|
|
|
|
موضوع: شعر |
24/07/1384 |
|
|
|
|
|
| |
امين پور - صاحبان زند |
|
|
|
|
| |
سجاد صاحبان زند  
|
|
|
|
|
| |
برگرفته از: شرق يكشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۴ |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| |
درباره قيصر امين پور شاعرى كه نام كوچكش با حرف آخر عشق آغاز مى شود
شاعرى خسته از آرزوها
نمى دانم مردم بى حوصله شده اند يا شاعران كلامى درخور ندارند. نمى دانم قيمت كتاب ها بالا است يا مردم آن قدر گرفتار شده اند كه كمتر فرصت مى كنند كه كتاب بخرند. هر چه هست، امروزه تعداد شاعران ما از تعداد خوانندگان شعر ما بسى فراتر رفته است. نمى دانم خوب است يا بد. در اين ميان اما برخى هستند كه در اين قاعده نمى گنجند. اسمشان آبروى كتاب است و مردم با ديدن اسمشان روى جلد كتاب ها، هله اى درونى مى كشند و بى توجه به قيمت پشت جلد، كتابشان را مى خرند. برخى از جمله رفتگانند و تعداد انگشت شمارى از آنها هنوز ميان ما هستند و به قول آن شاعر آلمانى چه سعادتى براى ما كه در جهانى نفس مى كشيم كه اين فرزانگان كلمه و تصوير در آن نفس مى كشند. قصدم نام بردن اين تعداد انگشت شمار نيست. شايد تعداد اين شاعران كمتر از تعداد انگشتان يك دست باشد كه قطعاً چنين است. اما در سليقه هاى مختلف، هر كس به فراخور حس خويش چند نفر شاعر محبوب خويش را نام مى برد. چند نفرى كه نفس كشيدن در هوايى كه آنها نفس مى كشند، غنيمتى بزرگ است. اما هستند كسانى كه نامشان در فهرست هاى مختلف تكرار شده است. قيصر امين پور يكى از اين شاعران حرف هاى نگفته است. نام او را در فهرست كوچك بسيارى از خوانندگان و علاقه مندان شعر فارسى مى توان ديد. از هر گروه و هر قماش. فرقى نمى كند. حديث دل يكى است و سخن عاشق يكى و شاعر مقياس عبارت «حديث عشق بگو به هر زبان كه تو دانى» است. فرقى نمى كند كه به چه زبان و مسلك باشى تا اين حديث را دريابى. چرا كه آن چه از دل برآمده، بر دل مى نشيند لاجرم. اما حديث اين ماندگارى و اشتياق چيست؟ چرا در روزگارى كه برخى با رفاقت بازى و بوق در كرنا كردن هاى پياپى نمى توانند هزار نسخه از كتابشان را بفروشند، شاعرى كه تعداد حرف هايش در كل زندگى، به اندازه يك مصاحبه نيست، به چاپ چندم مى رسد؟ چرا مردم اين شاعر را دوست دارند؟ چرا منتقدان هم با او از سر دوستى درمى آيند و مجلات گوناگون چه آنهايى كه در داخل به چاپ مى رسند و چه آنهايى كه در خارج براى چاپ يك شعر از اين شاعر، سر و دست مى شكنند؟ چرا ها بسيار و فرصت اندك. جواب ها هم دشوارتر. چرا كه اگر جوابى قطعى مى يافتيم خود نيز از اين پله ها مى رفتيم بالا و رمز جاودانگى را در مى يافتيم. «پس كجاست؟ / چند بار خرت و پرت هاى كيف باد كرده ام را / زير و رو كنم: / پوشه مدارك ادارى و گزارش اضافه كار و كسر كار...پس كجاست؟ / چند بار / جيب هاى پاره پوره را / پشت و رو كنم / چند تا بليت تا شده / چند اسكناس كهنه و مچاله / چند سكه سياه / صورت خريد خوار و بار / صورت خريد جنس هاى خانگى... / پس كجاست؟ يادداشت هاى درد جاودانگى؟»دليل هايى كه مى آورم تنها چيزهايى است كه به ذهنم مى رسد. در اين قياس، من تنها آن بيننده اى هستم كه در تاريكى براى اولين بار به ملاقات فيل مى رود و تنها قسمتى از آن را مى بيند و مى شناسد كه خودش لمس مى كند. من آن جست وجوگرى هستم كه در بيابان تكه آينه اى شكسته يافته است و فكر مى كند تمام حقيقت را يافته است. من تنها از چيزهايى حرف مى زنم كه مرا به شعر، به شعر قيصر امين پور پيوند مى دهد. گرچه برخى از شعرهايش را كمتر دوست دارم، اما فراوانند شعرهايى كه حرف هاى به گل نشسته دلم بوده اند و توان گفتنشان نبود. من از حقيقت خودم حرف مى زنم.
