|
|
|
|
داستان نوین |
بايگاني
|
| |
غريبه و اقاقيا |
|
|
|
|
| |
علي اصغر شيرزادي |
|
| |
|
|
| |
توصيف خطوط چهره و قيافه آقاي «بروشكي» همان قدر زائد و بيهوده است كه توصيف و تشريح قد و قواره تك درخت اقاقياي پير و هرس نشده باغچه خشك جلو در اصلي محل سكونت او. اين درخت كه به رغم بياعتنايي مرگبار رهگذران و جفا و بيمهريهاي دوران، قد راست كرده است، در چشم آقاي بروشكي نه تنها نشانه تغيير نور و هوا، بل شاخص دگرگونيهاي نهاني جان و روح خيابان است، و در پاييز و زمستان، وقتي كه باران ميبارد، با شاخههاي درهم و برهم و برهنه و سياه، غمناكترين درختهاي دنياست…
نه، كاري به چهره و قيافه آقاي بروشكي نداريم؛ او هم آدمي است، مردي است تا حدي ـ سرد و گرم روزگار چشيده، و در پارهاي وقتها گيج و خسته و خيالباف. بله، چشم و گوش و قلب و مغز و دست و پا و… غيره دارد (در اين مورد جاي هيچ گونه ترديدي نيست) و فعلاً، با چشمهاي ريز، از لاي پلكهاي پفآلود و ملتهب به نقطهاي محو روي ديوار اتاق كوچكش زل زده است.
بيا… بفرما ديگر! تيك تاك، تيك تاك… تاك تاك… مرده شو برده، ول نميكند كه… بيا! كمر جمعه هم شكست و بنده، مثل يك رأس قاطر، بله، دقيقاً و واقعاً و عيناً، مثل يك رأس قاطر، خسته و مغموم (قاطر مغموم!) ماندهام توي گل چسبناكي كه عين سريشم نجارهاست… چه محكوميتي! بنويس، هي بنويس… راه گريزي نيست كه نيست. پوف… خوشا به حال و روز همه آن آدمهاي صبور و سعادتمند و هميشه و در همه حال آسودهاي كه هرگز نمينويسند و به جاي نوشتن، كارهاي جديتر و به مراتب بسيار بسيار سودمندتري انجام ميدهند و خوش و خرم و شادكام، از زندگي لذت ميبرند… خودمانيم، چه سعادتي دارند اين صاحبان مشاغل آزاد و معتبر، اين مورچههاي بيادعا و خندان و غالباً چاق و گمنام، اين صاحبان خوشبخت دكان و دكه و ملك و مستغلات، اين دلالهاي شريف و شيرين زبان معاملات پايانناپذير. اين تجار محترم، و متين، وزين و موقعيتشناس كه هر دقيقه و ثانيه از عمر و زندگي درازشان با نقش زرين و سرگيجهآور سكههاي شاد و براق به نيكي و نيكنامي و عزت و آبرو ارزيابي ميشود… آه! اين خيل خوشبخت حالا به احتمال قريب به يقين، ناهار لذيذ و مقويشان را در جذبهاي بيبديل خوردهاند و كش و قوسي پر كيف رفته رفتهاند و در نهايت بيريايي ناب، و در اوج بياعتنايي فيلسوفانه به آداب و تشريفات ملالآور، خيلي صميمي و خودماني آروغهاي گنده و لرزاننده زدهاند و با دقت و حوصلهاي وسواسآميز و فيالواقع الهامبخش، دندانهايشان را يك به يك خلال كردهاند و بعد، در خلسهاي پررمز و راز به قضاي حاجت طولاني و انديشمندانه پرداختهاند و… اما من؟ بايد بنويسم… باز هم، ولي براي كي؟ بايد بنويسم، اما اين معده خيانتكارم… لعنتي! انگار زغال گداخته بلعيدهام…
هواي اتاق نه سرد است و نه گرم.
ساعت درست يك و سي و دو دقيقه، يا دقيقتر گفته باشيم، سي و سه دقيقه و بيست و شش، نه، بيست و هفت… هشت (اوه!) «هفشت» ثانيه بعد از ظهر است. چراغ خوراكپزي «والور» بخاري؟ ـ عجالتاً بدون پت پت، با شعله آبي شفاف ميسوزد و كتري لعابي سفيد روي سرپوش آن وز وز ميكند…
بنويس! د يا الله، شروع كن ديگر، اين عقربههاي بيترحم را ببين؛ هيچ درنگي در كارشان نيست… ميبيني؟ آب دارد جوش ميآيد… چاي؛ اما كو قند؟ مهم نيست پسر، چرا بهانه ميگيري؟ بايد بنويسي! فردا، فردا شنبه است… ديگر وقتي نداري… بنويس.
بايد، بايد بنويسد، يك داستان صد درصد «قابل چاپ» و حتيالمقدور بدون حادثههاي دلخراش و قتل و جرح و جنايت، (با جاذبه و كشش و تعليق و قلق جنايي و پليسي) و حتماً و قطعاً بدون ماجراهاي عشقي و جنسي و اين جور حركات زشت و شرمآور، (البته با گيرايي و لطافت عاشقانه و…) براي چاپ در حداقل دو صفحه و نيم و حداكثر سه صفحه و دو ستون از يك مجله هفتگي سياسي، اجتماعي، اقتصادي، ادبي، هنري، ورزشي، خانوادگي و…
بايد بنويسي، ردخور ندارد… هر قدر دلت بخواهد ميتواني گوشه سبيلت را بجوي و موهاي فلفل نمكي و آشفتهات را با سرانگشت بگيري و بكشي. هر قدر دلت بخواهد ميتواني روي اين ميز تحرير فكسني با لبه كاغذها ور بروي؛ هر قدر دلت بخواهد ميتواني به اين سيگارهاي كوفتي پك بزني… ولي… ولي بايد بنويسي… اگر باز هم اين دست و آن دست كني و شب برسد و زبانم لال، برق هم برود…؟
يكباره سرش را با حركتي تند به عقب مياندازد و نيمخيز از جا ميجهد. موضوعي بكر و بديع، در هالهاي از ابهام، مثل شعلهاي نازك و ارغواني از پشت مه سبز در يك كوره راه جنگلي و سرد آخرهاي پاييز، ذهنش را ميلرزاند:
آه… آن انسان ساده، آن مرد بينام كه ميتوانست دستش را دراز كند و غبار غم از چهره ما بزدايد، كه ميتوانست با آواي ني در كوير تفته و سوزان جنگلي از اقاقيا بروياند و براي همه بچههاي گرسنه و پابرهنه نان و كفش و كتاب ببرد… آن مرد كه ميخواند و ميسرود و ميرفت و با آوازش، با صدا و سرودش در گذرگاههاي خاكستري و پرملالت نشاط و سلامت را زنده ميكرد و غربتزدگان مرگانديش را به اصل خويش باز ميگرداند… با آواز و آواي چنگ… چنگي شوريده… هه هه، هه… او را درخواب ديدهام؟ چه رؤياي غريبي! ميخواند، مثل فاخته… لعنت بر من! چه فكر درخشاني بود، چه طرح تازه و دلانگيزي… چه شد؟ حيف، حيف كه دود شد، بخار شد و رفت… نميفهمم، خرفت و احمق شدهام؛ حافظه و تخيلم پاك از دست رفته است… تباه شدهام، تباه!
