Top
 
 
     

 
موضوع: ادبيات 08/04/1383
 
 

مولانا - فيه ما فيه - مزيناني - محمد كاظم مزيناني

 
  مهروش طهوري      
  برگرفته از: كتاب ماه كودك و نوجوان ش 78    
 
  از ميان بازنويسى ها و بازآفرينى هاي متون نظم و نثر كهن پارسي براي نوجوانان ـ كه اين روزها بازار نسبتاً گرمي نيز دارد ـ كتاب قصه‌‌هاي شيرين فيه ما فيه مولوي به دليل نام گردآورنده‌اش, توجهم را جلب كرد. از آن جا كه قريحه خوش آقاي محمد كاظم مزيناني در شاعري, چيزي نيست كه فراموش شود, مشتاق شدم حاصل ذوق و زحمتش را در گزينش متني چون فيه ما فيه بخوانم. البته, حتي پيش از تورق كتاب هم عنوان «قصه‌هاي شيرين» به نظرم عجيب آمد؛ زيرا در فيه ما فيه, خلاف مثنوي معنوي, تقريباً قصه‌اي وجود ندارد. اگر پارامترهايي را كه براي تعريف قصه به كار مىرود, در نظر بگيريم, نمىتوان اكثر قريب به اتفاق حكايت‌ها و تمثيل‌‌هاي فيه ما فيه را قصه دانست. شيوه كلام شفاهي مولانا, در مقام تشريح مفاهيم معنوي, پاسخگويي به پرسش‌‌ها و حل مسائل غامض عرفاني, چنين بود كه معمولاً پس از اصل مطلب و براي تبيين آن, تمثيلي يا حكايتي مىآورد تا «قل مستمعين» نيز از درك مضمون بىنصيب نمانند. كتاب فيه ما فيه هم از اين رهگذار فراهم آمده است, شامل همين قاعده مىشود و در آن قصه‌اي كه پرداخت شده باشد ـ به صورتي كه در مثنوي مىخوانيم ـ به چشم نمى خورد؛ چون كلام به فراخور مجلس و نياز شنوندگان عام آن شكل مىگرفت, نه براي ثبت در مجموعه مكتوبي كه قرار بود خوانندگان خاص داشته باشند.
گزيده مزيناني, صرف نظر از مقدمه و فصل آخر آن(كه چيزي شبيه كلمات قصار است), 51 پاره را شامل (كه 47 تاي آن ها فهرست شده و چهارتا از قلم افتاده) و گزينشگر, براي هر پاره نامي انتخاب كرده است. در واقع, هيچ يك از اين قطعات, قصه به شمار نمى آيد و بسياري از آن‌ها حتي حاوي حكايت يا تمثيلي هم نيست و تنها يكي ـ دو تشبيه يا استعاره را در خود جاي داده است. از اين ميان, مىتوان به پاره‌هاي «پرنده و موش», «شكمبه شعر», «نيمي ماهي, نيمي مار» «حوض دل», «خواب و آب»,«آدم يا حيوان», «واژه هاي نافرمان» و... اشاره كرد.
حال, كتاب را از ابتدا ورق مى زنيم تابه داوري منصفانه‌اي درباره آن برسيم. در نخستين سطر مقدمه, چنين مى خوانيم: «چهار ده ساله بود كه همراه خانواده‌اش از شهر بلخ بيرون آمد.»
به يقين, مولانا در چهارده سالگي بلخ را ترك نكرد؛ زيرا بهاء ولد ـ پدر وي ـ از چند سال پيش از مهاجرت, در بلخ ساكن نبود و در ديگر شهرهاي خراسان, به طور موقت و متناوب, مقيم مىشد و اين سفرها با حرفه واعظي او تناسب داشت. در سال 609 هجري قمري كه محمد خوارزمشاه به جنگ سلطان عثمان, فرمانرواي سمرقند رفت و آن شهر را گرفت و غارت كرد, خانواده بهاء ولد در سمرقند زندگي مىكردند و خود مولانا نيز به اين موضوع اشاره كرده است. حتي آقاي مزيناني هم در قطعه‌اي با عنوان «دختر زيباي سمرقند» ماجرايي را آورده كه در هنگام غارت سمرقند روي داده و مولانا, خود شاهد و راوي آن بوده است.
