|
|
|
|
موضوع: ادبیات |
27/05/1382 |
|
|
|
|
|
| |
ادبیات مهاجران |
|
|
|
|
| |
گفتگو با زراعتي  
|
|
|
|
|
| |
برگرفته از: نسل بی سخنگو -به کوشش تندرو صالح |
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
|
|
|
| |
ابتدا قدري از وضعيت ادبيات داستاني ايرانيان خارج از كشور برايمان بگوييد.
- در اين هفت هشت سال گذشته كه از سر اجبار، متأسفانه بيشتر ايامش را ساكن سوئد بودهام كوشيدهام در حد امكان، ادبيات داستاني زبان فارسي را چه در داخل و چه در خارج از كشور، دنبال كنم. تعداد كتابهاي داستان كوتاه و بلند بسيار زياد است، امكان دسترسي به تمام آنها برايم فراهم نبوده و اگر هم ميبود، وقت و فرصت مطالعه همهشان را نداشتم. از تعداد دقيق يا حتي تقريبي ايرانيان خارج از كشور آمار درستي در دست نداريم؛ از دو تا چهار پنج ميليون نفر ذكر ميشود. در ميان اين چند ميليون هموطن، اهل قلم زياد است؛ چه آنان كه در گذشته هم مينوشتهاند و كتابها و شهرتي دارند و چه نويسندگاني كه در اين بيست سال گذشته كار داستاننويسي را شروع كردهاند. در ميان اين داستاننويسان، استعدادهاي قابل توجه اندك نيست. از سوي ديگر، در خارجه ـ كشورهاي اروپايي و آمريكايي كه بيشترين ايرانيان ساكن آنجاها هستند ـ خوشبختانه محدوديتي در زمينه انتشار كتاب وجود ندارد. هر كس ميتواند هر نوشته و كتابي را كه دارد و دلش ميخواهد آزادانه منتشر كند. در نتيجه، تعداد كتاب خيلي زياد است. تاكنون چندتايي هم فهرست منتشر شده كه هيچ كدام كامل نيست و در اين زمينه هم آمار درست و دقيقي دراختيار نداريم. من به دليل دلبستگيام به ادبيات ـ به ويژه ادبيات داستاني ـ اين كارها را دنبال ميكنم و ميخوانم تا در جريان باشم. حالا اگركسي بخواهد يك كار پژوهشي پاكيزه و درست و حسابي انجام بدهد، بايد تمام كتابهاي منتشر شده را پيدا كند، بنشيند و با صبر و حوصله و دقت بخواند و ويژگيهاي آنها را بيابد و مورد بحث قرار دهد. ميكوشم خيلي فشرده و خلاصه، مواردي را برايتان بگويم. در زمينه ادبيات داستاني، ميتوان نويسندگان ايراني خارج از كشور را به دو گروه كلي تقسيم كرد (البته اين بخشبندي در زمينههاي ديگر ادبي و فرهنگي مانند شعر و نقد و خاطرات و پژوهشهاي تاريخي و مانند آن هم صادق است كه ما فعلاً به آنها كاري نداريم و به همين ادبيات داستاني كه گفتيد، بسنده ميكنيم.) نخست نويسندگاني كه پيش از رفتن از ايران و آغاز زندگي در خارج از كشور، در همان سالهاي قبل از انقلاب، نويسنده بودند و مينوشتند و كتابهايي هم چاپ كرده بودند و كارشان را ادامه ميدهند. گروه دوم كساني هستند كه بيشترشان جواناند و نوشتن داستان را در خارج، شروع كردهاند و سابقهاي ندارند. در گروه نخست، نامهاي آشنا و مشهور و معتبري ميبينيم كه متأسفانه تعدادي از آنها درگذشتهاند (از جمله سيد محمدعلي جمالزاده، بزرگ علوي، صادق چوبك، غلامحسين ساعدي، تقي مدرسي، اسلام كاظميه و000) و ديگران كه هستند هنور كار ميكنند و در ميان كارهايشان داستانهاي قابل توجهي هم ديده ميشود (مانند : مهشيد اميرشاهي، شهرنوش پارسيپور، بهمن فرسي، بهرام حيدري، نسيم خاكسار، اكبر سردوزآمي، حسين دولتآبادي، محسن و حسن حسام، عباس سماكار، ايرج پزشكزاد، داريوش كارگر، طيفور بطحايي، علي عرفان، م.