معرفي و مرور کتاب باده عشق تازه ترين اثر دکتر نصرالله پورجوادي مقارن ترجمه و چاپ کتاب چندجلدي تاريخ فلسفه در اسلام ميان محمد شريف در مرکز نشر دانشگاهي، نصرالله پورجوادي درخصوص تاريخ نگاري فلسفه اسلامي به نکته مهمي اشاره کرد و طي مقاله يي با عنوان «حکمت ديني و تقدس زبان فارسي» خاطرنشان ساخت در اين يکصد سال اخير مورخان فلسفه هم تصور محدودي از دامنه تاريخ تفکر فلسفي در اسلام داشته اند و هم اين تفکر را به مطالبي که به زبان عربي نوشته شده است، محصور کرده اند. در صورتي که تاريخ تفکر فلسفي در اسلام نه محدود به متفکراني همچون کندي و فارابي و ابن سينا و نه محصور در آثار عربي بوده است، بلکه تفکر اين دسته از متفکران حاصل تجربه يي بوده که از فلسفه يونان به دست آورده بودند و آن را در ظرف زبان عربي ريختند و حتي تجربه متفکراني از قبيل ناصرخسرو و بابا افضل کاشاني که همه آثار خود را به زبان پارسي نوشته اند و تجربه شيخ اشراق و خواجه نصير که بعضي از آثارشان به زبان پارسي است ملهم از فلسفه يونان است و در واقع کار کندي و فارابي و ابن سينا را ادامه و بسط داده اند. اما گذشته از اين حکمت و اين تفکر، حکمت ديگري هست که مورخان فلسفه اسلامي از آن غافل بوده اند؛ حکمتي که مهد آن عمدتاً خراسان بوده و متفکران ايراني با الهام از قرآن مجيد تصنيف کرده اند. متفکران ايراني يا بهتر است بگوييم مشايخ ايراني، از اوايل قرن پنجم بر اثر يک تجربه عميق ذوقي و از پرتو ادراکي که از قرآن پيدا کردند، حکمتي را به وجود آوردند که کاملاً ديني و معنوي و قرآني بود و مدار آن بر عشق يا حب قرار داشت. ويژگي صوري اين حکمت، زبان آن يعني زبان پارسي بود، که آن نيز به نوبه خود معرف هويت ايراني اين حکمت به شمار مي رفت و بالاخره صورتي که براي اين زبان قهراً انتخاب شد، شعر بود نه نثر.
چنان که ملاحظه کرديم، تفکر امثال کندي و فارابي و ابن سينا و اخلاف آنها حاصل نسبتي بود که آنان با فلسفه يونان، که محور آن وجود است، برقرار کردند، و حال آنکه تجربه مشايخ ايراني ناشي از ارتباط ايشان با وحي محمدي(ص) بود. در واقع آنان از طريق ذوق يا «فکرت قلبي» به حکمتي نائل شدند که مبتني بر قرآن بود و به صورت مکتبي تبلور يافت که از آن به مکتب «حکمت ذوقي» يا «تصوف شعر پارسي» مي توان تعبير کرد. البته بايد توجه داشت حکمت ذوقي تکرار يا بسط تصوف کلاسيک که با زبان عربي در اسلام شروع شده است، نيست. اين حکمت، حکمتي است که مبناي شعر عاشقانه- صوفيانه پارسي قرار گرفت و در تاريخ فرهنگ و تفکر ايراني اهميتي بيش از فلسفه مشايي و حکمت اشراق و حکمت متعاليه پيدا کرد.
باري، جوهر حکمت ذوقي عشق بود و احمد غزالي نخستين کسي است که در اين خصوص در کتاب سوانح نظريه پردازي کرده است. او وارث معارفي بود که از صوفيان حکيمي چون بايزيد و خرقاني و ابوسعيد به ارث برده بود و سپس اين معارف را براي حکماي شاعري مانند عين القضات و سنايي و عطار و مولوي و حافظ به ارث گذاشت، چنان که آنان نيز در همين مسير حرکت کردند و باعث بارور شدن آن شدند. براي شناخت حکمت ذوقي يا تصوف شعر پارسي ابتدا بايد عناصر اين مکتب را شناسايي و سپس آن را بازسازي کرد. يکي از عناصر مهم اين مکتب استفاده از الفاظ عاشقانه و خمري براي بيان معاني بلند عرفاني است. به تعبير ديگر مشايخ ايراني براي توضيح و تشريح عشق، که لب حکمت ذوقي به شمار مي رود، و نيز حالات عاشق و معشوق، از الفاظ عاشقانه يي مثل خد و خال و چشم و ابرو و الفاظ خمري مانند باده و مستي و خرابات استفاده کرده اند. دکتر پورجوادي نيز دقيقاً از همين نقطه شروع کرد و در دهه 70 سلسله مقالاتي تاليف کرد که همگي در جهت تبيين حکمت ذوقي و شناخت عناصر آن بود و پاره يي از آن مقالات منجر به تدوين کتاب باده عشق شد.
