|
|
|
|
موضوع: ادبيات ايران |
16/04/1383 |
|
|
|
|
|
| |
حي بن يقظان - سلامان و ابسال - شكوفه آذر |
|
|
|
|
| |
شكوفه آذر  
|
|
|
|
|
| |
برگرفته از: ميراث خبر |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| |
حي بن يقظان و سلامان و ابسال اخيرا منتشر شدها ست.بخش اول كتاب «حي بن يقظان و سلامان و ابسال» به داستان حي بن يقظان به معني «زنده پسر بيدار» اختصاص دارد.
كتاب حاضر از سوي انتشارات سروش با بهاي 1900 تومان در دسترس قصه پژوهان است.
سلامان و ابسال؛ داستاني عاشقانه يا عارفانه؟
سلامان و ابسال، قصه اي است با دو روايت. هر دو وصف عشق، يكي وصال و ديگري فراق. يكي انساني و از سر نياز طبيعي و ديگري بدخواهانه و از سر كين.
شايد قصه كهن سلامان و ابسال، از معدود قصه هاي كهن جهان باشد كه دو روايت كاملا متفاوت از آن وجود دارد. قصه سلامان و ابسال، يك قصه رمزي و تمثيلي است كه ريشه اي يوناني دارد. اين قصه در حدود قرن 3 و 4 ه.ق براي نخستين بار به وسيله «حنين بن اسحق»، حكيم، طبيب و مترجم از يوناني به عربي ترجمه شد.
قصه سلامان و ابسال به دليل اين كه توامان مضموني عاشقانه، رمزي، تمثيلي، عرفاني و فلسفي دارد، در طول تاريخ توجه بسياري از بزرگان ادب و انديشه ايران را به خود جلب كرد. آن قدر كه ابن سينا، خواجه نصير طوسي و جامي از جمله كساني بودند كه قصه سلامان و ابسال را نقل كردند و بر آن شرح و تاويل آوردند.
ابوعلي سينا، (سده چهارم ه.ق) حكيم و فيلسوف بزرگ ايراني، نخستين ايراني است كه اين قصه را در كتاب خود «اشارات» نقل كرده است و براي آن تفسيرهاي رمزي و عارفانه نوشته است. پس از ابن سينا، ابن طفيل در سده ششم اين قصه را بازنويسي كرد.
امام فخر رازي (سده ششم) قصه سلامان و ابسال را در حد لغز و چيستان نزول داد اما خواجه نصيرالدين طوسي (سده هفتم) نه تنها به امام فخر رازي، جواب داد، بلكه دو روايت موجود از قصه سلامان و ابسال را نقل و بر هر دو تفسيري مفصل نوشت و سطح داستان را تا حد يك قصه عارفانه، فلسفي و تمثيلي ارتقا داد. عبدالرحمن جامي، در سده نهم، براي نخستين بار اين قصه را به نظم درآورد و مثنوي سلامان و ابسال را بر اساس حكايت «حنين بن اسحق» سرود. آخرين تفسيري كه از اين قصه به دست رسيده است، توسط شخصي به نام محمود بن ميرزا علي در رساله اي با نام «نجات السالكين» در سده 11 هجري قمري انجام شده است.
روايتي كه ابن سينا نقل مي كند از اين قرار است: «در روزگاران قديم، پادشاهي بود كه بر مصر و يونان و روم فرمانروايي مي كرد. او در دنيا همه چيز داشت، جز فرزندي كه پس از خود، تاج و تخت را به او بسپارد زيرا اين پادشاه هيچ علاقه اي به نزديكي با زنان نداشت. حكيمي از نطفه او در خارج از رحم زني، نوزادي پسر به وجود مي آورد. اسم او را «سلامان» مي گذارند. سلامان را به دايه اي جوان به نام «ابسال» مي سپارند. سلامان بزرگ مي شود و به دايه خود تمايل پيدا مي كند. دايه نيز به او دل مي بندد و آن دو درگير عشقي سوزان و پركشش مي شوند. پادشاه متوجه مي شود و پسرش سلامان را از اين كار باز مي دارد اما سلامان و ابسال كه قادر نبودند از عشق پر سوز و ميل خود چشم پوشي كنند، از سرزمين خود فرار كرده به ماوراي درياي بحار مي گريزند. پادشاه دستگاهي هم چون «جام جهان نما» در اختيار داشت كه با آن مي توانست، هر آن چه را كه در سرزمين هاي ديگر اتفاق مي افتد، ببيند و در آن دخل و تصرف كند. به نحوي كه وقايع و رفتار افراد را به كاري كه خود ميل دارد، تغيير دهد. پادشاه از دستگاه خود به سلامان و ابسال نظر مي كند و به حال آنان دل مي سوزاند و مي گذارد كه براي مدتي به عشق پر حرارت خود، مشغول باشند اما چون روزگار به درازا مي كشد، پادشاه به انديشه مي افتد. او به وسيله دستگاه خود ميل و اراده خود را بر آنان تحميل مي كند به اين نحوه كه شور و عشق و نياز آن دو را بيش از پيش مي كند اما توانايي كامجويی را از آنان سلب مي كند. مدتي مي گذرد و سلامان از اقدام پدر آگاه مي شود. براي عذرخواهي به دربار مي رود. پدر دوباره از او مي خواهد كه ابسال را رها كند.