* يك : سابقه ترجمه در ايران به پيش از اسلام مى رسد از سانسكريت يا... البته چندان نيست كه صبغه اش را به تمامى بدانيم و البته آنقدر هست كه بر انكارش اصرار نورزيم! اسلام كه توسط ايرانيان به عنوان دين رسمى پذيرفته شد، زبان هم تحول يافت و پارسى هم، ديگر شد. تغيير آنقدر شگرف بود كه برخى بزرگان اهل تميز به توصيه حاكمان ولايات كه هر يك «سلطان» بودند و «شاه»! به منظور دستيابى به علوم كيميا و سيميا به ترجمه آثار به جا مانده از دوران ساسانى به پارسى پس از اسلام، اقدام كردند. نخستين ترجمه هاى پس از دوران ساسانى، احتمالاً از پارسى به پارسى بود! پديده اى كه بعد ها در دوران «غروب قدرت، برتخت قجر» تكرار شد اما ترجمه هاى بعدى دوران نخست اسلامى، از عربى بود به پارسى و گاه ترجمه آثار عربى پارسى زبانان به پارسى. در دوران طلايى جهان اسلام، مترجمان آنچه را كه از يونانى و لاتين و زبان هاى اروپايى بود كه خواندنى و آموختنى بود به زبان مورد عنايت خداوند يعنى عربى ترجمه كردند. دكتر مهدى محبتى - محقق، نويسنده و شاهنامه پژوه- مى گويد: «قرن چهارم و به تبع آن قرن پنجم كه در حقيقت ادامه قرن سوم هجرى از لحاظ وقايع و ساختار حكومتى، فرهنگى و اقتصادى است به قول مينورسكى عصر زرين فرهنگ ايرانى است. اين عصر زرين به چند دليل در جامعه ايران تحقق مى يابد، اول به دليل شكوفايى اقتصادى كه «بخارا» مركزيت اقتصادى يافته و به نگين شهرهاى ايران و تمدن اسلامى آن روزگار بدل مى شود؛ دوم به دليل وفور مسائل علمى، زبانى (ترجمه) و تعلق خاطر حاكمان به علم و فرهنگ كه از يكسو نگرى و جزميت به دور است. حاكمان سامانى، علم را به دليل علاقه شخصى مى جستند نه همچون محمود غزنوى كه در جست و جوى اقتدار و بهره ورى از آن، در اين حوزه بود. فردوسى محصول اين دوره است. ردپاهايى از فرهنگ يونانى در جاى جاى شاهنامه در معرض ديد محققان است. با قاطعيت نمى توان گفت كه او آثار هومر را خوانده، با اين همه به زبان پهلوى مسلط بوده و همچنين به زبان عربى. من بعيد مى دانم كه فردوسى با ميراث عقلى يونان چه از طريق آثار ارسطو - كه در زبان پهلوى از زبان يونانى و سريانى ترجمه شده بود- و چه از طريق نهضت ترجمه در جهان اسلام آشنا نبوده باشد.» دامنه نفوذ ترجمه، آنقدر بوده كه به گمان يك شاهنامه پژوه بر بارزترين اثر ادبى اين دوره يعنى شاهنامه فردوسى تأثير گذار بوده است. همانگونه كه در دوره اى خاص از تاريخ ايران، نويسندگان و فرزانگان بيشتر متمايل به عربى نگارى بودند تا پارسى نويسى، نهضت ترجمه دنياى اسلام هم بيشتر متوجه زبان عربى شد تا زبان پارسى و بسامد ترجمه ها در اين زبان چندان فزونى گرفت كه به بخشى از رويكرد ادارى خلافت عباسى بدل شد و از اين رهگذر، پارسى زبانان آشنا به زبان عربى نيز از اين آثار بهره مند شدند و ثمرات آن را به آثار خلاقه پارسى منتقل كردند. دكتر