عصبي و مستأصل سيگاري روشن ميكند و تند پك ميزند و آه ميكشد. بايد بنويسد. بايد. و بدون مددخواهي ازهر نوع مخدر يا محركي.
نه، نه افيون و نه الكل… ميگويند گابريل گارسيا ماركز قبل از نوشتن يكي دو ليوان عرق نيشكر بالا مياندازد، عرقي كه البته قدري هم كديين دارد… پوف… آلدوس هاكسلي هم تا وقتي كه زنده بود «ال ـ اس ـ دي» ميزد و مينوشت… ناكس! چرا راه دور برويم؟ خودمان هم نويسندههاي عاقل و بالغ و بزرگي داشتيم كه بدون قبل و منقل و عرق يك سطر هم نمينوشتند… اما… اما، اينها به تو چه ربطي دارد؟ چه حقارتي! فراموش كن پسر، آن ممه را لولو برد كه برد…
از پشت ميزتحريرش بلند ميشود و منگ و محصور به كنار پنجره ميرود. آسمان يكسره دلگير و ابري است. پايين را نگاه ميكند… زير درخت اقاقيا، مردي ميانهسال با كله بزرگ تراشيده چمباتمه زده، نشسته است. باد لبههاي كت بلند و سياهش را تكان ميدهد. بروشكي بياختيار به گودي رقتآور پس گردن لاغر او زل ميزند و صداي تيك تاك شوم ساعت را انگار رساتر و مصرتر از هميشه ميشنود…
يك اتفاق كوچك : مرد غريبه در حالت نشسته و چمباتمه زده برميگردد، روي دو زانو ميچرخد و سرش را بالا ميآورد و با نگاهي نافذ و ملتمس او را مينگرد. بروشكي، جا خورده و حيران، با حسي ميان ترسي گنگ و شيفتگييي بدون دليل، لبخند ميزند. اما نگاه خيره غريبه را تاب نميآورد؛ دچار پريشاني و اضطرابي گنگ ميشود و دست و پايش را گم ميكند. شتابزده برميگردد، و به پنجره زل ميزند:
چه روز نحسي! اين ابر هم كه تخت سينه آسمان ماسيده است؛ نه ميبارد و نه ميرود. اصلاً نميدانم چه مرگم است: نه غمگينم و نه شاد، نه اميدوارم و نه نااميد… پير شدهام. بدون زن و زندگي… رؤياهايم را غبار فراموشي نرم نرمك ميپوشاند… دير شده، دير، آن زنها و دخترها هم كه دلبستهشان بودم در ياد گم شدهاند و خندهها و گريههايشان هم از يادم رفته است… قلبم پير است و خسته… مثل يك پيردختر دلم به حال خودم ميسوزد… تف! چي ميخواستم بشوم و چي شدم؟
به كتابهاي درهم ريختهاش كه روي قفسهبندي كج و زهواردرفته، ولومانده و غباري نازك بر آنها نشسته و به مثابه طرحي شكسته ازتنهايي و آشفتگي است، نگاه ميكند:
مجله را توي كلاس صد بار باز كردم و بستم. ته دلم غنج ميزد. حروف چاپي! جادوي چاپ… داستان من، «نوشته بروشكي»! دويدم طرف خانه. مجله را زير كتم گرفته بودم و ميدويدم. باران ميباريد. از زير درختهاي اقاقيا دويدم. مادر سرفه ميكرد؛ سرفه و خنده. صورت سبزه تكيده و تاسيدهاش شكفته بود: «اگر بابات، اگر باباي خدا بيامرزت زنده بود، چه قدر خوشحال ميشد؛ چه عشقي ميكرد! آخ… حالا بخوان برايم…» انگار خار ماهي توي گلويم بود؛ خواندم. مادر سرفه كرد؛ ملاحظهام را ميكرد. كف دست لاغرش را چسباند روي دهانش. جلو سرفهاش را گرفت؛ و من خواندم:
«… پسرك روي تركبند دوچرخه باباش نشسته بود. از رختهاي بابا بوي كهنه توتون ميآمد. پسرك با تكانهاي چرخ روي سنگفرش خيابان دراز و تاريك بالا ميپريد و با دستهاي كرخت شده از سرما دو حلقه تابدار فنرهاي زين دوچرخه را چسبيده بود. از كارخانه چوببري برميگشتند به خانه. صداي تق تق و لرزش قابلمه ناهاري كه لاي دستمال بزرگ متقالي پيچيده شده بود و به فرمان دوچرخه آويزان بود، خواب را از سر پسرك دور ميكرد. به زير درختهاي اقاقيا كه رسيدند، پدر شروع كرد به آواز خواندن؛ ركاب ميكشيد و نرم و غمناك ميخواند:
ـ خداوندا… جوانيم به سر رفت
درخت شادكامي، بيثمر رفت
درخت شادكامي، عمر فايز
چو مهماني كه شام آمد سحر رفت…»
زنگ در به صدا درميآيد. بروشكي شانهاش را بالا مياندازد:
ـ بيا! همين را كم داشتيم… سر خر؟ مزاحم! آخر چه خاكي به سرم بريزم من؟ چه گناهي كردهام مگر!
كسي كه انگشتش را روي زنگ گذاشته، خشمگين و مأيوس با نوك كفش هم به در ميكوبد. بروشكي با درماندگي به در نگاه ميكند و ميپرسد:
ـ كي هستيد؟ چي ميخواهيد؟ با كي كار داريد!
كسي كه پشت در ايستاده ـ يا نشسته! ـ با لحني التماسآميز و صدايي خسته و لرزان، با لحن و صداي درماندهترين و به خود وانهاده شدهترين مردهاي دنيا ميگويد:
ـ باز كنيد، نترسيد…، نترسيد. باز كنيد!
