Top
 
 
     

 
موضوع: نقد رمان 03/03/1388
 
 

رمان «احتمالاً گم شده ام» سارا سالار

 
  ناتاشا اميري، يونس تراکمه و شهلا زرلکي       
  برگرفته از: اعتماد 3 خرداد 88   
 
 

ناتاشا اميري، يونس تراکمه، شهلا زرلکي در ميزگرد نقد رمان «احتمالاً گم شده ام»
 
روايت مينياتوري از يک زن شهري
نگار مختاباد : احتمالاً گم شده ام نام اولين رماني است که سارا سالار فروردين امسال توسط نشر چشمه چاپ کرده است. اين داستان روايتي متفاوت از زندگي زني ر ا به تصوير مي کشد که بيشترين دغدغه او رابطه اش با دختري به نام گندم است که اين موضوع در طول داستان مخاطب را به نقطه يي مي رساند که احتمال مي دهد گندم و راوي يکي شده يا يکي باشند و اين زن به دنبال اين است که در خلال جست وجوهايش در گندم خود گمشده اش را پيدا کند. پيش از اين سارا سالار به عنوان مترجم وارد دنياي ادبيات شده و مدتي قبل مجموعه داستان «فيل ناپديد مي شود» موراکامي را ترجمه کرده است. گزارش جلسه نقد احتمالاً گم شده ام را مي خوانيد.

---

ناتاشا اميري؛ من فوق العاده از کتاب خانم سالار لذت بردم به رغم اينکه با سبک و سياق من همخوان نبود اما کتابي بود که دوست داشتم. خيلي از نويسنده ها در سبک و سياقي مي نويسند و انتظار دارند همه مانند آنها بنويسند. خيلي خوب است آدم از خودش در بيايد و حالت همذات پنداري داشته باشد. کتاب خانم سالار را در عرض دو سه ساعت تمام کردم. اين زبان رواني که داشتند خيلي عالي بود و آن چيزي که در کتاب ايشان ارجحيت دارد بيان زندگي بحران زده يک زن است و آنچه خودش را بيشتر نشان مي دهد نوعي پوچي گرايي است تا تحول و اقدام. خانم سالار بافت داستان شان را به وسيله اخبار روزنامه ها، راديو و بيلبوردهاي تبليغاتي به شکل يک بافت خيلي قوي آورده اند. يک روايت رو به جلو وجود دارد که مربوط به زمان حال است و همين زن است از لحظه يي که از خواب بيدار مي شود و حالت آشفتگي که در زندگي اش هم کاملاً مشخص است خودش را نشان مي دهد. با روايت رو به جلو همراه با زمان حال مي آيد و اين اخبار و بيلبوردهاي تبليغاتي بسيار هوشيارانه و هوشمندانه روايت مي شوند. فکر کردم شايد بي دليل در داستان آمده اند ولي جلوتر که رفتم ديدم به اين شکل نيست و آن حالت کاتالوگ وارشان را از دست دادند و رويکرد معنايي خيلي خوبي در داستان پيدا کردند. اين روايت رو به جلوي داستان بود که گفتم. در خلالش دو روايت ديگر داريم؛ يکي روايت دکتر و ديگر تداعي خاطرات با گندم که در خلال همين روايت رو به جلو لابه لايش تزريق مي شود. چند مطلبي که در داستان آورده بودند به نظرم محورهاي مهمي را شکل مي دادند؛ يکي که هر مساله يي هر چقدر هم تقديري باشد حتي اگر بخواهي تغييرش بدهي باز هم همان تغيير تقدير است. يکي اين نکته بود که به نظرم از محورهاي مهم داستان بود ولي خانم سالار قصدشان اين نبوده که به دغدغه ذهني آدم ها جواب دهند و بيشتر به دنبال اين بودند که روح پرسشگري را در آدم ها ايجاد کنند. و ديگري هم مفهوم خدا بود. اين مفهوم خيلي قشنگي بود ولي خيلي گسترش پيدا نمي کند و فکر مي کنم اين تصميم خود نويسنده بوده که فقط در همين حد پرسشي ايجاد شود و ذهن يک مقدار متوجهش شود و اين محور هم جزء محورهاي اصلي داستان بود به شکلي که مضمون روي اينها بنا شده بود و اينکه اين زن بايد علت دغدغه هاي فعلي اش را در گذشته جست وجو کند. مثل اين است که در آنجا حفره هاي خالي وجود دارد که بايد آنها را بازيافت کند و يک بازنگري لازم است. ما عملاً در اين زن هيچ تحولي نمي بينيم غير از يک سوم پاياني رمان که دست به اين اقدام مي زند که با ترسش روبه رو شود و به سمت گندم برود و اين حرکتي است که در پايان انجام مي دهد ولي تفاوتي که شخصيت داستان خانم سالار با بقيه داستان ها داشت و آن را از اين جهت مميز کرده اين است که اغلب زن ها به شدت مقهور خيانت شوهر با همان دغدغه يي که از تولدشان با آنهاست، هستند و در زندگي زناشويي هم اين موضوع به وجود مي آيد. اين حالت دقيقاً اينجا برعکس است يعني زني است که خيلي هم به نظر نمي آيد مساله داشته باشد و شوهرش آنقدر به او توجه دارد که چند بار هم زنگ بزند ولي اتفاقاً در برابر مساله يي به نام خيانت قرار گرفته، که آيا مي تواند اين را انجام دهد يا نه. قسمت پاياني که به منصور جواب مي دهد خيلي جالب بود ولي در عين حال آدم احساس مي کند هنوز به شکلي درون همان قالبي است که جامعه تعريف مي کند اما در عين حال کار درستي انجام مي دهد و در عين انجام آن، اين مساله را به سخره هم گرفته. چنانچه اين قواعد دست وپاگير نبود چه بسا به شکل ديگري رفتار مي کرد گويي که در تمام داستان بدش نيامده. اين از نکات بسيار قشنگي در داستان بود که نظر مرا جلب کرد.درباره زبان هم خيلي به زبان گفتار نزديک بود و در قسمت هايي نويسنده با تکرار بعضي جملات و صرف افعال مختلف لحن خاصي را به مخاطب القا مي کرد و به شکلي با ضرباهنگ ذهن اين زن همخوان مي شد و زبان خيلي خوب و پيراسته يي هم بود و تنها يکي دو مورد توصيف ديدم که زياد جالب نبود ولي در کل خيلي لذت بردم.