محبتى مى گويد: «نگاه تراژيكى كه بر شاهنامه سايه افكنده و بيان دراماتيكى كه فردوسى انتخاب كرده است نشانه آشنايى او با مبانى داستان پردازى يونان باستان است. اين تسلط بر ابزار كار داستان، نمى تواند يك شبه رخ داده باشد. فردوسى اين راه را به تنهايى طى نكرده او اين ميراث را به خدمت گرفته و بعد اين «طرح» را در دل اين «ساختار» به سامان رسانده است. مهم ترين لحظات مؤلف در شاهنامه مصروف ساختارمندى اثر مى شود. من فكر مى كنم كه فردوسى چه از طريق متون پهلوى و چه از طريق متون عربى، اگر هم به شكل مستقيم آثار هومر را نخوانده باشد با نقد و مبانى آنها آشنايى داشته. نهضت ترجمه در جهان اسلام بسيارى از آثار فرهنگ يونانى را به عربى ترجمه كرده كه همه آنها اكنون در دسترس مانيست. در آثار ارسطو كه به عربى ترجمه شده و به تراژدى مى پردازد رگه هايى از آثار هومر موجود بوده كه مى توانسته خواهنده را به سوى نماى كلى اثر رهنمون كند اما سند قطعى و روشنى دال بر ترجمه آثار هومر به عربى در دست نيست. با اين همه احتمالاً در زبان پهلوى موجود بوده كه دراين صورت مى توانسته براى فردوسى در دسترس باشد.» در همين دوره، مسير ترجمه از غرب به شرق، اندك اندك عكس مى شود و بدل به از شرق به غرب مى شود. جهان اسلام و به تبع آن ايران- به عنوان مظاهر پيشرفت در همه عرصه هاى اقتصادى، علمى و فرهنگى- مورد توجه مترجمان اروپايى قرار مى گيرند تا دلايل اين پيشرفت كشف شود كه احتمالاً كشف هم مى شود و الخ! اينها اشاراتى است به گذشته ترجمه تا دوران قاجار؛ دوران قاجار دوران ميل به پيشرفت اما سر باز زدن از آن در عمل بود كه تبلور آن در محبت ناصرالدين ميرزا به ميرزاتقى خان و صدور فرمان قتل اميركبير توسط ناصرالدين شاه خلاصه شد! «شاه بابا» به دليل ميلى كه به پيشرفت داشت- البته تنها ميل داشت!- به ترجمه و بسط آن- كه پيشنهاد ميرزا تقى خان امير كبير بود- علاقه مند بود و خود نيز گاهى ذائقه از پارسى به فرانسه- يا فغانسه!- متغير مى كرد و جلوه اى از ادب فرانسوى را به پارسى بر مى گرداند تا مدح درباريان دو چندان شود! اما مترجمان دربار از حد «ديلماج» فراتر نرفتند و آنچه به يادگارماند روايتى از ارتباط فلان «ديلماج» با سفارت فخيمه روس يا انگليس بود. مترجمان واقعى- آنان كه نهضت ترجمه را در ايران بنيان نهادند- بيرون از دربار، به كسب معاش و درك طنين «دورباش» فراشان دربار مشغول بودند و آثارى كه در اين دوران ترجمه شد، پايه هاى نظرى انقلاب مشروطه را شكل داد. مترجمان درا ين دوره آنقدر كارساز شدند كه در نبود آرمانخواهى اجتماعى، فيلسوفان، نويسندگان يا حتى شاعران مدرن، جاى آنان را گرفتند و از اين بار مضاعف نيز خشنود شدند بى خبر از آن كه سنگينى اين بار، بيش از يك سده بر شانه هاى رهروان اين راه سنگينى خواهد كرد! اين انتظار از دوران مشروطه تا اكنون ـ ۱۳۸۶ ـ چندان افزون شد كه مردم از مترجم، متوقع همه نوع ترفندند در اصلاح رويدادهاى بر زمين مانده و مترجمان ـ در اندوه پاسخگويى از كف رفته شان ـ بايد تنها بر اين نكته اصرار ورزند: «مترجم، تنها يك مترجم است و نبايد آنچه را كه جامعه از يك فيلسوف، جامعه شناس يا روانشناس توقع دارد، به انجام برساند يعنى نمى تواند كه به انجام برساند چون او افكار و نظرات را از زبانى به زبانى ديگر برمى گرداند و در جهان تخصص ها هر كسى بايد عهده دار وظيفه خويش باشد». روزگارى بود كه مى توانستى پزشك باشى، فيلسوف باشى، شاعر باشى، مترجم باشى و جامعه به همه اين تخصص ها، تو را حرمت نهد اما اكنون... * دو ترجمه هاى دوران قاجار از همان آغاز، «ترجمه ـ تأليف» محسوب مى شدند. «حاج بابا اصفهانى» اثر «جيمز دموريه» اثرى است خواندنى در متن پارسى كه هنوز هم شيرينى هاى فراوانى دارد اما تقريباً بازنويسى متن اصلى است! البته آنقدر خوب است كه برخى از مطرح ترين مترجمان فرانسه به پارسى امروز ايران بگويند: «در ترجمه هايى كه متن دگرگون شده، هميشه هم نتيجه ناميمون نبوده مثلاً در نمونه هاى قديمى تر، كتاب هاى «ميرزاحبيب اصفهانى» نمونه هاى خوبى هستند براى باارزش تر شدن متن. قطعا «حاج بابا اصفهانى» از متن «جيمز دموريه» خيلى بهتر است. در اين مورد خاص، مترجمى با قريحه تر از نويسنده اصلى وارد كار شده و متن نويسنده اى درجه دو را به متنى درجه يك بدل كرده است». آنان كه ترجمه جمالزاده از متن دموريه را با ترجمه نخست مقابله كرده اند على رغم وفادارى بيشتر جمالزاده به متن، متن ميرزاحبيب را ارجح مى دانند اما اين قصه در همه دوران ها پايان خوش نداشته و ندارد! قضيه چندان به شورى گراييده كه مترجمانى يا زبان دانانى، نويسنده خلق كرده اند و براساس آن، خود نوشته اند و به جاى ترجمه ارائه داده اند! در دوران پهلوى اول و بعد از آن، در دهه ،۲۰ بازار اين گونه مجعولات گرم بود. يكى از مترجمان آن دوره مى گويد: «به دليل نياز مالى، مجبور شدم شاعرى فرانسوى اختراع كنم و شعرهاى ترجمه شده اش را به يكى از نشريات ادبى ارائه دهم كه بسيار با استقبال روبه رو شد. دو، سه سالى اين ترجمه ها در آن نشريه به چاپ مى رسيد تا براى ادامه تحصيل راهى فرانسه شدم و پيش از رفتن، در نامه اى از سردبير آن نشريه خواستم كه اگر پس از من كسى ترجمه اى از آن شاعر آورد قبول نكند چون آن شاعر ساخته و پرداخته ذهن من است!» بعدها در دهه هاى شكوفايى ترجمه در ايران، محمود كيانوش ـ مترجم، شاعر و محقق ـ مجموعه شعرى از شاعرى هندى منتشر كرد به نام «از پنجره تاج محل» كه بسيار مورد توجه شعرخوانان قرار گرفت اما بعدها مشخص شد كه چنين شاعرى وجود خارجى ندارد! كيانوش در مقدمه چند صفحه اى كتاب، معرفى مفصلى از آن شاعر ارائه داده بود! در تاريخ ترجمه نوين ايران، چند نام بى گمان فراموش نشدنى اند كه يكى از آنها