بروشكي زيرلبي ميگويد:
ـ ترس؟! يعني چه…
جلو ميجهد و با حركتي شجاعانه، به سرعت در را باز ميكند و ناگهان چشمهايش از شدت هراسي ابلهانه گرد ميشود. خشكش ميزند. ديگر فرصتي براي بستن در به روي غريبه نمانده، آب دهانش را به دشواري قورت ميدهد:
ـ ش… شما؟!
غريبه، همان مرد لاغر و مردني كه نيم ساعت پيش زير درخت اقاقيا نشسته بود، بقچه كوچكي را كه زير بغل زده بر زمين مياندازد و در آستانه در مينشيند و دستي به سر بزرگ تراشيده و پيشاني خيس از عرقش ميكشد و نفس نفس زنان ميگويد:
ـ صبر كنيد... بگذاريد نفس ... نفسم جا بيايد... ميبينيد كه... در اين سرما... چه عرقي كردهام... تا، تا از اين... پلهها بالا بيايم... آه... نفسم بريد.
بروشكي گيج و لرزان برميگردد تا عينكش را بردارد. وسط اتاق سه بار دور خودش ميچرخد و عينك ذرهبينياش را پيدا نميكند. برميگردد و بياراده و حيران، رو به روي مرد غريبه زانو ميزند و مينشيند و ميپرسد:
ـ چي ميخواهيد؟ من، من… لعنت بر من، گمان ميكنم اشتباهي آمدهايد، كي هستيد شما؟
غريبه بقچهاش را برميدارد و ناتوان وقوزكرده، دست به در و ديوار ميگيرد و كفشهاي بزرگ وصلهدار و خاك گرفتهاش را با احتياط و ظرفات از پا درميآورد و وارد ميشود و در را به ملايمت پشت سر خود ميبندد:
ـ شما، شما نويسنده هستيد، نه؟ داستاننويس، آقاي … آقاي بروشكي… درست گفتم:
ـ بله؟ بله…
ـ من… من را به جا نميآوريد؟
بروشكي، متزلزل و مبهوت، دو قدم به عقب برميدارد و مينالد:
ـ عينكم را كدام گوري گذاشتهام…
غريبه جلو ميز تحرير نويسنده، روي زمين مينشيند و بقچهاش را كنار دستش ميگذارد. لبههاي بلند كت كهنه و سياهش را جمع ميكند و به ديوار تكيه ميزند. نفس بلندي ميكشد و با لبخندي محزون و افسرده ميگويد:
ـ من، من قهرمان داستانهاي بلند و قصههاي كوتاه نويسنده بزرگ و معروف سابق آقاي «پارسنگي» هستم... نميشناسيدش؟ من…
بروشكي مثل آدمي كه در خواب راه ميرود، روي پاهايش چرخي ميزند و ميرود و به تأني پشت ميزش مينشيند. اما انگار روي سوزن نشسته باشد، از جا ميپرد:
ـ اوه...!
سيخ و خدنگ ميايستد و كورمال سطح صندلي را دست ميكشد:
ـ عجب! عينكم...
عينك را با انگشتان لرزان ميگيرد و بالا ميآورد و به چشم ميزند:
ـ عجب... نشكسته!
خيره در غريبه مينگرد و سرد و عبوس ميپرسد:
ـ آمدهايد سراغ من كه چي بشود؟ من، من داشتم چيز مينوشتم، يعني داشتم آماده ميشدم كه… فردا…
غريبه تلخترين لبخندهاي دنيا را به لب ميآورد:
ـ راستش هيچ راه و چارهاي برايم نمانده بود؛ مدتي جلو در خانهتان، زير درخت اقاقيا نشسته بودم و نميتوانستم تصميم بگيرم كه بيايم بالا يا نه… چه كنم؟ ميدانيد… به آخر خط رسيدهام… شايد بتوانيد كمكم كنيد، راه به جايي ندارم…
بروشكي روي ميز به طرف او خم ميشود و دقيقتر به چشمها و چهره او نگاه ميكند. غريبه آب بينياش را بالا ميكشد:
ـ ببخشيد، با اجازه،… جسارت نشود…
پاهايش را دراز ميكند و دو ساق باريك و زرد پايش را كه تا نيمه از پاچههاي شلوار نازك و گشاد و چروكيدهاش بيرون زده، روي زيلوكش ميآورد:
ـ خرد و خرابم… تازه از بيمارستان مرخص شدهام. ديروز… با هر دوز و كلكي بود تا ظهر پالنگ كردم و ناهارم را هم خوردم…
آب دهانش را جمع ميكند:
ـ طاس كباب بود. خوردم و دك شدم… و از ديروز تا حالا سرگردان به اين در و آن در زدهام… خيابانها و كوچهها را زير پا در كردهام و… اگر، اگر مجبور نميشدم، باور كنيد به خودم اجازه نميدادم كه بيايم سراغ شما و مزاحم بشوم…
نويسنده عينكش را برميدارد و روي ميز، كنار بسته نيمه خالي سيگار «شيراز» ميگذارد و سرفه ميكند، و خم ميشود. غريبه، با نگراني و دلسوزي ميپرسد:
ـ سرما خوردهايد؟
ـ بله؟ نه، نميدانم،… حالا، حالا نگاه كنيد… ميخواهم بدون رودربايستي بگوييد كه از من چي ميخواهيد؟ گيرم كه سالهاي سال با هم، يعني با شما و آقاي پارسنگي، آشنا و اخت و مأنوس بودهايم… ولي، حالا، از دست من چه كاري ساخته است؟ آقاي پارسنگي كجاست؟ شايع شده بود كه به خارچه رفته و…
غريبه اخم ميكند و سرش را پايين مياندازد:
ـ پارسنگي مرد!
ـ بروشكي از جا ميپرد:
ـ چي؟ مرد؟ چرا؟ كجا، كي؟ نكند منظورت اين است كه…
غريبه دستي به گردن لاغر و دراز و رگهاي كبود و بيرون زده و سيبك درشت گلوي خود ميكشد و پس كلهاش را به ديوار ميكوبد:
ـ خودش را كشت… بيچاره!