به طور کلي اين کتاب شامل 9 مقاله است که هر يک از مقالات در يک باب گنجانده شده، به جز مقاله آخر که با عنوان «پي افزود» آمده است. پاره يي از مطالب باب اول، و نيز کل باب هاي سوم، چهارم، پنجم، ششم، هفتم و هشتم قبلاً طي سال هاي 1370 و 1371 در نشر دانش و پي افزود با عنوان «باده در عرفان» در دانشنامه جهان اسلام (ذيل باده) چاپ شده بود، اما بيشتر مطالب باب اول و نيز کل باب دوم قبلاً چاپ نشده است. علاوه بر اين بخشي در پايان کتاب آمده با عنوان پيوست ها، که در اصل فهرست آيات و احاديث و سخنان بزرگان و شعرها و کتاب نامه و نمايه کلي کتاب است. گرچه اکثر مطالب اين کتاب قبلاً به صورت مقاله چاپ شده بود، اما در کنار هم قرار گرفتن آنها براي تبيين اصل مساله، يعني مساله عشق و ارتباط آن با الفاظ عاشقانه و خمري، حائز کمال اهميت است.
به طور کلي نسبت بين انسان و خداوند يا نسبت عبوديت است يا نسبت محبت. در نسبت عبوديت، که در واقع اساس ديانت اسلام است، انسان خود را عبد و خداوند را مولي مي داند. در اين نسبت نوعي فاصله بين انسان و خداوند وجود دارد، چرا که صفات انسان همه عجز و ذلت و فقر است و صفات خداوند همه قدرت و عزت و استغنا است. اما در نسبت محبت انسان عاشق است و خداوند معشوق و حتي گاهي جاي اين دو عوض مي شود لذا اين فاصله هم نمي تواند وجود داشته باشد. محور بحث در باب اول کتاب باده عشق نيز بررسي اين دو نسبت است. به تعبير ديگر از يک سو چرايي و چگونگي تحول نسبت بين انسان و خداوند از عبوديت به محبت مورد بررسي قرار گرفته و از سوي ديگر به چرايي و چگونگي تشبيه نسبت محبت به باده يا شراب و ورود آن به شعر صوفيانه پارسي پرداخته شده است.
پورجوادي در همين باب ضمن آنکه به بررسي ماهيت شعر صوفيانه پارسي پرداخته و پشتوانه آن را شعر غيرصوفيانه پارسي دانسته است، بين آن و شعر صوفيانه عربي، که پيش از شعر صوفيانه پارسي ظهور کرده، تمايز قائل شده است. (ص 21) وليکن بيش از اين شعر صوفيانه عربي را توضيح نداده است تا خواننده تفاوت آن را با شعر صوفيانه پارسي بهتر درک کند. به اعتقاد او براي شناخت شعر صوفيانه پارسي بايد مساله عشق را مورد بررسي قرار داد، زيرا آنچه به اين نوع شعر تشخص داده، عشق است. با ورود عشق به شعر صوفيانه پارسي زباني ظهور کرد که مي توان آن را «زبان شعر عاشقانه- صوفيانه پارسي» ناميد. (ص 22) اين زبان که شروع شکل گيري آن حدوداً در قرن پنجم و در خراسان بود، زبان همان حکمتي است که قبلاً به آن اشاره کردم.
