Top
 
 
       

 
موضوع: ادبيات داستاني 16/01/1385
 
 

درباره آثار داستانى اش

 
  گفتگو با بهنود      
  برگرفته از: شرق16فروردين 85   
   
 
  نلى محجوب: گاه روبه روى آدم هاى بزرگ قرار گرفتن هراس انگيز است، دست ها عرق مى كند و صدا مى لرزد. اين بار روبه روى كسى قرار مى گيرم كه شناخته شده تر از آن است كه نيازى به معرفى داشته باشد. ولى اين گفت وگو با او در فضا و موضوع متفاوتى انجام مى شود؛ مسعود بهنود روزنامه نگار و قصه نويس، كه اين بار به سراغ قصه هايش رفته ايم. با آنكه روبه روى او نبودم همچنان آن اضطراب را حس مى كردم و او را با همان پيپ روبه روى خود مجسم مى كنم كه پكى مى زند و پاسخ مى دهد و در شبكه اى جهانى او را مى جويم و پرسش هايم را نه يك به يك، بلكه به صورت جمعى برايش در فضا رها مى كنم.
بهنود در معرفى خود چنين نوشته است:
«من در ۲۸مرداد سال ۲۵ زاده شده ام ولى در پاسپورتم ثبت است ۲۷ جولاى ۱۹۴۷ حالا فرقى هم نمى كند. از زمانى كه چهارده ساله بودم به كار در مطبوعات پرداختم و بعد اين شد زندگيم و بعدها در راديو و تلويزيون هم آموخته شدم تا زمانى كه تاريخ معاصر [از بخت خوش] و تحليل سياسى [از بخت بد] شد كار اصلى ام.
حاصل چهل سال زندگى حرفه ايم سيزده كتاب است: از سيدضيا تا بختيار، ۲۷۵ روز بازرگان، حروف [دو حرف و حرف ديگر]، اين سه زن، از دل گريخته ها، ضدياد، امينه، ما مى مانيم، گلوله بد است، شايد حرف آخر، در بند اما سبز و پس از يازده سپتامبر. نمى دانم چه تعداد سناريو و نمايشنامه، حدود هزار گزارش، از قرار حدود دويست برنامه راديويى تهيه كرده ام و حدود صد برنامه تلويزيونى و چهل فيلم مستند تلويزيونى هم ساخته ام. دو فرزند دارم: بامداد دخترم و نيما پسرم.»
• • •
•در حقيقت در آثارتان داستان را دستمايه تاريخ قرار مى دهيد نه تاريخ را دستمايه داستان، بنابراين در كارهايى مثل امينه يا خانوم شايد از منظر تصاوير يا شخصيت پردازى مشكلى نداشته باشيد (آن هم به دليل اينكه خانوم نماد بيرونى ندارد و امينه به دليل دور بودن از ذهن كنونى ما) اما در اين «سه زن» به خاطر معاصر بودن وقايع و حقيقى بودن شخصيت ها (از منظر منابع در دسترس و خاطرات و شنيده هاى ما) چقدر به وقايع وفادار مانده ايد؟ و تا چه حد از پس ذهنتان داستان سرايى كرده ايد؟
اين سه زن، تاريخ است و قصه نيست. آن چه ممكن است بعضى را به غلط اندازد، لحنى است كه براى روايت تاريخ انتخاب مى كنم. نوعى نقالى است. نقل است، در اين نوع كار گاهى جزئيات ثبت نشده نقل مى شود. نويسنده حداكثر سعى خود را دارد كه نقل جزئيات با اصل برابر شود و اگر ممكن نبود، غلط نباشد چنان كه اصل را قربانى كند.
اما در مورد امينه و خانوم، اينها قصه اند. به قصه باورشان بايد كرد. منتها هيچ قصه اى در عالم نيست كه حظى از واقعيت نداشته باشد. گاه از حقيقت به واقع نزديك تر است قصه. وقتى زمان قصه ماضى است، طبعاً تاريخ بسترش مى شود. در اين جا نويسنده سراغ متون مى رود تا بازسازى در فضاى واقعى صورت گرفته باشد. همان كارى كه من هم كرده ام. پس در خانوم و امينه تخيل است كه تاريخ را صدا مى كند. اما در اين سه زن، تاريخ است كه گاهى، آن هم در جزئيات كم اهميت، مثل صحنه سازى ها به تخيل مجالى مى دهد.
•اصولاً چنين داستان هاى تاريخى چه ويژگى هايى دارد؟ به عنوان مثال آقاى جولايى هم داستان هايى با پس زمينه تاريخى مى نويسند اما به گونه اى متفاوت از كار شما، يعنى كاملاً داستان است و شايد نمادهاى بيرونى هم داشته باشد. اما به خاطر دارم كه شما مى گفتيد در اين شيوه كار شما، حداقل خواننده با تاريخ آشنا و نزديك مى شود. لطفاً بفرماييد داستان هاى تاريخى براى جذب مخاطب چه ويژگى هاى عمومى را بايد دارا باشد؟
نسخه و قرارى نيست. از يك نظر همه داستان ها تاريخى هستند، مگر داستان هاى تخيلى آينده بين مانند ژول ورن و برادبرى، وگرنه كدام داستان است كه بر بستر تاريخى حركت نكرده باشد. مثال بزنم كسى تاكنون قصه رازهاى سرزمين من دكتر براهنى را داستان تاريخى نگفته است اما دكتر براى نوشتن اين قصه مدت ها در اسناد حضور مستشاران آمريكايى در ايران و مسائل نظامى آنها غور مى كرد. من هنگام نوشتن قصه تاريخى چون كه كارم تاريخ است و تاريخ معاصر را در ذهن دارم كمتر به كتاب مراجعه مى كنم. در ذهن حاضر است اما با اين وجود براى «امينه» ده ها و بلكه صدها كتاب و تقريباً هر چه بود درباره صفويه را خواندم. چرا كه در مورد آن دوران كارشناس نيستم. اما قصه هاى ديگر همه از دوران قاجار و پهلوى است كه درباره شان حضور ذهن دارم.