• چون آب روان
كسانى كه ادعاى نوشتن شعر دارند به دو دسته بزرگ تقسيم مى شوند: آنهايى كه حرفى براى گفتن دارند و آنهايى كه از سر سيرى مى نويسند. ما را با دسته دوم كارى نيست. آنها از آن رو كه حرفى براى گفتن ندارند، سخن را مى پيچانند و عابران را سر پيچ هاى خطرناك مى اندازند به دره هاى بى خيالى. اينها هستند كه بحث فرم و محتوا را پيش مى كشند و سخنشان آنچنان از محتوا خالى است كه تنها به فرم دلبسته اند. اما دريغ كه نمى دانند سخن بى محتوا درست شبيه همان است كه گذشتگان آن را به «آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هيچى» تعبير كرده اند. در نوشته هاى آنها يك تصوير شاعرانه، يك حرف عاشقانه، يك تعبير شاعرانه و حتى سرودى عاميانه نمى توان يافت. آن وقت از جماعت انتظار دارند كه چرا نوشته هاى ما را نمى خوانيد. آن وقت شكايت مى كنند كه چرا سطح فرهنگ اين قدر پايين است. آن وقت بيانيه صادر مى كنند كه مردم ما از شعر امروز عقب افتاده اند. شعر آنها بيانيه مى شود و فرم صادر مى كند. اما براى كى؟ يا براى چى؟ شعرى كه خوانده نشود به چه كار آيد؟دسته اول شاعران آنهايى هستند كه حرفى براى گفتن دارند. حرف هاى نگفته ما را اين شاعران مى سرايند. اينها هستند كه شعرهايشان لحظه هاى غم و شادى ما وصف مى كند. شعر اينها را به خاطر مى سپاريم. با كلمه هاى اين شاعران به كوچه پس كوچه هاى خاطره مى رويم و دريا نفس مى كشيم. اينان شاعران واقعى اند. قيصر شعر فارسى، قيصر امين پور از جمله اين شاعران است. او حالا بعد از پس پشت نهادن پيچ هاى خطرناك كه به تنهايى و تنها به سحر عشق طى كرده، حالا به سادگى آب، سخن از توفان مى گويد. سادگى شعر امين پور از آن نوع سادگى هايى نيست كه به سطح محدود شود. حرف او در بطن ادامه مى يابد و ما را به آن جايى مى برد كه كس به تنهايى نتواند رفت. كلمه هاى او قطب نماى عشق است، براى كسانى كه ستاره قطبى لبخند را فراموش كرده اند و اكنون در گرد و غبار بتون و فولاد و ماشين دست و پا مى زنند. او ما را به كودكى برمى گرداند. كودكان جهان همه شاعران بالقوه اند. ما اين بار با كوله بار تجربه برمى گرديم و كودكى را دوباره مى بينيم و تجربه مى كنيم.سادگى در شعر امين پور به دو شكل خودنمايى مى كند. نخست كودكانگى شعرها است و دوم صراحت و شفافيت كلمه هايشان. گيرم كه پشت اين كلمه هاى ساده، حرف هايى بزرگ، سر در حجاب برده باشند، اما بيننده آگاه، از ظاهر صدف، پى به دُر درون آن خواهند برد. اين كلمه ها و عبارت ها آن قدر ساده اند كه حس مى كنيد، شاعر گوشه اى نشسته و با شما حرف مى زند، شايد اگر چنين دقيق كنار هم نشسته باشند، شعر بودنشان در سايه ترديد قرار بگيرد: «...