ف. فرزانه و اين آخريها عباس معروفي و منصور كوشان و000) [البته من نميخواستم اسم ببرم زيرا ممكن است به دليل در دسترس نبودن كتابها، بعضي از نامها به ذهنم نيايد و ذكر نشود و موجب دلخوري و گلهگذاري و در نتيجه سوءتفاهم گردد، اما اصرار و تذكر شما منطقي است. فقط اميدوارم هيچگونه سوء تعبيري ـ چه از اين سو و چه در اينجا و چه از آن سو و در خارج از ايران ـ پيش نيايد كه ميدانيد برطرف كردنش كار سادهاي نيست!] تعدادي از نويسندگان درگذشته مانند جمالزاده و چوبك و كاظميه، ديگر سالها بود كه داستان نمينوشتند. در اين دو دهه گذشته، يك دوره اوليه هست كه نويسندگان ما فقط از گذشته و خاطرات دوران كودكي يا نوجواني و فضا و محيط ايران مينويسند. اين روند حدوداً تا اواخر ده شصت خورشيدي ادامه دارد. انگار آنها هنوز محيط و جامعه و فضاي سرزمين ميزبان را نشناختهاند و وارد آن نشدهاند و با آن خو نگرفتهاند. همچنين هنوز نتوانستهاند شوك سنگين تغيير جا و كنده شدن از وطن و پرتاب شدن به غربت غريب را از سر بگذرانند. آدميزاد هم مثل درخت است. درختي را كه در خاك ريشه دوانده و با آب و هواي خاصي پرورش يافته و رشد كرده اگر برداريد ببريد در جاي ديگري بكاريد (گيرم كه خاك و محل و آب و هواي جديد خيلي هم عالي باشد و بهتر از قبل) در اين جابهجايي، هر چه قدر هم دقت كنيد به درخت صدمه ميخورد. اين درخت هر قدر بزرگتر و مسنتر باشد اين صدمه سختتر و كشندهتر است. اين گونه درختها معمولاً خشك ميشوند و نميتوانند در خاك جديد ريشه بدوانند و از بين ميروند. حالا اگر خيلي مقاوم باشد و بتواند خود را با خاك و آب و هواي جديد وفق بدهد و ريشه هم بدواند و زنده بماند و حتي رشد كند، ديگر همان درخت اول نيست؛ دشوار ميتواند ميوه و ثمري بدهد. آدميزاد هم همين طور است. شرايط غربت بسيار سخت است؛ به خصوص براي كساني كه كار هنري و ادبي ميكنند و بايد خلاقيت داشته باشند. دست كم بايد يكي دو نسل بگذرد تا اين معضل غربت و غريبگي تا حدي يك جوري حل شود. جمالزاده يا حتي بزرگ علوي در اين زمينه بهترين نمونه هستند كه به رغم آنكه چندين دهه از عمرشان را در خارج از كشور زيستند و نوشتند، اما تا آخر هم نتوانستند از گذشتههاي خود رها شوند. تكرار گذشته، مرور خاطرات كودكي و نوجواني و جواني ـ آن هم با حسرت و آميخته به تلخي غم غربت ـ و احساس بيگانگي با فضا و محيط و فرهنگ سرزمين ميزبان در آثار تعدادي از نويسندگان ما وجود داشته و هنوز هم دارد و انگار ادامه خواهد داشت. در اين مورد، نمونههاي زيادي سراغ دارم كه ذكر آنها طولاني ميشود. اما واقعاً تا كي ميشود از گذشته تغذيه كرد؟
آيا پرداختن به گذشتهها و رويكرد نوستالژيك به تجربههاي كاملاً شخصي و به نوعي، جايگزين ساختن روايت «من گمشده»، نشانه سرخوردگيهاي آرمانگرايانه نيست؟ سرخوردگيهايي كه شناسههاي اصلياش را ما ميتوانيم در نويسندگان دهه چهل و حتي پنجاه خودمان هم ببينيم؟ - شايد در برخي موارد و در بعضي آثار تعدادي از نويسندگان چنين باشد كه شما ميگوييد، اما مقايسه نويسندگان دهه چهل و پنجاه شمسي با نويسندگاني كه در اين دو دهه از ايران به اروپا و آمريكا رفتهاند قياس مع الفارق است. خاطرم هست كه ده سال پيش ـ سال 1368 ـ وقتي به دعوت چند موسسه فرهنگي، من و دو تن از دوستان نويسنده به هلند و انگليس و سوئد رفتيم، در برخورد با دوستان نويسنده، پس از خواندن و مرور داستانهايشان اين نكته كاملاً مشهود بود و سرانجام اين بحث پيش آمد كه تا كي ميخواهيد راجع به گذشته و محيطي كه از آن دور افتادهايد بنويسيد؟ چرا در مورد شرايط و فضا و آدمهاي دور و بر خودتان نمينويسيد؟ مرحله و دوره بعد هنگامي است كه نويسنده يك جوري خودش را در محيط و فضاي سرزمين ميزبان پيدا ميكند، تا حدي با آن آشنا ميشود. مسائل آن و مسائل خودش را در آن جامعه حس و لمس ميكند و ناگزير شروع ميكند درباره اوضاع و احوال جديد نوشتن. البته اينگونه داستانها بيشتر در مورد ايرانيها يا محيطهاي ايرانيان خارج از كشور و مسائل آنهاست و كمتر به جامعه و مردم كشور ميزبان پرداخته ميشود. در اين فاصله هستند نويسندگاني كه با زبان جديد آشنايي بيشتري مييابند و آن را بهتر ميآموزند تا حدي كه ميتوانند به آن زبان بنويسند. بيشتر اينگونه نويسندهها را ديگر نميتوان «نويسنده ايراني» ناميد. مشخصترين نمونه فريدون هويداست كه از نويسندگان و داستاننويسان پذيرفته فرانسه است و معروفترين كتابش «قرنطينه» كه جايزه گنگور را هم گرفت. آثار اين نويسندههاي ايراني (و نيز مثلاً فيلمهاي فيلمسازاني كه مشخصترين نمونهشان زندهيابد سهراب شهيد ثالث است كه به گمان من از بهترين و زبردستترين سينماگران جهان بود) ديگر ايراني نيست؛ كتابيهايي است فرانسوي، آلماني، اروپايي يا آمريكايي در مورد محيط و جامعه و مردم و مسائل آن كشورها. گروهي ديگر از نويسندگان هستند كه داستانهايشان فضاهاي تلخ و سياه و نااميدانه دارد. دليلش نيز همان دشوار بودن زندگي در غربت است. از نظر كار فرم و تكنيك ميتوانم بگويم كه نويسندگاني كه در آنجا هستند ـ مانند نويسندگان جديد در ايران امروز ـ شروع كردهاند به تجربه شكلها و فرمها و تكنيكهاي جديد. البته اينگونه تجربهها هميشه هم موفق نيست، منتها حسنش در اين است كه هيچ داستاني را شبيه كار ديگري نميبينيم و پيوسته كارهاي نو انجام ميشود. عده ديگر اما نوشتن را از خارج شروع كردهاند. يعني يا جوان بودهاند كه به خارج از كشور مهاجرت كردهاند يا بچه بودهاند. اين گروه خودشان دو بخش ميشوند : يك دسته كساني هستند كه آنچنان در جامعههاي ميزبان جذب شدهاند كه ديگر ايراني نيستند و به زبانهاي ديگر مينويسند و در بينشان، نويسندگان موفقي هم داريم. اما اينها فقط اسمشان ايراني است. در زمينه ادبيات داستاني هستند كساني كه مينويسند و به آن زبانها مينويسند. من اينها را نميتوانم جزو نويسندگان ايراني بدانم، به خاطر اين كه زمينه فكريشان ايراني است و مسائلي كه مينويسند مربوط به آن جامعه جديد است. يك عده هستند كه به زبان فارسي مينويسند. اينها هم بعضاً كارهاي جالبي دارند، اما كارها يك عيب عمده دارد و ان اين كه، به خاطر دور بودنشان از جامعه ايران و زبان پويا و زنده جامعه ايران امروز، زبانشان در حد زبان قديم ايراني مانده است. نمونههاي بارزش را ميتوان بزرگ علوي يا جمالزاده دانست كه چهل سال يا بيشتر در خارج از كشور زندگي كردند و دراين چهل سال به فارسي نوشتند و به فارسي انديشيدند و كار كردند، ولي چون از زبان زنده جامعه دور بودند، زبانشان همان زبان قديم و به صورت ايستا درآمده بود. زبان مثل يك موجود زنده است و دائماً در تغيير و تحول و تكامل. واژههايي جديد ساخته ميشود، تعبيرات جديد به وجود ميآيند، حالا من نوعي كه از اين جامعه دور هستم، همان تعبيرات قديم را ميگيرم و با همان مينويسم. اين گونه است كه بعد از يكدوره، زبان فراموش ميشود. اين است كه شما اشكالات زباني و نثر فارسي را در اين كارها بسيار ميبينيد، يعني با زباني مواجه ميشويد كه با زبان زنده داخل كشور بيگانه و از آن دور است. اين خودش گاهي به يك ضعف بزرگ دركارهاي نويسندهها تبديل ميشود. اگرچه ميبينيم كه آنها واقعاً دنبال ميكنند تمام كارهاي نويسندگان داخل كشور را. خوب اگر اين پيوند از نظر ادبي وجود داشته باشد ـ كه تا حد و حدودي وجود داشته و دارد ـ و آثار ادبي رد و بدل شوند و امكان رفت و آمد نويسندگان مهيا باشد، حتماً استعدادها رشد بهتر و بيشتري ميكنند. مثالي