Top
 
 
     

 
موضوع: ادبيات 30/06/1388
 
 

ادبيات مردانه ادبيات زنانه

 
  هيوا مسيح / لادن نيكنام و جريري      
  برگرفته از: اعتماد شنبه، 28 شهريور 1388 - شماره 2056   
 
 

زنانگي در شعر مردان اختراع ناقدان /هيوا مسيح
هواي تازه /لادن نيکنام
ادبيات ما مردانه نيست / سپيده جديري*

 

زنانگي در شعر مردان اختراع ناقدان 
هيوا مسيح

مادر کارل مارکس در جايي گفته؛ بهتر بود کارل به جاي اينکه اين همه راجع به سرمايه بنويسد، سرمايه يي به هم مي زد. کاش ما خيل شاعران و منتقدان شعر زنانگي و مردانگي در شعر کمي سرمايه به هم مي زديم يعني وقت مان صرف خلق آثار ارزشمند مي شد. شايد بهتر باشد به جاي هر سخني در ابتداي بحث از باعث و باني چنين جرياني در نقد ادبي، يعني فروغ فرخزاد مثالي بياوريم که خود جواب همه سوال هايي از اين دست را نيز مي دهد. منظورم از باعث و باني، به عنوان کسي است که ناقدان، شعر او را به دلايلي بهانه طرح موضوع زنانگي در شعر و زبان قرار دادند.

فروغ در پايانه کاست اشعار با صداي خودش در گفت وگويي با ايرج گرگين، به سال 1343 مي گويد؛ «اگر شعر من همان طور که شما گفتيد، يک مقدار حالت زنانه دارد، خب اين خيلي طبيعي است که به علت زن بودنم است. من خوشبختانه يک زنم اما اگر پاي سنجش ارزش هاي هنري پيش بيايد، فکر مي کنم ديگر جنسيت نمي تواند مطرح باشد. اصلاً مطرح کردن اين قضيه صحيح نيست. طبيعي است که يک زن به علت شرايط جسماني، حسي و روحي اش به مسائلي توجه کند که شايد مورد توجه يک مرد نباشد. يک «ديد» زنانه نسبت به مسائلي بدهد که با مرد فرق کند. من فکر مي کنم کساني که کار هنري را براي بيان وجودشان انتخاب مي کنند اگر قرار باشد جنسيت خودشان را يک حدي براي کار هنري خودشان قرار بدهند هميشه در همين حد باقي خواهند ماند و اين واقعاً درست نيست. من اگر فکر کنم چون يک زن هستم پس تمام مدت بايد راجع به زنانگي خودم صحبت کنم، اين نه به عنوان يک شاعر، بلکه به عنوان يک آدم دليل متوقف بودن و يک نوع از بين رفتگي است چون آن چيزي که مطرح است اين است که آدم جنبه هاي مثبت وجود خودش را جوري پرورش دهد که به حدي از ارزش هاي انساني برسد؛ اصل کار آدم است. زن و مرد مطرح نيست. اگر يک شعر بتواند خودش را به اينجا برساند، اصلاً مربوط به سازنده اش نمي شود. مربوط مي شود به دنياي شعر و ارزش خودش را دارد و همان اثري را دارد که يک مرد کاملاً عالي ممکن است به آنجا برسد. به هر حال من وقتي شعر مي گويم آنقدرها به اين موضوع توجه ندارم و اگر مي آيد خيلي ناآگاهانه است، جبري است.» آفتاب آمد دليل آفتاب. حال بگو هي بگويند شعر فلان آقا زنانه است و“ تصور مي کنم اين بحث در دو بستر روانکاوي و جريانات اجتماعي/ سياسي قابل رديابي است هر چند در نقد شعر (نقد ادبي) نمود پيدا کرده است. نخست اينکه هم درباره زنانگي ادبي و جنسيت و“ بسيار نوشته اند. يک تنه، جناب يونگ و گاستون باشلار، و کتاب ها و مقالات فمينيست هاي دوره اول براي هفت پشت شناسنامه آنان که هنوز درگير اين مسائل حاشيه يي هستند، کافي است. اگر هم نبود مرصادالعباد نجم رازي، معارف بهاءولد ]اگر اشتباه نکنم، کتاب معروف پدر مولوي است که کتاب باليني مولوي بوده و شمس روزي از او مي خواهد که ديگر هرگز آن کتاب را نخواند، و مولوي به خاطر عشق به شمس آن کتاب عزيزش را کنار مي گذارد[ و عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات جناب محمدبن محمودبن احمد طوسي به اهتمام استاد منوچهر ستوده هم هست.