اى دريغ و حسرت هميشگى / ناگهان / چقدر زود / دير مى شود!» يا «بايد براى آينه فكرى كرد / گفتم كه جاى آينه اين جا نيست / ديوار را / بايد دوباره سيم كشى كرد / بايد فضاى طاقچه پشت پرده را / پر كرد / بايد دم تمام درها را ديد / بايد هواى پنجره را داشت / زيرا بدون رابطه / با اين هوا / يك لحظه هم نمى شود / اين جا / نفس كشيد» يا «مى خواستم / شعرى براى جنگ بگويم / ديدم نمى شود / ديگر قلم زبان دلم نيست / ... مثال ها فراوانند. نه مى توان شعر ها را كامل نوشت و نه مى توان تقطيع و شيوه نوشتن شان را رعايت كرد. مجبوريم تنها به ديدن پشت قالى قناعت كنيم. هرچند نمى توان از پشت قالى درباره نقش قالى سخن درستى گفت. اما به هر حال «كاچى بهتر از هيچى است»، اما.كودكانگى در شعر امين پور همان كشفى است كه او در اشيا و امكانات اطرافش مى كند. او خرقه عادت را از كلمه به در مى آورد و ما را با خرق عادت، به سمتى پيش مى برد كه ديگر آن چيز ساده، ساده نيست. اگر آفتاب هر روز از سمت مشرق طلوع مى كند، به اين دليل نيست كه كارى بيهوده را مى بينيم. اين خود معجزتى است بس بزرگ. اگر ماه هر شب به يك هيبت خود را به ما نشان مى دهد، از آن رو نيست كه پديده اى طبيعى را مى بينيم، از آن رو است كه زندگى ما پر است از اعجاز. ما بى خبر از اين اعجازيم و غبار عادت چشمانمان را كور كرده است. شاعران واقعى كشف كننده اين اتفاق هايند و آنها را دوباره به ما نشان مى دهند. فرقى هم نمى كند كه شيمبورسكا لهستانى باشد يا اكتاويو پاز مكزيكى. يا قيصر شعر ايران: «اين روزها را دوست دارم / گاهى / - از تو چه پنهان- / با سنگ ها آواز مى خوانم / و قدر بعضى لحظه ها خوب مى دانم...» معمولاً اسم ها، اسم كوچك ما عادى ترين بخش وجود ما را تشكيل مى دهند. اما ببينيم كه امين پور چه طور اين را نيز از دريچه ديگرى مى بيند: «و قاف / حرف آخر عشق است / آن جا كه نام كوچك من / آغاز مى شود.» كمى بعد در مورد بازى زبانى اى كه در اين شعر كوتاه و نه كوچك آمده خواهم نوشت. اين مثال هاى كوتاه را هم بخوانيد؛ به عنوان نمونه و مشتى از خروار: «لحظه اى كه خسته ام / لحظه اى كه روى دسته هاى نرم صندلى / يا به پايه هاى سخت ميز / تكيه مى دهم / مثل ميهمان سر زده / پا به راه و بى قرار رفتنم / فكر مى كنم / ميزبان من / اجتماع كور موريانه هاست / موريانه هاى ريز / موريانه هاى بى تميز / ميزهاى كوچك و بزرگ را / چشم بسته انتخاب مى كنند / آه! موريانه هاى ميزبان / ذهن ميزهاى ما / جاى تخم ريزى شماست!» يا «گل هاى خانه تو را مى شناسند / و با طنين خوش گام تو آشنايند / وقتى سروقتشان مى روى / وقتى كه با ناز / دستى به سر و گوششان مى كشى / يا آبشان مى دهى...»
