|
|
|
|
موضوع: ادبيات داستاني |
26/09/1384 |
|
|
|
|
|
| |
درباره آثارش |
|
|
|
|
| |
حاجى زاده - فرخنده حاجى زاده  
|
|
|
|
|
| |
برگرفته از: شرق 26 آذر 84 |
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
|
|
|
| |
آدم يك سويه وجود ندارد
سجاد صاحبان زند
بخش اول او شعر مى نويسد. قصه، رمان و نقد ادبى هم مى نويسد. چندان پركار نيست و براى چاپ نوشته هايش وسواس خاص خودش را دارد. شايد به همين دليل است كه براى چاپ كتاب اولش، خاله سرگردان، چشم ها، چند سال دست نگه دارد. كتاب هاى بعدى اش را هم با همين وسواس چاپ كرد، كتاب هايى از جمله «از چشم هاى شما مى ترسم»، «خلاف دموكراسى»، «سينه سهراب»، «تقديم به كسى كه قاتلم نبود» و... و حالا او كتاب «من، منصور و آلبرايت» را زير چاپ دارد. او اين وسواس را در گفت وگو هم اعمال مى كند. او علاوه بر كار نوشتن به دو كار ديگر فرهنگى هم اشتغال دارد. نشر ويستار كه مديريت آن به عهده حاجى زاده است، مكانى است براى چاپ آثار متفاوت ادبى.او در مجله «بايا» نيز به چاپ آثار تجربى و غيرمتعارف مى پردازد. نوشته هايى كه كمتر مجالى براى چاپ پيدا مى كنند. ••• •در كتاب «سينه سهراب» كه آن را يك «گزارش قصه» مى دانيد و نه يك قصه، متنى هست با عنوان توپه پنبه. شما در اين متن كارهاى ديگرتان را واگشايى مى كنيد. يكى از شخصيت ها مى گويد: «همه شخصيت هاى شما يه جورى شون مى شه.» در وجود شخصيت هاى قصه هاى ديگرتان هم اين حالت وجود دارد. چه در «مانا»ى «از چشم هاى شما مى ترسم» و چه در صفا داوودى «خاله سرگردان چشم ها» چرا سراغ اين شخصيت ها مى رويد؟ خودشان برايتان جذابيت دارند يا فرمى كه با حضور آنها ايجاد مى شود، برايتان جذاب است؟ شخصيت هاى قصه هاى ما نمونه هاى نوعى آدم هاى پيرامونمان هستند، در صورتى كه با چشم باز به محيط اطرافمان نگاه كنيم، اين شخصيت ها پيدا مى شوند و مى آيند، مى شوند صاحبان اصلى قصه هايمان در نتيجه اين آدم ها را وارد قصه نمى كنم تا جذابيت ايجاد كنم. جذابيت را مى توان با شگردهاى متفاوت ايجاد كرد. يكى از عناصر جذابيت هم مى تواند استفاده از اين شخصيت ها باشد. چيزى كه براى من اهميت دارد حس آدم ها و راه پيدا كردن به درون آنها است والا شكل صورى چندان مهم نيست. اين يك طرف قضيه است و از طرف ديگر ما در يك جامعه اى روان پريش زندگى مى كنيم. وقتى در فاصله دو چهارراه با آدم هاى مختلفى روبه رو مى شويم كه خودگويى مى كنند، بلندبلند فحش مى دهند يا مى خندند و... راحت تر بگويم حتى اگر به خودمان دقيق نگاه بكنيم، مى بينيم روزبه روز داريم از خود خودمان بيشتر فاصله مى گيريم. مدام در حال فراموشى و كشف هستيم. اين فراموشى و پريشانى از نوعى است كه ربطى به سن و سال ندارد، بلكه معلول شرايط محيطى است كه در آن زندگى مى كنيم. نمى توان فضاى جامعه را انكار كرد و همين سبب مى شود كه ناخودآگاه اين شخصيت ها وارد قصه ها مى شوند. از «خاله سرگردان چشم ها» گرفته تا «از چشم هاى شما مى ترسم» و كتاب «گزارش قصه» و... البته فراموش نكنيم اين منظر من نويسنده است، حتماً نظر يك منتقد يا روانكاو چيز ديگرى خواهد بود. شايد روانكاوى با خواندن اين قصه ها بگويد، نويسنده روان پريشى خودش را به شخصيت هاى قصه اش تعميم داده يا ... •يعنى اين شخصيت ها به صورت ناخودآگاه در كارهايتان وارد مى شوند و فرم مورد نظر شما را در قصه ايجاد مى كنند؟ اين شخصيت ها نه براى ايجاد فرم بلكه به دليل جذابيتى كه برايم دارند وارد نوشته هايم مى شوند و هرگز براى من ابزار نيستند. براى رهايى مى نويسم شان، درگيرم مى كنند. مسائل و مشكلاتشان مى شود، مسئله ذهنى ام و تنها با نوشتن از دستشان خلاص مى شوم. دوستشان دارم. بخشى از من مى شوند. «خاله سرگردان چشم ها» را كه مى نوشتم صفا داوودى بخش عمده اى از ذهنم را اشغال كرده بود. نه به عنوان سوژه به عنوان يك انسان با سرگردانى ها و گرفتارى هايش. شده بود دغدغه اصلى ذهنم. همكارم بود و زندگى پريشان و متفاوتى داشت. •يعنى براساس يك مابه ازاى بيرونى قصه را نوشتيد؟ ماجرايى كه در تاكسى هم اتفاق مى افتد، واقعى است؟ همه ماجراهاى آن قصه واقعى هستند. به واقعيت زندگى روزمره و واقعيت عينى تر ذهن من نويسنده. ماجراى تاكسى پرداخته ذهن من است، اما صفا داوودى و بسيارى از شخصيت هاى آن كتاب مابه ازاى بيرونى داشتند. اما هيچ كدام نمونه عينى خودشان نبودند. طورى كه حتى خود آنها بعد از خواندن فقط رگه هايى از خودشان را پيدا مى كردند. ذهنياتمان عينى اند، چون از مسائلى كه در گذشته در جاى ديگر براى خودمان يا ديگرى اتفاق افتاده، نشأت مى گيرند. تخيل بايد داشت. به نظر من در هر واقعيت قصوى بارقه اى از خيال و در هر خيالى رگه اى از واقعيت وجود دارد. براى كمك به صفا داوودى به هر درى زدم، موفق نشدم. داوودى نيمه جانبازى بود كه جامعه و خانواده دست رد به سينه اش زده بود. صفا داوودى آمد روى كاغذ يك بار ديگر متولد شد. جان گرفت، هم خودش و هم من. مدتى گذشت «مانا»ى «از چشم هاى شما مى ترسم» خودش را كشاند به سطح كاغذ، داوودى مى آمد و مى رفت. از نظر او من همچنان خاله غمخوار بودم. اما من گرفتار «مانا» شده بودم و داوودى رفته بود به پس زمينه ذهنم. كم كم مصائب و مشكلات خاص و جديدى پيش آمد، نگارش «من، منصور و آلبرايت» تمركز و توجه ويژه طلب مى كرد، در نتيجه جايى براى شنيدن درددل ها و گلايه هاى داوودى نمى ماند. داوودى به سختى خودش را به دانشگاهى كه من كتابدارش بودم، مى رساند (داوودى از همين دانشگاه اخراج شده بود) مهربانى اش پاسخى درخور نمى يافت. دل آزرده شد و معترض. اعتراضش زنگ خطرى بود. به خودم گفتم تويى؟! تويى كه داوود صفايى را يك بار ديگر به نام صفا داوودى خلق كردى. سرم را كوبيدم توى ديوار و باور كردم خالقى كه براى خلق مخلوقى تلاش كرده باشد، جانمايه گذاشته باشد، هرگز نمى تواند ستمى را كه بر مخلوقش مى رود، تاب بياورد و رها كند. چه اين ستم با بستر مخلوقش (متن) صورت بگيرد، چه با شخصيتش. به طور كلى من