جناب يونگ با طرح «آنيما» يعني طبيعت زنانگي در وجود مرد و «آنيموس» طبيعت مردانگي در وجود زن، به کمک بن مايه هاي فهم ناشدني اين بحث در اساطير ملل آمد و بعد هم پايش به مباحث علوم ديگر باز شد و عاقبت هم از طريق ترجمه آثار يونگ به دست ناقدان ادبي افتاد. در اساطير هم محض نمونه شيوا خداي دوگانه زن و مرد در باورهاي اساطير هند است. دکتر رضا براهني که يکي از هوشمندان نقد شعر در ايران است، براي نخستين بار اگر اشتباه نکرده باشم در طلا در مس و بعدها در گفت وگو با ناصر حريري، به اين بحث خيلي جدي پرداخت. شاملو هم، اخوان هم و ناقدان و نظرنويسان بعدها از پشت سر آمدند و حالا هم که لابد شده عادت و متر و معيار شعرسنجي در ميان نسل جوان تر که تا نرمي و لطافتي در شعر کسي ديدند، سر بي گناه شعر را در کنار اين کهنه جوي روانکاوي/ اجتماعي سياسي/ نقد ادبي مي برند و کناري مي گذارند. ولي کي و چرا اين موضوع مطرح شد و اين شاعران و منتقدان چه گفتند؟ دکتر براهني؛ «فروغ زبان خاصي براي زن ايراني ساخته است؛ زني که پيش از آن هرگز زبان خاصي نداشته است... سپهري زبان نرمي دارد تا حدي که مي شود گفت زبانش زنانه است. آن زبان تنها زنانه است ولي زبان يک زن نيست، بلکه تقليدي است...» و نمي دانم اين را چه کسي گفته؛ «غدرباره سهرابف انگار زني است شعر مي گويد يا شاعري است بي مسووليت که سوراخ دعا را گم مي کند و به بيراهه مي رود. آن وقت است که همه کاري مجاز است، مي توان براي گاوان علف سبز نوازش ريخت و همه پاسبان ها را شاعر دانست...» و استاد اخوان در دنياي سخن شماره 40، البته با همان طنز خاص و ظرافت که مبادا به کسي هم بربخورد، مي نويسد؛ «... من گفتم سهراب اصلاً درصدد نيست که بگويد مرد است يا زن، خودش است يا فروغ مثل اينکه لزومي هم ندارد. اين تاکيد غيرلازم اصلاً به طور کلي شيخ محمود شبستري وار اگر نگاه کنيم واقعاً خيلي قضايا پرت از اصل تقديرات است. زمين يا جهان در جنب اين نïه سقف مينا، چو خشخاشي بود بر روي دريا...

نگه کن تا تو زين خشخاش که زمين باشد، چندي، چقدري. سزاوار است اگر خانمي بي سبيل و آقايي بي سبيل بر سبيل خود بخندي و يک چنين عرفان والاي بي سبيل داشت آن نقاش و آن شاعر ماسوف عليه. چرا بگويم عرفان بودايي و هندي؟» و... سوال اينجاست چرا هيچ يک از آن بزرگواران جنبه هاي مردانگي شعر فروغ و... را پاشنه آشيل شعر او ندانستند و اساساً اين موضوع را حتي در شعر خودشان نديدند و آيا مثلاً چنين نشانه هايي در شعر، اثبات مردانگي شعر و شاعر است؛ اخوان؛ لحظه ديدار نزديک است/ باز من ديوانه ام، مستم/ ... هاي، نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ،/ هاي، نپريشي صفاي زلفکم را، دست،/...