شهلا زرلکي؛ در حالت کلي اگر بخواهم راجع به کتاب بگويم اين کار عمده امتيازي که دارد کشش است و اين کشش هم مديون درآميختگي آن روايت هاي مختلفي که وجود دارد، است. اين فلاش بک هايي که وجود دارند خيلي خوب درهم تنيده شده اند و يک بافت منسجم به وجود آمده و در ظاهر کار آساني به نظر مي آيد ولي در اصل سهل و ممتنع است و فکر مي کنم روي شکل روايت خيلي کار شده به شکلي که مي رود و برمي گردد و ذهنيت ها روايت مي شود. از اين جنبه داستان برايم جالب بود و نقطه قوت کار همين نکته بود. کششي که در داستان وجود داشت تا آخر همراهي ات مي کرد به خصوص معماهايي که از اول داستان ايجاد مي شود. از اول مي بينيم يک زن روزي را شروع مي کند که سوار ماشينش مي شود و مي رود يک مقدار برايم نمادين بود و حالت آن به شکلي بود که سفر آليس واري را در شهر تهران شروع مي کند و چيزهايي مي بيند. گرهي که در کار وجود دارد آن کبودي است و اتفاقاً همين نقطه قوت در پايان کار بدل به نقطه ضعف مي شود. يعني من به عنوان خواننده که دوبار هم داستان را مرور کردم، متوجه نشدم اين کبودي چه بود و اذيتم کرد. يا از جزييات رابطه مثلثي راوي و گندم و فريد مشخص نمي شود اين سه چه رابطه يي بين شان بوده و اين ابهام مخل است و اذيت مي کند. در ادامه آن نقطه قوت به نظرم دو مورد خرده روايت لابه لاي روايت اصلي داريم؛ يکي روايت راديو است و ديگري روايت بيلبوردهاي تبليغاتي است که خيلي جالب است و خودشان روايت مي کنند و مي توانست رمان را به سمت رمان اجتماعي و حتي سياسي ببرد ولي اتفاقي مي افتد. در اينجا کمي روي مرز حرکت کرده و کمي شعاري شده و نقش راوي را خيلي پررنگ مي بينيم که انتقاد مي کند و در واقع از زبان راديو و بيلبوردها شعار مي دهد که چرا جامعه مصرف زده است و اين مقداري رو است و اگر کمي ظريف تر کار مي شد و اينقدر برجسته نبود، جالب مي شد. حال اين گذشته گرايي افراطي اثر که نوستالژيک است و دغدغه راوي که پيش روانشناس مي رود و خودش هم مي گويد من درگير گذشته ام و همين طور است، مساله اش گذشته است، اين موضوع بحثي ندارد و اين آدم با گذشته اش درگير است و از خلال اين گذشته گرايي اش براي ما قصه يي تعريف مي کند.اما نوستالژي که در داستان وجود دارد يک تعصب و غيرتي نسبت به گذشته دارد که اين به بغض و کينه يي نسبت به زمان حال تبديل شده است. اين زن نسبت به جوانان اطرافش، ارتباط دختر و پسرها، نوع پوشش شان و رفتارشان با همديگر نوعي نگاه کينه آلود دارد و مدام مقايسه مي کند و اين هم به همان شعارزدگي برمي گردد. ديگر اينکه ما نسل دهه 40 و اوايل دهه 50 نسبت به بچه هايي که به آنها دهه شصتي مي گوييم با همديگر مشکل داريم و نمي توانيم با يکديگر راحت رابطه برقرار کنيم. اين موضوع در اين اثر خيلي خوب آمده است و مي بينيم 20سالگي من با 20سالگي يک دهه شصتي خيلي متفاوت است و در اين کار اين موضوع خيلي جا داشت که باز شود و خيلي هم اشاره شده بود اما راوي در قسمت هايي طوري موضوع را مطرح مي کند انگار که حسادت مي کند و اگر کمي کمرنگ بود، جالب تر مي شد. مساله ديگري که در اين اثر به آن رسيدم به بحث مميزي و جرياني که وجود دارد، برمي گردد. به اين نتيجه رسيدم که مميزي و سانسور شديدي که وجود دارد و بحث داغ روز است به جرياني در ادبيات ما دامن مي زند و آن را شکل مي دهد.چيزي که در ابتدا به آن خودسانسوري مي گوييم و بعد آن خودسانسوري که به يک فرآيند خودفريبي و ديگرفريبي و خواننده فريبي تبديل شده. در اين رمان بطري آب خيلي اذيتم کرد. اين زن اول شروع مي کند و مي گويد بطري آبم را برداشتم و بردم. اول فکر مي کنيم بطري آب است که وقتي تشنه است همراهش باشد و بنوشد ولي در يک سوم نهايي کار مي بينيم راوي توصيفاتي را هنگام نوشيدن ارائه مي دهد که متوجه مي شويم آب آب نيست و مي تواندچيز ديگري باشد؛ اين موضوع فريب خواننده است و مقصر اين جريان نويسنده نيست، اين همان جريان خودسانسوري است که وجود دارد و به اينجا مي رسد که نويسنده ابتدا خودش را سانسور مي کند و در آغاز خيلي فريب آميز مي گويد بطري آبم را برداشتم در صورتي که مي توانست بگويد بطري و آب را نگويد و اجازه مي داد در ذهنم هرطور که مي خواهم فکر کنم و مميزي هم ايراد نگيرد و هر دو تعابير خود را داشته باشيم، ولي مي آيد و مي گويد بطري آب و در آخر هم طوري اشاره مي کند که 99 درصد با خودت مي گويي اين بطري آب نيست.