با شخصيت هايم زندگى مى كنم، نفس مى كشم، درددل مى كنم، دوستشان دارم، برايم موجوديت دارند. حتى شخصيت هاى غيرجاندار مثل كاسه سه تار مشتاق در «از چشم هاى شما مى ترسم» يا شخصيت هاى كلمه اى مثل «فقط» در رمان «من، منصور و آلبرايت» كه گرفتار و محبوس وزارت ارشاد است. بگذاريد به جنون متهمم كنند، مهم نيست. اين هم كنار برچسب هاى ديگر. من در طول نوشتن «من،منصور، آلبرايت» چندين بار «فقط» را بغل كرده ام. سرش را گذاشته ام روى شانه ام، به درددل هايش گوش داده ام و گريه كرده ام و اين اصلاً غيرطبيعى نيست. «فقط» را در آن قصه من خلق كرده ام، پس مثل هر خالقى در برابر مخلوقش مسئولم. به نظرم از بحث خلق شخصيت ها بگذريم، چون مناقشه برانگيز است. شايد همين نزديكى حسى و درونى من با شخصيت هاى قصه هايم سبب مى شود كه با همه نامتعارف بودنشان باورپذيرند. •يعنى با انتخاب اين شخصيت ها آن فرم به خودى خود وارد قصه مى شود؟ به طور كلى هيچ نوشته اى را با طرح از پيش تعيين شده نمى نويسم. منظورم در حوزه خلاقيت است. حوزه تحقيق جدا است. مثلاً «كتاب شناسى اساطير و اديان» را مسلم است كه با طرح از پيش تعيين شده، گردآورى كردم، فيش بردارى كردم و... ولى شعرها و قصه ها معمولاً با يك حس شروع مى شوند، گاه با يك جمله، گاه با عطر يك گل، زمانى با طرح يك پارچه، يك صدا يا يادآورى يك خاطره يا روياى دور. •همين الان گفتيد كه مى خواهم در آينده اگر فرصتى بود روى سوژه اى كار كنم. همين بى توجهى نويسنده به شخصيت قبلى قصه اش، با توجه به اين نكته منظورتان از عبارت «فكر از پيش تعيين شده» چيست؟ فقط همين نيست. صدها سوژه در ذهنم وجود دارد كه مى خواهم بنويسم شان. سوژه هاى بسيارى هم قربانى شدند. به خصوص شعرهايى كه مدام سقط مى شوند. •يعنى فراموش مى كنيد؟ براى استمرار در نوشتن نويسنده بايد حداقل در حد گذران ساده زندگيش امكان مادى داشته باشد، عده اى در اين مورد مى توانند به پشتوانه مادى خانوادگى از قبيل ارثيه آبا و اجدادى يا... تكيه كنند. اما كسى كه اين امكان را ندارد چنانچه بخواهد مستقل و بدون وابستگى [منظورم از وابستگى صرفاً وابستگى دولتى نيست. وابستگى به هر جريان و هر قامتى است] و بى آنكه آويزان كسى يا كسانى شود زندگى كند طبيعى است كه شانس كمترى براى نوشتن دارد. وقتى قرار باشد شش روز هفته را سر ساعت هفت توى خيابان ويلا منتظر اتوبوس دانشگاه بايستى و ساعت چهار بعدازظهر همان روز در يك كتابفروشى در خيابان كريمخان كار دومت را شروع كنى، علاوه بر اينها زندگى خانوادگى و چارچوب و مشكلاتش هم سرجاى خودش باشد همين مى شود كه پاسى از شب گذشته خسته و بى رمق به رختخواب پناه مى برى، آن وقت در سكوت شب شعرها و قصه ها به ذهنت هجوم مى آورد. •حتماً همين قصه ها و شعرها هستند كه قربانى مى شوند؟