نجف دريابندرى است با ترجمه هايى در يادماندنى همچون هكلبرفين، پيرمرد و دريا، رگتايم، بازمانده روز و... شما حتماً ترجمه در يادماندنى وى از «چنين كنند بزرگان» ويل كاپى را خوانده ايد ! اين كتاب حيرت انگيز كه يكى از شاهكارهاى طنز در زبان پارسى است ترجمه نيست تأليف است و نويسنده اى هم به عنوان ويل كاپى وجود ندارد گرچه شرح حال وى توسط دريابندرى نوشته شده است! در دهه ۷۰ و گرم شدن بازار نشريات تخصصى ادبى، يكى از مترجمان مشهور، داستانى كوتاه از ماركز را در اختيار نشريه اى وزين گذاشت و حق التحريرى پنج برابر نرخ معمول دريافت كرد و نشريه نيز با آب و تاب فراوان [همراه با داستانى تاكنون منتشر نشده از گابريل گارسيا ماركز!] آن را به چاپ رساند. چند روز بعد در يك كتابفروشى معتبر به مترجم مشهور گفتم: «مطمئنيد كه اين داستان مال ماركز است » و مترجم لبخندى شيطنت آميز زد و گفت: «نه!» مشخص شد كه داستان جعلى بوده و نوشته مترجم؛ كه بسيار دلخور بود از دست سردبير آن نشريه كه داستانى نوشته خود وى را چاپ نكرده بود! اينها موارد نادر است البته موارد غيرنادر هم كم نيست. مژده دقيقى ـ مترجم و ويراستار ـ مى گويد: «به گمانم ديگر همه مى دانيم منظور از ترجمه هاى مجعول، ترجمه هاى ذبيح الله منصورى و امثالهم است. بحث هاى زيادى هم شده كه اينها مفيد بوده اند يا مضر؛ اما مسأله مهم اين است كه ما از اين مرحله گذشته ايم و ترجمه وارد مرحله تخصصى تر و حرفه اى ترى شده است». اسدالله امرايى ـ مترجم ـ مى گويد: «دو مسأله را نبايد از نظر دور داشت اول اين كه اين متن ها امروز ترجمه نشده اند كه ما با دانش امروز برويم سراغ شان و ديگر اين كه خوانندگان آن زمان هم چندان دربند اين مسائل نبودند. ما مملكتى بوديم كه بى سواد زياد داشت و كتابخوان هايش هم چندان دلمشغول وفادارى مترجم به متن اصلى نبودند». البته امرايى اين حرف ها را درباره مترجمان مشهور حرفه اى مى زند كه داراى خطاهاى فاحش هستند نه فرضاً پديده اى مثل ترجمه هاى بسيار مشهور ذبيح الله منصورى كه خود گفته: «موقعى كه پاورقى «منم تيمور جهانگشا» به شكل هفتگى به چاپ مى رسيد نخست وزير وقت زنگ زده بود دفتر مجله كه من حوصله انتظار كشيدن ندارم به مترجم بگوييد متن اصلى را بفرستد دفتر نخست وزيرى! و من نمى دانستم چه كنم چون متن اصلى سه صفحه و نيم بود!» كسانى كه ترجمه «منم تيمور جهان گشا» را ديده اند مى دانند كتابى قطور است و بسيارى از معاصران از تلف شدن استعداد ذبيح الله منصورى در حوزه هايى چنين اظهارتأسف كرده اند. به اين فهرست بلندبالا مى توان سرى آثار «ميكى اسپيلن» و «نسين» را هم اضافه كرد. «ميكى اسپيلن» كه يكى از مشهورترين پليسى نويس هاى دهه هاى پيشين آمريكاست با شخصيت محبوب «مايك هامر»، در ايران با ترجمه هايى شناسانده شد كه مترجم آن آثار مدعى بود از تركى استانبولى ترجمه كرده