يونس تراکمه؛ هنگام خواندن هر داستان يک قسمت مربوط به توجيه است که اگر در داستان پيدا کنم خيلي برايم جذاب مي شود. تامل مي کنم و از خواندن لذت مي برم؛ يکي توجيه زمان روايت داستان است، اينکه چرا اين داستان در اين زمان شروع شده و چرا در زمان قبل يا بعدش شروع نشده. يکي هم توجيه فرم و نوع روايت است که چرا به اين شکل بيان مي شود. در اين داستان از قسمت هايي که در وسط کار از ملاقات هايش با آن دکتر روانکاو مي گويد يک مرتبه دستم مي آيد که نويسنده چه کار مي کند. توجيه زمانش خيلي راحت توجيه دارد که شب قبل از روايت داستان يک حادثه و اتفاقي براي راوي افتاده که کبودي به وجود آمده و فرداي آن، اين اتفاق روايت را مي کند و هيچ ابرازي هم از اين موضوع نمي کند. من اين مورد را از ضعف هاي داستان مي دانم که چرا ما نمي فهميم شب قبل چه اتفاقي افتاده که اين آدم به هم ريخته و امروز همه را بيان مي کند. قشنگ ترين قسمت داستان فرم روايتش بود. ما در اين داستان مي بينيم راوي يک مدت پيش دکتر روانکاو رفته و مشاوره مي شده و لابه لاي داستان هم مي گويد در مشاوره هاي مختلف دکتر چه گفته. در آخرين مراجعه اش پرونده اش را برمي دارد و مي آيد چه اتفاقي مي افتد که پرونده اش را برمي دارد و مي آيد، اصلاً به چه دليلي مشاوره مي کرده؟ برگرديم به اسم کتاب؛ احتمالاً گم شده ام. راوي پيش دکتر روانکاو مي رود که خودش را پيدا کند. گمشده هايي در گذشته اش وجود دارند که يکي گندم و ديگري فريد است. وقتي به قبل از زمان روايت برمي گرديم، مي بينيم زماني که پرونده را برمي دارد برايش حل شده و من فرم روايي اين داستان را به صورت يک پرونده مشاوره پزشکي ديدم که از صبح نشسته و يک روانکاو مقابل اين راوي است و يک مشاوره درست و حسابي مي شود. به دليل اينکه فهميده آن نقطه گمشده روحي کجا است. اين فرم روايي دقيقاً يک پرونده مشاوره روانکاوانه است. و تکه هايي که به دکتر مراجعه کرده خيلي زيرکانه پرداخت شده. تمام قسمت هايي که راوي به دکتر مراجعه کرده را يادداشت کردم که راوي چه گفته و دکتر چه گفته؛ يعني انتخاب آن تک جمله هايي که بين اين راوي و دکتر وجود دارد به تکامل روايت داستان و کاراکتر کمک مي کند و آن لحظه آخر که آدرس فريد را پيدا مي کند به آنجا مي رود و شماره ها رد و بدل مي شود. اين روز خاصي که داستان روايت مي شود بچه را مي گذارد و به خانه مي رود قضيه برايش حل شده است. گندم برايش حل شده. از يک مشاوره صبح تا عصر پيش يک روانکاو رفته همه اينها را يک دور دوره کرده، برايش حل شده و بايد سراغ فريد برود. پس ديگر با قدرت مي تواند منصور را رد کند و کمبود و نيازي به بازي کردن با منصور ندارد. اين فرم روايت دقيقاً يک فرم مشاوره از شروع تا انتها است که بعد قضايا حل مي شود. ما چه بخواهيم و چه نخواهيم در روايت داستان هايمان يک روايت هاي زنانه و يک روايت هاي مردانه داريم و روايت زنانه و مردانه الزاماً اين نيست که روايتي که زن مي نويسد، زنانه است و روايتي که مرد مي نويسد، مردانه است. داستان هاي خوبي داشتيم که يک زن با روايت مردانه نوشته يا بالعکس که قديمي ترينش داستان «شش حکايت کوتاه از گيتي سروش» از شميم بهار است.يادم هست که در اواخر دهه 40 در انديشه هنر چاپ شد که يک زن داستان را روايت مي کند و دقيقاً بدون هيچ بازي مي بينيم مي شود نشست و مشخصه هاي يک روايت زنانه را درآورد.ولي يک مشخصه هايي وجود دارد. يک نگاه روي لحن وجود دارد اينها را مي شود با دقت درآورد. اين روايت زنانه در اين داستان خيلي خوب رعايت شده و درآمده و نويسنده زيرکي هاي خيلي دقيقي در ساخت داستانش دارد با اينکه کار اول خانم سالار است. اگر اين داستان فرم شکافي شود خيلي مينياتوري کار شده و خيلي دقيق هر چيزي سر جاي خودش قرار دارد. من از صفحه 9 تا صفحه 50 مراجعات به دکتر روانکاو را نوشتم و هر کدام ديالوگ هاي خيلي کوچکي هستند ولي ديالوگ اين صفحه با صفحه بعد خيلي هوشيارانه انتخاب شده و به روند روايت کمک کرده. اگر بخواهيم راجع به گندم صحبت کنيم و اينکه گندمي وجود دارد يا ندارد مساله ديگري است به دليل اينکه در قسمت هايي نکاتي وجود دارد مثلاً آنجايي که مي گويد دو يک به نفع من يا گندم يک جمله دارد که چه احمقي هستم، من به نفع من بودن در واقع به نفع گندم بودن است. يعني اگر گندمي هم وجود داشته باشد بايد در داستان حل شود و مهم آن رابطه با فريد است که مثل اين است که گندم يک روي تخيلات راوي است؛ يعني تمام کارهايي که راوي جرات ندارد، او انجام مي دهد. گندم خلق شده که با هم کامل شوند و داستان جايي تمام مي شود که اينها با يکديگر يکي شدند و حضور گندم ديگر ضرورتي ندارد. اصلاً گندمي نيست. آن راوي هم سراغ گندم نمي رود، سراغ فريد مي رود. گندم ديگر حذف است. آن تلفني هم که رد و بدل مي کنند يعني مشکل حل است.