احتمالاً بهاء ولد و مولانا, هجرت بزرگ‌شان را در سال 616 يا 617 هجري قمري, يعني دوازده يا سيزده سالگي مولانا,‌از شهري غير از بلخ آغاز كردند. در صفحه 9 مىخوانيم: «مولانا به درخواست پير سردان [سيد برهان الدين محقق ترمذي], در شهرهاي شام و حلب لنگر انداخت و در پيشگاه دانشمندان آن ديار به فراگيري دين و دانش پرداخت. در آن ديار با محىالدين عربي آشنا شد. انديشه عاشقانه و عشق خردمندانه را در آن مرد بزرگ يافت و طعم عرفان او را چشيد.»
اولاً شام, شهر نيست, بلكه همان سوريه امروزي است كه دمشق, پايتخت و حلب, يكي ديگر از شهرهاي آن به حساب مىآيد. ثانياً با اين كه زمان اقامت مولانا در دمشق, با دوران پيري محىالدين ابن عربي و رونق مكتب او مصادف بود, هيچ سندي مبني بر ملاقات اين دو بزرگ بايكديگر وجود ندارد و همان طور كه مرحوم گولپينارلي هم تأكيد كرده, اساساً مشرب عرفاني مولانا و شمس با مشرب محىالدين همسخ نيست و مجادلات شمس و ابن عربي, از همين ناهماهنگي نشأت مىگيرد. حتي در ملاقات مولانا و عطار هم كه جامي و دولتشاه سمرقندي روايت كرده‌اند و مزيناني, به تأكيد و تكرار, آن را يادآور شده جاي اما اگر است؛ چه برسد به ملاقات مولانا و ابن عربي.
در صفحه 10 مىخوانيم: «در بامداد يكي شنبه‌هاي ماه جمادىالاخر642 هجري قمري مرد بلند بالايي به قونيه پا گذاشت و در بازار شكر فروشان فرود آمد حجره اي گرفت و قفل گرانبهايي بر روي در آن گذاشت....
شمس دقيقاً در روز شنبه 26 جمادي الاخر سال 642 هجري قمري, در هيأت بازرگانان, وارد قونيه شد و در خان برنج فروشان يا شكرريزان (به معناي قنادها و حلواپزها, نه شكر فروش‌ها) فرود آمد و الباقي حكايت مزيناني, به احتمال بسيار جعلي است. جرأتي كه براي استفاده از قيد «دقيقاً» به كار بردم؛ به سبب دقت فوق‌العاده مولويه, در ثبت حوادث و تواريخ مربوط به شمس و مولاناست.
مقدمه با نقل ماجراي ناپديد شمس به سرعت پايان مىيابد و زندگينامه مولانا ناقص مىماند؛ زيرا بسياري از حوادث مهم زندگي وي, پس از غروب شمس رخ مىدهد كه از آن ميان مىتوانيم به سفرهاي مولانا به دمشق(براي يافتن شمس), همدمي او با صلاح‌الدين زركوب, وفات صلاح‌الدين, همرازي با حسام‌الدين چلبي,تصنيف مثنوي معنوي و..... اشاره كنيم مزيناني, فقط يك جمله درباره مثنوي و حسام‌الدين نوشته است: «اگر نبود خواهش يكي از ياران دلبندش, مثنوي او هرگز آفريده نمىشد.»
شايد وسواس راقم اين سطور, براي ارزيابي چند صفحه مقدمه, زياده به نظر برسد و شائبه مو از ماست كشيدن پيش بيايد, ولي وقتي به اهميت اين وسواس پىمىبريم كه به يادآوريم تذكره نويسان و مريدان پشت اندر پشت مولانا, به اندازه‌اي حقيقت و افسانه و دوغ و دوشاب را به هم آميخته‌اند كه استخراج يك زندگينامه ده ـ بيست صفحه‌اي براي او كه خالي از تحريفات و جعليات باشد, اگر نگوييم غير ممكن, بسيار دشوار است. پس بهتر است افسانه پردازي را براي جاي ديگري بگذاريم و براي روشن شدن ذهن نوجوانان, دقت علمي را به كار بگيريم.