•در رمان خانوم در واقع شما به بررسى يك دوره وقايع تاريخ معاصر پرداخته ايد كه از كودكى خانوم شروع مى شود و بعد اتفاقاتى كه براى دخترش مى افتد و واقعه ۱۱ سپتامبر و به خاطر استفاده از همه وقايع دوران اخير تا حدودى داستان شلوغى است. آيا اين شلوغى تعمدى بوده؟ در حقيقت شاهد ذهن خود شما در اين شرايط بسيار شلوغ بوده است؟ به نظرم اين كار متفاوت از امينه و اين سه زن است هم از منظر ساختار و هم از نظر محتوا.
درست ديده ايد. در «خانوم» صد سال زندگى اجتماعى و سياسى ما ايرانيان مى گذرد و شايد هم جهان. در امينه صد سال عقب تر است. از اواخر قرن هجدم تا آخرهاى قرن نوزدهم. اين كه سر خط اين قصه ها را به روز رسانده ام بيشتر تكنيكى است كه مى پسندم و آشناسازى است. ورنه بستر اصلى قصه امينه و خانوم، اين دو قرن بزرگ زمين و ايران را پر كرده اند. قصه ديگرى در دست دارم كه باز هم سرگذشت زنى است. اين هم برش پنجاه ساله اى است از تاريخ ما.
•به نظر شما آيا نويسنده مى تواند جدا از ذهنيت شخصى اش وقايع تاريخى را به داستان تبديل كند؟
نه. كوچك بودم خيلى كوچك. مثل بيشتر آدم ها، شوق قصه را مادربزرگم در جانم ريخت كه موقع خواب برايم لالا نگفت بلكه از حكايت هاى واقعى و پشت پرده دربار قجر گفت. هنوز نمى توانستم اسم تيمورتاش را تلفظ كنم كه او از آقاى سردار معظم برايم گفت. من بزرگ شده امير معظم باجناق تيمور تاش بودم كه مادر و همسر خودش [مرحوم خانم اقدس خازنى] مى گفتند كه خيلى در حركات شبيه به سردار معظم بود و نقاشى معروفى كه هم اينك بر ديوار خانه فرزند امير معظم است همين را نشان مى دهد. من براى سال ها انگار تيمورتاش را ديده بودم. كمى كه زبان باز كردم در جمع بچه ها و بزرگترها _ به ويژه يادم هست در تابستان هاى ييلاق باغ گل اوشان _ قصه مى گفتم و شب هاى خالى زير نور چراغ زنبورى را پر مى كردم. مادربزرگ و خانم امير معظم تشويقشان اين طور بود كه گاه كه جمع به هيجان مى آمدند با لبخندى مى گفتند تو كجا بودى مادر. تو كه به دنيا نبودى. يك شب يادم هست كه بين بزرگترها بحث درگرفت كه آنچه مى گويم از دربار ناصرالدين شاه درست است يا غلط. اينها را از خودشان ديده بودم. عمه يكى از خواجه هاى دربار ناصرالدين شاه بود، با هيكلى بزرگ كه روى چارپايه مى نشست و انتهاى كوچه شيروانى در خيابان نادرى منزل داشت. سيگار زهره مى كشيد. هم او را هم عندليب السلطنه صيغه سيه چرده ناصرالدين شاه را كه خوش آواز بود و ظهيرالدوله وى را مراقب مى كرد، ديده بودم. خيلى بيشتر از ديدن. از آن دو ده ها حكايت دارم. به من مربوط نيست كه در عالم واقع آن هر دو سال ها قبل از تولد من درگذشته بودند.