صدايش را پايين ميآورد:
ـ پيش خودمان بماند… ميخواست من را هم بكشد… يك تكه طناب پلاستيكي محكم انداخت به گردنم و توي يك خيابان خلوت، مثل همين خيابان شما، به شاخه يك درخت اقاقيا ـ مثل همين اقاقياي مقابل در خانه شما ـ حلق آويزم كرد. خودش هم كه قبلاً، چند دقيقه قبل، مقدار زيادي مرگ موش خورده بود. رفت و دريك جاي دور از دسترس دراز كشيد وخوابيد و مرد. او تلوتلوخوران دور شد و من از هول جان دستها و پاهايم را تكان دادم و آن قدر تقلا كردم كه شاخه مهربان اقاقيا شكست و روي پيادهرو افتادم؛ بيهوش شدم و وقتي به هوش آمدم ديدم روي تخت يك بيمارستان دولتي خوابيدهام… بله، اين يك معجزه بود. مدتي در مريضخانه بودم و ديروز بالاخره به زور مرخصم كردند… البته آن قدر اين دست و آن دست كردم و نك و ناله راه انداختم تا ظهر شد و ناهار آوردند. طاس كباب بود. چه عطر و بويي داشت… تا خرخره خوردم و…
آب دهانش را پر سر و صدا فرو ميدهد و لبخند بيمعنايي ميزند:
ـ آب كتريتان جوش آمده…
نويسنده از داخل كشو ميز تحريرش قوطي مقوايي لهيده چاي را بيرون ميآورد. غريبه با چالاكي شگفتآوري كه با وضع و حال او به شدت در تضاد است، از جا ميپرد و با لبه كت بلند و سياهش دسته كتري را ميگيرد و آن را از روي «والور» پايين ميگذارد. در كتري داغ را بيمحابا با سر انگشتان برميدارد و به نويسنده چشمك ميزند:
ـ آخ … دو سه روز است كه لب به چايي نزدهام، دلم لك زده براي يك استكان چاي داغ و دبش!
بروشكي گودي كف دستش را ازچاي خشك پرميكند و ميريزد توي آب جوشان كتري و بيآن كه غريبه را مخاطب قرار داده باشد، با صدايي كشدار، زير لبي آهسته نجوا ميكند:
ـ چه زمانهاي…! تقاطع اندوه و مضحكه؛ بنبست آرزوها و خيالهاي معصوم؛ دره غم و بيساماني، جادههاي دراز و سرد و سياه تنهايي…
غريبه آب بينياش را بالا ميكشد و از جا برميخيزد و ليوان پر لك و پيس روي ميز تحرير نويسنده را كه تفاله چاي در آن خشكيده برميدارد و ميگويد:
ـ همين يكي را داريد؟ ببرم برايتان بشويمش…
بروشكي پس كلهاش را ميخاراند و پرترديد و آزرمگين به او نگاه ميكند. بعد، بر ترديد خود فايق ميآيد و دو مداد و يك خودنويس و يك تسبيح دانه درشت زرد و شيشهاي، ده دوازده سوزن سنجاق و گيره فلزي كوچك را از درون فنجان سراميك آبي رنگ روي ميزش برميدارد و فنجان خالي را به سوي غريبه دراز ميكند:
ـ بيا، اين را هم براي خودت بشو…
ـ عجيب است… چه شباهتي! آقاي پارسنگي هم كه اين آخريها وضع مالياش افتضاح شده بود همين اوضاع را داشت؛ يك ليوان براي خودش و يك فنجان ـ جامدادي ـ هم براي من…
بوي فتيله سوخته بخاري بينفت در اتاق ميپيچد. غريبه خم ميشود و با يك فوت محكم فتيله فروزان والور را خاموش ميكند و لبخند ميزند و ميگويد:
ـ ميتوانم حدس بزنم! نفتتان هم تمام شد… نه؟
بروشكي با تكان سر حرف او را تأييد ميكند. غريبه ليوان و فنجان را سرسري ميشويد و برميگردد و مينشيند. چاي ميريزد و نگاه پرسانش را ميدوزد به چشمهاي نويسنده. بروشكي حرف ساده نگاه او را با سهولت ميخواند و نيشخند كوچكي ميزند و ميگويد:
ـ درست است! باز هم درست حدس زدهاي، قند هم نداريم… راستش، چند وقت پيش همه كوپنهايم را توي صف اتوبوس گم كردم و… البته ولي، مهم نيست…،
چاي داغ و تلخ را بدون قند مينوشند. بروشكي بيهوا ميپراند:
ـ خوش باش!
غريبه ميخندد و به سرفه ميافتد:
ـ آن وقتها كه جوان بودم ذوق زندگي داشتم،اما باور كنيد خوش نبودم… اصلاً هيچ وقت خوش نبودهام… فقط احمقانه خنديدهام، و حالا… دلم سرد است، سرد سرد؛ روحم شده است مثل همين غروب ابري و دلتنگ جمعه زمستاني… كاش آن شاخه مهربان اقاقيا نميشكست!