و مثلاً اين خسرواني از همان بزرگوار، آيا زنانگي در شعر نيست، با همان متر و معيار آن روزها و سال ها؛ آب زلال و برگ گل بر آب/ مانده به مه در برکه مهتاب/ وين هر دو چون لبخند او در خواب. مي توان اين مثال ها را از شعر همه شاعران دهه 40 و... رديف کرد، اما چه عبث، وقت تلف کردني بيش نيست. ولي به راستي آيا نمي توان دليل اصلي طرح چنين موضوعي را در بستر نقد ادبي آن سال ها که قربانيانش يا بهانه هايش سهراب و فروغ بودند در همان وضعيت اجتماعي/ سياسي دانست؟ بسياري از روشنفکران و شاعران و نويسندگان، هر يک به شکلي سبيل به سبيل در صف مبارزان عليه نظام شاهنشاهي رضاخاني و محمدرضا شاهي بودند؛ چه تنها و چه در سايه يک حزب سياسي و به تبع اين جايگاه مسووليتي. در شعر هر کدام شان اگر نه شعر مستقيماً سياسي ولي حتماً انتقادي به چشم مي خورد. ناگهان در چنين وضعيتي فروغ فرخزاد که از بيان مستقيم مسائل زنانگي يا جنسيتي خود در کتاب هاي ديوار و اسير و عصيان غکه خود جسارت عظيمي بود در آن روزگارف به تولدي ديگر رسيده بود و اين جنبه از خودش را نشان داده بود؛ تنها به دليل زن بودن اش. ناگهان همسو و هم زبان سهراب سپهري پيدايش مي شود که تو گويي اساساً از جهان و جنس ديگري است و لابد نمي خواهد به سري که درد نمي کند دستمال ببندد. بنابراين اين شاعر با روحيه نازک و نرم در شعر با گرايش هاي عرفاني/ فلسفي و طبيعت نگري، آن وسط چه مي کرد؟ پس دکتر براهني برايش اسمي هم گذاشتند؛ بچه بوداي اشرافي. پس اين طور تعبيرش کردند؛ احمد شاملو؛ زورم مي آيد آن عرفان نابهنگام را باور کنم. سر آدم هاي بي گناه را لب جوي مي برند و من دو قدم پايين تر بايستم و توصيه کنم که آب را گل نکنيد. تصور مي کنم يکي مان از مرحله پرت بوديم. يا من، يا او. (در گفت وگو با ناصر حريري) و براهني؛ «زبان فروغ اصلاً تقليدي نيست. زبان کسي است که به دنبال مقداري آزادي است... او در پي گريختن از چارچوب اجتماعي زن است. از نظر تاريخي او بزرگ ترين زن آزاديخواه ايران است.» (همان) - اما جالب است کسي نگفت که شعر «اي مرز پرگهر» فروغ چقدر نگاه و جنبه مردانه دارد و عجب که مردانگي شعر زن، ايرادي نبود و شايد هم الان نباشد و چه بسا مورد تقدير هم هست- اين همسويي تا جايي کنار هم مي نشيند و ادله جالب و محکمي هم هست که تنها فضيلت تفکر سياسي شعر سهراب در اين بوده که در مصرع؛ قتل يک شاعر افسرده به دست گل يخ (صداي پاي آب) در آغاز به جاي کلمه «گل يخ»، «گل سرخ» بود. هشت کتاب هنگامي زير چاپ رفت که هر کتاب بايد از صافي سانسور و مميزي مي گذشت.

