| |
كيمياي سعادت |
|
|
|
|
| |
ابوحامد غزالي |
|
| |
|
|
| |
انواع سفر
بدان كه سفر پنج قسم است:
سفراول: در طلب علم است، و اين سفر فريضه بودن چون تعلم علم فريضه بُوَد و سنت بود چون تعلم سنت بُود چو سفر براي طلب علم بر سه وجه بود:
يكي آنكه علم شرح بياموزد. و در خبر است كه : «هر كه از در خانه خويش بيرون آيد در طلب علم، وي را در راه خداي است تا باز آيد» و در خبر است كه «فريشتگان پرهاي خويش گسترده دارند براي طالب علم.» و كس بوده است از سلف كه براي يك حديث سفر دراز كرده است. و شعبي گويد كه «اگر كسي از شام به يمن سفر كند تا كلمه اي بشنود كه وي را در راه دين از آن فايده اي باشد سفر وي ضايع نباشد» ليكن بايد كه سفر براي علمي كند كه زاد آخرت را شايد و هر علمي كه وي را از دنيا به آخرت نخواند و از حرص به قناعت نخواند و از ريا به اخلاص نخواند و از پرستيدن خلق به پرستيدن حق نخواند آن علم سبب نقصان وي بُود
وجه دوم: آنكه سفر كند تا خويشتن و اخلاق خويشتن را بشناسد تا به علاج صفاتي كه در وي مذموم است مشغول شود. و اين نيز مهم است كه مردم1 تا در خانه خويش بود و كار به نراد وي مي رود به خويشتن گمان نيكو برد و پندارد كه نيك خلق است و در سفر پرده از اخلاق باطن برخيزد و اح.الي پيش آيد كه ضعف و بدخويي و عجزي خويش بشناسد و چون علت باز دارند به علاج مشغول تواند شد و هر كه سفر نكرده باشد در كارهاي مردانه نباشد بشر حافي(ره) گفتي: «اي قرايان سفر كنيد تا پاك شويد، كه هر اب كه بر جاي بماند بگندد»
وجه سوم: آنكه سفر كند تا عجائب صنع خداي تعالي در بّر و بحر و كوه و بيابان و اقاليم مختلف ببيند و انواع آفرريده هاي مختلف از حيوان و نبات و غير آن در نواحي عالم بشناسد و ببيند كه همه آفريدگار خويش را تسبيح مي كنند و به يگانگي گواهي مي دهند. و آن كس را كه اين چشم گشاده شد كه سخن جمادات كه بي حرف و صوت است. بتواند شنيد و خطي الهي كه بر چهره همه موجودات نبشته است كه نه حرف است و نه رقوم برتواند خواند و اسرار مملكت از آن بتواند شناخت، خود وي را بدان حاجت نباشد كه گرد زمين طواف كند بلكه در ملكوت آسمان نگرد كه هر شبانه روزي گرد وي طواف مي كنند و عجايب اسرار خود با وي مي گويند و منادي مي كنند.
و كاين من آيه في السموات و الارض يمرون عليها و هم عنها معرضون2 بلكه اگر كسي در عجايب آفرينش خود نگرد و اعضاء و صفات خود بيند همه عمر خود را نظاره گاه ببيند بلكه عجايب خود آنگاه ببيند كه از چشم ظاهر درگذرد و چشم دل باز كند
يكي از بزرگان مي گويد كه :«مردمان مي گويند چشم باز كنيد تا عجايب ببينيد و من مي گويم چشم فراز كنيد3 تا عجايب ببينيد» و هر دو حق است، كه منزل اول آن است كه چشم ظاهر باز كند و عجايب بيند، آنگاه به ديگر منزل شود.
و عجايب ظاهر را نهايت است كه تعلق آن به اجسام عالم است و آن متناهي است؛ و عجايب باطن را نهايت نيست كه تعلق آن به ارواح و حقايق است و حقايق را نهايت نيست و با هر صورتي روحي و حقيقتي است صورت نصيب چشم ظاهر است و حقيقت چشم باطن و صورت سخت مختصر4 است و مثال وي چنان بود كه كسي زباني بيند و پندارد كه پاره اي گوشت است و دلي بيند پندار كه خون سياه است نگاه بايد كرد تا قدر اين، كه نصيب چشم ظاهر است، در جنب آن، كه حقيقت زبان و دل است چيست؟ و همه اجزاء و ذرات عالم همچنين است. هر كه بيش از چشم ظاهر ندادند درجه وي به درجه ستور نزديك است. اما در بعضي خبرها هست كه: «چشم ظاهر،كالبد چشم باطن است» بدين سبب سفر براي نظر در عجايب آفرينش از فايده اي خالي نيست.
سفر دوم: براي عبادت است، چون حج و عزو و زيارت گور انبيا و صحابه و تابعين بلكه زيارت علما و بزرگان دين كه نظر در روي ايشان عبادت بود و بركت دعاي ايشان بزرگ باشد و يكي از بركات مشاهدات ايشان، آن بُود كه رغبت اقتدا كردن بديشان پديدار آيد. پس ديدار ايشان هم عبادت بُود و هم تخم عبادتهاي بسيار بُود و چون فوايد انفاس و سخنهاي ايشان با آن يار شود فوايد آن مضاعف است.