نگاه حسرت زده و مشتاقش را با مايهاي از حجب و شرمندگي ميدوزد به پاكت سيگار نويسنده:
ـ اجازه ميدهيد؟
دستش را دراز ميكند و دو تا سيگار برميدارد؛ يكي را به بروشكي ميدهد و يكي را هم خودش لاي لبهاي داغمه بستهاش ميگذارد. بعد تر و فرز پيشدستي ميكند و از جيب بالايي كتش يك قوطي كبريت بيرون ميكشد و با خوش خدمتي نجيبانهاي اول سيگار نويسنده را روشن ميكند و بعد، بياعتنا به آتش كه سراسر چوب كبريت را خورده و پايين آمده و پوست سر انگهشتايش را ميگزد، با آرامش سيگار خود را ميگيراند. پك ميزند و دود را با كيف و لذت ميبلعد و ميگويد:
ـ تنها سيگار كشيدن مثل تنها مردن است… اين يكي ازتكيه كلامهاي پارسنگي خدا بيامرز بود. البته ميشود گفت كه اين جمله مال خودش بود و نبود… ميدانيد كه… خيلي قبل از او، «شولوخف» توي يكي از داستانهايش، از قول يكي از شخصيتهاي داستان، ميگويد: «تنها عرق خوردن مثل تنها مردن است»…
بروشكي ابرو درهم ميكشد و با لحني سرزنشآميز ميگويد:
ـ انگار زياد دل خوشي از مرحوم پارسنگي نداري؟
و بعد آهسته با خود حرف ميزند:
ـ هوم! البته ما هم بالاخره سر در نياورديم كه اين آقاي پارسنگي چه مرام و مسلكي داشت. عدهاي ميگفتند سوسياليست بوده، و بعضيها هم عقيده داشتند كه در همه عمر عملاً سنگ سرمايهداري را به سينه ميزده…
غريبه پك محكمي به سيگارش ميزند و انگار ميخواهد بار سنگيني را از روي سينهاش بردارد، ميگويد:
ـ ببخشيدها… خيلي عذر ميخواهم، بيادبي نشود… پارسنگي هيچ پخي نبود! حقيقت همين است؛ فقط خوب چاخان ميبافت… آدم بدبختي بود؛ يك عمر بدبخت و سرگردان بود…
پاهايش را جمع ميكند و خدنگ ميشود و ادامه ميدهد:
ـ حالا خودمانيم، از خدا كه پنهان نيست، از شما چه پنهان… پارسنگي يك آدم واقعاً قابل ترحمي بود، پر از عقده و تلخكامي و واخوردگي بود… فيالمثل، در عمل جرأت و جسارت اين را نداشت كه بدتركيبترين دخترهاي كپك زده را، كه از قضا شعر سفيد هم ميگفتند، به يك كافه قنادي دعوت كند و… اما، من مادرمرده را به عنوان قهرمان داستانش وادار ميكرد با جسارت و پررويي زنهاي فتان و خوش تن و بدن و سيه چشم را از چنگال و دندان سرهنگهاي چاق و شكم گنده توپخانه و سروانهاي سينه پهن و قد بلند زرهي و ستوانهاي ظريف و رعنا و خوش بر و روي گارد شاه بيرون بكشم و… بعدها هم كه جديتر شد، من را در قالب يك سركارگر ـ نه كارگر! ـ با چهره استخواني رنگ پريده، هيكل ورزيده و عضلاني، چشمهاي مشتعل و موهاي نرم و خرمايي كه درباد پريشان ميشد، با هزار كلك و لفت و لعاب ميكاشت سر راه دختر بسيار خوشكل و دلرباي يك تاجر خرگردن، يا يك كارخانهدار دم كفت، و وادارم ميكرد كه درخواست عاشقانه دختره را براي فرار و ازدواج با خشونت و قاطعيت رد كنم و به چهره زيبا و برافروخته گريانش تف بيندازم… اين در نظر پارسنگي يعني جنگ طبقات! پوف… البته، شايد بدانيد؛ اين بازيها و هنرنماييها مال آن دوراني بود كه پارسنگي سبيل كت و كلفت استاليني گذاشته بود و به ديوارهاي اتاقش عكسهاي بزرگي از «ماكسيم گوركي» چسبانده بود و قصد داشت من را به فولاد آبديده تبديل كند…
غريبه آه ميكشد و به تلخي ميخندد:
ـ چه روزگاري بود؛ پارسنگي شب و روز مينوشت و ميدويد، ميدويد و بحث ميكرد، ميدويد و سرپايي، كنار خيابانهاي پايين شهر جغور و بغور و نان و جگر، يا سيرابي و لبو و دمپختك ميل ميكرد و يادداشت برميداشت. در آن زمان مقيد به تكنيك و فرم و شگردهاي قصهنويسي جديد نبود. همهاش دنبال مضمون ميگشت. اشنو ميكشيد و ودكا ميخورد؛ ما را هم وادار ميكرد در ليوانهاي دراز و بزرگ، ودكاي روسي را داغاداغ و لاجرعه بالا بيندازيم و با حركتي خشن و قاطع سبيل پت و پهن استالينيمان را با پشت دست پاك كنيم و… بله، به همين ترتيب شبها تا سحر در كافهها و بيغولهها مشغول مبارزه بوديم و از سحر تا لنگ ظهر هم ميگرفتيم ميخوابيديم. پارسنگي با كفش و لباس و كراوات ميخوابيد و تقريباً هر شب در خواب سرود انترناسيونال ميخواند …
بروشكي بفهمي نفهمي دچار هيجان شده، پنجه به ميان موهاي خاكسترياش ميكشد و نيمخيز ميشود و با هر دو دست شكلي مبهم در هوا رسم ميكند و ميگويد:
ـ ميفهمم، خيلي خوب ميفهمم كه چهها كشيدهاي… درك ميكنم… آن وقتها من هم خيلي جوان بودم… آخ! من هم مقالههاي كوتاه و قصههاي كوچك مينوشتم… شوراندي من را، شوراندي… خوب، بگو، بيا… بگذار برايت چاي بريزم… سرد شده؟
غريبه حالا با آسودگي و بدون شرمندگي از پاك سيگار نويسنده سيگار ديگري برميدارد و روشن ميكند و با چشمهاي راه كشيده و نگاهي حسرتبار حلقههاي درهم شونده و آبي رنگ دود را دنبال ميكند:
ـ مثل اين دود، به خطي از رؤيا و خيال خام تباه شديم… چه طفلكهاي معصومي فريب خوردند و هستيشان را باختند و چه آشيانهها بر باد رفت… چه خيانتها و رذالتها ديديم؛ قهرمانان قلابي و پوشالي و اخته و سرسپردههاي بيحميت همهمان را فروختند، و چه قدر هم ارزان… ما را فروختند تا بتوانند به هر قيمتي شده زنده بمانند و خوش بچرند، تا بتوانند بخورند و جفتگيري كنند، زنده بمانند و مقاطعهكار بشوند و بچاپند، زنده بمانند و پول درآورند، پول! زنده بمانند و بخورند و پدر صاحب همه پاپتيها و بدبختها و كور و كچلهاي گرسنه را درآورند، زنده بمانند و مبالهاي دنيا را پر كنند و… تف!
نويسنده از جا بلند ميشود و روبهروي غريبه، روي زيلوي سرد چهار زانو مينشيند و مشتاق و برانگيخته، تقريباً فرياد ميزند:
ـ بگو! ميفهمم، آخ… ميفهمم! ادامه بده، بگو داداش.