ميزنم: من تئاتري ديدم در «ساكرامنتو»ي كاليفرنيا. يكي از همين تئاترهايي كه هوشنگ توزيع و شهره آغداشلو اجرا ميكردند. اينها تئاترهايي هستند كه از آنها خيلي استقبال ميشود و به مسائل ايرانيان جامعه خارج ميپردازند و رنگي از طنز و كمدي دارند و بين تئاترهاي سبك و عامهپسند و نمايشهاي هنري قرار ميگيرند و چون مسائل روز و زندگي معمول را مطرح ميكنند خيلي مورد توجه قرار ميگيرند. من وقتي اين كار را ديدم فكر كردم اگر اين تئاتر را امروز بردارند بياورند توي ايران، شايد اصلاً كسي متوجه نشود كه اينها چه ميگويند. حتي اگر اين تئاتر را بردارند ببرند به كشورهاي اروپايي مثل سوئد يا آلمان، باز هم همين مشكل وجود دارد، به خاطر اين كه اشاراتي كه در آن تئاترها هست خاص همان محل است. كارهايي شبيه تئاترهاي ارحام صدر در اصفهان، آن سالها كه مورد توجه بود و از سوي اصفهانيها بيشتر درك ميشد تا در تهران. الان اين مشكل هم آنجا وجود دارد. فرض كنيد تأثيري كه آن زبانها روي زبان فارسي ميگذارند، واژههايي كه به كار ميرود و وارد زبان ميشود و كمكم جا ميافتد، فارسي را دگرگون ميكند و انباشته از نادرستيهاي زباني. مثلاً بچه من درسوئد، واژههاي سوئدي را با زبان فارسي در هم ميآميزد، آنكه در آمريكاست بچهاش واژههاي آمريكايي را به زبان وارد ميكند. همين طور در هر جاي ديگر000 در نتيجه فارسي در آنجاها، زبان خاصي ميشود و مسائل هم مسائل خاص آن منطقه است و در نهايت، متأسفانه زبان كارهاي ادبي به سمت نوعي محلي شدن پيش ميرود. متأسفانه اين اشكال در آن كارها وجود دارد. در بين جواناني هم كه مينويسند استعدادهاي خيلي خوبي سراغ دارم. به خصوص كه اينها چون يك زبان ديگري را هم ميدانند و با ادبيات معاصر جهان با زبان اصلي نيز آشنايند طبيعتاً كارهايشان قويتر است. اما يك مسئله وجود دارد و آن، آزادي يا دموكراسي موجود در آنجاهاست كه هر كس با هر عقيده و مرامي ميتواند هر كتابي را كه ميخواهد منتشر كند، بيآنكه كتابش بررسي شود. اين نوعي ويژگي است اما البته اشكالاتي هم دارد. اشكالاتش اين است كه شما وقتي اينجا كتابي منتشر ميكنيد ـ حالاً مسئله سانسور و ساير محدوديتها را بگذاريم كنار ـ كه خودتان و كتابتان مراحلي را پشت سر گذاشتهايد يعني چند تا داستانتان در چند نشريه چاپ شده، چند صاحبنظر آنها را ديدهاند و چند نفر توصيه شما را به ناشر ميكنند حتي اگر با هزينه خودتان هم چاپ بكنيد بايد قدمهايي برداشته باشيد تا برسيد به اين كه ميخواهيد كتاب منتشر كنيد. اما آنجا ـ در خارج ـ اين جور نيست. آنجا من نوعي مثلاً با پول و پسانداز خودم كتاب منتشر ميكنم. حالا، چون اين قدمهايي كه گفتم آنجا برنداشتم و كار ارائه ميدهم، خوب، دچار اشكال ميشويم.
اشكالش كجاست؟
- اشكالش اينجاست كه اين توهم براي من نوعي پيدا ميشود كه من نويسندهام چون كتابم منتشر شده است. آنجا، شما تعداد زيادي كتاب از تعداد زيادي شاعر و نويسنده ميبينيد كه بدون اينكه آثارشان داراي ارزش نسبي باشد كتابشان منتشر شده است. همين توهم، متأسفانه بازدارنده و لطمهزننده است براي خود آنها. به خاطر اينكه هيچ كس كتاب اينها را نميخواند و اصلاً نميبيند و آن جور كه بايد تأثيري روي كسي نميگذارد. اما خود اين آدم اگر در راه درستي قرار ميگرفت و كارش درست بررسي ميشد، خوب ميتوانست پيشرفت هم بكند. البته گفتم كه ميان اينها استعدادهاي خوبي هم هست، اما فقط استعداد نيست كه ميتواند داستان خوب را بسازد، آموزش، تجربه و نقد از شروط لازم براي نوشتن يك داستان خوب است. اين حرف در مورد شعر و نقد هم صادق است.