سهراب گفت؛ «اگر تغيير زيادي از من بخواهند از چاپ کتاب صرف نظر مي کنم.» سرانجام از او خواستند به جاي کلمه «گل سرخ»، از «گل يخ» استفاده کند. در آن زمان خسرو گلسرخي شاعر کمونيست ضدشاه در زندان به سر مي برد و مي ترسيدند اين واژه نام وي را در ذهن ها تداعي کند... سهراب با سخره گرفتن ناداني ماموران مميزي گفت؛ شعر «پشت درياها» شبهه برانگيزتر مي نمايد، (سهراب مرغ مهاجر از قول خواهر سهراب) طبيعي بود که در آن زمان شاعري چون سهراب سپهري در صف شاعران چريک جا نمي گرفت، پس براي به نقد کشيدن چنان تفکري و شايد جلوگيري از ادامه احتمالي آن نزد شاعران ديگر که تحت تاثير شهرت سپهري قرار داشتند، به کمک جناب يونگ و... بحث زنانگي در شعر اختراع شد و اين چرخ اختراع شده گويا هنوز هم مي چرخد. گو اينکه پس از طرح آن در هر جلسه شعرخواني چه دوستانه و چه جدي، عاقبت هيچ کس به نتيجه يي نمي رسد و همه چيز در لفظ مي ماند چرا که اين بحث اگر چه روزگاري جالب و تازه بود ولي حالا ديگر همان علم و دانش روز به ترديدها پاسخ مي دهد، يعني اگر از ديدگاه شاعرانگي نخواهيم نگاه کنيم، علم ژنتيک، هورمون شناسي، رفتارشناسي، زيست شناسي، تبارشناسي و... مي تواند خصلت هاي انساني هر شاعري را روشن کند و نرمي و سختي روح و شعر او را نشان دهد. که البته کسي اين کار را نکرده و لابد هيچ ضرورتي هم ندارد، که اگر بود، هم در اين بستر علمي و هم در بستر نقد ادبي مي شد زنانگي را در شعر شاملو، نادرپور، خويي، احمدي، مشيري، آزاد و ديگران پيدا کرد. اگرچه در بسامدهايي کم يا زياد در نسبت با هم که باز هم کسي در اين باره چيزي نگفت، حتي دلايل زنانگي شعر فروغ هم آنقدر که بايد مورد بررسي جدي قرار نگرفت. هر چند شاملو گفت؛ فروغ از يک ترانه فرانسوي جمله «دست هايم را در گلداني مي کارم» گرفت و از آن شعري شورانگيز و بسيار زيبا ساخت. بي درنگ بيشتر شاعران روزگار به باغچه بيل زني پرداختند و هر کدام هر چيزي را که دم دستش رسيد در باغچه کاشت. يکي گوشش را... که البته باغباني هم خصلت زنانه نيست، حال اگر اين پيشينه را کنار بگذاريم ما به راستي با چه چيزي روبه روييم؟ اگر يونگي نگاه کنيم که خب اين طبيعي ترين خصلت انساني است، ديگر چرا وجود زنانگي در شعر آقايي، گناه است؟ و برعکس و آيا طرح دوباره آن در ميان عده يي از شاعران، نشان از نداشتن موضوع جديد براي نقد يا نداشتن امکان و ابزار جديد نقد نيست؟ جالب است، اين يعني که دوستاني حتي در نقد هم تقليد مي کنند و اساساً نمي خواهند برگردند و به آنچه پيش از آن گفته شده ترديد کنند؟ عجبا. حال اگر همين پديده را از جنبه انساني بنگريم، مي بينيم چيزي فراتر از اين متر و معيارها در وجود انساني هست که به قول فروغ؛ «رسيدن به حدي از ارزش هاي انساني است.» در اين رسيدن به حد والاي ارزش هاي انساني، شاعر که جان جهان است، چون باد به هر کجا مي وزد و ناقدان نمي توانند جلويش را بگيرند. گيرم حالت هاي جنسيتي در شعر هر شاعري باشد و نباشد. شاعر در حال گفت وگوي مدام با خودش و با جهان است. در اين حالت گفت وگوي دروني است که در آن ثنويت فرد شاعر، جايگزين تکثر جامعه مي شود. اگر در چنين وضعيتي تفکر حقيقي سر برآورد، در حقيقت گفت وگويي اتفاق افتاده است دو نفره، در وجود يک نفر، ميان من و خودم. حال اگر در چنين حالتي، گاه شاعري با خودش و جهان لحني مهربان تر و آرام تر داشت و از قضا مرد هم بود، دليل زنانگي است؟ و چرا بايد زنانگي در شعر يک مرد، نقطه ضعف تلقي شود؟ آيا اين تفکر مردسالاري ديرينه نيست که باعث مي شود ما از اصل اهميت دادن به انسان / شاعر، دور شويم و گرفتار تقسيم بندي هاي جنسيتي شده و چه بسا به مبناي همين تقسيم بندي ها، ظلمي بر آنان روا بداريم؟ در حالي که حتي همين خصلت زنانگي و مردانگي، چه بسا نشان از کشف و بهره مندي از گوهر وجودي انساني است و نشان از توانايي انساني. با اين فرضيه که چون در انسان اين توانايي وجود دارد که به هر دليلي و در هر وضعيتي به همه آنچه در خويشتنش نهفته است آري يا نه بگويد، با انتخاب هر يک، آن توانايي قدرتمند نهفته در خويشتن انساني اش، به عنوان يک نيروي برتر، سازنده جهان هاي فکر، انديشه، هنر و... آغاز به کار کند. و چرا زنانگي يا مردانگي در شعر مرد و زني، جزء اين توانايي ها نباشد؟ به قول سارتر؛ هيچ کدام از دو جنس بدون باروري صفات مکمل جنس ديگر قادر نيست به بالاترين مراتب تلاش انساني دست يابد.
 