به کار رفتن لفظ عشق به جاي لفظ محبت مطلب ديگري است که مولف متعرض آن شده است. حدوداً از نيمه دوم قرن سوم بوده که عده يي از لفظ عشق براي بيان نسبت بين انسان و خداوند استفاده کرده اند، که البته اين امر مخالفت هايي را حتي در عالم تصوف به همراه داشته است زيرا عشق لفظي قرآني نبود و مهم تر از همه اينکه اين لفظ بيانگر ارتباط ميان يک زن و مرد و همراه با هوي و شهوت بود. از اين رو جاي تعجب نيست که در کتاب هاي نويسندگان صوفي قرن چهارم هجري در خراسان از قبيل التعرف، اللمع و تهذيب الاسرار لفظ عشق براي بيان نسبت انسان و خداوند به کار نرفته است. (صص 36-25) نکته يي که در اينجا به نظر مي رسد اين است که به رغم آنکه مولف تاکيد دارد سراج در اللمع لفظ عشق را در اين معني به کار نبرده است (ص 31)، اما در آخر همين باب (صص 57- 56) نوشته است سراج با آوردن داستاني درباره ابوالحسين نوري و نقل جمله «انا اعشق الله و هو يعشقني» از زبان نوري و همچنين نقل شعري از شبلي «صح عندالناس اني عاشق/ غير ان لم يعلموا عشقي لمن» قصد داشته است بگويد مي توان لفظ عشق را براي بيان دوستي انسان با خداوند به کار برد.
باب دوم درباره پيشينه استفاده از لفظ عشق براي دوستي انسان با خدا است. به نظر مولف عشق به معني دوستي انسان با خداوند از سنت تفکر نوافلاطوني مسيحيان وارد عالم اسلام شده است. (صص 68- 67) نوافلاطونيان معتقد بودند عشق صفت خداوند است و عين ذات او است. فارابي و ابن سينا نيز همين نظر را داشتند و پس از آنها بود که اين نظريه وارد تصوف شد، چنان که ردپاي آن را در آثار حلاج مي توان جست وجو کرد. پس از حلاج ابوالحسن خرقاني و ابوسعيد ابوالخير آن را در خراسان مطرح کردند. سپس احمد غزالي در سوانح آن را بسط داد و به صورت يک نظريه پذيرفته شده در تصوف درآورد.
مطالبي که تا اينجا مطرح شد، در واقع به عنوان مقدمه باب هاي ديگر محسوب مي شود و بحث اصلي کتاب باده عشق از باب سوم، که درباره ورود عشق به شعر صوفيانه پارسي است، شروع مي شود. همان طور که قبلاً اشاره شد، محور شعر صوفيانه پارسي عشق است. به عبارت ديگر شعر صوفيانه پارسي شعري است که در آن لفظ عشق و الفاظ مرتبط با آن همچون الفاظ عاشقانه و خمري به کار رفته باشد. به نظر مولف درست است که اولين نمونه هاي اين اشعار به ابوسعيد ابوالخير و محمدبن عبدالله باکويه و خواجه عبدالله انصاري منسوب است، ولي قديم ترين منبع معتبري که از اين اشعار در دست است سوانح احمد غزالي است. (صص 96- 94) استفاده از اين الفاظ در شعر پارسي توسط صوفيه از همان ابتدا با مخالفت هايي روبه رو شد. هجويري از نخستين کساني بود که در کشف المحجوب خواندن اين گونه اشعار را حرام اعلام کرد و بعدها ابوحامد غزالي ضمن مخالفت با نظر هجويري، خواندن آنها را در مجالس سماع حلال دانست.
(صص 103- 98) نکته مهمي که پورجوادي در پايان همين باب به آن اشاره کرده، اين است که الفاظ خمري در عصر هجويري تقريباً معنايي عرفاني يافته بوده است و به همين دليل است که هجويري تنها با خواندن اشعاري در مجالس سماع مخالفت کرده که الفاظ عاشقانه از قبيل خد و خال و چشم و ابرو در آنها به کار رفته بود. (صص 105 - 104)
باب چهارم به بحث درباره معناي محبت و شراب و ارتباط اين دو پرداخته است. مولف معتقد است صوفيه براي نشان دادن مراتب محبت و حالات محب از مفهوم سکر و حالات مست استفاده کردند. آنان ابتدا محبت را به سکر تشبيه و سپس تشبيه را تبديل به استعاره کردند. اين اتفاق عمدتاً در قرن سوم و در خراسان روي داد و در واقع تعاليم بايزيد بسطامي، که پايه گذار مکتب سکر بود، در اين امر دخيل بود. (صص 116 - 113) اما نکته قابل توجه الفاظ خاصي است که صوفيه در اين دوره براي تشبيه محبت به شراب استفاده مي کردند. به نظر وي صوفيه وقتي مي خواستند حالات عرفاني خود را به سکر ناشي از باده نوشي تشبيه کنند، الفاظ خاصي چون «راح»، «خمر» و «مدام» را به کار مي بردند وليکن وقتي شراب وارد شعر پارسي شد، معناي آن منحصر به مايع مسکر شد و اين لفظ مترادف الفاظ عربي مزبور و الفاظ پارسي «مي» و «باده» شد. (ص 125)