دقيقاً، بيشتر اوقات تصاوير آنقدر واضح و شفاف اند كه با خودم مى گويم بعداً مى نويسمش. مطمئنم اگر شروع به نوشتن كنم تا صبح گرفتارشان خواهم بود. گاهى هم آنقدر خسته ام كه توان بلندشدن و نوشتن ندارم. بيدار كه مى شوم متاسفانه ديگر تصوير روشنى از آن قصه يا شعر در ذهنم نيست. گاهى هم اولى كه از خواب بيدار مى شوم قصه يا شعر به وضوح در ذهنم حضور دارد، اما نشستن و نوشتن يعنى از دست دادن سرويس رفت و آمد اداره، تأخير ورود و هزار كوفت و زهرمار ديگر، در نتيجه تمام روز عشق بين مسئوليت ادارى، اجتماعى، خانوادگى، عاطفى و هنرى دست و پا مى زنم و يك بار ديگر خودم را فريب مى دهم و توى يكى از دالان هاى عريض و طويل ذهنم بايگانى اش مى كنم. تا كى كجا دوباره خودش را از عمق وجود به سطح كاغذ بكشاند. يك بار يكى از دوستان جوان نويسنده از سر لطف به من گفت نويسنده حرفه اى نيستم. وقتى تعريف حرفه اى را پرسيدم جواب داد نويسنده حرفه اى امروز منتظر نمى شود تا روزى منتقدى لطف كند و نامى از او هم كنار خيل نام هاى ديگر بياورد، بلكه براى تثبيت جايگاه خودش تلاش مى كند. با احترام به اين دوست نويسنده همين جا اعلام مى كنم من علاقه اى به نويسنده شدن از اين نوع ندارم. اصل براى من نوشتن است. يدك كشيدن نام شاعر يا نويسنده مرحله بعدى است. دلم فراغتى براى نوشتن مى خواهد وگرنه مطرح شدن را با ترفند و به هر قيمت و منتى نمى پسندم. •فكر مى كنم مشكل وقت براى خيلى ها وجود دارد. چون در ايران نويسنده تمام وقت نداريم؟ صد درصد. با شدت و ضعف خيلى از ما درگير اين مسئله هستيم. ما بيشتر از اينكه نياز به شكار سوژه داشته باشيم نياز به شكار زمان داريم چون در دنياى امروز مدام سوژه ها در حال عبور از ذهن هستند. بعضى از آنها اما رها نمى كنند. خودشان را به رخ مى كشند تا بنويسى شان. وقتى مى گويم طرح از قبل تعيين شده اى براى نوشتن در ذهن ندارم منظورم اين نيست كه سوژه هايم را همان لحظه نوشتن انتخاب مى كنم. منظورم اين است حتى سوژه اى كه سال ها گلويم را گرفته بايد در لحظه اى كه «آن» و لحظه اش باشد نوشته شود. وقتى انگيزه اى آن حس نوشتن را در من بيدار كرد ديگر دنبالش مى دوم. •البته فكر نمى كنم به همين سطح محدود شود. حتماً بازنويسى هايى هم وجود دارد؟ بازنويسى كه ماجراى خودش را دارد. من در نوشتن «من،منصور ، آلبرايت» پوست انداختم. ورق ورق شدم و فكر مى كنم تا زمانى كه كتاب در ارشاد و منتظر مجوز باشد حك و اصلاح [يراشى] ادامه دارد. هسته اوليه كار در لحظه و «آن» خودش بايد خلق شود. •در مورد صفا داوودى شايد به اين دليل نسبت به او احساس ظلم مى كنيد كه شخصيتش را حسابى تشريح و كالبدشكافى كرده ايد. در «از چشم هاى شما مى ترسم» هم اين حالت وجود دارد. خود مانا يا زن منشى كه حسابى به عمق شخصيتش مى رويد. شما جزيى ترين حالتش را به ما نشان مى دهيد. در قصه بيان جزييات اهميت دارد والا كليات براى همه قابل رويت هستند. نويسنده بايد جزييات را در برابر ديد خواننده قرار بدهد. كلى بافى فقط به درد سفسطه مى خورد و مجاب كردن ساده انديشان، اگر نويسنده باشى و درد نگارش داشته باشى لشكر جزييات يقه ات را مى گيرد و به همه پديده ها به