شهلا زرلکي؛ موضوع ديگري که وجود دارد با منتقد ديگري که صحبت مي کرديم سر اين وجود داشتن يا نداشتن گندم مي گفت تو متوجه شدي که اين گندم وجود نداشت. برايش سوال بود. گفتم نويسنده خودش خواسته به اين موضوع دامن بزند و ما به اين سوال مطرح شده برسيم. ولي براي خود من به اين شکل نبود. گندم شخصيتي بود که وجود داشت و درست است که در پايان با يک بازي ابهام آلود تمام مي شود ولي در اين رابطه برايم جالب بود. ياد «دميان» هرمان هسه افتادم. آن رابطه مريد و مرادي که بين دو همجنس وجود داشت که در ايران هم در همين عصر در دبيرستان ها رايج بود که ريشه اين موضوع هم به محروميت ها و محدوديت هاي رابطه با جنس مخالف برمي گشت. کمتر آثاري هستند که به رابطه دو همجنس بپردازند و اين برايم خيلي جالب بود. اين به شرايط محدود سياسي و اجتماعي دهه 60 برمي گردد که يک طرف معمولاً ويژگي هاي برتري نسبت به طرف ديگر دارد و در اين داستان گندم الگوي برتر است و ويژگي هاي خاصي دارد که راوي شيفته اش مي شود و در عين حال فکر مي کند آنقدر تفاوتش با گندم زياد است که با شکلي از حسادت همراه است و به کارهاي گندم غبطه مي خورد و تمام رفتارش را از روي او الگوبرداري مي کند. هرکاري که مي کند به اين فکر مي کند اگر گندم بود چه مي کرد. مشخص است در زماني مي خواسته مستحيل شود و در آ خر و سطرهاي پاياني که به اين مي رسيم که گندم وجود نداشته، مي آيد و مي گويد از در مهدکودک بيرون مي آيم و مي بينيم زن 35ساله يي آنجا ايستاده که خودش است و در واقع خودش نيست، گندم است؛ يعني کاملاً درهم يکي مي شوند. راوي و گندم که برايش مثال و الگوي آرماني بوده در پايان رمان يکي مي شوند که به نظرم هدف و غايت خود راوي هم همين بوده.

