و چله ام، ابداً جاي نگراني نيست!
ـ خوشوقتم ....شما پنكه تان را روزها روشن مي كنيد؟
ـ آه بله ...چطور مگه؟
ـ هيچ ...مي خواستم توجهتان را به گرما جلب كنم واقعاً بيداد كرده است.
ـ متشكرم ولي اين را ديگري هر ديوانه اي هم مي فهمد. گرما چيزي نيست كه لازم باشد توجه كسي را به آن جلب كنند. خودش اين كار را مي كند!
آقاي x محزونانه حرف پدر زنش را تصديق كرد.
آنوقت هر دو روي يك نيمكت سنگي نشستند. چراغها روشن شده بود. زمان آهسته و سنگين مي گذشت و منگنه وار جسم و جان آقاي X را در پنجه هاي سرد و خاموش و تحقير كننده خود مي فشرد.
آقاي X مدتها فكر كرد: "بايد حرف جالبي بزنم چيز تازه اي بگويم." و دهانش باز شد:
ـ ولي تصديق بفرمائيد كه اينجا خيلي خنك است، شما كه راحت هستيد؟ اين هواي لطيف برايتان، مخصوصاً براي حال شما مفيد است....
قيافه آقاي Y در تاريك و روشن گردشگاه بي اعتنا مي نمود آقاي X با خود گفت: "عجب حرف جالبي تازه بود و به سخن ادامه داد
ـ اين تابستان اگر بچه ها را به ييلاق مي فرستاديد بهتر بود. مي دانيد گرما واقعاً ناراحت كننده است. اما من از صميم دل اميدوارم كه شما بتوانيد تابستان را به سلامتي بگذرانيد.
آقاي y نگاهي خشم آلود و كينه جويي به او انداخت، يعني چه؟ اين پسره احمق چه حق دارد كه درباره سلامتي من اينقدر مشكوك و نگران باشد و نفوس بد بزند؟
آقاي X اندكي مرتعش شد، چون در اين لحظه مي خواست دل به دريا بزند و سخن جالب و درخشاني را كه گمان مي كرد مقدمه بحث طلاني و شيرين آينده خواهد بود به زبان بياورد. اين حرف تازه در واقع يك چيستان لطيف بود كه به تازگي آن را در يك جلسه خانوادگي ياد گرفته بود. آن روز تا غروب دهها بار نظير چنين معمايي را طرح كرده و به آن جواب گفته بودند تجربه گذشته ر انشان مي داد كه طرح اين چيستان مفرح و سرگرم كننده است آقاي X ناگهان صدايش را بلند كرد و با لحن كودكانه اي (همچنان كه از مادرش آموخته بود: "خيلي تند....خيلي قاطع ....خيلي صريع") تقريباً فرياد زد:
ـ شما بيش از پنج ثانيه وقت نداريد. اگر گفتيد با من چه نسبتي داريد؟
آقاي Y مدتها بود كه در عوالم ديگري سير مي كرد و به كلي از ياد برده بود كه داماد آينده اش پهلويش نشسته است اقاي X با لحني پوزش خواه گفت:
ـ شما باختيد! براي اينكه نگفتيد آخر اين خيلي آسان است! شما برادر عموي مادر پسر من هستيد.
آقاي Y  مي كوشيد كه جزئيات آشنايي خود و خانواده اش را با آقاي  X و خانواده اش به ياد بياورد و به دقت در ذهن مرور كند. آقاي X مصرانه و اندكي هم وقيحانه حرفش را تكرار كرد:
ـ شما برادرعموي مادر پسر من هستيد.
آقاي Y از طنين كلمات سخنان آقاي X به خود آمد.پرسيد:
ـ چه فر.موديد پسر شما؟ مگر شما پسر داريد؟
آقاي X شادمانه لبخند زد (پيروزي به او رو كرده بود) و با اينهمه زبانش به تته پته افتاد:
خب، بله ديگر! ديديد چطور غافلگير شديد؟ من مي دانستم، مادرم هم اطمينان داشت!
ـ شما مرا غافلگير كرديد؟
ـ بله، همين مني كه گمان مي كرديد اصلاً نفس نمي كشم و عرضه هيچ كاري را ندارم! خوشحالم كه توانستم شما را گير بيندازم!
ـ آه چه حرفهايي مي شنوم. خدا كند اشتباه كرده باشم! شما زن و پسر داريد؟
آقاي X سرخ شد و روي نيمكت مثل كودكي به لول خوردن افتاد و دستهايش را به هم كوفت:
ـ بله ديگر! چقدر بامزه است برادر عموي مادر پسر من!
ـ حرف بزنيد! دارم ديوانه مي شوم اين برادر عموي مادر پسر شما چه كرده است، كجا است؟ حقيقت دارد؟ وجود دارد؟
ـ مسلم است او زنده است، حي و حاضر است. همان گونه كه زن من هم زنده است. اما پسرم، اين يك فانتزي و آرزو است.
آقاي Y از روي نيمكت بلند شد سرش را چند بار تكان داد. اندكي آقاي X را به دقت نگاه كرد، به اطراف نظر انداخت و آنوقت با لحني پر از سوء ظن و ناباوري فرياد كشيد:
ـ شما زن و بچه داريد؟ تكرار كنيد، تكرار كنيد و مرا مطمئن كنيد كه اشتباه نشنيده ام.