در نخستين پاره, با عنوان «ديگ زرين و شلغم» دو بند درباره قيمت روح آدمي آمده است. بند سوم كه همان حكايت سفر مجنون با شتر به ديار ليلي است, به درك اين مضمون كمك مىكند كه جسم به چيزي تمايل دارد و روح به چيزي ديگر و اين دو با هم در تعارض‌اند. ارتباط مفهوم و تمثيل در فيه ما فيه, كاملاً مشخص است: «اما سبب آن كه حيواني و بهيمي بر تو غالب شده است. تو بر سر اسب در آخور اسبان مانده اي و در صف شاهان و اميران عالم بقا, مقام نداري. دلت آن جاست, اما چون تن غالب است, حكم تن گرفته‌‌اي و اسير او مانده اي, هم چنان كه مجنون قصد ديار ليلي كرد....»
اما در بازنويسي, به دليل حذف چند جمله بالا, اين ارتباط روشن نيست؛ «آخرين اين تن تو, اسب توست, اسبي بر سر آخور دنيا. خوراك اين اسب كه خوراك تو نيست.»
مزيناني پس از از اين دو جمله, بلافاصله به سر حكايت مىرود و خواننده نمىفهمد كه تعارض جسم و روح آدمي, چه شباهتي با تعارض مجنون و شتر دارد. با توجه به اين مفاهيم عرفاني, براي خواننده عام بزرگسال نيز ديرباب است، دوري از چنين سهل‌‌انگارىهايي در بازنويسىهاي نوجوانانه, صد البته, واجب به نظر مىرسد.
آن چه ذكر شد, تنها نمونه‌اي از حذف‌هاي متعدد و نا به جايي است كه در گزيده مورد نظر جلب توجه مىكند و من اجتناب از اطناب, از آوردن موارد ديگر چشم پوشي مىكنم .
در حكايت مجنون و شتر فيه ما فيه مىخوانيم :«....چون مجنون به خود مىآمد دو روزه راه بازگشته بود...»
مزيناني جمله بالا را به اين شكل بازنويسي كرده است: «مجنون هر بار كه به خود مىآمد در مىيافت كه فرسنگ‌ها راه را بازگشته است...»
از خود مىپرسم كه نوجوانان امروز, معناي «دو روزه راه» را بهتر مىفهمند يا معناي فرسنگ‌‌ها را كه جرو واحدهاي اندازه گيري كهن است و در اين عصر, جز در شعرها و متون ادبي و محاوره كهنسالاني كه تعدادشان بسيار اندك است كاربردي ندارد؟
از اين دست مشكلات نيز در گزيده مورد بحث فراوان وجود دارد و من براي رعايت حوصله مطلب به همين نمونه بسنده مىكنم.
در دومين پاره با عنوان «غربال در مشت» مىخوانيم: «مولانا گفت: كسي نزد سيدبرهان‌الدين آمد و گفت: ستايش تو را از فلاني شنيدم. سيد گفت: آيا او مرا مىشناسد كه ستايشم مىكند؟ اگر از روي سخنانم شناخته كه نشناخته است, اما اگر به راستي از اندرونم آگاه شده باشد, پس ستايش او درست است.»
در اصل كتاب, چنين آمده است: «فرمود كه سيدبرهان الدين محقق, قدس الله سره العزيز, سخن مىفرمود. يكي آمد كه مدح تو از فلاني شنيدم. گفت: تا ببينم كه آن فلان چه كس است. او را آن مرتبت هست كه مرا بشناسد و مدح من كند. اگر او مرا به سخن شناخته است, پس مرا نشناخته؛ زيرا كه سخن نماند و اين حرف و صوت نماند و اين لب و دهان نماند. اين همه عَرَض است. و اگر مرا به فعل شناخت هم چنين و اگر ذات من شناخته است, آن گه دانم كه او مدح مرا تواند كردن و آن مدح از آن من باشد.»
و مولانا در ادامه, حكايت آن پسر كودن پادشاه را مىآورد كه پدر, پرورشش را به اهل علم نجوم سپرده بود, تا به او نجوم و رمل بياموزند و پسر با اين كه بسيار آموخته بود, به علت هوش اندكش, نمىتوانست هيچ معمايي را حل كند.