و به زيارت گور بزرگان شدن به قصد روا بود و اين كه رسول (ص) گفت: لا تشهد الرحال الا الي ثلاثه مساجد5 يعني مسجد مكه و مدينه و بيت المقدس دليل آن است كه به بقاع و مساجد تبرك نكنند كه همه برابر است مگر سه بقعه اما چنانكه زيارت علما كه زنده نباشند در اين نيايد آنها مرده باشند هم در اين نيايد پس به زيارت گور انبيا و اوليا و علما شدن به قصد سفر كردن بدين سبب روا بود.
سفر سوم: گريختن بود از چيزي كه مشوش دين باشد چون جاه و مال و ولايت و شغل دنيا. و اين سفر فريضه بود در حق كسي كه رفتن راه، دين بر وي ميسر نباشد يا مشغله دنيا كه راه دين به فراغت توان يافت و هر چند كه آدمي هرگز فارغ نتواند بود از ضرورت حاجات خويش وليكن سبكبار تواند بود و قدنجاالمخففون سبكباران رسته اند اگر چه بي بار نه اند. و هر كه را حشمت و معرفت پديد آيد غالب آن بود كه وي را از حق مشغول كند6.
سفيان ثور مي گويد كه «اين روزگار بد است، خامل7 و مجهول8 را بيم است تا به معروف چه رسد روزگار آن است كه هر كجا تو را بشناختند از آنجا بگريزي و به جايي ديگر شوي كه تو را نشناسند»
و هم وي را ديدند كه انباني در پشت داشت و مي شد گفتند: «كجا مي شوي ؟» گفت «به فلان ديه كه طعام ارزانتر مي دهند، آنجا شوم» گفتند: «چنين روا مي داري؟» گفت: «هر جاي كه معيشت فراختر بود آنجا رويد كه آنجا دين بسلامت تر بود و دل، فارغ تر باشد» و ابراهيم خواص (ره) به هيچ شهر بيش از چهل روز مقام نكردي.
سفر چهارم: تجارت بود در طلب دنيا. و اين سفر مباح است و اگر نيت آن باشد تا خود را و عيال خود را از روي خلق بي نياز دارد، اين سفر طاعت باشد.
و اگر زادت دنيا طلب مي كند براي تفاخر و تجمل اين سفر در راه شيطان است و غالب آن بود كه اين كس همه عمر در رنج سفر باشد كه زيادت كفايت را نهايت پديد نيست و آنگاه به آخر راه بر وي ببرند يا مال ببرند يا جايي غريب بميرد و سلطان مال برگيرد و نيكوترين آن بود كه وارث برگيرد و در هواي و شهوت خويش خرج كند و از وي ياد نيارد و تا تواند وصيت وي به جاي نيارد و وام او را نگزارد وبال آخرت با وي بماند و هيچ غبن بيش از اين نباشد كه رنج همه وي كشد و وبال همه وي برد و راحت همه ديگري ببيند.
سفر پنجم: سفرتماشا و تفريح باشد و اين روا نباشد چون اندكي باشد و گاه گاه اما اگر كسي در شهرها گرديدن عادت گيرد و وي را هيچ غرضي نباشد مگر آنكه شهرهاي نو . مردمان نو مي بيند علما را در چنين سفر خلاف9 است.
گروهي گفته اند: «كه اين رنجانيدن خود باشد بي فايده و اين نشايد»
و درست نزديك ما آن است كه اين، حرام نباشد كه تماشا نيز غرض است، اگر چه خسيس10 است و مباح هر كسي در خور وي باشد و چنين مردم خسيس طبع باشند و اين غرض نيز در خور وي بُود.
اما گروه يهستند از مرقع داران12 كه خويگرفتهاند كه از شهري به شهري و از جايي به جايي مي روند بي آنكه مقصود، ديدن پيرري باشد كه خدكت وي را ملازم گيرند وليكن مقصود ايشان تماشا بود كه طاعقت مواظبت بر عبادت ندارند و از باطن راه بر ايشان گشاده نشده باشد در مقامات تصوف و به حكم كاهلي و بطالت، طاقت آن ندارند كه در يك جاي در حكم كسي از پيران بنشيند در شهرها مي گردند و هر جاي كه سفره آبادان تر بود زيادت مقام مي كنند و چون بر مراد ايشان نبود زبان بر خادم دراز مي كنند و وي را مي رنجانند و جاي ديگر كه سفره اي بهتر نشان دهند آنجا
مي شوند و باشد كه زيارت گوري به بهانه گيرند كه «مقصود ما اين است» و نه آن باشد.