يونس تراکمه؛ در نويسنده دقت هايي براي ساختن کاراکترها ديدم که برايم خيلي جالب بود. وقتي راوي مادربزرگ گندم را براي اولين بار توصيف مي کند، مي گويد مادربزرگ قرتي و حتي توصيف مي کند و مي گويد کفش پاشنه بلندش؛ يعني وقتي مي گويد قرتي فقط يک توصيف کلامي نيست آن قرتي را در يک جزء مي سازد و در منطق روايت اين داستان ما همه جا ديديم هرجا را که نگاه کنيم، مي بينيم يک قسمت هايي مي تواند تيپ باشد و با يک دستکاري کوچک تغيير کند و انتخاب هم خيلي آسان نيست و وقتي درگيرش باشيم، مي فهميم انتخاب آن دستکاري به چه شکلي بايد باشد که از خطر تيپ ساختن فرار کند و به راحتي به يک کاراکتر تبديلش کند. اين موضوع برايم جالب بود. ولي قسمتي که مربوط به کبودي مي شد احتياج به توضيح بيشتري داشت. آدم فکر مي کند يکي از گره هاي داستان است و چنين جايي را براي خودش باز کرده. يک حادثه نيست و در اين روايت به اين شکل نيست حتي اگر توضيح هم داده مي شد اينقدر رويش زوم شده که به نظرم آمد يک حادثه خيلي مهم است که به روايت داستان مربوط مي شود.