بگذاريد حكايت ديگرى برايتان بگويم كه البته درباره قصه نيست بلكه درباره «اين سه زن» است كه گفتم قصه تخيلى نيست. روايتى از زندگى واقعى سه زن است. از ميان آن سه زن، تنها خانم ايران تيمورتاش را ديده بودم به چشم. با ايشان حرف ها زده بودم. آن دو ديگر را نه. خانم مريم فيروز را بعد از چاپ كتابم كه تازه از زندان به در آمده بود ديدار كردم. دل در دلم نبود. مى ترسيدم از ملاقات با كسى كه بيوگرافى اش را نوشته بودم. آمد. لباس سياه رنگى پوشيده بود. همان بود كه نوشته بودم. هيچ شباهتى به عكس هايش نداشت شاهزاده خانم. از كجايش چنين مى شناختم. نشست و نگاهى به من كرد و اولين جمله اى كه گفت اين بود «ذليل مرده سن و سالى هم ندارى، اينها را از كجا مى دانستى» بعد شروع كرد به ايراد گرفتن. اولين ايرادش اين بود كه «نمى بخشمت كه نام مرا همراه با آن [...] آوردى. هنوز كينه داشت از اشرف پهلوى. شاهزاده خانم، دختر فرمانفرما بود. درست ديده بودم هيچ از كمونيسم نمى دانست. برايش گفتم كه دكتر قاسم غنى آخرين بارى كه او را ديد و با عصبانيت از وى جدا شد، چه گفته بود در منزل تجريش مريم خانم. چشمانش برق زد. گفتم وقتى دكتر غنى اين را مى گفت روى همان قالى بزرگى ايستاده بود كه خودش سفارش داد براى شما در مشهد بافتند و گوشه اش نوشته شده بود به فرمايش فرمانفرما. گفت خدا تو را بكشد و شروع كرد به ايراد گرفتن. مثلاً گفت آن روز كه برادرم و سپهبد زاهدى را در خيابان ديدم و آن حرف را زد و آن متلك را گفتم «... آخه مرد نمى بينم» و تيمسار فيروز رنگش پريد، در خيابان كاخ نبود بلكه در اميريه آنها سرازير مى آمدند و من سربالا مى رفتم. جدا كه مى شديم نسخه اى از كتاب [اين سه زن] را در آوردم و به خانم فيروز گفتم معمول اين است كه من بايد كتاب را هديه بدهم. اما حالا شما اين را به من هديه بدهيد. گفت يعنى چى. گفتم هيچى اين را امضا كنيد برايم. گفت مى خواهى از من سند بگيرى. گفتم بله درست است. قلم را گرفت و با دستى كه ديگر مى لرزيد پشتش نوشت «به پسر عزيزم كه آنقدر شجاع است كه از من هم نترسيد.» زيرش امضا كرد مريم فيروز فرمانفرمائيان. خودش بود. همان بود كه شناخته و نوشته بودم. سى سال غربت در ممالك كمونيستى اندكى از دز شاهزادگى او كم نكرده بود. چند حكايت هم از اين اواخر برايم گفت كه اشك به چشمانم آورد. بماند.