اين سفر اگر چه حرام نيست باري مكروه است و اين قوم مذموم اند اگر چه عاصي و فاسق نيستند و هرگاه كه نان صوفيان مي خورند و سؤال كنند و خويشتن بر صورت صوفيان فرا نمايند فاسق و عاصي باشند و آنچه فرا ستانند حرام باشد كه نه هر كه مرقع در پوشد پنج نماز كند صوفي بود بلكه صوفي آن بود كه وي طلبي باشد و روي بدان آورده بود يا بدان رسيده بود يا در كوشش آن باشد كه جز به ضرورتي در آن تصرف نكند يا كسي بود كه به خدمت اين قوم مشغول باشد. نان صوفيان اين سه قوم را بيش حلال نبود.
اما آنكه مردي مغرور باشد و باطن وي از طلب و مجاهدت در آن طلب خالي بود و به خدمت مشغول نباشد بدانكه وي مرقع پوشد صوفي باشد، خويشتن بي ضرورت بر صورت صوفي نمودن بي آنكه به صفت ايشان باشي محض نفاق و طراري باشد.
و بنزين اين قوم آن باشد كه سخنكي چند به عبادت صوفيان ياد گرفته باشد و بيهوده مي گويد و مي پندارد كه علم اولين و آخرين بر ايشان گشاده شد كه آن سخن مي توانند گفت.
و باشد كه شومي آن سخن ايشان به جايي كشد كه به چشم حقارت در علم و علما نگرند، و بشاد كه شرع نيز در چشم ايشان مختصر گردد و گويند كه: «اين براي ضعفا است و كساني كه در آن راه قوي شوند ايشان را هيچ چيز زيان ندارد و دين ايشان دو قله شد كه به هيچ چيز نجاست نپذيرد» چون در اين درجه رسيدند كشتن يكي از ايشان فاضلتر از كشتن هزار كافر در بلاد هند و روم، كه مردمان خود را نگاه دارند از كفار، اما اين ملعونان مسلماني را هم به زبان اصلي مسلماني باطل كنند و شيطان در اين روزگار هيچ دام فرو ننهاده است مثل اين دام. و بسيار كس در اين دام افتاد و هلاك شد.
(كيمياي سعادت، به كوشش خديو جو، ص 462- 457)
1- مردم« انسان، آدمي (مفرد)
2- و چه بسيار نشانه [و مايه عبرت] در اسمانها ئ زمين هست كه بر آن مي گذرند و هم آنان از آنها روي بر مي گردانند (يوسف 12/105 ترجمه خرمشاهي)
3- فراز كنيد: ببنديد.
4- مختصر: بي قدر، بي ارزش (حاشيه متن)
5- بار سفر جز به قصد سه مسجد نبندند (حاشيه متن)
6- از حق به ديگري مشغول كند (حاشيه متن) يعني از حق باز دارد
7- خامل: گمنام
8- مجهول: ناشناخته، ناشناس
9- خلاف: اختلاف نظر.
10- خسيس: پست
11- مرقع: جامه وصله دار، جامه درويشان.
سبك شناسي
كيمياي سعادت از آثار قرن پنجم و خلاصه اي از احياء العلوم است و طبعاً كتابهايي كه از عربي به فارسي ترجمه شده است و مخصوصاً كتبي كه موضوع آن دين و اخلاق و عرفان است ضرورة لغات عربي اعم از اصطلاحات ديني و عرفاني و يا ايات و احاديث و حكم در آ» بيشتر است و در نتيجه لغات غير فارسي درآن از سي درصد افزون است.
مرحوم بهار در مورد سبك كيمياي سعادت مي نويسد «سبك كيمياي سعادت بر بنياد و اصل سبك نثر عرفا مانند كشف المحجوب و ديگ رنثرها و روايات متصوفه قديم نهاده شده است از ايجاز و عدم ايراد لغات و جمله هاي مترادف و آوردن استدلالات قرانيه و نياوردن شعر عربي و فارسي براي شاهد و تمثيل و غيره...ـ(سبك شناسي بهار، جلد دوم، ص 163).
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
نظر دهيد::(0 نظر) |
|
|
| |
|
 |
|
درباره نويسنده |
| اين كتاب از متون قرن پنجم هجري و نوشته ابوحامد محمد غزالي طوسي، دانشمند نامدار آن دوران است كه استادي و رياست بزرگترين مركز علمي آن روزگار يعني نظاميه بغداد را عهده دار بود. غزالي كتاب بزرگ احياءالعلوم را در اعتقادات و اعمال به عربي نگاشت و سپس خلاصه آن را در دو جلد به نام كيمياي سعادت به تحرير درآورد. احياءالعلوم او در سال 620 هجري توسط مؤيدالدين محمد خوارزمي به فارسي برگردانده شده است كه از سال 1351 شمسي به كوشش مرحوم خديو جم جزو انتشارات بنياد فرهنگ ايران در هشت جلد به چاپ رسيده است. كيمياي سعادت نيز در دو جلد در زمره انتشارات مؤسسه علمي و فرهنگي و به كوشش خديو جم از سال 1354 به طبع رسيد. |
|
|
|