• بازى هاى زبانى
امين پور ادبيات فارسى خوانده است و آن را به خوبى مى شناسد. شايد امروزه كمتر كسى مثل او با زبان فارسى و پيچ وخم هايش آشنا باشد. او هم به زبان نيما مى نويسد و هم به زبان حافظ و مولانا. اينها يك طرف. از طرف ديگر او صنايع شعر فارسى را به كرات در شعرش مى آورد، كارى كه بيشتر شاعران حرفه اى مى كنند. اما استفاده از اين شگرد هاى ادبى آنگونه نيست كه به چشم بيايند و ما را از شعر جدا بيندازند. كارى كه آنها مى كنند اين است كه ما به لذت خواندن و كشف كردن برسيم. اما اگر كسى اينها را درنيابد كل شعر را از دست مى دهد. بسيارند آدم هاى بى حوصله اى كه به سطح رويى شعر و كلمه اكتفا مى كنند. شعر قيصر شعر فارسى براى اين آدم ها هم چيزهايى دارد. آنها دست كم با معنايى عينى همراه مى شوند و آنها كه اهل غواصى كلمه اند، در اين بازى هاى زبانى، گنج كشتى گمشده احساس شان را خواهند يافت. بازى هاى زبانى امين پور به دو دسته كلى تقسيم مى شود. برخى از آنها با ظاهر كلمه، موسيقى و سطح آن كار دارند و برخى ديگر با معناى درونى كلمه؛ آن چه كه در زبان فارسى آن را با ايهام مى شناسيم. در چند سطر بالا وعده دادم كه در مورد بازى زبانى در شعر «قاف» بنويسم. شعر را به طور كامل مى نويسم. كوتاه است شبيه آه. اما «كوچك» نيست: «و قاف / حرف آخر عشق است / آن جا كه نام كوچك من / آغاز مى شود.» حالا مى توان با خيال راحت رويش حرف زد.شعر با اين سطر شروع مى شود: «و قاف...» كسانى كه با ادبيات فارسى آشنايى دارند خيلى بيشتر از من در مورد حرف قاف، كوه قاف و تمام مجراهاى نشانه شناسيك آن اطلاع دارند. در اين باب شاعران فارسى زبان آن قدر نوشته اند كه اين كلمه را بدل به نوعى فرهنگ كرده اند. كوه قاف آن جايى است كه رسيدن اگر كه محال نباشد، آسان نيست. حال در شعر امين پور «قاف، حرف آخر عشق است.» عشقى كه در ابتدا آسان بوده، در انتها آن چنان آسان نيست «كه آسان نمود اول، ولى افتاد مشكل ها.» حال در اين نقطه پايانى عشق كه سخت ترين و محال ترين نقطه آن است، نام شاعر آغاز مى شود. «مرا با درد و رنج آفريدند» را ياد ما مى اندازد. اما شايد شاعرانه ترين قسمت شعر آن جا باشد كه شاعر با كلمه «كوچك» بازى زيبايى مى كند «آن جا كه نام كوچك من / آغاز مى شود.» اسم شاعر قيصر است. يعنى با حرف قاف شرع مى شود. همان جايى كه كلمه عشق با آن تمام مى شود. اما پشت اين عبارت ساده، معنايى فروتنانه وجود دارد. «اسم كوچك من»، داراى نوعى فروتنى شاعرانه است. شاعر اسمش را در برابر واژه عشق، كوچك و بى مقدار مى داند. اين سادگى ها و بازى هاى زبانى پنهانى است كه به شعر امين پور بُعد مى دهد.اما در مقابل شاعر گاهى نيز استعاره هاى زبانى اش را كمى آشكارتر بيان مى كند. او با توجه به شعرى كه مى سرايد، اين فرم را شكل مى دهد. در برخى از شعرها كه شاعر شيوه مستقيم ترى را براى بيانش انتخاب كرده، اين بازى را بيشتر مى بينيم. خود اين اجرا ها نيز به گونه هاى مختلف صورت مى گيرد. گاهى اين تكنيك زبانى، با كلمه هايى صورت مى گيرد كه انگار هر كدام شكل كوتاه شده اى از كلمه ديگر هستند، مثل: «يك آشناى دور صدا مى زند / آهنگ آشناى صداى او / مثل عبور نور / مثل عبور نوروز / مثل صداى آمدن روز است...» گاهى نيز جاى صفت و موصوف يا مضاف و مضاف اليه عوض مى شود و به اين وسيله معناى نويى شكل مى گيرد: «...