صورت عناصر قابل نگارش نگاه مى كنى. طبيعى است كه نوشتن جزييات دقت و حوصله طلب مى كند و لازمه اش دست و پنجه نرم كردن است نه تنها در نگارش قصه حتى در نقد ادبى. متاسفانه رسم شده كه با نقل قولى از يكى از بزرگان اول خواننده، يا شنونده را مرعوب مى كنند و بعد به تناسب حوصله، دانش و صفحاتى كه در اختيار دارند مسئله را مى كشند به حوزه مورد اشراف خودشان و داد سخن مى دهند و دست آخر هم نتيجه مى گيرند كه فلانى شاعر يا نويسنده خوب يا بدى است بى هيچ مصداق و مثال مشخص يا متناسبى. [قصدم اين نيست كه من چون بر جزييات تكيه مى كنم نويسنده موفقى هستم. نظرم را توضيح دادم.] •منشى دكتر پرتو در رمان «از چشم ها...» يك شخصيت فرعى است. اما شما جزيياتى از زندگى او مى گوييد كه به شناخت بيشتر ما از خودش و بقيه كمك مى كند. اين اطلاعات خصوصى را چگونه مى سازيد؟ اگر عادت كنيم از آدم ها ساده نگذريم و در ذهنمان طبقه بنديشان نكنيم، انسان برايمان اهميت پيدا مى كند يا حداقل آدم هاى متن مان در ذهنمان برجسته مى شوند، آن وقت حالت ها و جزييات نمايان مى شوند. البته شخصيت هايى كه با ما سنخيت چندانى ندارند توجه و ممارست بيشترى طلب مى كنند. مثلاً براى نوشتن ماجراى يكى، دو صفحه اى كه خانم منشى براى آقاى يگانه بازگو مى كند دو كتاب از كتاب هاى كسى را كه با پسند من سازگار نيست خواندم. •به نظر مى رسد شخصيت هاى قصه هاى شما داراى دو ويژگى كلى هستند. اول آنكه چند بعدى هستند و اصلاً قرار نيست تفنگى كه در صحنه اول قرار دارد، در يكى از صحنه هاى بعدى شليك كند و ديگر اينكه تغييراتشان همراه با رمان نيست. آنها قبلاً تغييراتشان را كرده اند و رمان آنها را شرح مى دهد، با اين دو نكته موافقيد؟ آدم يك سويه وجود ندارد. آدم يك سويه ديوار است. تازه ديوار هم دو طرف دارد. در مورد آدم ها نمى توان مطلق نگر بود. بد، بد يا خوب، خوب. انسان پيچيده است و لايه هاى متعدد دارد. فرقى نمى كند شخصيت يك قصه باشد يا يك آدم واقعى در بيرون متن. اتفاقاً ذهنى ترين آدم هايى كه در آثار ادبى بزرگ وجود دارند، عينى ترين آنها هستند. آدم هاى خيالى خيلى از آدم هاى واقعى ملموس ترند. بايد آنها را در متن باور پذير كرد. نمى توان آدمى را وارد متن كرد و با چند جمله به خواننده معرفى اش كرد و گفت خواننده جان بدان و آگاه باش اين آدم خوب يا بدى است چون من نويسنده به تو مى گويم: خوبى يا بدى را در متن بايد نشان داد. آدم هاى يك جامعه با رفتار و كردارشان جامعه را مى سازند. اگر بپذيريم كه قصه يك اجتماع كوچك است، آدم هاى درون آن قصه بايد زندگى كنند و خواننده با آنها از طريق تناقضات، حالات و دگرگونى ها آشنا شود نه از طريق شرح كشاف نويسنده. گاه اين تناقض نامشهود است و گاه در وجود كسى مثل صفا داوودى چنان بارز است كه به او شخصيتى دن كيشوت وار و مسيح وار مى دهد. آدمى كه در بعضى لحظه ها تيزهوشى خاصى دارد و در لحظه هايى انگار عقب افتاده است. اين آدم مجروح جنگى است و به عنوان جوان