است و اين ترجمه ها، آنقدر فاقد طرح و توطئه يك داستان خوب بودند كه گاه به مضحكه بيشتر شبيه مى شدند در حالى كه «اسپيلن» گرچه «پرفروش نويس» بود اما لااقل از يكى - دو ترجمه تقريباً مطلوب آثارش به پارسى، برمى آيد كه بر ابزار كار داستان مسلط بوده است؛ البته آن ترجمه ها، اصلاً ربطى به «اسپيلن» نداشت اگرچه مشخص نشد كه نوشته مترجم تركى استانبولى بوده يا مترجم ايرانى! «رضا همراه» كه بيشترين آثار طنز نويسنده ترك را ترجمه كرده است روزگارى در مصاحبه اى اعتراف كرد كه بخش اعظم آن آثار از قلم خود وى بوده است. او گفت: «اگر مى گفتم نوشته خودم است ناشر چاپش نمى كرد!» مى گويند آگاتا كريستى گفته: «نمى دانم چرا تعداد ترجمه هاى آثارم به پارسى از تعداد آثارى كه نوشته ام بيشتر است !» به اينها اضافه كنيد اشتباهات فاحش بعضى از مترجمان متقدم و متأخر را. حميد يزدان پناه - شاعر و مترجم- مى گويد: «اين كه مى بينيد فلان داستان كارور در چهارترجمه داراى چهار پايان مختلف است، بخشى از آن برمى گردد به درك نادرست متن مبدأ و بخشى ديگر به عدم احاطه مترجم به زبان ادبى پارسى» شايد يكى از اين موارد اشتباه را بتوان در «مو بى ديك». ترجمه پرويز داريوش جست و جو كرد كه كلمه coach را cockroach خوانده و كالسكه بدل به سوسك شده! بچه اى توسط زن باباش در خانه حبس شده و صداى كالسكه را از كوچه مى شنود و هواى كوچه گردى به سرش مى افتد. در متن ترجمه «داريوش» اما سوسك لاى درختان باغ جيرجير مى كند! از «پرويز داريوش» مترجمان متأخر مثال هاى زيادى نظير اين موارد نقل مى كنند ازجمله اين كه در ترجمه اش از «خيزاب ها»ى ويرجينيا و ولف، يك فصل كتاب وجودندارد! «اسدالله امرايى» مى گويد: «بالاخره هرچيزى كه طلب شود همان چيز هم اندك اندك با جبر جامعه و خوانندگان و ناشران رعايت مى شود! آن موقع نظريه هاى ترجمه اى كه امروز هست نبود. بنابراين ما بايد از گذشتگان به نيكى ياد كنيم چون آنها راه فعلى را گشوده اند و به دليل كوشش هاى آنها، در مرحله فعلى و با دانش اكنون مان به سراغ ترجمه مى رويم. به نظرم نه تنها نبايد گذشتگان را نفى بكنيم كه نبايد نقدشان هم بكنيم. متر و معيارها فرق كرده است. در دوره قاجار وقتى «خسيس» مولير را ترجمه كردند حتى اسامى را هم فارسى كردند؛ يعنى اگر اسم «مولير» را حذف كنيد فكر مى كنيد كه ماجرا در ايران مى گذرد.» شهرام اقبال زاده- مترجم و منتقد ترجمه- كه مدتى است دست اندركار نقد ترجمه آثار كودك و نوجوان است اما به دليل مشكلات اين كار، ديگر دل و دماغ ادامه اش را ندارد، مى گويد: «تا موقعى كه دوستان خودشان مورد نقد واقع نمى شدند استقبال عجيب و غريبى مى كردند كه چقدر راهگشاست! چقدر مؤثر است! اين دقت هايى كه مى كنيد و عين جمله انگليسى را در متن مى آوريد و تطبيق مى دهيد با ترجمه پارسى! يكى ازدوستان كه درواقع يكى ازعلاقه مندان اين