باب پنجم با بسط نظر ابوحامد غزالي پيرامون خواندن اشعار عاشقانه و خمري، که در آخر باب سوم (صص 103- 101) اشاره کوتاهي به آن شده، آغاز شده است. ابوحامد معتقد است شرايط دروني و حضور قلب مستمع در اين ميان نقش تعيين کننده دارد و مي تواند باعث حلال يا حرام شدن شنيدن اين اشعار شود. به اعتقاد مولف همين اصل راه را براي ظهور معاني مجازي و عرفاني الفاظ عاشقانه و خمري باز کرد. (ص 141) به همين منظور صوفيه ابتدا کوششي ذهني به خرج دادند تا از معناي حقيقي اين الفاظ به معناي مجازي آنها عبور کنند و اين کوشش را «اعتبار کردن» ناميدند. (ص 150) البته اعتبار کردن مسبوق به مساله ديگري به نام «نظر بر وجه اعتبار» يا «نظر عبرت» بود. به عبارت ديگر صوفياني که لفظ عشق را به جاي لفظ محبت به کار بردند، ابتدا نظر عبرت به خوبرويان را حلال انگاشته و سپس اشعاري را که در وصف اعضاي بدن معشوق سروده شده بود، در مجالس سماع خواندند و شنيدن آن را بر همين قياس حلال پنداشتند. (صص 158- 156) در قدم بعدي، اعتبار جاي خود را به تمثل داد و از مجالس سماع به آثار مکتوب راه يافت. (ص 172)
همان طور که قبلاً گفتيم، مولف در آخر باب سوم
(ص 104) اشاره کرده که الفاظ خمري (مثل شراب و باده) در زمان هجويري تقريباً معنايي عرفاني يافته بود و سابقه اين معني عرفاني به پيش از ظهور شعر عرفاني پارسي مي رسد. (ص 107) با اين همه وي در باب پنجم نوشته است احتمالاً صوفيه در اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم در مجالس سماع از الفاظ عاشقانه و خمري از جمله «باده» برداشتي عرفاني داشتند. (ص 137) لذا معلوم نيست به نظر مولف سابقه معناي باده به پيش از ظهور شعر عرفاني پارسي مي رسد يا متعلق به اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم است که شعر عرفاني پارسي ظهور کرده بود.
بحث باب ششم درباره سير تحولات معناي عشق است، که اگر مقدمه باب اول قرار مي گرفت و به نوعي با باب اول تلفيق مي شد، بهتر مي بود. صوفيه از چند منظر به تقسيم بندي عشق پرداخته اند. آنان گاهي آن را به عشق طبيعي (يا عشق شرطي) و عشق الهي تقسيم کرده اند و به عشق طبيعي از آن جهت توجه نشان داده اند که شرط عشق الهي است. (صص 186 - 183) گاهي هم آن را به عشق حقيقي و عشق مجازي تقسيم کرده اند. به نظر مولف اين تقسيم بندي متعلق به مکتب ذوقي است و در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم رواج يافته است. (صص 191- 189) با اينکه سنايي اولين کسي است که تعبير عشق حقيقي و عشق مجازي را وارد شعر عاشقانه - صوفيانه پارسي کرده است، اما تلقي صوفيه از عشق مجازي به منزله عشق حقيقي ظاهراً از نيمه دوم قرن هفتم در ادبيات صوفيانه متداول شده است. (صص 201 - 199) پورجوادي نظريه عشق مجازي را تا جامي بررسي کرده و خاطرنشان ساخته است که يکي از دلايل مهم رواج مفهوم عشق مجازي اين بود که صوفيه آن را جلوه يي از عشق کيهاني مي دانستند. (ص 206) از نکات بارز اين باب ارتباط عشق مجازي يا طبيعي و عشق حقيقي يا الهي با مفهوم باده و شراب است. توضيح آنکه تشبيه عشق الهي به باده به واسطه مفهوم سکر بوده است، ولي تشبيه عشق طبيعي به باده به واسطه تشبيه محبت الهي به باده بوده است. بر همين اساس نتيجه يي که وي از اين بحث گرفته، اين است که عشق طبيعي يا عشق مجازي جزء مفهوم عشق الهي نيست و تحولات عشق طبيعي موجب گسترش مفهوم عشق الهي نشده است و لذا معناي رمزي و عرفاني باده نيز همراه با تحولات عشق طبيعي و مجازي توسعه نيافته است (صص 214- 209) بلکه عامل گسترش مفهوم عشق الهي ازليت عشق است که در باب هفتم مورد بررسي قرار گرفته است.