منظور محقق ترمذي, آن بوده است كه شخصي كه مدحش را كرده, اساساً جوهر و دانش و شعور, اظهار نظر درباره چون اويي را دارد يا مانند همان پسر كودن پادشاه است كه حتي به واسطه آموزه‌هاي فراوانش نيز درك درستي از احقاق ندارد.
مزيناني, منظور سيدبرهان‌الدين را مانند بسياري موارد ديگر, به درستي در نيافته است. برهان‌‌الدين نمىپرسد: آيا او مرا مىشناسد؟
در حقيقت مىپرسد: «آيا او توانايي و جوهر شناخت چون مني را دارد؟»
و در پايان نمىگويد: «پس ستايش او درست است.»
مىگويد: «اگر در او چنين قابليتي هست, اجازه دارد مرا مدح گويد و من حاضرم ممدوح او باشم.»
و اين به ظاهر خودستايىهاي عارفانه كه دركش به كمال, براي هيچ انسان«طبق معمولي» مقدور نيست, در آثار عرفا فراوان وجود دارد و رمز گشايي از آن مجالي بسيار بسيار فراخ مىطلبد, نه يكي ـ دو سطر سر و دم بريده, در گزيده‌اي نوجوانانه.
در حكايتي كه ذكرش رفت, پادشاه براي آزمايش پسر, انگشترش را در مشت پنهان مىكند و از وي مىپرسد كه چه در مشت دارد. پسر پاسخ مىدهد: «گرد است و زرد است و مجُوف است.»
مزيناني «مجُوف» را سوراخ سوراخ معني كرده است. در صورتي كه اين كلمه, به معناي توخالي و ميان تهي است و حتي با تجسم كردن شكل انگشتر, بدون رجوع به فرهنگ لغت هم مىتوان معناي «مجوف» را حدس زد .
در دومين بند از سومين پاره, با عنوان «آخر و آخور!» مىخوانيم: «زاهد آن كسي است كه آخر ببيند, دوستداران دنيا آخور مىبينند در هر راهي اين درد است كه آدم را با خود مىبرد....»
جملات اول و دوم مربوط به يك مطلب و جمله سوم مربوط به مطلبي ديگر است و هر يك از اين مطالب, هدف جداگانه‌اي را دنبال مىكنند. بنابراين, جملات اول و دوم,‌هيچ ربطي به جمله سوم ندارند و به اشتباه در پى هم آمده‌اند .
باز نويسي پنجمين قطعه, با نام «پادشاه و دلقك» كژتابي دارد و به احتمال زياد, بسياري از خوانندگان نوجوان, مفهوم مورد نظر را بر عكس مىفهمند. براي صرفه جويي در وقت, بايد عرض كنم كه اين حكايت در صفحه 24 و همچنين در صفحه 224 كتاب فيه ما فيه,‌تصحيح مرحوم فروزانفر, آمده است. ضمنا گزينشگر, در پايان حكايت, اضافه كرده است: «پادشاه از حاضر جوابي دلقك خوشش آمد و گل از گلش شكفت.»
حكايت فيه ما فيه چنين انجام خوشي ندارد و انتهاي آن, رها به نظر مىرسد. از آن جا كه كار آقاي مزيناني بازنويسي بوده است, نه بازآفريني, او قاعدتاً نمىبايستي فرم حكايت‌ها و عبارات كليدي را تغيير مىداد؛ زيرا اين كار در بازنويسي, خلاف امانت داري است. از اين دست نمونه‌هاي ديگري نيز در گزيده مزيناني وجود دارد كه از ذكرشان خودداري مىكنم.
در قطعه «پرنده و موش» مىخوانيم, «روزي اتابك گفت: رومىهاي كافر گفته‌اند كه مىخواهيم دخترهاي خود را به مسلمانان بدهيم تا دين ما يكي شود و شايد اين گونه مسلماني از ميان برود.»
در اصل كتاب, چنين آمده است: روزي اتابك گفت كه كافران رومي گفتند كه دختر را تا به تاتار دهيم كه دين يك گردد و اين دين نو ـ كه مسلماني است ـ برخيزد.»
براي دريافتن اشتباه مزيناني هيچ نيازي به توضيح من نيست.
در قطعه «دريا, آب زلال» دو قسمت بدون هيچ دليل موجهي, جا به جا شده است.