مثل هميشه آخر حرفم / و حرف آخرم را / با بغض مى خورم...» و يا گاهى خود كلمه تبديل به بهانه اى مى شود براى معنايى تازه: «... وقتى كه يك تفاوت ساده / در حرف / كفتار را / به كفتر / تبديل مى كند / بايد به بى تفاوتى واژه ها / و واژه هاى بى طرفى / مثل نان دل بست / نان را / از هر طرف بخوانى / نان است.» ايهام نيز كه در شعر هاى امين پور فراوان است، از آن جنس ايهامى كه مى توان خواندشان و فهميدشان، نه از آن دستى كه تنها ابهام مى آفرينند. ايهام شاعر، غلط املايى ندارد و هيچگاه به جاى ياى ميانه آن «ب» نمى نشيند: «شايد براى حادثه بايد / گاهى كمى عجيب تر از اين / باشم / با اين همه تفاوت / احساس مى كنم / كه كمى بى تفاوتى / بد نيست / حس مى كنم كه انگار / نامم كمى كج است / و نام خانوادگى ام، نيز / از اين هواى سربى / خسته است / امضاى تازه من / ديگر / امضاى روزهاى دبستان نيست / اى كاش آن نام را دوباره / پيدا كنم....»مى توان مثال هاى ديگرى هم آورد. به اين حد بسنده مى كنيم و خواننده علاقه مند را به بازخوانى شعرها دعوت مى كنيم.
• تصوير هاى زبانى و زبان تصويرى
«... مردمى كه نام هايشان / جلد كهنه شناسنامه هايشان / درد مى كند. / من ولى تمام استخوان بودنم / لحظه هاى ساده سرودنم / درد مى كند / انحناى روح من / شانه هاى خسته غرور من / تكيه گاه بى پناهى دلم شكسته است / كتف گريه هاى بى بهانه ام / بازوان حس شاعرانه ام / زخم خورده است....» به اين چند سطر نگاه مى كنم. تصوير زبانى اى كه در سه سطر اول آمده، فوق العاده است. مردمى كه جلد شناسنامه شان درد مى كند. چند بار كلمه ها را با خودم تكرار مى كنم. شاعر به جاى آن كه بگويد مردم درد هاى خودشان را دارند و اين از شناسنامه هايشان پيدا است كه آن قدر اين طرف و آن طرف شده، پاره پاره شده است، مى نويسد كه «جلد شناسنامه شان درد مى كند.» تصويرى كه زبانى اما به شدت ملموس است. در چند سطر بعد نيز او اين فضا را ادامه مى دهد. درست است كه «لحظه هاى ساده سرودن» چيزى ملموس است، اما انحناى روح يا شانه هاى خسته غرور يا كتف هاى بى بهانه را چه كسى ديده است. اينها تنها در زبان وجود دارند. تصويرهايى كه تنها در زبان معنا مى يابند. در شعرهاى زيادى ديده ايم كه تصوير هاى اين گونه زبانى، به ابهام مى انجامند و خواننده با آنها ارتباطى برقرار نمى كند. ادباى كلاسيك فارسى، «جيغ بنفش» زنده ياد هوشنگ ايرانى را مثال مى زنند. تصويرى كه به گمان آنها تنافر آوايى دارد. اين كه گاه ايرانى در كارش افراط مى كرده، جاى بحث دارد، اما بسيارند عبارت هايى چنين كه جيغ بنفش در مقابل آنها، بسيار گويا مى نمايد. اين ابهام و گنگى، هم در شعر شاعران كلاسيك و پيشين مان وجود دارد و هم در شعر شاعران معاصر. منتها ديوار ايرانى از بقيه كوتاه تر است. تصوير زبانى شعر او چندان گنگ نيست كه چنين اسطوره شر شده است. كار او قطعاً بى نقص نيست. حتماً مى توان اشكالاتى براى كارش يافت؛ چيزى كه سبب شده تا مردم با كارش ارتباط برقرار نكنند. از بحث منحرف نشويم. تصوير زبانى كه مى تواند در بيشتر موارد ابهام و دشوارى بيافريند، در شعر امين پور تبديل به نقاط قوت شعرش مى شوند.