باب هفتم راجع به باده الست و عشق ازلي است. صوفيه معتقدند منظور از آيه ميثاق (اعراب، 172) عهد عشق است که خداوند در روز الست با بندگان خود بست. نظريه عشق ازلي در قرن سوم هجري در تصوف به وجود آمد و جنيد و حلاج براي نخستين بار در اين باره سخن مي گفتند. به اعتقاد مولف اين نظريه يکي از ارکان مابعدالطبيعه شعر عاشقانه - صوفيانه زبان پارسي به شمار مي رود. (ص 222) اما سوال اينجاست که باده با عشق ازلي چه نسبتي دارد؟ مولف در پاسخ به اين سوال نوشته است که صوفيه در برخورد با مساله ميثاق به دو دسته تقسيم مي شوند؛ عده يي مثل ابوحامد غزالي و سنايي که اين مساله را واقعي تلقي نمي کنند و بالطبع در اقوال ايشان تشبيه عشق به باده به معناي عشق الهي است. (صص 226 - 225) و گروهي مانند عطار و شعراي صوفي بعد از او که معتقدند ميثاق امري واقعي است و اساساً وقتي عشق را به الفاظ خمري از جمله باده تشبيه مي کنند، منظورشان عشق ازلي است. (صص 230 - 226)
موضوع باب هشتم عشق کيهاني است؛ موضوعي که اگر بلافاصله بعد از باب ششم قرار مي گرفت،در فهم مطلب آخر باب ششم کمک زيادي مي کرد. عشق کيهاني عشقي است که در همه موجودات و عناصر و افلاک و حتي در فرشتگان ساري و جاري است. (ص 241) مولف ضمن بيان اين تعريف، خاطرنشان مي سازد چون عشق کيهاني به مسائل مافي الطبيعه مربوط مي شود و از صورت ديني و عرفاني محض درمي آيد، احتمالاً از راه فلسفه وارد تصوف شده است. (ص 242) بهترين و جامع ترين اثر کلاسيک فلسفي در اين زمينه رساله العشق ابن سيناست و آراي حکماي يوناني از جمله آراي نوافلاطوني و متفکران مسيحي در آن تاثير داشته است. (صص 254- 243) در ادامه، مولف با بيان دو رکن اصلي نظريه عشق کيهاني، يعني همگاني بودن عشق و درجات آن در موجودات مختلف و تجلي حق تعالي در سراسر عالم و قبول تجلي از طرف موجودات مختلف (ص 246) اين نظريه را از ابن سينا تا جامي بررسي کرده و در اين بين نظر احمد غزالي، عين القضات همداني، نظامي، عطار، مولوي، عراقي، سيف فرغاني و محمود شبستري را ذکر کرده است. همچنين او ذيل نظر مولانا درباره عشق کيهاني اشاره مي کند که در عصر مولانا مذهب ديگري در حال زايش بوده است که آن هم به عشق کيهاني معتقد بوده و پاره يي از شعرا تحت تاثير اين مذهب قرار گرفته اند. (ص 265) با اين حال راجع به اين مذهب که گويا مذهب ابن عربي است، هيچ توضيحي داده نشده است.
از نکات قبال توجه اين باب اشاره يي است که مولف به مذهب عاشقانه يي کرده که در ايران (ابتدا در خراسان) پديد آمد و در سراسر عالم اسلام و حتي در اروپا رواج يافت. (ص 246) اما اينکه اين مذهب در عالم اسلام و در اروپا چه تحولاتي داشته و آثار و مظاهر آن به چه صورت بوده، مطلبي است که بايد مورد تحقيق قرار گيرد.
باري، گذشته از تکرار برخي از مطالب، که گاهي حتي باعث ملال هم مي شود، توغل پورجوادي هم در فلسفه و هم در عرفان و تسلط وي بر منابع آنها موجب شده کتاب باده عشق علاوه بر انسجام دروني از زباني سليس به دور از تکلف و تعابير ديرفهم برخوردار باشد. تنها چيزي که جاي آن در اين کتاب ارزشمند خالي است، يک نتيجه گيري کلي است که اميدوارم در چاپ بعدي کتاب به آن توجه شود. اعتماد 24 اسفند
|