با نيازهايى روبه رو است كه پاسخى به آن داده نمى شود در نتيجه به دليل آسيب هاى روحى و جسمى ناشى از اين قضايا دست به شبيه سازى يك خودكشى مى زند و درست در همان لحظه حواسش به پنجره روبه رو است. تناقضات رفتار انكارناشدنى است. در مورد شليك تفنگ، آنتوان چخوف شخصيت برجسته و قصه نويس بزرگى است ولى من دلم مى خواهد با اجازه چخوف نازنين فشنگ اسلحه را از خشاب بياورم بيرون و بكارم توى خاك باغچه، كسى چه مى داند شايد سبز شد. چه اجبارى هست كه اسلحه حتماً در صحنه بعدى يا شليك كند يا خالى شود توى جمجمه نويسنده متخلف، دلم نمى خواهد تابع بى اراده باشم. •مثلاً مردى كه در قصه «حكومت نام خانوادگى» از كتاب «تقديم به كسى كه قاتلم نبود» زن نويسنده را به آمريكا دعوت مى كند شايد مى تواند كمرنگ تر شود يا اصلاً وجود نداشته باشد. وجود او بيشتر براى ذكر همان جزئياتى است كه در موردش حرف زديم. اگر اشتباه نكنم، تم اصلى در قصه ترس است. بله، همين ترس به شكل ديگرى تم اصلى «خاله سرگردان چشم ها» را نيز تشكيل مى دهد. در خلاف دموكراسى، در و هم سبز، در ادامه، در از چشم هاى شما مى ترسم، در گزارش قصه ها، حتى در بعضى از شعرهاى طلعت منم! رگه اى از آن ديده مى شود. نوع اش فرق مى كند. اما در قصه «تقديم به كسى كه قاتلم نبود» و «حكومت نام خانوادگى» شكل ديگرى از اين حالت وجود دارد. در هيچ كدام مسئله سرانجام قصه نيست. مهم نيست كه آخر قصه چه مى شود. آنچه در اين دو قصه اهميت دارد هراس و كابوسى است كه در روح تك تك ما رخنه كرده. «حكومت نام خانوادگى» بازتاب خدعه و نيرنگى است كه گل و خنجر و شيرينى را كنار هم مى نشاند تا سال هاى سال به هر نوع مهربانى شك كنيم. و «تقديم به كسى كه قاتلم نبود» به قول يزدان سلحشور (در نقدى كه دو سال پيش در روزنامه وقايع اتفاقيه نوشته بود) تفسير و بازنويسى نمودهاى قدرت است و در عين حال شرح يك روز از زندگى نويسنده اى است به نام فرخنده حاجى زاده. در اين داستان اين نويسنده كه برادر و برادرزاده اش از بين رفته اند هنوز درگير وقايعى است كه ريشه در مرگ ها دارد. ذهن و سرنوشت از محورهاى اصلى اين قصه اند و مقصد چندان مهم نيست، مهم مسيرى است كه چند دقيقه را بدل به يك عمر مى كند. •اين تم ترس در نثر شما هم وجود دارد كه با شكل عدم قطعيت و ترديد خودش را نشان مى دهد و در نهايت به نوعى چندمعنايى مى انجامد. اين نكته از كجا آمده، در بازنويسى ها شكل گرفته يا از ناخودآگاه آمده است؟ قطعيتى وجود ندارد. در اين جهان پرآشوب و در عصر و زمانه اى كه زندگى مى كنيم جاى امن و عيش نيست. وقتى قاطعيت وجود ندارد چطور مى توان حكم قاطع صادر كرد، مگر اينكه يا خيلى مطمئن باشيم يا بسيار متعصب. ترديد و عدم قطعيت گرچه از ناخودآگاه مى آيد اما مسلم است كه در بازنويسى شكل نهايى خودش را پيدا مى كند. اغلب ده ها بار نوشته ها را زير و رو مى كنم. تلاش مى كنم بى تعصب و بدون داورى بنويسم [گفتم سعى مى كنم] هنوز خاطره چشم هايى كه آقامحمدخان