 
 
 
هواي تازه
 
فارغ از بند
 
لادن نيکنام

بارها وقتي در جلسه هاي شعرخواني يا بهتر بگويم نقد شعر شرکت مي کنيد متوجه مي شويد عده يي به شعري که زن ها سروده اند، در اشاره هاي نخست مي گويند اين شعر زنانه نيست يا چه خوب، شعر زنانه موفقي بود. حس زنانه داشت. تصاويرش خيلي زنانه بود. مساله اينجاست که کسي نمي گويد متن زنانه چيست. اگر زني شعري بگويد که در آن اجاق گاز يا کتري يا قوري باشد يعني شعرش زنانه است؟ اگر زني از چراغ قرمز نوشت، يعني مردانه نوشته. زن ها بايد بيشتر به سراغ خورشيد و ماه بروند؟ نوع چيدمان عناصر يا تصويرها اگر موزاييکي باشد يعني شعر زنانه است؟ يا همين که حس و حالي زنانه در شعر دريافت شود ما به شعر زنانه رسيده ايم. ماجراي جالبي است. بياييد فکر کنيم اگر در همين جلسه هاي شعرخواني زني به مرد شاعري بگويد چه شعر مردانه يي، همه تعجب مي کنند. انگار که شعرها عموماً مردانه اند و شاعرها مرد. استثنا وقتي عنوان مي شود که اتفاقي به نام شعر زنانه رخ داده باشد. شخصاً فکر نمي کنم ادبيات قابل تقسيم به واسطه جنسيت باشد. اينکه يک زن، زنانه نگاه کند، طبيعي است. آنقدر طبيعي که عنوان کردن اش به گمانم ضرورتي ندارد. همچنان که وقتي شعر مردانه باشد (که حقيقتاً نمي دانم شعر مردانه يعني چه؟) بايد سکوت کرد. هر چه هست و اهميت دارد، همان «آنً» شعري است. ممکن است در شعري اين «آنً» شعري به واسطه توجه به يک نشانه جنسيتي برجسته شود. اگر اين رويکرد ديده شود، طبيعي است که شاعر حرکت درستي انجام داده و شعر را در مسير حقيقي اش با توجه به بدايع و آشنايي زدايي از نگاه مالوف به يک فضاي تازه رهنمون کرده است. اما همين که شاعري زن باشد و منتقدي دنبال نشانه هاي زنانه در شعر بگردد، به گمانم محدود کردن يک متن به يک جنسيت است. مي بينيم که در حرکت هاي نوين ادبي معاصر هم زن هاي داستان نويس يا شاعر فارغ از جنسيت خود دست به قلم مي برند. قرار نيست يک شاعر هنگام خلق به جنسيت خود بينديشد. يا نگاهي به شکل متشخص در او موجود است يا نيست. اصل همين تازگي و طراوت نگاه است. بسياري از منتقدان هنوز با تکيه بر اصول تاريخ مصرف گذشته غربي به دنبال آن هستند که از زنان متن هايي صادر شود که دربرگيرنده حقوق آنان باشد. اين شعرها ديگر بيشتر از آنکه شعر جنسيتي باشند، مبناي ايدئولوژيک دارند و پرواضح است که خطر شعار شدن شان چقدر زياد است. به نظر مي رسد حرف اساسي را در اين وادي «ابراهيم گلستان» گفته است در سال هاي دور؛ «هر آدمي بايد با خودش صادق باشد.» (نقل به مضمون) صداقت در شاعر حرف اول و آخر را مي زند. شايد زني بي توجه به آشپزخانه اش، بخواهد سال هاي سال به عناصر شهري توجه کند، به جاده هاي ميان شهرها، سيم هاي برق، مهره هاي يک دستگاه و يا مردي تمام عمر از مهتاب بگويد و قل قل خفيف کتري آب جوش. اينها متر و معيار يک شعر نيستند. مهم آن است که هر کس آنچه را که مي شناسد، بنويسد. يکي از دستاوردهاي مدرنيته هم همين فارغ شدن انسان ها از الگوهاي از پيش تعيين شده است و آزادي در ذهن يک شاعر (چه مرد چه زن) رکني اساسي است. اينکه شاعر زني ذوق کند که بالاخره توانست شعر زنانه يي بگويد، يعني محدود کردن. بستن دريچه ها به روي فضاهاي تازه. شعر وسيله يي است تا شاعر خود را و جهانش را کشف کند. فارغ از هر زنگوله و منگوله يي که بخواهد به خود بياويزد يا ديگري بخواهد به او آويزان کند. وقتي در سال هاي دور کسي گفته است؛ «بشنو از ني چون حکايت مي کند...» ديگر مرزهاي جنسيت که هيچ، مرزهاي تخيل آدمي را هم درنورديده است و مهم گذشتن از همين مرزها و قراردادها است چرا که عبور از اين خطوط ضامن جاودانگي و حيات دائمي شعر است.