آثار طيفهاي مختلف داستاننويس در خارج از كشور دربردارنده چه تمهايي است؟
-قسمت اول نويسندگان، در حقيقت حالتي نوستالژيك در داستانهايشان دارند. تعداد زيادي داستان كوتاه و بلند هست كه اينها تماماً خاطرات كودكي است كه در ذهن نويسنده مرور ميشود و اينها، به صورت رمان و داستان نوشته شده و نوشته ميشود. يك بخش ديگر به خاطرات و موضوعاتي كه مربوط به سالهاي انقلاب است باز ميگردد و قبل از انقلاب و چند سال بعد از انقلاب را بيان ميكند. يك بخشش برميگردد به ادبيات زندان كه در اين زمينه هم كتابهاي خاطرات درآمده است و خاطرات خوبي هم در اين زمينه منتشر شده كه از نظر داستاني ارزش خاصي ندارد. اما به عنوان اسناد و منابعي كه بعدها داستاننويسان ميتوانند از آنها استفاده كنند ميتواند قابل اعتنا و باارزش باشد. حالا اين خاطرات يا خاطراتي سياسي هستند و يا خاطراتي كاملاً شخصي. مثل همين جا كه ما مثلاً داستانهايي دربارة جنگ داريم. آنجا نيز يكسري كتابهايي شامل داستانهاي زندان منتشر شده است كه هم مربوط به زندانهاي قبل از انقلاب (دوران شاه) است و هم زندانهاي پس از انقلاب. يك بخش ديگر از نظرموضوعي مسائلي است از قبيل مهاجرت، كه موضوعش مربوط ميشود به رفتن از ايران، از طريق كشورهايي مثل تركيه، پاكستان، كشورهاي حاشيه خليج و دوران پس از آن، ماندگار شدن در آن جاها يا مشكلاتي كه پناهنده در آنجا دارد، در واقع ميتوان به اين موضوعات هم پرداخت. بخشي نيز برميگردد به مسائل و موضوعات خانوادگي؛ مهاجرت انجام گرفته، در يك محيط نو و تازه و مشكلات زندگي زناشويي كه اگر وجود داشته حالا زيادتر شده و اگر وجود نداشته حالا به وجود آمده. در واقع، اينها داستانهايي هستند خانوادگي كه به مسائل خانوادگي ميپردازند. بخش ديگري از مسائل داستانها، مسائل رواني و تحليل آنهاست. غربت، افسردگي و مشكلات رواني حاصل از اين غربت در اين نوع از داستانها به چشم ميخورد و محوريت دارد. به اين داستانها ميشود گفت داستانهاي روانكاوانه. در اين داستانها، سرخوردگي از فعاليتهاي گذشته به چشم ميخورد كه خيلي نمود پيدا ميكند. يكي از موضوعاتي كه به تازگي باب شده ـ چه در زمينه شعر و چه در زمينه داستان ـ و به نظرم مد شده است مسئله اروتيزم است. اما متأسفانه چون ما برداشت و تحليل درستي از اروتيزم (Erotism) نداريم، صورت بدي دارد. البته در ادبيات كهن ما اين موضوع سابقهاي طولاني دارد و هيچ ايرادي هم ندارد و نمونههاي خوبي هم داريم؛ ويس و رامين را داريم، نظامي را داريم، انتقادهاي اجتماعي عبيد را داريم و000 اما ما به خاطر اين كه هميشه با ديدن سطح قضايا شيفته آنها ميشويم، در اين مورد (مسائل Erotism يا مسائل جنسي) كه ما تابوهاي بسياري در اين زمينه داريم، آنجا وقتي اين تابوها شكسته ميشوند. در واقع از آن ور بام ميافتيم پايين، يعني آن افراطها تبديل ميشود به تفريطهاي ناجور و از آنجا كه تفاوتي بين پورنوگرافي (Pornography هرزهنگاري و الفيه شلفيه) و اروتيزم Erotism قائل نيستيم و يا فاصله اين دو آنقدر ظريف و حساس است كه خيلي وقتها متوجهاش نميشويم متأسفانه يكسري كارهايي ميشود كه بيشتر حالت مد روز دارد و ذوقزدگي و شوقزدگي سطحي از قضايا را ميرساند. فرض كنيد يك زمان هست كه پرداختن به مسائل اخلاقي به نفي هرگونه اخلاق ميانجامد. من گمان ميكنم در هر كاري اگر اندازه نگه داريم، درست عمل كردهايم. افراط و تفريط در هر زمينهاي اشتباه است. هر افراط، تفريطي به دنبال دارد و هر تفريطي، افراطي را در پي دارد. پيروي از مد اين طور است. مدها روز به روز عوض ميشوند. امروز يك چيزي مد است فردا يك مد ديگر ميآيد يا ميآورند وسط. اينها را نميشود چندان جدي گرفت. اين هم البته موضوعي است كه در داستانهاي امروز خارج از كشور مطرح است. يكي ديگر از موضوعات پرداختن به رابطه ايرانيها با خارجيان است. يعني اين كه اين رابطهاي كه در آغاز به خاطر عدم شناخت از آن جوامع و خلقيات و فرهنگ آنها حالتي مبهم دارد و با نوعي شيفتگي توأم است، كمكم هر چه جلوتر ميرويم بيشتر شناخت پيدا ميكنيم و همين شناخت در آثار ادبي و داستاني هم انعكاس پيدا ميكند.