غريبه خاكستر سيگارش را روي زيلو ميتكاند و ميگويد:
ـ پارسنگي مرد و دستش از دنيا كوتاه شد؛ پشت سر مرده نبايد بد و بيراه گفت، خوبيت ندارد… ولي، خودمانيم، حقيقت اين است كه هم خودش راه را گم كرد و تباه شد، و هم من را به بيراههها كشاند و سرگردان و بدبخت كرد… بله، بعد ازآن دوره…
بروشكي به سيبك درشت گلوي او نگاه ميكند و ميگويد:
ـ خوب، ميدانم؛ يعني خيلي راحت ميشود فهميد… بله، طبق معمول افتاد روي دنده راست… آخر او هم جزو آنهايي بود كه ميخواستند به هر قيمتي شده زنده بمانند… نه؟
غريبه لبهاي كبود و خشكش را ميجنباند و آب بينياش را مظلومانه بالا ميكشد و ميگويد:
نه، نه، آن جور هم نبود كه يكباره و مكانيكي، به قول شما بيفتد روي دنده راست، گو اين كه از اولش هم نميتوانست چپ باشد. ببينيد! قصد مزاح ندارم، چون حال وحوصلهاش را ندارم، فقط ميخواهم دقيق باشم؛ بله، البته بعضي وقتها از فرط خشم يا تحت فشار مستي و عصبيت چشمهايش كمي چپ ميشد… يا وقتي كه به شدت ميترسيد و…، ولي، خوب… نميتوانم نگويم كه بد كردار با آن چپ و راست زدنهاي احمقانهاش دخل خودش و من مادرمرده را درآورد…
نويسنده لبخندي پوك ميزند:
ـ ميفهمم، درك ميكنم… واقعيت اين است كه… اگر بداني كه…
غريبه به ميان حرفش ميدود:
ـ بعد از آن شكست فضاحت بار، همان روزها كه عملههاي زردنبوي گرسنه و بيكار توي ميدانهاي آذينبندي شده شهرهاي بزرگ، دم آفتاب اول زمستان چرت ميزدند و خواب نان و پلو ميديدند و پوران، يا نميدانم كدام لكاته لگوري ديگري ميخواند كه: «مژده يار آمد، مي به كار آمد…» پارسنگي درب و داغان براي اولين بار در زندگيش به فكر خودكشي افتاد و توي داستاني كه تقريباً با حالتي عصبي و شتابزده نوشته بود، من را ـ بيآن كه فيالواقع كوچكترين جرمي مرتكب شده باشم ـ به زندان و به سلول انفرادي انداخت و ترتيبي داد كه بتوانم به يك آژان ترياكي و خوش قلب دو تومان رشوه بدهم و از او يك ناخنگير بخواهم، و بعد خيلي قاطع و برگشتناپذير دستور داد رگ اصلي و شريان متورم روي مچ دستم را با ناخنگير قطع كنم و خلاص… لعنتي!
غريبه سكوت ميكند و نويسنده، شيفته و مسحور ميگويد:
ـ خودت را كشتي؟
غريبه پوزخند ميزند:
ـ ببخشيدها، چه سؤال احمقانهاي؛ مگر نميبينيد كه زندهام و دارم برايتان پرحرفي ميكنم؟! خودم را نكشتم؛ كلك زدم و به جاي رگ اصلي، يك مويرگ را بريدم، و خلاصه، طغيان كردم. پارسنگي هم ديگر پاپي قضيه نشد و موضوع را زيرسبيلي در كرد. آن وقت من و پارسنگي مدتها سرگشته و حيران مانده بوديم و تكليف خودمان را نميدانستيم. اين وضع زياد دوام نياورد، چون «فرانتس كافكا»، و بلافاصله به دنبال او «آلبركامو»، به دادمان رسيده بود. عكسهاي ماكسيم گوركي يك شبه از روي ديوارهاي اتاق پارسنگي غيب شد و به جاي آن يكي دو تصوير بزرگ از كافكا و كامو بالا رفت. حالا آقاي كافكا، با آن صورت تكيده و چشمهاي نافذ سياه، از بالاي دماغ تيغ كشيده و باريك و قلمياش به تنهايي و غربت غمبار پارسنگي نگاه ميكرد و آلبر كامو هم، تكيه داده به تير چراغي در يكي از ميدانهاي پاريس يا نميدانم چه ديار ديگري، نصفه سيگارش را ميان لبهايش ميفشرد و با حسي رقيق و قابل درك از عصيان پوچ و پوچي طغيان در چهره و چشمها و چانه، و رازي سر به مهر در دو كيسه كوچك و متورم و كبود زير پلكهاي پايينياش، براي پا بر زمين كشيدن و توجيه يك زندگي سگي و خالي، بهانههاي لازم را به دست ميداد…
غريبه خاموش ميشود و نفس بلندي ميكشد و بعد، با نوك انگشتهاي باريك و بلندش به شكم تورفتهاش فشار ميآورد و با لرزه دردي پنهان، چهره در هم ميكشد و يكباره ميگويد:
ـ شرمآور است… دارم از گرسنگي سقط ميشوم… ناهار خوردهايد شما؟
نويسنده از جا كنده ميشود:
ـ ناهار؟ هوا تاريك شده… شام!
غروب كوتاه و زودرس زمستان پاورچين و بيخبر از آسمان ابري گريخته است. هواي اتاق سرد و تاريك شده است. غريبه ميگويد:
ـ حيف شد… ديروز ظهر اگر كاسه و قابلمهاي با خودم داشتم، از بيمارستان طاس كباب ميگرفتم و… حالا با هم ميخورديم. چه طاس كبابي بودها!
نويسنده به پشت ميز تحريرش برميگردد. كشويي را بيرون ميكشد و از داخل آن يك ساندويچ را كه لاي كاغذ روزنامه پيچيده شده بيرون ميآورد و جلو غريبه ميگيرد:
ـ بيا، بخور رفيق جان، كالباس خشك است، اي… بدك نيست شكم را پر ميكند، بهتر از هيچ است…
ـ نه، اجازه بدهيد نصفش كنيم. نصف براي من و نصف براي شما؛ از رنگ رويتان ميخوانم كه ناهار نخوردهايد، صبحانه هم…
ـ تو بخور! بخور داداش، تعارف هم كه با هم نداريم؛ من سيرم، سير سير، عمري است كه سيرم… بگيرش، راحت باش…
غريبه ديگر درنگ نميكند؛ ساندويچ را ميگيرد و با سه لقمه ميبلعد و در حالي كه اشك به چشمهايش نشسته، لبخندي افسرده ميزند و ميگويد:
ـ گرسنگي هميشه شرمآور است؛ البته براي آدم گرسنه… من را ببخشد… هيچ جا و پناه و هيچ راه و چارهاي ندارم، والا اين طور نميآمدم، مزاحم و وبال گردنتان بشوم. اما، اما نگران، نباشيد، قصد ندارم اذيتتان كنم… اين جا هم نميمانم. فقط مشكلم اين است كه حال و رمق ندارم…
بروشكي با لحني كه آشكارا ترديد و جبن او را نشان ميدهد، ميگويد:
ـ ميفهمم، درك ميكنم… مزاحم نيستيد… اما، كاش ميتوانستم كمكتان كنم. ولي ميبينيد كه… خودتان بهتر ميدانيد كه… بيچاره پارسنگي! اگر خودش را آن طور نابود نكرده بود شايد ميتوانست براي يك بار هم كه شده هوش و حواسش را جمع و جور كند و بالاخره يك پايان نسبتاً خوش و معقول براي زندگيتان تدارك ببيند…
غريبه يقه كتش را برميگرداند و پاچههاي گشاد شلوارش را كش ميآورد و قوز ميكند:
ـ پارسنگي؟ هه هه… من را به شاخه اقاقيا حلقآويز كرد. چه پايان خوشي!