•در چنين آثارى، نويسنده تا چه حد وامدار وقايع تاريخى است و تا چه حد مجاز به داستان سرايى و پرداخت شخصى است؟ چون در اين داستان ها خواننده علاوه بر خواندن داستان، تاريخ را مطالعه مى كند.
دايى ام، دومين مشوق و رهنماى من در قصه نويسى و همه چيز ديگر، غروب ها مى رفت و مى نشست در قهوه خانه اى. من خيلى كوچك بودم و اجازه رفتن به قهوه خانه نداشتم. اما ساعتى قبل مى رفتم و در گوشه اى به انتظار او مى ايستادم و از پشت شيشه نگاهش مى كردم تا بلند شود و عصازنان بيايد. هميشه چند نفرى دورش بودند. ماه رمضان در قهوه خانه نقال مى آمد و نقل مى گفت. خودم را مى بينم كه در سرماى زمستان جمع شده ام پشت در و دارم گوش مى كنم به چه اشتياقى. چند خانم هم كه مانند من اذن دخول نداشتند، همان طور گوش بودند و چه شيرين. اگر اندكى از آن جاذبه و شيرينى را ما در قصه ها و روايت ها تقليد كرده و ساخته باشيم موفقيم. سال ها بعد وقتى كه شاهنامه خواندم و با آن چه نقال در ذهنم ريخته بود مقايسه كردم دانستم چطور با زيركى بدون آنكه به قصه لطمه اى خورده باشد، جا در جا بر آن مى افزود. بعدها خودم وقتى در چشمه على دماوند بچه هاى به ييلاق آمده را جمع مى كردم و داستان فيلم هاى سينمايى را كه ديده بودم تعريف مى كردم گاهى گويى همان تكنيك را به كار مى بردم ناخواسته. گاهى از بزرگترها كه فيلم را ديده بودند مى شنيدم مى گفتند داستان همان بود اما شاخ و برگى داشت كه در فيلم نبود. آيا همين كارى نيست كه هنوز مى كنم.
•خود شما در نوشتن چنين داستان هايى چه مطالعات خاصى داريد و تا چه حد تحليل هاى شخصى شماست؟ چون اينگونه داستان ها تحليل وقايع را مى طلبد.
اين را بگويم كه با همه آنچه گفتم و نشانى دادم وقتى روزنامه نويس شدم جرات قصه نوشتن از قلمم رفته بود. چند تنى شهامتم دادند. اول از همه شاملو بود كه بسيار چيزها از جمله گرافيك روزنامه نويسى را از وى ياد گرفتم... او اول كسى بود اگر خطا نكنم كه روزى در سفرى بوديم با يدالله رويايى شاعر. رويايى از شرحى كه گفتم تعريفى كرد. شاملو گفت خب همين را بنويس. اما همين طور كه تعريف مى كنيم. نمى خواهد تكنيك رمان بخوانى. نمى خواهد اين ادا و اصول ها را در بياورى. اين سخن هنوز در گوشم مانده است. فقط نقل مى كنم. انگار دارم رپرتاژى براى مجله اى مى نويسم و اصلاً خودم را به تكنيك هاى كهنه و نو داستان نويسى مربوط نمى كنم. ديگر كسى كه به يادم مانده زنده ياد هوشنگ گلشيرى بود. سال هاى دور در جايى گفته و شايد نوشته بود كه فلانى شاعر چنين و چنانى خواهد شد. در آن زمان هنوزش نديده بودم همين طور شعرهاى گهگاهى ام را خوانده بود. بعدها كه ديدمش اين را به يادش آوردم و گفتم ديدى پيش بينى ات درست نيامد و من شاعر نشدم. گفت ولى قصه خواهى نوشت شرط مى بندم. گفتم چطور. مقاله اى