چه حجم از داستانهاي داستاننويسان ايراني خارج از كشور به ادبيات در تبعيد اختصاص دارد؟
من زياد با اين عنوان موافقتي ندارم و براي اين مخالفت هم دليل دارم. البته عدهاي كه براي اين مسئله يك بار سياسي قائل هستند، بر روي اين مسئله اصرار فراواني ميورزند. ببينيد! تبعيد معناي خاصي دارد. تبعيد معنايش اين است كه كسي توسط حكومتي يا قدرتي «نفي بلد» بشود. حالا ممكن است گروهي اندك، شامل اين وضعيت بشوند. اما در مورد عدهاي كه مهاجرت ميكنند و با ميل خودشان از جايي به جاي ديگر نقل ميكنند صادق نيست. توجه داشته باشيم اگر كسي در محيطي كه هست همه چيز بر وفق مرادش باشد هيچ وقت نميآيد خودش را به آب و آتش بزند و مملكتش را ول كند برود ساكن غربت شود. ولي اينها تبعيدي نيستند، اينجا لفظ مهاجرت به كار ميرود. خوب، در دنيا كشورهايي هستند مثل كانادا، آمريكا و استراليا كه اينها اصلاً با مهاجرت درست شدهاند. من گمان ميكنم اگر بخواهيم تقسيمبندي كنيم بايستي بگوييم ادبيات داخل و ادبيات خارج از ايران. خوب، بعد كه ميخواهيم زير گروههاي هر كدامش را مشخص كنيم ميتوانيم ادبيات در تبعيد، ادبيات مهاجرت و000 را نيز بياوريم. البته يك مشكل عمده كه در آنجا داريم همين است. متأسفانه در خارج از كشور دكاني درست شده به نام تبعيد و اين واژه، حالت مقدس به خودش گرفته است. به همين خاطر است كه ميگويم اين بحث مقداري حساس است. متأسفانه خيليها در آنجا هستند كه دلشان نميخواهد اوضاع ايران هيچ زمان درست بشود. به خاطر اينكه منافع شخصي خودشان به خطر ميافتد. خيليها از اينجا رفتهاند ـ به هر دليل؛ تبعيدي بودهاند، جانشان در خطر بوده، نخواستهاند در ايران بمانند، مهاجرت را انتخاب كردهاند (اصلاً دليلش چندان مهم نيست چون حق هر آدمي است كه محل زندگي خودش را انتخاب كند) ـ خوب، فرض كنيد كه شرايط ايران طوري بشود كه آن آدم هم فكر كند كه شرايط ايران شرايط ايدهآلش است، ولي او ديگر نميتواند از آن محيط خود را جدا كند. خيلي سال گذشته است. در آنجا جا افتاده، شغل گرفته، بچههايشان آنجا بزرگ شدهاند. آنجا زندگي كرده و به آن محيط انس گرفته است. عدهاي هستند كه منصفاند و ايران و مردم ايران را دوست دارند و خودشان را هم ايراني ميدانند. اين واقعيت را ميپذيرند كه من ديگر نميتوانم در ايران زندگي كنم، اما خوشحال ميشوند كه وضع ايران بهتر بشود. عده ديگري اما هستند كه نميخواهند وضع ايران درست بشود، به خاطر اين كه همچنان بگويند ما محق هستيم و در شرايط فرضي ايدهآل؛ بازنگشتن ما به ايران دليلش اين نيست كه نميخواهيم برگرديم، بلكه به خاطر اين است كه ما تبعيدي هستيم و حرفهاي ديگر. من علت اين نوع برخورد آنها را ميدانم. علتش را براي شما ميگويم و هيچ ابايي از گفتن اين حقايق و حرفها ندارم. هر كس هم هر چه كه ميخواهد بگويد. مهم نيست000 ببينيد! استنباط آنها اين است كه من فيلمساز، من قصهنويس، من طنزنويس و من هنرمند000 بيايم اينجا چه كار كنم؟ ميبينم حالا يك نسلي آمده روي كار كه هم جوان است و هم از من بهتر فيلم ميسازد يا بهتر مينويسد. من آنجا براي خودم يك عنواني گذاشتهام يعني شدهام «تبعيدي» و مدام آن را براي خودم تكرار ميكنم! خلاصه در آنجا كساني زندگي ميكنند كه مثل اصحاب كهف، چندين و چند سال است كه در خواب فرو رفتهاند و حالا كه بيدار شدهاند ميبينند كه اصلاً ايران و ايرانيان امروز را نميشناسند و شرايط اينجا را نميشناسند، يا اينكه الان اين همه ارتباطات و وسايل ارتباط جمعي وجود دارد. روزنامهاي كه امروز در ايران منتشر ميشود قبل از اين كه به دست خوانندگان ايراني در ايران برسد، من در اينترنت تمامش را ميتوانم ببينم و بخوانم. با اين همه من اين جامعه را تا در اينجا زندگي نكنم نخواهم شناخت و نميتوانم دركش كنم. حالا، اين اصحاب كهف كه سكههايش سكههاي عهد دقيانوس است، فقط يك چيز را براي خودشان نگه داشتهاند و آن هم يك مخالفخواني اعيان و به ظاهر انقلابي است و نظرشان اين است كه هر كس كه در ايران زندگي ميكند خائن است. حالا يكي نميآيد بپرسد خائن به چي؟ خائن به كي؟! نمونهاش خود من كه اين امكان را داشته و دارم حالا كه به خاطر مشكلات بيماري فرزندم مجبورم خارج باشم و ميتوانم به ايران بيايم و اينجا كار كنم و برگردم، شدهام همكار حكومت و سفير فرهنگي! عليه من اعلاميه صادر ميكنند، ميخواهند عليه من امضا جمع كنند و براي اينكه مبادا خدا نكرده خلقالله يادشان برود اين حضرات چه نوابغي هستند، پرانتز باز ميكنند و توي پرانتز مينويسند كه چه كارهاند يا در واقع چه كاره بودهاند! اين فضاي آلوده متأسفانه وجود دارد. علت ديگرش اين است كه اين آدمهاي اصحاب كهفي چون كار نميكنند، مينشينند براي خودشان تخيلات و توهمات ميبافند، حال آنكه فرهنگ و ادبيات جدي دور از هياهوها و بيرون از جنجالها ساخته ميشود و كمكم راه خودش را پيدا ميكند.