احمد غلامي؛ در يک اثر، خيلي مهم است که برايم يک حس شوري به وجود بياورد. تحليل هايي را که شما راجع به داستان مي کنيد به نظرم شايستگي اين تحليل ها را دارد. نمي خواهم بگويم شايسته اين تحليل ها نيست اما آن چيزي که براي خود من به عنوان کسي که کتاب را خوانده، مهم است اين موضوع است که اين کتاب فاقد آن شوري است که من انتظار دارم در من اتفاق بيفتد و به نظرم آنقدر در کار دست برده شده که بي نقص و قابل تحليل باشد.

شما وقتي اثر را مي خوانيد نمي توانيد به آن اشکال بگيريد. خود من هرچه فکر کردم نتوانستم اشکالي بگيرم به دليل اينکه دنبال اشکال گرفتن در اثر هم نيستم، نوشته هايي هم که مي نويسم معمولاً تعريف از اثر است و اينکه کجاي داستان برايم جالب است. اما دنبال لحظه يي بودم که اين کتاب در جايي يقه من را بگيرد ولي متاسفانه هيچ کجا يقه من را نمي گيرد،در جايي با يکي از دوستان که صحبت مي کردم برايش مثال فوتبالي زدم؛ گفتم روزي بازي بچه هاي تيم نوجوانان را نگاه مي کردم و يکي از بچه هايي که بازيکن حرفه يي بود و در ليگ هاي برتر بازي مي کرد مرا ديد و پرسيد چرا اين بازي را نگاه مي کني. گفتم اين بازي پر از خلاقيت و پر از جرات است و او هم ايستاد و حرف مرا تصديق کرد.

به نظر من جسارت اين اثر گرفته شده و خيلي پاستوريزه است ولي روايت و ساختار و تکنيک خوبي دارد اما همه اينها خلق مي شوند تا در جايي يقه تو را بگيرند اما در اين داستان پيش نمي آيد. در توصيفاتي هم که اشاره مي کنيد جذاب است هيچ قسمتي احساس نکردم که آشنايي زدايي کرده است. اثر به لحاظ احساسي تجربه تازه يي به من اضافه نمي کند. من دنبال دانش نيستم به اين دليل که اگر دنبال دانش باشم کتاب هاي ديگري مي خوانم. اما در قسمتي تکان خوردم و احساس کردم جالب است؛ جايي که راوي در وان دستش را روي گلوي بچه اش مي گذارد و اين حس، حس تازه يي برايم بود اما پرداخت نمي شود و در حد همين حس غريزي مي ماند. صحبتي که کردم در واقع نقد اثر نيست. حرف من ارزش علمي ندارد و مطلقاً چيزي از ارزش کتاب کم نمي کند.