چانهاش ميلرزد:
ـ سردم است، خيلي ضعيف شدهام، بنيهام حسابي تحليل رفته…
حالا اتاق كاملا تاريك و سرد شده است. نويسنده هم احساس سرما ميكند و ميلرزد و با درماندگي ميگويد:
ـ چه كنيم؟
غريبه به دشواري از جا بلند ميشود:
ـ يك پيت، يك دله، يك ظرف فلزييي، چيزي نداريد؟
ـ ميخواهيد چه كنيد؟
ـ آتش!
نويسنده بلند ميشود و كليد چراغ را ميزند و اتاق روشن ميشود. سرش را خم ميكند و زير ميز به كندوكاو ميافتد و يك پيت حلبي زنگ زده را كه پر از بريدههاي لوله شده مجله و روزنامه است بالا ميآورد و ميگويد:
ـ بگيريد… اين هم ظرفي براي آتش؛ اين كاغذها، اين بريدهها، نوشتههاي چاپ شده من است… ميتوانيم با سوزاندن اينها آتشي راه بيندازيم و عجالتاً كمي گرم شويم… گو اين كه دود و دم دارد و اتاق را … ولي اصلاً مهم نيست…
غريبه پيت را ميگيرد و بادقت و دلسوزي بريدههاي چاپ شده را از درون آن بيرون ميآورد و روي هم ميچيند و دستي به نوازش بر آنها ميكشد و ميگويد:
ـ نه، حيف است… به چي فكر ميكنيد؟
مكثي ميكند و با لحن و حالتي يكسره شوريده و دگرگون، با لحني مرموز و غريب و برانگيزاننده ميگويد:
ـ اين قدر تلخ و نوميد نباشيد…! نه، اينها را چرا بسوزانيم؟ صبر كنيد، الان ميروم و مقداري از شاخههاي خشك اقاقياي جلو در خانهتان را جمع ميكنم و ميآورم… غصه نخوريد؛ صبر كنيد… رفتم كه هيمه بياورم…
غريبه پايين ميرود و چند دقيقه بعد با يك بغل از شاخههاي خشك اقاقيا برميگردد. با سرعت و مهارت شاخهها را توي پيت روي هم ميچيند و كبريت ميكشد و به شعله كوچك لرزان و ارغواني كه تازه جان گرفته خيره ميشود و ميخندند:
ـ بوي دود چوب! بوي دود اقاقيا… آخ … خوش است والله…
نويسنده هم با ديدن شعلههاي كوتاه آتش كه هواي سرد و افسرده را نيش ميزنند و ميرقصند، به نشاط ميآيد و ميگويد:
ـ همين ديدن شعلهها هم آدم را گرم ميكند!
غريبه از جا ميجهد و به او زل ميزند:
ـ واقعاً عجيب است… مرحوم پارسنگي هم، يك وقت كه كاروبارش سكه شده بود، جلو شومينه هيزمي مينشست و يخ را در ليوان پايه بلند كريستال، توي ويسكي خالص با سر انگشت ميچرخاند و خيره ميشد به شعلههاي آتش، و باور كنيد، همين جملهاي را كه الان گفتيد بر زبان ميآورد: «ديدن شعلهها آدم را گرم ميكند»!
بروشكي انديشناك و بيم خورده ميگويد:
ـ عجب!
غريبه ميگويد:
ـ يك سيگار ديگر به من ميدهيد؟
بروشكي پاكت سيگار را جلو او ميگيرد و بعد هم يك دانه براي خودش برميدارد. غريبه يكباره ميگويد:
ـ ميروم… شايد همين فردا صبح…
چراغ خود به خود خاموش و اتاق تاريك ميشود. برق رفته است.
نويسنده پوزخند ميزند:
ـ اين هم از اين!
سكوت ميافتد و در خاموشي و تاريكي، صداي چرق چرق سوختن تركههاي مهربان اقاقيا و رقص نرم و آرام شعلههاي كوچك و ريز آتش، خيالهاي دور را برميانگيزد. نويسنده براي نخستين بار، به نحوي غيرمنتظره احساس آرامش ميكند و خود را رها و سبك ميبيند. زيرلبي ميگويد:
ـ نوشتن، نوشتن! خلاص شدم… به درك؛ فردا شنبه است!
هه هه… حالا كه ننوشتهام مگر كار دنيا لنگ مانده است؟!