حجم داستانهاي داستاننويسان ايراني ساكن ايران به نسبت داستاننويسان ساكن در كشورهاي خارج به چه نسبتي است؟
زياد نيست. زماني بحثي مطرح شد و آن اينكه بياييم يك كاري كنيم كتابهايي را كه اينجا اجازه چاپ نميگيرند، آنجا چاپ كنيم. الان وضعيت چاپ كتاب در ايران نسبتاً خوب شده و خوشبختانه دارم ميبينم كه همين شما و همنسلان شما باعث شدهايد كه فضاي نشر باز شود و ميبينم كه خيلي كتابها دارد منتشر ميشود و اميدواريم كه اين حركت تداوم داشته باشد و تا جايي پيش برود كه ما هم بتوانيم بگوييم چيزي از اروپاييان كم نداريم و بگوييم در اينجا كتاب نيازي به مجور گرفتن ندارد. البته همه جاي دنيا اين هست كه همه چيز مطابق قانون باشد و قانون بايد حكومت كند. آنجا هم اگر كسي از قانون تخطي كند با قانون رو به رو خواهد شد. متأسفانه بعد از مدتي ديديم كه اين قرار نانوشته رعايت نشد و بعضيها كتابشان را ميآوردند و در خارج منتشر ميكردند و بعد از مدتي، كتابشان را در ايران هم منتشر ميكردند. همين امر باعث شد كه اعتماد خواننده به نويسندگان داخل كشور از بين برود. كتابي كه در مملكت اجازه چاپ دارد، خوب، بگذاريد در مملكت خودمان چاپ بشود. چرا اول ميرويد خارج و بعد ميآييد در داخل آن را منتشر ميكنيد؟! البته در كنار اين مسئله مقداري هم توجه به ماديات وجود داشت. البته مقدار و حجم اين كتابها خيلي نيست. حالا اگر بخواهم درصد بدهم شايد بتوانم بگويم حجم اين كتابها حداكثر ده درصد است و اين چندان قابل اهميت نيست.
وضعيت تيراژ كتابهاي ايرانيان در خارج ـ بالاخص كتابهاي فرهنگي و ادبي ـ هنري چقدر است؟
تيراژ كتاب به نسبت تعداد ايرانيان خارج از كشور خيلي پايين است. به طور معمول حدود پانصد نسخه است و اين خيلي كم است. البته پايينتر از اين هم ميآيد و نويسندگان تازه كار، اثرشان حتي در پنجاه شصت يا دويست نسخه منتشر ميشود. اما تيراژ معمول پانصد نسخه است و پرفروشترين كتاب، حداكثر، وقتي كه مال يك نويسنده نامآور باشد و موضوعش هم خيلي جذاب باشد، ممكن است به يكي دو هزار نسخه برسد كه آن هم سالها روي دست ناشر ميماند.
آيا در خارج هم مشكل پخش كتاب براي ايرانيان وجود دارد؟
بله، فراوان000 به خاطر اين كه هزينه پست آنجا خيلي گران است. گاهي هزينه پست و پخش دو برابر قيمت كتاب است. نكته ديگر اين كه مراكز پخش در آنجا وجود ندارد. از سوي ديگر، واقعيتش اين است كه ايرانيان خارج از كشور متأسفانه چندان اهل كتاب و مطالعه نيستند. به همين دليل تيراژ كتاب خيلي پايين است. مثلاً در شهر گوتنبرگ سوئد كه در حدود هفتصد تا هشتصد هزار نفر جمعيت دارد و باحاشيهنشينهايش، حدود ده دوازده هزار نفر ايراني دراين شهر زندگي ميكنند، اگر كنسرتي گذاشته شود كه مثلاً فلان خواننده لسآنجلسي بيايند آنجا آواز بخواند، حدود هزار تا هزار و پانصد نفر به كنسرت ميروند و بليت گرانقيمت هم ميخرند، اما در همان جا اگر يك برنامه خوب فرهنگي باشد و قيمت بليتش هم اگر يك دهم بليت آن كنسرت باشد، بيش از سي چهل نفر نميآيند! متأسفانه اين گريز وجود دارد. اما خوشبختانه ميبينم كه در ايران شور و شوق جوانان ايراني به مسائل فرهنگي و ادبي زياد است.