در پاره‌‌ي «عيسي(ع) در زير باران» سيه گوش, شغال معني شده است. سياه گوش, در تيره گربه سانان و شغال در تيره سگ سانان طبقه بندي مىشود و اين دو حيوان هيچ ربطي به يكديگر ندارند.
در «حكايت آن غلام و آن جام زرين» مىخوانيم, «مهمان خود پادشاه بود كه پا به اتاق گذاشت.»
در فيه ما فيه هيچ اشاره‌اي به اين كه مهمان خود پادشاه بود يا نبود, نشده و چنين آمده است: «چون پادشاه روي نمود...»
معلوم نيست كه هدف مزيناني, از قطعه «راز جهانگشايي مغول‌ها» چيست. توجيه ظلم ظالم و فلاكت مظلوم؟ بخشيدن وجهه‌اي معنوي به تموچين؟ تحريف تاريخ؟ توصيه‌‌ي رضايت به وضع موجود؟
شايد من نوعي كه دغدغه ادبيات و تاريخ دارم, پس از سال‌ها تفكر, به سختي بتوانم رفتار كژدار و مريز مولانا با مغول‌‌ها را تا حدودي تحليل كنم, آن وقت چطور مىتوانم چنين انتظاري از نوجوانان يا حتي خوانندگان عام داشته باشم؟ آيا عوارض جانبي آين داروهاي غير ژنريك, بيش از فايده‌‌ي آن ها نيست؟
در پاره‌ي «جام جواهرنشان لبريز از سركه» مىخوانيم: «هر كسي كه محبوب است, خوب است, اما چنين نيست كه هر كسي كه خوب باشد, محبوب هم باشد.» «خوب» در قديم به معناي زيبا به كار مىرفته, نه به معناي امروزين آن و آقاي مزيناني اين نكته را در نظر نگرفته است.
در «شكمبه شعر» مىخوانيم: «من به كسي مىمانم كه شكمبه گوسفند را در ميان ديگ زير و رو مىكند تا مهمانش را به اشتها بياورد.»
در اصل كتاب, چنين آمده است: «هم چنان كه يكي دست در شكمبه كرده است و آن را مىشوراند براي اشتهاي مهمان, چون اشتهاي مهمان به شكمبه است.»
يعني من به كسي مىمانم كه به خاطر مهمانش كه شكمبه دوست دارد, محتويات متعفن شكمبه را خالي مىكند و آن را مىشوراند ناگفته پيداست كه زير و رو كردن شكمبه در ديگ كار مشمئز كننده‌اي نيست كه مولانا از آن كراهت داشته باشد. در آن دوران هم رسم نبود كه براي به اشتها آوردن مهمان, شكمبه يا هر غذاي ديگري را جلو چشم او زير و رو كنند؛ چون مطبخ‌هاي قديم خلاف آشپزخانه‌هاي «اُپن» امروزي در معرض ديد نبود.
ضمناً آن رباعي كه در پايان همين قطعه آمده است و قطعاً سراينده آن مولانا نيست, ربطي به بند پيش از خود ندارد و به مطلبي كه در گزيده نيامده متعلق است.
در پاره‌ي «نيمي ماهي, نيمي مار» علاوه بر اشكالاتي كه پيشتر به مشابه آن‌ها اشاره كرديم. عبارات «ملائك‌اند كه ايشان همه عقل محض‌اند», از فيه ما فيه به صورت ذيل بازنويسي شده است: «فرشتگان كه خرد مادر زادند.»
آشنايان عرفان و فلسفه, به خوبي مىدانند كه صفت «مادر زاد» براي عقل فرشتگان تا چه اندازه نامناسب و به يقين خلاف رأي مولاناست.
در «مهمان حسود» مىخوانيم : «زن آن موش‌‌ها را براي شام شب پخت و مهمان گرسنه هرگونه كه بود, كور و كبود, چند لقمه‌اي از آن شام خورد....»
از حشو قبيح«شام شب» كه بگذريم, «كور و كبود» صفتي بسيار خاص و در اين جا به معناي كريه و ناپسند است و من معني آن را در فرهنگ نوادر لغات و تعبيرات و مصطلحات ديوان كبير مرحوم فروزانفر يافته‌ام. با توجه به اين كه مهمان, نه كور بود و نه كبود, آيا مىتوان از خواننده نوجوان توقع داشت كه دچار سردرگمي نشود .