از مردم كرمان درآورده در خاطره مردم جارى است، اما سعى كردم در «از چشم هاى شما...» ستمى را هم كه بر آقامحمدخان رفته ببينم. از كجا كه همان ستم يكى از عوامل آن جنايت نباشد. ترس و ترديد نه تنها در نثر من بلكه در تك تك سلول هايم نهفته است، وقتى با فشار يك دكمه كامپيوتر تمام باورهايت از بين برود يا يك زنگ تلفن بتواند هستى ات را ويران كند چطور مى شود نترسيد. يا بايد قهرمان بود يا بى رگ و من هيچ كدام نيستم. يك آدم معمولى هستم با مقدارى دانش و آگاهى نگارش، كمى استعداد و انگيزه و يك عالمه سخت جانى و سختكوشى. وقتى مدام هول هزار حادثه را با خودمان يدك مى كشيم، حادثه هايى كه صرفاً هم جسمى نيستند طبيعى است كه نثرمان دچار ترديد و تعلل مى شود. •اگر مايل باشيد به همان بحث تحول شخصيت بپردازيم؟ ظاهراً با شخصيت هاى قصه هاى من درگير شديد. در چند جمله، از تيپ سازى فرار مى كنم، دنبال فرديت آدم ها هستم و سعى مى كنم شخصيت هايم در طول قصه مسطح نباشند. مثلاً به مانا نگاه كنيد. ابتدا مايل است كسى قصه اش را بنويسد. اما در نهايت به نقطه اى مى رسد كه درمى يابد هيچ آدمى هرگز روايت نمى شود. آن وقت با احترام به آقاى يگانه كه قصه نويس برجسته اى است مى گويد: «من نمى خواهم شخصيت ساده يك قصه باشم.» •يعنى قصه در نهايت نمى تواند به ذات يك شخصيت برسد؟ در وجود آدم ها چيزى است كه هرگز نمى تواند به كاغذ منتقل شود. اين اتفاق و تغيير در مورد راوى، دكتر پرتو، آقاى يگانه، خانم منشى و... هم مصداق دارد. مثلاً دكتر پرتو روانكاو جايش را با «مانا»ى بيمار عوض مى كند. •شما شخصيت جيران را كه اول رمان آمده و به جز فصل پايانى از او خبرى نيست، آگاهانه به اين شكل معرفى مى كنيد؟ نه به خدا، نكته جالبى است. در چاپ اول «از چشم ها...» عده اى با كتاب رابطه برقرار كرده بودند، بعضى انتقاد داشتند اما هيچ كس به عدم حضور جيران اشاره نكرد. وقتى خودم كتاب چاپ شده را خواندم متوجه شدم جيران در همان بخش هاى اول جامانده. قرار بود جيران تا آخر قصه با من بيايد، نمى دانم چه مسئله اى باعث شده بود جيران جا بماند، شايد عدم سنخيت. به هر حال خيلى تعجب كردم. آدم هاى دقيق و آگاهى قبل و بعد از چاپ كتاب را خوانده بودند، كسى در اين مورد چيزى نگفته بود. رويا تفتى تلفن زد، روى كتاب مطلبى نوشته بود كه در بخارا چاپ شده بود، رويا متوجه جريان شده بود اما در مطلبى كه نوشته بود اشاره اى به آن نكرده بود، پرسيد چرا آن شخصيت [منظورش جيران بود] را جا گذاشتى؟ بهتر نبود تا آخر قصه مى آورديش؟ گفتم خودم هم بعد از چاپ متوجه شدم. جيران رهايم نكرد، در چاپ دوم گفتم بايد دينم را نسبت به جيران ادا كنم. كتاب را ويرايش كردم، يك فصل هم به كتاب اضافه كردم. از اين طريق جيران هم به سرانجام رسيد. • اگر اين اتفاق نمى افتاد احتمالاً اين مسئله هم به عنوان يك خاطره بد در ذهن شما مى ماند. مثل ماجراى صفا داوودى. بله، همين طور است. |
|
| |
|
|
| |
نظر دهيد::(6 نظر) |
|
|
|
|
|
|