ـ آقاي X به تمجمج افتاد و زبانش تپق زد. آه چقدر خوب است! بالاخره او هم توانست كسي را به هيجان وادارد و توجهش را جلب كند. بريده بريده جواب داد:
ـ نه...درست شنيده ايد ولي شما نمي دانستيد قبلاً اين را جايي نشنيده بوديد اين است كه غافلگير شديد......
ـ آه لعنت بر من! گول خوردم، گول خوردم اما زن و بچه؟ شما پسر داريد؟
آقاي X سعي كرد توضيح بدهد اما هيجان و شادي دروني مانعش مي شد.
ـ آينده ...قربان مال آينده است...خب معلوم است كه من زن دارم، ولي اين يك معماي شيرين است و شما نمي دانستيد.....
آقاي Y به سر خو كوفت و گفت:
ـ بله؟ شما پسر داشتيد و نمي گفتيد؟ زن داشتيد و معلوم نبود؟ پس اين قيافه نجيب و اين كم رويي (ادا درآورد) و اين مزخرف گوئيها: "حال شما چطور است؟ اميدوارم حالتان خوب باشد ....مامان سلام مي رساند" پس اينها بيهوده نبود؟ آه چه پست فطرتهايي! اينها همه اش حقه بازي بوده؟ اي Y بيچاره! آنوقت تو ...آقاي نجيب سر به راه مي خواستي يك خانواده بزرگ را گول بزني؟ مي خواستي H  قشنگم را بدبخت كني؟ حيوان! گرگ در لباس ميش! آقا زن و بچه دارند، هزار پدرسوختگي كرده اند و حالا سرخ مي شوند! و "...حالتان ...چطور است" و مثل دخترها ناز مي كنند "سلامت هستيد؟ بله سلامتم، آقا خوب مچتان گير افتاد آرزوي مردن مرا به گور مي بريد. حالا معلوم شد چرا آن قدر براي سلامتي من نگران بوديد! مي خواستيد در غياب من كارهاي پليدتان را انجام بدهيد. اقاي X شما لياقت H  را نداريد او! H  عزير چه به موقع فهميدم،‌چه به موقع ترا نجات دادم....
آقاي X مي ديد كه آقاي Y به سرعت دور مي شود و حتي سايه اش هم از كسي كه قرار بود داماد آينده اش باشد مي گريزد. اما احساس مي كرد كه روي نيمكت سنگي گردشگاه ميخكوب شده است. با خود مي گفت: "چه سوء تفاهمي ! آخر من كه قصد بدي نداشتم! اين معمايي بود كه بچه هاي خواهرم طرح كرده بودند، به من چه ارتباطي داشت؟ خيلي خوب من بايد توضيح بدهم. اما چطور توضيح بدهم؟ كاش فقط   يك كلمه توضيح داده بودم. اما چطور؟ چطور مي توانستم؟ باز اگر مادر پهلويم بود شايد موفق مي شدم اما...."
  پس از يك ربع پسر بچه چالاك و جسوري كه شلوار كاوبوي پوشيده بود و سيگاري هم به لب داشت به آقاي X نزديك آقاي X به شكل مجسمه اي درآمده بود. ساكت و صامت پسر بچه كاغدي در دستش مچاله كرده بود، جلوتر آمد و گفت:
شما آقاي X هستيد؟
ـ بله
ـ اين كاغذ را آقايي به ما داد. آقاهه بلند قد بودش، كلاه سياهي سرش بود و شما را از دور نشان داد. اين سيگار را هم با يك پنج ريالي به مخلصت انعام داد. فرمايشي نبود؟
آقاي X كاغذ ر اخواند:
"شما مردي متقلب و پست هستيد. يك هنرپيشه به تمام معني هستيد تصديق مي كنم كه با كارهاي ماهرانه تان داشتيد مرا و خانواده ام را به بي نظري و نجابت فطري خود معتقد مي كرديد. اما اكنون همه چيز تمام شده است. برويد با زن و پسرتان خوش باشيد H ديگر متعلق به شما نخواهد بود و شما مي توانيد رسماً اين موضوع را به مادرتان بگوييد و آقاي DDT  وخانم DDT اطلاع بدهيد."
پسر بچه با لحن بي اعتنا و تمسخرآميزش بار ديگر گفت:
ـ فرمايشي نبود؟
آقاي X عميقانه در چشمهاي او نگاه كرد (در اين چشم ها چه چيزي ديده مي شد؟ يك خوشحالي و بي خيالي درخشان كه اكنون سخت تحقير مي كرد، همان كه آقاي X بدان نياز زيادي داشت) و زير لب گفت:
ـ يعني تمام شد؟ ولي عشق من؟ پس تكليف عشق من چه مي شود؟ من ـ يعني تمام شد؟ ولي عشق من؟ پس تكليف عشق من چه مي شود؟ من Hرا دوست مي دارم. اما اگر مامان اينجا بود توضيح مي داد، حتماً برايش توضيح مي داد.........

شناسنامه بهرام صادقي
نام: بهرام
نام خانوادگي: صادقي
نام مستعار: صهبا مقدادي
محل تولد: نجف آباد اصفهان
تاريخ تولد: 1315
محل وفات: تهران
تاريخ وفات: 1363
نام فرزندان طبع: سنگر و قمقمه هاي خالي، ملكوت
 
 
 
 
 
  اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد    نسخه چاپي
 
 

نظر دهيد::(0 نظر)

 

X

 بايگاني