بياييد از تعريف «به به چه شعر زنانه يي» بگذريم و فقط فکر کنيم شعرهايي که در حافظه مان حاضرند، فارغ از هر بندي به جوهره شعر رسيده اند.


--------
دنياي قشنگ نو
 
ادبيات ما مردانه نيست
 
شنبه، 28 شهريور 1388

سپيده جديري*

ادبيات ما صرفاً مردانه نيست، مردسالارانه هم نيست، به هيچ وجه. اتفاقاً اغلب ادبا اعم از زن و مرد معترفند که زنان دست کم در دو دهه اخير چه ميان داستان نويسان و چه شاعران، پا به پاي مردان پيش رفته اند ـ اگر نخواهيم بگوييم از آنها جلو هم زده اند. با اين حال، چند سالي بود که مي ديدم در جوايز ادبي ـ چه ميان برندگان و چه داوران ـ مردان اغلب حرف اول را مي زنند، يعني نه اينکه خودشان واقعاً حرف اول را بزنند، انتخاب ها به گونه يي صورت مي گرفت که آنها حرف اول را بزنند. يعني قصد و غرضي در کار بود، شايد هم نبود اما ظاهر امر که اين طور نشان مي داد. به طور مثال، در جايزه شعري که خود من دو دوره داوري آن را بر عهده داشتم، تنها داور زن آن دو دوره من بودم و در دوره بعدي، ديگر آب پاکي را روي دست زنان ريختند و تمام داوران از ميان مردان انتخاب شدند. به اين ترتيب، عجيب نيست که برنده هر سه دوره اين جايزه نيز از ميان شاعران مرد برگزيده شد. البته نمي خواهم بگويم انتخاب برنده از ميان مردان با قصد و غرض قبلي صورت گرفت، نه، اصلاً اين طور نبود. منظورم اين است که هنگامي که ميان داوران جايزه يي سليقه مردانه حاکم باشد، احتمال انتخاب برنده از ميان زنان به ميزان چشمگيري کاهش مي يابد. البته در اين زمينه استثناهايي را نيز شاهد بوده ايم. مثلاً داوران نخستين دوره جايزه نيما نيز همگي از مردان بودند ـ اين ايرادي بود که پيشتر به آن وارد کرده بودم ـ اما برنده اصلي بخش شعر آن يک شاعر زن بود. در مجموع، سخن بر سر اين است که هنگامي که بسياري از چهره هاي مطرح ادبيات امروز ما را ـ چه در عرصه سرايش شعر، چه نقدنويسي و چه داستان نويسي ـ بنا به گفته بزرگان ادبيات و بنا بر آنچه خود شاهديم، زنان تشکيل مي دهند، چگونه است که مثلاً جايزه يي 10 ، 12 داور خود را فقط از ميان مردان انتخاب مي کند؟ اگر بخواهيم خيلي خوشبين باشيم و اين مساله را بگذاريم به حساب حواس پرتي برگزارکنندگان جوايز، باز هم نمي توان منکر شد که ذهن آنها آنقدر مردسالار بوده است که خود به خود زنان در آن ناديده گرفته شده اند و اين ذهن به طور اتوماتيک، فقط مردان را بازمي شناسد و آنها را به خاطر مي آورد. اينها و البته نه فقط اينها، نخستين جرقه هاي ايده يي را در ذهن من روشن کرد که بعدتر در اسفندماه 1386 آن را - با سر و سامان دادن به ذهنم - به عنوان برپايي جايزه يي ويژه شعر زنان ايران با دوستان شاعرم مطرح کردم و خوشبختانه با استقبال آنها مواجه شد. عاملي که بيش از هر چيز سبب قوت گرفتن اين ايده در ذهن من شد، جوايزي بود که در اقصي نقاط جهان - به ويژه اروپا و امريکا ـ در زمينه ادبيات و هنر زنان برگزار مي شد ـ و مي شود ـ که از آن جمله است جايزه اورنج در بريتانيا که از مشهورترين جوايز حوزه رمان و جايزه بارنارد دانشکده بارنارد دانشگاه کلمبياي امريکا که از مهم ترين جوايز