Top
 
 
     

 
موضوع: داستان فارسي 29/07/1386
 
 

«بازي عروس و داماد» بلقيس سليماني

 
  اعتماد      
  برگرفته از: اعتماد 29مهر 1386    
 
 

سونات گوجه فرنگي : سي چهل سال بيشتر نيست که از سابقه داستان هاي flash در جهان مي گذرد و ناگفته پيداست در ايران تازه پا است. آنقدر نو که هنوز به ترجمه مشترکي از آن نرسيده ايم. «داستان ناگهان»، «داستان لحظه»، «داستان آني»؛ ترجيح ما که بيشتر همان نام اصلي است و اهميت ماهيتش بيشتر. ترجمه دقيق تر يا زيباتر را به مترجمان واگذاريد. فعلاً بايد بيشتر به دنبال ويژگي هاي آن باشيم. در تعريف ساده، داستاني است در چند خط که معمولاً از يک صفحه تجاوز نمي کند. البته صحبت از حجم مهم است اما بناي flash در ضربه زنندگي، آنً داستاني يا به قول قدما بياني نغز خلاصه مي شود. اگر تمام اينها را زيرمجموعه يک کشف قرار داديم به داستان flash نزديک شده ايم. اين کشف مي تواند در غافلگيري مخاطب باشد، مي تواند به يک شوخي منجر شود يا تنها در پي نشان دادن لحظه يي زيبا باشد. البته اين تعريف هنوز هم جامع و مانع نيست و براي درک بهتر اين نوع داستان، بيشتر بايد خواند. با تعريف و توضيح چيز زيادي دستمان را نمي گيرد.

با اين نگاه اجمالي و کوتاه وقت آن است که ويژگي هاي flash را در مجموعه «بازي عروس و داماد» نوشته «بلقيس سليماني» بيابيم. داستان هاي اين مجموعه همگي قصه گو هستند با طرحي واضح و مشخص. با همين توضيح اول يک قدم جلو رفته ايم چراکه بسياري نوشته ها که در ايران به عنوان flash رواج يافته بيشتر به قطعه ادبي يا انشايي پيش پا افتاده شبيه است تا داستان. از اين که بگذريم در اين شصت و چند قصه، اغلب آنها ويژگي يک flash موفق را دارند. نويسنده در بسياري داستان ها به دنبال غافلگيري مخاطب است که در برخي از آنها به اين مهم دست يافته است. انتخاب نمونه در اين مجموعه بسيار دشوار است اما «دوازده سالگي» را به دليل کوتاهي مثال مي آورم؛ «خواهر بزرگم در هفده سالگي ازدواج کرد و در سي و دو سالگي مرد. او دو دختر دوقلوي هشت ساله داشت که کاملاً شبيه خودش بودند. خواهر دومم در بيست و هفت سالگي ازدواج کرد و در چهل سالگي مرد. او يک پسر و يک دختر داشت. خواهرم مي گفت؛ دخترش خيلي شبيه من است. من در دوازده سالگي مردم، وقتي هنوز خواهرهايم ازدواج نکرده بودند.» به همين سادگي، تمام اطلاعات لازم داده مي شود. هيچ چيز مبهمي باقي نمي ماند و در نهايت با يک ضربه به پايان مي رسد. البته نوشتن اين داستان ها به همين سادگي نيست. شخصيت ها بايد معرفي شوند، مخاطب در جريان داستان قرار گيرد و آنها را باور کند. اگر تمام اين موارد رعايت شد حالا مي تواند غافلگير کننده باشد. و دقت داشته باشيد که نويسنده براي جمع همه اينها چند خط يا چند پاراگراف بيشتر فرصت ندارد. به همين دليل گاهي داستان ها منطق خود را از دست مي دهند. چرا که فرصت، کوتاه است و نويسنده از پس روابط علي و معلولي برنمي آيد که «زن سخنور» از جمله آنهاست. علت اصلي ضعف اين داستان در کوتاهي آن خلاصه مي شود و در نهايت نمي توان پذيرفت که زني به صرف گوش سپردن به گفته هاي اين و آن و حفظيات پراکنده، خطيب و سخنور از آب دربيايد.

نکته بعدي، جهان داستاني اين مجموعه است. غالب داستان ها آميزه يي از مرگ و شوخ طبعي هستند. نويسنده قصد دارد مرگ را به بازي بگيرد، به سادگي از کنار اين پديده مي گذرد و آنقدر ساده از آن سخن مي گويد که به يک شوخي تبديل مي شود. به تعبير ديگر داستا ن هاي «بازي عروس و داماد» خود مصداق بارز اين flash هستند؛ «کودکان شوخي شوخي به وزغ ها سنگ پرتاب مي کنند و وزغ ها چه جدي مي ميرند»؛ جديت و طنز در هم گره مي خورند، منجر به تضاد مي شوند و در پايان لحظه يي عميق و زيبا خلق مي کنند. در کنار اين نگاه، داستان ها پرند از پيردختراني که پايشان به بخت باز نمي شود و اين هم يکي ديگر از دستمايه هاي سليماني براي شوخ طبعي است.

در پايان بايد گفت نوشتن flash ذوق و مهارتي غريزي مي طلبد. نه، قصد کلي گويي ندارم. به جرات تنها چيزي که مي شود گفت همين است، نمونه flashهاي ايراني اگر زياد نباشند کم هم نيستند. براي درک موردي که گفتم پيشنهاد مي کنم چند نمونه بخوانيد. نه تنها داستان ها به نقطه زيبايي شناسانه نمي رسند بلکه بي معني و مضحک مي شوند. اما بلقيس سليماني در جمع آوري تمام عناصري که باعث موفقيت يک flash هستند در برخي داستان ها، استادانه عمل کرده است. به عنوان مثال «خاک مادر» با چند ديالوگ پيش مي رود و به پاياني بي نظير مي رسد. اگر بخواهيم داستان را خلاصه کنيم، طنز عميق آن از بين مي رود؛ «پدر گفت؛ مادرت به آسمان ها رفته. عمه گفت؛ مادرت به يک سفر دور و دراز رفته. خاله گفت؛ مادرت آن ستاره پرنور کنار ماه است. دختربچه گفت؛ مادرم زير خاک رفته است. عمه گفت؛ آفرين، چه بچه واقع بيني، چقدر سريع با مساله کنار آمد. دختربچه از فرداي دفن مادرش، هر روز پدرش را وادار مي کرد او را سر قبر مادرش ببرد. آنجا ابتدا خاک گور مادر را صاف مي کرد، بعد آن را آب پاشي مي کرد و کمي با مادرش حرف مي زد. هفته سوم، وقتي آب را روي قبر مادرش مي ريخت، به پدرش گفت؛ پس چرا مادرم سبز نمي شود؟»

 
 
 
  اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد    نسخه چاپي
 
 

نظر دهيد::(0 نظر)

 

X

 بايگاني