استقبال از نشريات ادواري و مجلات هم همين طور است؟
بله! گذشته از روزنامهاي مثل «كيهان لندن» كه جا افتاده است و يا «نيمروز» كه سعي ميكند مطالب متنوعي داشته باشد، روزنامهها و مجلاتي كه آنجا منتشر ميشود برد محدودي دارند و به خاطر مسائل و مشكلات مالي، بعد از مدتي دچار ركود اقتصادي و ورشكستگي ميشوند و نميتوانند به كار خودشان ادامه بدهند. اما در زمينههاي وسايل ارتباط جمعي، شور و شوق همچنان وجود دارد. مثلاً در شهر ما ـ گوتنبرگ ـ هفت هشت راديو محلي فارسي زبان فعال است و از صبح ساعت 8 شروع به كار ميكنند تا دو ساعت پس از نيمه شب.
پشتوانه تغذيه مالي اين نوع فعاليتهاي فرهنگي در آنجا چگونه و از كجاست؟
بيشتر از طريق آگهيهايي است كه از مغازهداران و رستورانداران و تجار به خصوص ايراني ميگيرند.
بيشتر برنامههاي اين راديوها شامل چه برنامههايي است؟
بيشتر راديوها ترانه پخش ميكنند و خلاصهاي از اخبار را از اينجا و آنجا جمع ميكنند و ميگويند. يكي دو تا هم هستند كه كمي جديتر به مسائل فرهنگي ميپردازند. خود من در يكي از اين راديوها يك برنامه دو ساعته دارم كه هفتهاي يك شب به مسائل ادبيات و هنر و فرهنگ ميپردازم.
كتابهاي پرحجم بيشتر چه كتابهايي هستند و كتابهاي كمحجم چه كتابهايي؟
ـ كتابهاي شعر عموماً كم حجم است. البته بيشترين تعداد كتابها هم همين كتابهاي شعر است. چون ما ايرانيها همهمان خود را شاعر ميدانيم! زماني بود كه شعر گفتن و شاعر شدن كمي سخت بود و هر كس ميخواست شعر بسرايد، بايستي لااقل ده دوازده هزار بيت شعر از حفظ باشد، اوزان را بشناسد و000 اما الان كه بعضيها خيلي نو نو نو هستند و حتي نيما يوشيج را هم قبول ندارند و هر نوع كاري و در واقع هر نوع خرابكاري را در زبان مجاز ميدانند، ماشاءالله هر چيز كه به ذهنشان ميرسد، به اسم شعر چاپ ميكنند. خوب، اينها معمولاً كتابهايي است كم حجم، اما كتابهاي خاطرات معمولاً حجم زيادي دارند.
دانش داستاني داستاننويسان ايراني خارجنشين چطور است؟
به جرأت ميتوانم بگويم كه به رغم امكانات و منابعي كه در آنجا وجود دارد سطح دانش داستاني آنها كمتر از داستاننويسان جوان ايراني در داخل كشور است. دانش داستاني در آنجا بيشتر از طريق فردي كسب ميشود و تشكلي آنچناني كه آموزش بدهند و كارها را نقد و بررسي كنند وجود ندارد. به طور كلي داستان ايراني در ايران جديتر است و با توجه به كتابهايي كه در اينجا در زمينه نقد ادبي منتشر ميشود و با در نظر داشتن كتابهاي بسيار زيادي كه در حوزه ادبيات و قصهنويسي و حتي آموزش قصه و داستاننويسي منتشر ميشود، وضعيت اينجا خيلي بهتر است.
* * *
كتابشناخت ناصر زراعتی آثار او در چند زمينه است: نقد ادبي : نقد آثار نيما، هدايت، شاملو، اخوان، چوبك، آلاحمد، بزرگ علوي، م.ا. بهآذين، دولتآبادي، احمد محمود، جمالزاده، سايه روشن شعر نو فارسي، تحليلي از شعر نو فارسي، كالبدشكافي رمان فارسي. ترجمه : دجال، شامگاه بتها، فلسفه و حقيقت (نيچه)، چرا مسيحي نيستم: (راسل)، هيدگر و شاعران (ورونيك. ام. فوتي)، چهارسوار سرنوشت (ويليام هابن)، فلسفه تاريخ هگل (بن كيمپل)، گزيده اشعار (لوركا)، توفان (شكسپير)، هر طور كه بخواهي (شكسپير)، مرتبههاي شمال (آنا آخماتوا)، سه نمايشنامه (استريندبرگ). پژوهش ادبي : ايران و گذشته و آينده فرهنگي، حافظ شناخت (دو جلد)، از حافظ به گوته، شيوه نگارش، فلسفههاي اگزيستانس، هجوم اردوي مغول به ايران، نقد آثار نويسندگان بزرگ غرب، صدف و دريا، به سوي داستاننويسي بومي در آيينه نقد.
|
|
| |
|
|
| |
نظر دهيد::(0 نظر) |
|
|
|
|
|
|