از طرف ديگر در شعر هاى قيصر شعر فارسى، زبان تصويرى نيز كاركردى شاعرانه و ملموس پيدا مى كند. تصويرهايى كه او مى سازد، خاص خودش اند. در حالى كه نويند، غيرملموس نيستند. از آن تصويرهايى است كه آدم فكر مى كند نوك زبانش بوده و نتوانسته بگويد. حالا از اين كه اين تصويرها را از زبان كسى ديگر مى شنود، سر شوق مى آيد: «ايستاده در باد / شاخه لاغر بيدى كوتاه / بر تنش جامه اى انباشته از پنبه و كاه / بر سر مزرعه افتاده بلند / سايه اش سرد و سياه / نه نگاهش را چشم / نه كلاهش را پشم / سايه امن كلاهش اما / لانه پير كلاغى است كه با قال و مقال / قار و قار از ته دل مى خواند: / - آن كه مى ترسد / مى ترساند.» يا «اين روزها كه مى گذرد، هر روز / احساس مى كنم كه كسى در باد / فرياد مى زند / احساس مى كنم كه مرا / از عمق جاده هاى مه آلود / يك آشناى دور صدا مى زند / آهنگ آشناى او...» و... اين تصاوير خيال انگيز، ما را با خود به شهر خواب هاى پر پروانه مى برند. جايى كه در آن مى توان شاعرانه نفس كشيد.
• آرمان شهر شاعرانه
امين پور در شعرهايش اغلب فضايى را به تصوير مى كشد كه نشان دهنده آرمان شهر شاعرانه اوست. البته چنان چه خود شاعر اعتراف مى كند، اين دنيا فقط در شعر هاى شاعران وجود دارد و وجود خارجى ندارد: «خدا روستا را... / و بشر شهر را... / ولى شاعران / آرمان شهر را آفريدند / كه در خواب هم آن را نديدند» و طرفه آن كه شاعر بين بشر و شاعران تفاوت قائل شده است.اين مدينه فاضله شاعرانه، پيش از اين هم در نوشته هاى بسيارى آمده است. نمى توان قديمى ترين آن را باز شناخت. هر شاعرى اين دنيا را در شعرهايش خلق كرده است. در بين كلاسيك ها بى شك سعدى در اين خصوص سر آمد است. هرچند او بسيار پند و اندرز مى دهد، اما لابه لاى اين پندها دنياى خاص خود مى سازد. بعد از سعدى نيز بسيارى اين راه را ادامه داده اند. در بين شاعران معاصر، فروغ فرخزاد و سهراب سپهرى، بيشتر به فكر خلق دنياى اين چنين بوده اند. شاعر در يكى از شعرهاى «گل ها همه آفتابگردانند» علاقه خود را به شعرهاى فروغ نشان مى دهد: «اى درخت آشنا / شاخه هاى خود را / ناگهان كجا / جا گذاشتى؟ / يا به قول خواهرم فروغ / دست هاى خويش را / در كدام باغچه / عاشقانه كاشتى؟...» او چندين بار نيز ارادتش را به سهراب سپهرى اظهار مى كند. اينها را از اين رو نمى گويم كه شاعر را، دنياى آرمانى و شاعرانه اش را زير سئوال ببرم. اينها را نوشتم تا نشان دهم كه ريشه هاى شاعر كجاست. او راه خودش را مى رود. اما ريشه اى نيز در گذشته دارد. تاثيرى نيز از گذشتگان گرفته است و چه باك كه همه شاعران جهان از گذشتگان شان تاثير گرفته اند و به گفته گوته آن كس كه از هيچ شاعرى تاثير نگرفته، انگار از همه تاثير پذيرفته است: «روزى كه دست خواهش كوتاه / روزى كه التماس گناه است / و .../ در زير پاى رهگذران پياده رو / بروى روزنامه نخوابد / و خواب نان نبيند / روزى كه روى درها / با خط ساده اى بنويسند: / «تنها ورود گردن كج، ممنوع!»... روزى كه آسمان / در حسرت ستاره نباشد / روزى كه آرزوى چنين روزى / محتاج استعاره نباشد...»