ستون بود - با عنوان كارگاه ترجمه و ويرايش در كتاب ماه كودك و نوجوان- بعد از اين كه نقدى بر كتاب خودش منتشر شد، گفت: مگر بيكارى! اين چه كارى است! برو ترجمه كن! ترجمه كار سختى است، شما مى آييد افراد را خراب مى كنيد!» منتقدان هيچ گاه در تاريخ ادبى ايران افرادى دوست داشتنى نبوده اند! مى گويند ادبيات ما نقدپذير نيست چون ما به عنوان يك فرد نقدپذير نيستيم؛ گرچه هركدام از ما جورديگرى به قضيه نگاه مى كنيم. البته گاهى، اشتباهات هم بدل به يك سنت مى شود. مى گويند كه در فرانسه، اگر سبك ادبى يك نويسنده - به نظر ناشر- خواننده پسند نباشند آن سبك عوض مى شود! مى گويند نسخه فرانسوى «وداع طولانى» چند لر- كه پليسى نويس برجسته اى است- دقيقاً به همين علت ۷۵ صفحه نسبت به نسخه انگليسى كم دارد! مى گويند ميلان كوندرا وقتى بر زبان ادبى فرانسه مسلط شد و ترجمه آثارش را به فرانسه خواند دريافت كه با آثار كس ديگرى رو درروست و مجدداً همه اين آثار را خودش به فرانسه ترجمه كرد! پس اين مشكلات فقط متعلق به ايران نيست كه در يكى از نشريات معتبر سينمايى، روزگارى «مهر هفتم» اينگمار برگمان ترجمه شده بود «سگ ماهى هفتم»! * سه اسدالله امرايى مى گويد: «شعرى از يك شاعر لهستانى را به ياد مى آورم با نام «ترجمه شعر»؛ اين شعر روايت «نره زنبورى» است كه مى خواهد از شهد يك گل استفاده ببرد. سرما هم خورده و بويى را احساس نمى كند. خيلى سخت تلاش مى كند و درنهايت وارد گل مى شود تا به شهد دست يابد. از گلبرگ ها هم عبور مى كند اما در نهايت سرش با كاسبرگ برخورد مى كند و سرخورده برمى گردد. در بيرون گل، روايت «نره زنبور» چنين است: «وارد گل شدم و از شهد آن استفاده بردم. باور نمى كنيد! بينى آغشته به گرده ام را ببينيد!» در اين شعر، هيچ اشاره مستقيمى به ترجمه شعر موجود نيست اما اين استعاره، به اندازه كافى گوياست. من اساساً معتقدم كه شعر ترجمه پذير نيست؛ البته در ترجمه بعضى از شعرها ما موفق مى شويم كه معنا را منتقل كنيم اما شعر كه فقط معنا نيست!» ترجمه شعر محل يكى از منازعات هميشگى ميان مترجمان بوده كه بعضى آن را ممكن مى دانند و بعضى ديگر ناممكن؛ گرچه در زبان پارسى آنقدر نمونه ناموفق زياد است كه بايد لااقل از لحاظ مصداق، كفه ترازو را به نفع گروه دوم سنگين تر فرض كرد! حميد يزدان پناه مى گويد: «در ترجمه شعر دو چيز كه اساس و بنيان آن است از دست مى رود، اول نشانه هاى زبانى آن در زبان مبدأ، دوم موسيقى كلامى. بدون اينها، ديگر ما با شعر روبه رو نيستيم پس ترجمه چه فايده اى دارد بهترين ترجمه هاى ما از شعر در «سرزمين هرز» و «سنگ آفتاب» در بعضى از سطرها - نه تنها لااقل بخشى ازمعنا را منتقل نكرده اند - كه اصلاً براى مخاطب پارسى زبان بى معنايند.» اما به نظر مى رسد كه از يك زبان به زبانى ديگر، نظرها متفاوت است! موسى بيدج - مترجم، محقق، شاعر