غريبه ناگهان ميپرسد:
ـ نظرتان در مورد همينگوي، ارنست همينگوي، چيست؟
بروشكي كه حالا چشمهايش به تاريكي خو گرفته، به چهره غريبه كه در پرتو آتش از شدت فشار انديشههاي درهم و متضاد، گرفته و خشك و مغموم به نظر ميرسد، نگاه ميكند:
ـ نظر خاصي ندارم، گمان ميكنم نويسنده خوشبختي بود كه در ازاي تلاش و جانفشانيهايش، خوش زندگي كرد و خوش خورد و خوش مرد…
غريبه دستي به پيشاني ميكشد و ميگويد:
ـ مرحوم پارسنگي چند سالي هم شيفته و مجذوب همينگوي و كارهايش شده بود و سعي ميكرد مثل او بنويسد، سرد و موجز و روشن… در آن زمان عكسها و طرحهاي صورت كافكا و كامو روي ديوار اتاقش به مرور، و شايد بر اثر دود و دم ترياك، زرد و كسلكننده شده بود. پارسنگي در آن دوران از خوردن ودكاي تند روسي وازده شده بود و (البته زخم معده پيشرفتهاي هم گريبانش را گرفته بود…) بله، ترجيح ميداد با ترياك خود را بسازد. با چند تا از شاعر و نويسندهها ومنتقدهاي ادبي پاي منقل مينشست و آتش سينه كفتري را ميان دو لبه انبر ظريف فولاديكار اصفهان، روي حقه ناصرالدين شاهي ميگرفت؛ و اين طور بود كه در شبهاي دراز، ضمن بحث وگفتگوهاي پايانناپذير با دوستان، دود لطيف ترياك را به ملايمت از سوراخهاي گشاد بينياش بيرون ميفرستاد و بر تصويرهاي ساكت كافكا و كامو زنگاري نازدودني مينشاند… وقتي آن دوره و زمانه به پايان خود نزديك ميشد، و همينگوي زنگها را به صدا درميآورد و در نظر مرحوم پارسنگي و ياران ـ كه دو سه نفرشان در «اصل چهار» آمريكاييها مشاغل نان و آبدار گرفته بودند ـ به غولي زيبا بر قله كليمانجارو تبديل ميشد، تصويرهاي كافكا و كامو هم خود به خود، همراه با ورقه ورقه شدن رنگ ديوار، كنده شد و… پس از اين كه ديوار رنگ تازه خورد، تصويرهايي نو و رنگين از آقاي ارنست همينگوي در ژستها و اطوارهاي مختلف بر ديوار تازه رنگ شده چسبانده شد…
نويسنده در تاريكي سرفه ميكند. غريبه ميگويد:
ـ سرتان را درد آوردم… راستي، اگر ميل داشته باشيد، ميتوانيم روي اين آتش چاي هم دم كنيم…
بروشكي آه ميكشد:
ـ روي اين آتش درويشانه ميتوانستيم همان طاس كبابي كه صحبتش را ميكردي گرم كنيم و…
غريبه جا به جا ميشود و ميگويد:
ـ حيف… بله، داشتم ميگفتم… خلاصه، حالا ديگر آقاي پارسنگي به تبعيت از همينگوي يك قبضه ريش انبوه و توپي و فلفل نمكي گذاشته بود، و از قضا، درست مثل خود آقاي همينگوي، گرفتار درد و رنج بواسير هم شده بود و وقتي بواسيرش عود ميكرد، دچار افسردگي و اندوه فلسفي ميشد… البته درآن زمان وضع مالي و اقتصادياش تا حدي روبه راه شده بود، چون از روي دو سه داستانش فيلمهاي سينمايي پرفروشي تهيه كرده بودند. «اسپورت» ميپوشيد و چكمه تمام چرم تگزاسي به پا ميكرد… آخ، چه روزگاري بود! يك جيپ دست دوم هم از يك مستشار آمريكايي خريده بود و… بله، سرتان را درد ميآورم؛ من را هم به عنوان قهرمان يك مجموعه داستان به هم پيوسته وادار ميكرد مثل مردان داستانهاي همينگوي حرف بزنم و سياه مست بشوم و پشت سر هم شكست بخورم، و درعين شكست و واماندگي احساس كنم كه پيروزم…
صداي غريبه خشدار شده، نفسش به شماره افتاده است. بروشكي دلسوزانه ميگويد:
ـ حالا ديگر بهتر است دراز بكشيد و كمي استراحت كنيد… من يك پتوي اضافي دارم… بخوابيد، ديگر حرف نزنيد… چه فايده؟
غريبه اطاعت ميكند. بيدرنگ دراز ميكشد و بقچهاش را زير سرش ميگذارد و ميگويد:
ـ بله، چشم… بايد سعي كنم كمي بخوابم، فردا صبح زود ميروم…
ـ كجا؟
غريبه با لحني كه دفعتاً و به طور طبيعي و ساده رنگي شوم از هراسي سياه و لرزاننده به خود گرفته، ميگويد:
ـ نميدانم!
و آهسته، خيلي آهسته و شكسته، نجوا ميكند:
ـ ميروم بميرم… اي پارسنگي بدبخت لعنت بر تو!
نويسنده بلند ميشود و كورمال، پتوي بدون ملحفهاي را ميآورد و روي هيكل لندوك و داغان او ميكشد و ميگويد:
ـ حالا بخوابيد، براي رفتن هم هيچ، هيچ عجلهاي نكنيد…
غريبه آب بينياش را بالا ميكشد:
ـ مرحوم پارسنگي نتوانست راهي برايم پيدا كند… مسخره است؛ آمدم پيش شما؛ فكر ميكردم شايد بتوانيد فرجامي قابل تحمل و عقلايي برايم دست و پا كنيد… اما ميبينم كه…
نويسنده ميگويد:
ـ متأسفم، واقعاً متأسفم… براي شما، براي پارسنگي و براي خودم. پارسنگي، شما، من… و… از نسلهاي تباه شدهايم… تمام!
غريبه نيمخيز ميشود:
ـ آه… عجب! چرا گريه ميكنيد؟
ـ گريه؟ نه، نه، گريه نميكنم… نه…
غريبه، دلواپس و درمانده مينالد:
ـ اي داد و بيداد… درست مثل مرحوم پارسنگي، در تاريكي و تنهايي گريه ميكنيد… او اين آخريها تازه به صرافت ريشهها افتاده بود، مثنوي مولوي را ميگرفت و ميخواند… مضحكه غمباري بود! ميخواند و مويه ميكرد، ميخواند و ضجه ميزد، اشك پهنه صورت داغ خوردهاش را خيس ميكرد؛ با سنگينترين غمهاي طاقتشكن دنيا ميگفت: ميخوانم و نميفهمم… نميفهمم! ميخوانم: «بشنو از ني…» اما نميفهمم، نميفهمم… خاموش شدهام… واي… واي برمن! گريه… گريه… گريه ميكرد… غريبه خاموش ميماند. شايد از فرط ضعف و كمخوني، بيحس و حركت شده است. شايد…
* * *
صبح، نويسنده با صداي ريزش باران از خواب بيدار شد. چمشهايش را با خشونت ماليد و نگاهش را در روشنايي خاكستري و سردي كه اتاق را انباشته بود به دور و برش انداخت. پتوي چهار لا شده كنار ديوار و خاكستر پراكنده در اطراف آتش خاموش و فرو مرده، دو نشانه ساكت و خفهاي بود از رد پاي بر جا مانده غريبه…
بلند شد و بياختيار و لنگ لنگان به كنار پنجره رفت و از پشت شيشههاي خيس و از وراي پرده تار باران بيرون را نگاه كرد.
خيابان خاليتر ازهميشه به چشم مينشست و درخت بيبرگ و بار اقاقيا در زير باران، غمناكترين درختهاي دنيا بود…
خرداد ماه 1366
|
|
| |
|
|
| |
نظر دهيد::(2 نظر) |
|
|
| |
|
 |
|
درباره نويسنده |
| - |
|
|
|
| برگرفته از:
غريبه و اقاقيا |
X |
07/08/1382
|
|
|
|