• دنيايى شاعرانه
نمى توان شعر را در متر نقد ريخت و همه چيز را كشف كرد. ممكن نيست. بعضى چيزها را نمى توان توضيح داد. توضيح دادن آنها را بى معنى مى كند. نمى توان شعرها را ترجمه كرد. ممكن نيست. اين جاست كه بايد به دامان خود شعرها دست برد. بايد ساده در موردشان نوشت. به سادگى خودشان. همين.تا اين جا كلى تلاش كرده ام كه فضاى شعرى امين پور را توصيف كنم. سادگى شعر او چنان است كه نوشتن را درباره شان سخت مى كند. شايد بتوان با يك كلمه خود را خلاص كرد. شعرهاى امين پور شاعرانه اند. او تصويرگر دنيايى شاعرانه و خيال انگيز است. شايد هيچ تصويرى تا اين حد دقيق و تا اين حد مبهم نباشد: «آسمان تعطيل است / بادها بيكارند / ابرها خشك و خسيس / هق هق گريه خود را خوردند...» يا «مى خواهمت چنان كه شب خسته خواب را / مى جويمت چنان كه لب تشنه آب را / ... حتى اگر نباشى، مى آفرينمت / چونان كه التهاب بيابان سراب را....» مى توان گفت كه سادگى شعرها دوست داشتنى مى كندشان. مى توان گفت كه تصوير هاى شاعرانه شان جذبمان مى كند. مى توان گفت كه شگردهاى ادبى شعرها شيفته مان مى كند. مى توان گفت كه كشفى كه در شعرها مى كنيم سر ذوق مى آوردمان. مى توان گفت كه صداقت شاعر همذات پندارى ما را برمى انگيزاند. مى توان دلايل بسيارى را همين طور رديف كرد. اما به نظرم اينها چيزى را كم دارند. چيزى كه همه اين اتفاق ها به واسطه حضور آن شكل مى گيرد و اين چيزى نيست به غير از حسى شاعرانه. حسى شاعرانه كه نمى توان توضيحش داد. روى تخته سياه رسمش كرد. حسى است كه فقط مى توان حسش كرد. مثل ميل مبهم يك روز جمعه. حسى كه بى آنكه بفهمى مى آيد و در گوشه اى از وجودت جا مى گيرد. تنها مى توانى بگويى خوشم مى آيد و برعكس.
شعرهاى امين پور سرشارند از اين لحظه ها. اين لحظه هاى ناب. اين لحظه هاى سرشار از حس. اين لحظه هاى سرشار از ترانه. چشم هاى عاشقانه. خنده هاى بى بهانه. نمى توان آنها را با كسى قسمت كرد. هر كس سهم خودش را برمى دارد. هر كس سهم خودش را دارد: «امشب تمام حوصله ام را / در يك كلام كوچك / در تو / خلاصه كردم: / اى كاش مى شد / يك بار / تنها همين / يك بار / تكرار مى شدى / تكرار....» اما همه مى دانيم هيچ لحظه اى دو بار تكرار نمى شود. زندگى خيابان يك طرفه اى است كه مى رود و نمى توان برگشت. قيصر شعر فارسى، هم صدا با ما، از اين خيابان يك طرفه مى گويد. خيابانى كه تكرار نمى شود. پس عاشقانه زندگى كنيم. |
|
| |
|
|
| |
نظر دهيد::(3 نظر) |
|
|
|
|
|
|