حوزه شعر در جهان به شمار مي آيد. در تاريخچه جايزه «اورنج» درباره چگونگي شکل گيري ايده تاسيس آن مي خوانيم که بنيانگذارانش با آگاهي از اهميت نقش جوايز ادبي در معرفي نويسندگان به جامعه کتابخوان و با توجه به اينکه بزرگ ترين جوايز ادبي به طور معمول آثار زنان نويسنده را ناديده مي گرفتند، احساس کردند به اين ترتيب خوانندگان، اعم از زن و مرد از خواندن آثار جالب توجه زنان که مي توانسته برايشان لذت بخش باشد، محروم مانده اند. جالب اينجاست که هم اکنون به يمن برگزاري جوايزي چون «اورنج»، تعداد خوانندگان آثار زنان نويسنده در انگلستان تا اندازه يي افزايش يافته است که طبق آمار منتشر شده در سايت اتحاديه کتابفروشان انگلستان، صد درصد کتابخوان هاي اين کشور به آثار نويسندگان زن و 94 درصد آنها به آثار نويسندگان مرد علاقه نشان مي دهند. فکر کردم ايران هم مانند اين کشورها مي تواند با برگزاري جشنواره ها و جوايزي براي فعاليت هاي فرهنگي و هنري زنان، آثار ارزشمند آنها را به جامعه معرفي کند تا به تدريج، آثار زنان نيز به اندازه مردان ديده شود و مورد توجه قرار بگيرد. بي ترديد اگر اين آثار به درستي ديده و معرفي شوند، از سوي خوانندگان نيز با استقبال رو به رو مي شوند؛ همچنان که مي بينيم هم اکنون فروش مجموعه اشعار فروغ فرخزاد در بسياري از کتابفروشي ها با فروش ديوان حافظ برابري مي کند. اين گونه بود که جايزه خورشيد به عنوان جايزه يي ويژه شعر زنان ايران شکل گرفت و نخستين دوره آن در دي ماه 1387 به رغم تمام موانع موجود برگزار شد و برنده اش شد رويا زرين؛ شاعري که بعداً برگزيده جشنواره شعر ايوار و بعدتر برنده جايزه شعر نيما نيز شد که شرکت کنندگان هر دوي اين جوايز را هم مردان و هم زنان تشکيل مي دادند و اين ماجرا ثابت کرد رقباي برنده جايزه ويژه شعر زنان را صرفاً زنان تشکيل نمي دهند و او مي تواند همچنان که در جايزه يي تخصصي و ويژه زنان برگزيده مي شود، به عنوان شاعري خوب در جوايز ديگر نيز رقباي خود اعم از زن و مرد را پشت سر بگذارد. امسال نيز به رغم تمام مشکلات و رويدادهايي که انگيزه فعاليت فرهنگي را براي ما کمرنگ و کمرنگ تر مي کند، قصد داريم جايزه خورشيد را به مرحله برگزاري برسانيم چرا که فرهنگ شايد يکي از معدود مواردي باشد که هنوز ارزش خود را به تمامي در جامعه ما از دست نداده بنابراين همچنان به عنوان يک راه نجات مي تواند در نظر گرفته شود. داوران اين دوره جايزه را آزيتا قهرمان، رويا تفتي، پگاه احمدي، بهاره رضايي و رويا زرين تشکيل مي دهند و حاميان مالي آن عبارتند از؛ دکتر فريده فرهادي رئيس بيمارستان الغدير، دکتر فاطمه حق بين جراح و متخصص بيماري هاي چشم، اعظم پاکي دبير بازنشسته آموزش و پرورش و فاطمه سالاروند شاعر که در اعتراض به از قلم افتادن برخي نام ها از فهرست برگزيدگان جشنواره شعر فجر، جايزه خود از آن جشنواره را به برگزارکنندگان اين دوره جايزه خورشيد اهدا کرده است.

* بنيانگذار جايزه شعر زنان ايران (خورشيد)

 

 
 
 
  اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد    نسخه چاپي
 
 

نظر دهيد::(0 نظر)

 

X

 بايگاني