در پاره‌‌ي «مردك زيرك يا ديو بىشاخ و دم», نمى دانم «ديو بى شاخ و دم» از كجا آمده؟ زيرا در اصل حكايت, آن چه مزيناني به ديو تعبيرش كرده «سياهي با هيبت» بوده است. ضمناً پاراگراف «از حقيقت سخن گفتن, نخست چندان در گوش شيرين نمى آيد...» به هيچ وجه در فيه ما فيه وجود ندارد و باز تاكيد مىكنم كه جاي اين گونه الحاقات, در بازنويسي نيست.
نمىدانم آوردن حكايت «عاشق روده دراز» با رتوش و سانسور,‌آن هم بدون اشاره به مفهومي كه اين حكايت در تبيين آن آمده است, اساساً چه ضرورتي دارد؟
دو قطعه‌‌ي «دو كلمه رشوه» مىخوانيم : روزي مردي در برابر شيخ, قاضي شهر را مىستود..... قاضي نيز در آن جا بود. شيخ نساج گفت: اين كه تو مى گويي او رشوه نمىگيرد, دروغ است تو از نژاد پيامبري و آن گاه او را چنين مىستايي...»
مزيناني, نه در اين قسمت, اسامي خاص را به مخاطبان خود معرفي كرده, نه در قسمت‌‌هاي پيشين و پسين. هم چنين, او القاب و مناصب را نيز سهل انگارانه به كار برده است. از عبارات بالا, خواننده نمى فهمد كه چرا شيخ نساج بخارايي به آن مرد مىگويد: «تو از نژاد پيامبري....»
در اصل, چنين آمده است: «روزي علوي معرف, قاضي را به خدمت او مدح مىكرد...» يعني روزي سيدي كه معرف1 بود در حضور قاضي از او تعريف يا به قول معروف چاپلوسي مىكرد.
در پاره ي «معلم و پوستين خرس» نظم و ترتيب كلام مولانا, كلاً به هم ريخته و بندي به آن ملحق شده است.
قطعه «شايد كه اين, آن باشد.» اين گونه آغاز مىشود: «دانشجويان گمان مى كنند...» در اصل, آمده است: «اين كساني كه تحصيل‌ها كردند و در تحصيل‌اند, مى پندارند...» در همين قسمت مى خوانيم «مگر نمىبيني كه مردم به ديدن ديوانگان مى روند و مىگويند كه شايد اين, همان چيزي باشد كه ما مى خواهيم...»
آيا مزيناني منظور مولانا را به درستي دريافته است؟ آيا از خاستگاه و فلسفه زيارت ديوانگان خبر دارد؟ با فرض اين كه او همه اين‌ها را بداند, ايا اين چيزها به درد نوجوانان و خوانندگان عام مى خورد؟
دو سطر نخستين قطعه«حلواي آسماني» در اصل متعلق به قسمتي است كه تحت عنوان «دختر زيباي سمرقند» در همين كتاب آمده و علت اين جا به جايي معلوم نيست ضمناً عنوان اين قطعه نادرست است؛ زيرا بازنويس «هريسه» را كه غذايي است از گوشت و حبوبات ـ «حلوا» معني كرده است.
مزيناني در پاره‌‌ي «شهر درون آدم» «گزر» را «چغندر پخته» معني كرده است در صورتي كه «گزر» زردك يا همان شكل پرورش نيافته هويج است.
عنوان «نيرنگ پادشاه» با توجه به اين كه پادشاه در قطعه مورد نظر, تمثيلي از خداوند است, مانند تعدادي ديگر از عناوين , نامناسب به نظر مىرسد.
در قطعه «ستاره شناس نادان» يكباره با اين جمله رو به رو مىشويم «تو كه از ميان خانه خود بىخبري, چگونه مىتواني از ميان آسمان‌ها آگاه باشي؟»
عبارت «تو كه از ميان خانه خود بي خبري» از آن رو بىربط به نظر مىآيد كه ادامه دشنام‌‌هاي ركيك و البته سانسور شده مولاناست كه حذف نشده.
در قطعه «ميوه شاخه‌هاي لرزان » مىخوانيم «هر كس كه لرزه‌اي ندارد, بايد نزد لرزندگان شاگردي كند.»