همان روزها نوشته بودم. خوانده بود. يك مقاله سياسى. گفت در همين جا هم قصه نوشته اى. اين سخن را دقيق تر بعدها دكتر براهنى به من گفت. در آدينه بوديم و مقاله اى باز سياسى نوشته بودم. شروعش را يادآورم شد و گفت قصه است بى خود خودت را جلو مى گيرى. قصه ات را بنويس و زمانى كه شروع كردم اولى قصه هاى كوتاهى بود كه در كتاب «از دل گريخته ها» آمده است. اين قصه هايى بود كه سال ها در دلم بود. همه را بارها گفته بودم براى اين و آن. همان قصه حبيب تارزن، كه كيومرث پوراحمد دوستش دارد و بارها خواسته فيلمى از آن بسازد كه نشده است. انگار از لحظه تولد در وجودم بوده است. انگار كه از ازل بوده، مطالعه اى نمى خواست. اما شما از تحليل مى گوييد. تحليل تاريخ. آرى درست است. بگذاريد بگويم كه من اصولاً تاريخ، خود تاريخ را هم اگر دقت كرده باشيد از راه آدم ها مى شناسم. من آدم ها را دوست دارم، با كجى و راستى هاشان. همان طور كه هستند. من از شرح احوال آدم ها به تاريخ رسيده ام. مثلاً من از شرح احوال دكتر مصدق و قوام و آيت الله كاشانى به سى تير و بيست و هشت مرداد رسيده ام. نه برعكس. وقايع برايم محمل و بهانه زندگينامه آدم ها هستند. از همين روست كه اگر دنبال تحليلى بگرديد، من هيچ آدمى را بد، بد مطلق نديده ام و نمى دانم. آدم ها در شرايط مختلف نظر به احوالى كه دارند تصميم هاى مختلف مى گيرند كه هيچ كدام از سر وابستگى و بد طينتى نيست. برخلاف آنكه فعالان سياسى تصور مى كنند. همه براى همه احوال خود توجيه و دليل داشته اند. گيرم ما آن توجيه ها و دلايل را، معمولاً سال ها بعد از وقوع، قضاوت هاى تند مى كنيم و به حساب خيانت و بدكارى شان مى گذاريم. اين گفته دراز دامن است كوتاهش مى كنم. من چون آدم ميانه رويى هستم. هميشه چنين بوده ام، اينها در قصه هايم هم حضور دارند. اگر دقت كرده باشيد آدم هاى بد همه از ناچارى بد شده اند در قصه هاى من. وقتى كه على حاتمى سلطان صاحبقران را مى ساخت، اولين برخوردش با تاريخ قاجار بود و همان شد راهش و سرگذشتش. با هم مضمون هر قسمت را كار مى كرديم و گفت وگو مى كرديم. على آدم دل رحمى بود. گاهى گريه اش مى گرفت از شرح احوال كسى. اگر سريال را ديده باشيد. كارى بزرگ كرده است. سه قهرمان دارد قصه اش. ناصرالدين شاه و اميركبير و ميرزا رضا كرمانى [البته هم مليجك]. انگار نه كه اولى قاتل دومى است و سومى قاتل اولى. هر سه قهرمان او بودند و بيننده سريال براى هر سه آنها گريست. حتى على براى ناصرالدين شاه هم از زبان مليجك گريه كرد. چنين است و هيچ جا هم از تاريخ جدا نشد. تنها تخلفى هنرمندانه كه در آن سناريو كرد اين بود كه سه تا مليجك را كه در سه زمان مختلف مى زيستند يكى كرده بوديم يك نفر شده بود. وگرنه بقيه حكايت طابق النعل بالنعل واقعيت تاريخى بود. بعدها على حاتمى چنان