يونس تراکمه؛ نکته ديگري را راجع به فرم بگويم که ما وقتي بحث فرم را مي کنيم و بحث مي کنيم که چقدر دقيق است، الزاماً اين نيست که نويسنده يک وايت برد جلويش گذاشته، اصول را نوشته و از روي آن وايت برد مي نويسد. يادم است در سال هاي دهه 40 اين را ياد ما دادند که مباحث تئوريک را بخوانيد براي اينکه فراموش کنيد. کار يک آدم حاصل تمام احساسات، تجربه زيستي و حتي تجربه هاي فرمي اش است يعني ذهني که فرم داشته باشد لازم نيست شما بگوييد در صفحه 9 کمتر لازم است اين حرف خاص را بزند به دليل اينکه قرار است حرف ديگري بزند و با روندي جلو برود. وقتي کتابي نوشته مي شود برخوردهاي مخاطبان متفاوت است. من هميشه اگر بتوانم فرم يک کتاب را کشف کنم اين نيست که از فرم لذت مي برم. از آن فرم به انسان مي رسم، از آن فرم به آن آدمي که قرار است ساخته شود مي رسم. ما بعد از ديدن فيلم و خواندن داستان صحبت هايي مي کنيم که حاصلش است. و لذت ديگري هم دارد که ما به جاي اينکه کتاب را ببنديم، ادامه دهيم، دوباره برگرديم و همپاي کتاب جلو بياييم و اين يک لذت کشفي دارد که همراه نويسنده و با متن جلو بياييم، خودمان را جاي نويسنده بگذاريم و ببينيم چطور اين لحظات ساخته شده، اين آدم چطور با يک کلمه و يک جمله فردي در داستان به وجود آورده. اين کار فرم است که 10 جمله را دستکاري کني درنمي آيد ولي يک مرتبه با دو کلمه درمي آيد ولي آن درد آدم را مي سوزاند. در فرم توقف کردن مهم نيست. مهم اين است بي شکلي را که نويسنده يا هر هنرمندي انگيزه اش براي خلق اثر است، شکل دهد. ما اصلاً چرا مي نويسيم. مشکل داريم يا يک ناشناخته يي داريم که مي خواهيم بشناسيم اش و مخاطب ما مي خواهد با خواندن کتاب يک تجربه مشترک با ما پيدا کند. و اين نکته هاي ظريف براي من اين نبود که شما روي وايت برد همه چيز را برنامه ريزي کرده باشيد. وقتي که ذهن درگير باشد به هر حال درمي آورد.

ناتاشا اميري؛ من به چند نکته ديگر مي خواهم اشاره کنم؛ مساله کبودي که نسبت به خواننده ها و برداشت ها با هم متفاوت است. و به تعداد آدم هاي مختلف ممکن است تعبيرهاي متفاوتي وجود داشته باشد.خانم زرلکي به حالت گيجي راوي اشاره کردند. آنقدر برايم پررنگ نبود اما وقتي اشاره کردند، متوجه شدم.ولي ماجراي بطري خيلي برايم خاص نبود.و موضوع ديگر صحبتي بود که راجع به گندم شد. من هم لحظه آخر به اين موضوع رسيدم که گندم وجود ندارد. اين اتفاقاً شگرد ماهرانه يي بود که نويسنده در قسمت آخر انجام داده ولي در عين حال آن چيدمان داستان به هم نمي خورد و خيلي محکم و استوار باقي مي ماند. گندم آن طرح الهي و آن طرح اصلي است به شکلي که انگار هر کسي براي آن به دنيا مي آيد، مي خواهد به آن برسد ولي قاعدتاً در مسيرهاي انحرافي مي افتد و از آن تماميت خودش دور مي افتد؛ گندم آن حالت را براي اين شخص دارد و در جايي هم اشاره مي شود به نسخه هاي جعلي گندم، به آدم هاي ديگري که مي خواهند از او تقليد کنند و اصل نيستند. ولي به نظر من گندم شخصي بوده که توانسته آن طرح الهي زندگي اش را اثبات کند و نکته ديگر راجع به شهودي نوشتن؛ اين موضوع تجربه شخصي من به عنوان يک نويسنده است که حال بعضي نويسنده ها که کوششي مي نويسند برايشان عجيب است. وقتي شهودي مي نويسي چيزي به تو الهام مي شود که خيلي درست و ميزان درمي آيد ولي آنجا که دخالت مي کني و مي خواهي درستش کني داستان خوب نمي شود. ولي در حالت شهودي داستان قشنگ و محکمي درمي آيد. قاعدتاً بعد از آن بايد يک تعديل هايي در متن صورت بگيرد به اين دليل که من خودم به روند شهودي خيلي اعتقاد دارم و اين موضوع را در خيلي از نويسنده ها نديدم ولي اين موضوع در اين داستان کاملاً پيدا بود. و اين روند خلاقه و شهودي انگار از يک خرد برتر و ضمير ديگري براي نويسنده ايجاد مي شود و اگر نويسنده بتواند اين کار را بکند داستان به صورت خوبي درمي آيد و اين کاري است که خانم سالار انجام داده اند.
 
 
 

 
 
 
  اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد    نسخه چاپي
 
 

نظر دهيد::(0 نظر)

 

X

 بايگاني