و نويسنده - كه از عربى ترجمه مى كند مى گويد: «در شعر، تسلط بر زبان مقصد در حد خلق ادبى لازم است. به نظر من مترجمان بسيار خوبى هستند كه در ترجمه نثر بسيار توانايند، اما مى خواهند ثابت كنند كه مى توانند شعر را هم ترجمه كنند در حالى كه خود شاعر نيستند. وقتى مترجم شاعر نباشد قادر به «بازسرايى» نيست در نتيجه ما با متنى رودررو خواهيم بود كه شباهتى به شعر ندارد و به غلط نام آن را «زبان شعر ترجمه» گذاشته اند. ما چيزى به نام «زبان شعر ترجمه» نداريم يا شعر هست يا شعر نيست!» ظاهراً اين اتفاق بازسرايى براى ترجمه رباعيات خيام توسط فيتز جرالد افتاده است يا ترجمه شعرهاى مولانا به انگليسى كه مدت زمانى طولانى، كتاب و لوح فشرده خوانش اين شعرها، درصدر فروش بازار فرهنگى آمريكا و كانادا بوده است. حميد يزدان پناه مى گويد: «خوب درنمى آيد! نمى گويم كه نمى شود طرفش رفت اما جذاب درنمى آيد . اصلاً آن چيزى نيست كه در زبان مبدأ اتفاق افتاده. حتى اگر خودت هم شاعر باشى و بر ابزار كار هم مسلط باشى، حاصل كار چيز ديگرى مى شود متنى متفاوت با اصل.» تاريخچه ترجمه شعر در ايران شايد بيش از هزار سال باشد. على معلم - شاعر و محقق - مى گويد: «اكثر كارهاى منوچهرى ترجمه است از آثار عرب، منتها آنقدر خوب كار كرده كه شما در پارسى با شعرى تأثيرگذار روبه روييد.» با ورود «مدرنيته» به ايران، ترجمه شعر از زبان هاى اروپايى همه گير شد؛ زبان هاى فرانسوى، روسى، انگليسى و آلمانى البته در صدر ليست بودند و البته به دليل همه گير بودن زبان فرانسه در ايران - پيش از گسترش انگليسى - بيشتر از اين زبان ترجمه مى شد و حتى برخى از آثار اسپانيولى، روسى، آلمانى، ايتاليايى و حتى انگليسى، از فرانسه به پارسى برگردانده شد كه احتمالاً با دقيق شدن و مقابله اين ترجمه ها با زبان مبدأ، لطايف بسيارى مى توان كشف كرد! ترجمه شعر به پارسى به طور معمول در چهار شاخه شعر كلاسيك، شعر نيمايى، شعر سپيد و شعر منثور صورت گرفته و مى گيرد. بدترين نوع ترجمه هاى موجود، ترجمه هايى هستند كه آثار كلاسيك فرانسوى به شعر كلاسيك پارسى ترجمه شده اند كه مى توان با تهيه و خواندن آنها در يك «آن» به دو هدف رسيد؛ هم يك كتاب ترجمه شعر خريد هم از خريد كتاب فكاهه معاف بود! اين ترجمه ها گرچه توسط كسانى صورت گرفته كه لااقل به عنوان شاعران متوسط كلاسيك گو شناخته شده اند اما حاصل كارشان به شكلى باورنكردنى ضعيف و غيرقابل تحمل است! سه شاخه ديگر وضعيت بهترى دارند گرچه در ترجمه به «شعر نيمايى» نيز انتخاب اوزان نادرست، در بيشتر مواقع ترجمه شعر را به ورطه «رويكرد نادرست موسيقايى» مى افكند. شعر سپيد شاخه اى است كه تنها برخى از بزرگان توانسته اند از پسش برآيند و ترجمه اى قابل قبول ارائه دهند و شعر منثور نيز، به قالب غالب ترجمه شعر لااقل در چهار دهه اخير بدل شده است و گرچه طرفدارانى