قوى دست شد در تاريخ كه نگاه خودش را پيدا كرد در جاده ابريشم [هزاردستان] كه آن هم ضرورت اجرا چنين خواست. تازه دچار ترديدى جدى بود. نگران بود كه مثل ماجراى ستارخان بر سرش بريزند منتقدان. روزى كتاب گورويدال [آفرينش] را برايش بردم و قبل از آنكه بخواند برايش گفتم نويسنده چه تخلف ها در واقعيت تاريخى كرده است در همزمان نشان دادن زرتشت و سقراط و كنفوسيوس و كوروش. گفتم تو هنرمندى و خلاق. فضاى خودت را بساز. اين توصيه اى است كه به خودم هم مى كنم گاهى. گرچه چندان موفق نيستم مانند على كه در جاده ابريشم خيلى موفق شد.
• بى طرفى در اين سبك داستانى چقدر اهميت دارد؟
به نظرم بى طرفى فقط و فقط در شغل روزنامه نگارى _ آن هم نه در نوشتن مقاله كه آدمى به هر حال نظرى و طرفى دارد _ و در گزارش نويسى است كه لازم است و بايد. ورنه در هيچ نوع ديگر از نوشتن نيست كه لازم باشد آدم خودش را بكشد كه بى طرف باشد. گفتم فقط در گزارش روزنامه اى است. اين هم چندان غريب است كه همه شاگردان روزنامه نگارى روزها و روزها درش غور مى كنند و عرق مى ريزند تا بتوانند واقعاً درش بياورند و گزارششان درست باشد. وقتى از گزارشگر مى خواهى موقع گزارش كردن قتل هاى خيابانى مشهد بى طرف باشد و به سعيد حنايى كين نورزد و او را چنان كه هست گزارش كند، و به او مى گويى موفقيتت در گرو آن است كه موضوع و قهرمانش را درست و حسابى همان طور كه هست گزارش كنى و از لاى كلماتش، كلمات جهت دار و جهت گيرى و ارزش گذارى را بيرون مى كشى و غلط مى گيرى، كارى دشوار به گردن روزنامه نگار جوان گذاشته اى. ورنه از اين بگذرى در عالم واقع بى طرفى معنا ندارد.
• وقايعى را كه خودتان در صحت و سقم شان ابهام داريد حذف مى كنيد يا با همان ابهام شخصى وارد جهان داستان مى كنيد تا به همان گونه به خواننده منتقل شود؟
در داستان، همان كه بر قلم مى آيد درست است، گيرم بر قلم هيچ داستان نويسى جز آنكه مى بيند نمى آيد. حالا شما مى گوييد اين آيا در عالم واقع هم همان طور بوده كه روايت مى شود. پاسخ اين است كه نه. نه. اگر بود كه قصه نبود. گزارش بود. به سرنوشت همينگوى و ماركز نگاه كنيد. آنها روزنامه نگار بودند. گزارش مى نوشتند و مانند هر گزارشگرى مجبور به رعايت واقعيت. هر دو آنها، مانند هر روزنامه نگار داستان نويس شده ديگرى، روزى و روزگارى خود را از دست اين قيد خلاص كردند و روايت را چنان كه در دلشان بود نه چنان كه در واقع وجود داشت نوشتند. حتى سارتر در قصه هايش [مثلاً در نمايشنامه گوشه گيران آلتونا] گزارشگرى است كه گريبان خود از دست واقعيت خلاص كرده است. اما مگر مى توان گفت كه قهرمان او [هر نام كه داشته باشد] غير از عضوى از خانواده كروپ كس ديگرى است كه سارتر در قالب داستان وى دارد لگد خود را به سرمايه دارى مى زند. منتها او و آلبركامو وفاداران به فلسفه اى هستند كه در وجودشان پرورش يافته و سارتر آن را در قالب كتاب هاى فلسفى اش هم نوشت. اما ديگران كه من از آن ميانم فلسفه اى ندارند جز دوست داشتن انسان ها. از ميان آنها كه دوستشان دارى يكى را برمى گزينى و چنانش مى بينى كه مى خواهى. همين.