در اصل, چنين آمده است: «هر كه را لرزه نباشد, خدمت لرزندگان واجب است او را .»
در اين جا «خدمت» دقيقاً به معني خدمت است, نه شاگردي و خود مولانا هم در ادامه, به وضوح آن را توضيح مىدهد.
نوجوانان به احتمال زياد معناي پاره‌ي «بوسه چراغ خاموش» را به درستي در نمى يابند و بازنويسي براي روشن شدن مطلب, دست كم بايستي جمله «هم چون بوسه چراغي افروخته بر چراغ خاموش» را معني مى كرد.
در مورد قطعه «روي ماه خط نوشتن» نيز مشكل دير يابي و دشواري متن وجود دارد مزيناني, حتي جمله «كسي كه روي خط ماه چيز مى نوشت» را كه اشاره به شق‌‌القمر دارد. معنا نكرده است.
درپاره‌ي «نشاني درست دوست» ابتدا و اصل مطلب نيامده و به همين دليل منظور مولانا مهجور مانده است.
فصل آخر كتاب, با عنوان «كوتاه, همچون آه» چنان مثله شده و مغشوش و مغلوط است كه تك تك جملات آن, جاي اما و اگر دارد. شايد عبارات اين بخش, زيبا و شاعرانه باشند, اما بدون اغراق, مراد مولانا در همه آن‌ها شهيد شده است. مزيناني جمله يا جملاتي را بدون توجه به عبارات قبل و بعد آن ها, از متن بيرون كشيده و خواننده را از درك مفهوم بىنصيب گذاشته است.
اگر مىخواستم به تمام كاستىهاي گزيده‌‌ي مورد بحث اشاره كنم, حجم نقد بيش از حجم كتاب مىشد و قطعاً حوصله خواننده را بيش از اين سر مىبرد.
در پايان به چند نكته اشاره و براي آقاي مزيناني دقت و حوصله بيشتري آرزو مىكنم
ا- بي اغراق مىتوان گفت كه مراد مولانا, در هيچ يك از پاره‌‌ها و جملات پراكنده كتاب حاصل نشده است و مفاهيم مورد نظر او, به شكل شير بي يال و دم و اشكم ترحم انگيزي درآمده است.
2- اگر قرار نبود منظور مولانا تأمين شود و تنها زيبايى هاي ظاهري كلام يا پسند گزينشگر مورد نظر بود, مىشد متني بسيار دست يافتنىتر از فيه ما فيه, دستمايه قرار گيرد.
3- اگر مزيناني خيلي خوب روح اثر را در مىيافت و خيلي خوب آن را در بازنويسي منعكس مىكرد, من باز هم شك داشتم كه حاصل كار مىتوانست براي نوجوانان مفيد باشد و دست كم تأثيري افيوني براي آن‌ها نگذارد.
4- از آن جا كه مفاهيم و مسائل عرفاني با زباني به ظاهر ساده و دايره واژگاني آشنا مطرح مى شوند, شايد به نظر سهل الوصول بيايند اما در حقيقت پشت اين ظاهر زيبا, روحي بسيار بسيار ديرياب پنهان است كه فهم آن ـ اگر نگوييم مطالعات پى گير و جهتدار ـ دست كم زمينه و دغدغه روحي خاص را مىطلبد. در هيچ دوره‌اي از تاريخ سرزمين‌هاي اسلامي, مردم عادي, چه نوجوان و چه غير نوجوان, مستعد دريافت شربتي نبوده‌‌اند كه براي پيلان مهيا مى شد2 و به يقين آسيبي كه محتمل است از اين رهگذار به مخاطبان برسد بسيار بيش از فوائد آن است.

پى نوشت
1- معرف كسي بود كه در محافل رسمي يا در مجالس سلاطين و امرا و قضات به آواز بلند نام و القاب واردين را مىگفت و براي آنان جا تعيين مى كرد
2- اشاره به سخني است از حسن بصري, به نقل از تذكرةالاوليا عطار.



 
 
 
  اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد    نسخه چاپي
 
 

نظر دهيد::(1 نظر)

 

X

 بايگاني