نيز دارد اما به يادآن گفته مشهور باشيم كه ترجمه كردن شعر مثل آن است كه به جاى گوش دادن به آواز قنارى، كبابش كنيم و بخوريم! * چهار ترجمه آثار كودك و نوجوان شاخه اى جديد است كه از اواخر دهه ۴۰ و به همت مترجمان كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان به عنوان حيطه اى تخصصى مطرح شد. در اين شاخه از ترجمه، علاوه بر تسلط بر زبان ادبى مبدأ و مقصد، بايد با زبان و ادبيات ويژه كودك و نوجوان نيز آشنا بود. اين بخش از ترجمه پارسى، احتمالاً آسيب پذيرترين بخش ترجمه ايران است چرا كه مخاطبان - به دليل سن خاص شان - داراى سليقه ادبى بالايى نيستند و اگر گزينش بدى صورت گرفته باشد يا ترجمه دچار مشكل زبانى باشد، تأثيرات مخرب جبران ناپذيرى بر اين گروه از مخاطبان خواهد داشت. محمود حكيمى از پيشگامان ادبيات كودكان و نوجوانان ايران، در خاطرات پيش از انقلاب ۵۷ خود مى گويد: «ناشرى آمد و پيشنهاد داد كه «سه بچه خوك» را ترجمه كنم. گفتم كه فرهنگ اين مملكت با فرهنگ اين قصه در تضاد است. من چنين كارى نمى كنم. ناشر گفت: خب! چون شما آدم معتقدى هستيد پس شراب را تبديل به شربت كنيد و سه بچه خوك را هم ترجمه كنيد سه گوساله!» مصطفى رحماندوست - شاعر، نويسنده، محقق و مترجم حوزه ادبيات كودك و نوجوان - مى گويد: «يا يك كتاب قابليت ترجمه دارد يا ندارد. بعد از انقلاب، ترجمه هايى كه تا سال ۶۴ منتشر شد گزينش هاى خوبى بود. بعد هم كه «خانه ترجمه كودك و نوجوان» به وجود آمد كه بهترين هاى ادبيات كودك ونوجوان را آورد و در اختيار مترجمان قرار داد. متأسفانه در يك دوره اى كافى بود كه سر سيندرلا مقنعه باشد حالا هر ادبيات و زبانى اگر داشت مجوز چاپ مى گرفت!» مجيد عميق - مترجم ادبيات كودك و نوجوان- مى گويد: «در همين افسانه هاى پريان در همين فانتزى ها، ما مى توانيم انتخاب هاى بهترى داشته باشيم. مترجم ادبى با مترجمى كه در دارالترجمه كار مى كند يا نامه نگارى مى كند فرق مى كند. مترجم ادبيات ماشين ترجمه نيست. متعهد است در قبال چيزى كه ترجمه مى كند و براى مخاطبان كودك و نوجوانش عرضه مى كند.» با اين همه اين حوزه از آثار خوب هرگز خالى نبوده و ترجمه هاى درخشانى چون ماجراهاى باورنكردنى پروفسور برانشتام، رمان هاى سه گانه جان كريستوفر، تيستو سبز انگشتى، شير و جادوگر، لافكاديو، جيم دگمه، چارلى و كارخانه شكلات سازى و... منتشر شده است. ترجمه شعر در اين حوزه، فوق العاده اندك و انگشت شمار است - البته اگر ترجمه شعرهاى «استاين» را به «نثر ملال آور» استثنا كنيم! - و اين بيشتر برمى گردد به ذائقه مخاطبان كه شعرى پر از رنگ و حس و گرما و وزن را مى طلبند و احتمالاً در بهترين حالت، شعر ترجمه حتى ۵ درصد موفقيت شعر ايرانى را هم نمى تواند كسب كند؛ يعنى اين جنبه از ترجمه چندان جوابگوى مخاطبان نيست مگر آن كه مترجمى خلاف اش را ثابت كند!
|