• با توجه به پايبندى تان به اصل تاريخ كدام يك را مى توانيم بگوييم: تاريخ نگارى با قلم مسعود بهنود روزنامه نگار يا مسعود بهنود داستان نويس؟
من خود را تاريخ نگار نمى دانم. بلكه گزارشگر تاريخ بوده ام و هستم. شغلم روزنامه نگارى است و در هيچ پرسشنامه اى خود را جز اين معرفى نمى كنم و نمى شناسم. هم از اين رو هنگام نوشتن از تاريخ هم باز هم روزنامه نگارم، اگر همكار قبولم كنند.
• چرا زنان را به عنوان شخصيت هاى اصلى داستانتان انتخاب مى كنيد؟ به نظر شما زنان در تاريخ چه نقشى دارند؟
من پرورش يافته مهر و ماهم و زندگيم را در بامدادى خلاصه ديدم. نام مادرم مهرى است. مادربزرگم ماه سلطان بود و دخترم بامداد است. هرگز با پدرم ربطى چنان نداشتم كه با مهر و ماه داشتم و دارم. زنان براى من موجوداتى از قبيله ديگرند. اين ونوسى ها، در ديدگاهم سهم خود از بشريت نگرفته اند. از همين رو است كه هر چه مى كنم قهرمان قصه هايم آنها هستند. حتى در قصه حبيب تارزن هم اگر دقت كنى، آن موجود اثيرى كه حبيب در خيال و با چشم بسته اش مى بيند و براى او ساز مى زند اصل ماجرا است. حتى در قصه «عقرب و گل سرخ» اين ماشاءالله خان نيست كه ستون روايت است گرچه شيشه زهر در دست اوست. اوست كه با آن لباس سياه وقتى در توپخانه دارش مى زنند شيون از زنان سياهپوش بلند مى شود و جسدش را در يخ مى گذارند و به كاشان مى برند، اين صدراعظم هم نيست كه با دختر كسى كه او را كشت زندگى مى يابد، بلكه اين راوى است كه در ونكوور نشسته و دارد براى ما مى گويد. اين خانم صدراعظم است كه درشكه سوار مى شود و خودش را به عمارت بادگير مى رساند تا به صدراعظمى به اقتدار وثوق الدوله بگويد جلو اعدام را بگير، ديدم كه زن ها بر سينه مى كوفتند و نفرين مى كردند. منتقدى نوشته است كه در اين قصه من دارم قرارداد ۱۹۱۹ را بازمى گويم. بگذار چنين باشد اما ستون و الهام بخش قصه آن زن است. آرى چنين خلق شده ام.
• به نظر خودتان تيراژ بالاى آثارتان جداى از ارزش ادبى چقدر وامدار نام آشناى مسعود بهنود است؟
شايد نامى آشنا شما را يك بار به جايى بكشاند. اما اين موقتى است و اگر جذبتان نكند ديگر نمى رويد. اگر قصه هاى مرا خوانده ايد به نظرم بايد عامل ديگرى در كار باشد جز نام آشناى من، البته به قول شما. ورنه: سعدى تو كيستى كه در اين حلقه كمند، چندان فتاده اند كه ما صيد لاغريم.
 
 
 
  اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد    نسخه چاپي
 
 

نظر دهيد::(0 نظر)

 

X

 بايگاني