اما سلامان بار ديگر دربار را رها مي كند و به نزد ابسال مي رود. اين بار هر دو تصميم مي گيرند كه خودكشي كنند. هر دو در حالي كه يكديگر را در آغوش گرفته بودند به دريا مي روند و خود را غرق مي كنند. اما در همين حين كه پادشاه از دستگاه خود، شاهد حادثه بود، به دريا فرمان مي دهد تا امواجش را از روي پيكر سلامان كنار بكشد. بدين ترتيب، سلامان نجات مي يابد و ابسال در امواج غرق مي شود. سلامان به دربار آورده مي شود اما تا مدت ها افسرده بود تا اين كه پادشاه به او وعده مي دهد كه اگر هر چه كه او مي گويد اطاعت كند او ابسال را دوباره به سوي او مي آورد تا فراغ به پايان رسد. سلامان از اين وعده خوشحال مي شود و پادشاه هر روز تصوير ابسال را از دور به او نشان مي دهد و او را آماده مي كند تا به جاي تصوير ابسال، تصوير «ونوس» الهه زيبايي را ببينند و بدين ترتيب اندك اندك ونوس جاي ابسال فوت شده را براي او بگيرد. سلامان به عشق جديد انس مي گيرد و به همين دليل استعداد و ملك داري و استحقاق شهرياري و حكومت بر تاج و تخت را به دست مي آورد. حكيمي كه براي نخستين بار موجب تولد سلامان مي شود، اين قصه را مي نويسد و ان را به دستور او در آرامگاه حکیم و پادشاه مي آويزند. سال ها بعد حكيم يونانی ارسطو به دستور استادش افلاطون، در مقبره را مي گشايد و قصه سلامان و ابسال را به گوشه و كنار جهان مي فرستد و حنين بن اسحق اين قصه را از يوناني به عربي برمي گرداند.
اين روايتي است كه خواجه نصير طوسي نيز آن را روايت كرده اما آن را منسوب به «يكي از عوام حكما» مي داند نه ابن سينا. حكايت دومي كه خواجه نصير نقل مي كند و آن را بيشتر باب طبع خود مي داند و نزديك تر به مفاهيم عرفاني، از اين قرار است:
در روزگارانقديم دو برادر بودند . سلامان كه برادر بزرگ تر و ابسال برادر كوچك تر . سلامان براي ابسال همچون پدر بود. ابسال زيبا رو و هوشمند و خردمند و جنگاور بود و سلامان فرمانروا. زن سلامان عاشق ابسال مي شود و با حيله او را به خانه خود مي كشاند. به محض اين كه با ابسال تنها مي شود او را از ميل خود آگاه مي سازد. ابسال برآشفته مي شود و مي گريزد. اما به برادر خود هيچ نمي گويد. مدتي مي گذرد و زن سلامان نقشه اي ديگر مي ريزد. او به خواهر خود كه اتفاقا عاشق ابسال نیز بود مي گويد كه همسر ابسال شود با اين شرط كه مرا نيز در معاشرت و كامجويي از او شريك بداني. اين طور مي شود. شب عروسي ابسال متوجه مي شود زن برادرش به جان همسر در بستر است. برآشفته مي شود به نزد برادر مي رود و اين بار مي گويد كه عزم جهان گشايي دارد. سلامان خوشحال مي شود، سپاهياني به همراه او مي فرستد اما باز هم همسر سلامان که اين بار كينه ابسال را به دل گرفته بود، به سرداران رشوه مي دهد تا در ميدان كارزار او را تنها بگذارند. چنين مي شود اما ابسال كه زخمي بود به كمك يك حيوان وحشي و نوشيدن شير او زنده مي ماند و دشمنان را تار و مار كرده، به خانه باز مي گردد.
سلامان از ديدن او بسيار خوشحال مي شود. اما دسيسه زن برادر، اين بار، كار ابسال را كه به دليل پاكدامني و وفاداري به برادر، به اين خيانت تن نمي دهد، يك سره مي کند.
زن برادر به كنيزان و خدمتكاران دستور مي دهد كه به او زهر بنوشانند. ابسال شربت آميخته به زهر را مي نوشد و فوت مي كند. سلامان از اندوه مرگ برادر از پادشاهي كناره مي گيرد و پس از سال ها، كه اندك اندك الهام هاي غيبي بر او وارد مي شود، از حقيقت ماجرا با خبر مي شود. او همسر و خدمتكارانش را با همان سمي كه ابسال را كشته بودند، مي كشد.
|
|
| |
|
|
| |
نظر دهيد::(1 نظر) |
|
|
|
|
|
|