| |
طاهري |
|
|
|
|
| |
پرويز دوايي |
|
| |
|
|
| |
آدم توي آرايشگاه آقاي طاهري حوصلهاش سر ميرفت. بايد دو ساعتي مينشستي تا نوبتت ميرسيد. آقاي طاهري بچهها را زود راه ميانداخت ولي براي مشتريهاي رودرواسيدار بيشتر طول ميداد. يك دفعه شنيدم ميگفت هر قدر آدم پشت كله مشتري بيشتر صداي قيچي رو در بياره، مشتري راحتتر دستش توي جيبش ميره. موقع پول دادن، مشتري كه ميگفت چقدر ميشه، آقاي طاهري هيچوقت نميگفت چقدر. هميشه ميگفت قابلي نداره. بعد مشتري اسكناس را تا ميكرد ميپيچاندش لاي انگشتهاش. آقاي طاهري هم همانطور باز نكرده ميگرفت. مثل اينكه تقلب به هم رد ميكردند. بعد كت مشتري را ميگرفت پشتش را ماهوت پاككن ميكشيد، گاهي پرده را هم برايش كنار ميزد. اين مال بزرگترها بود. از بچهها هر قدر ميرسيد، سه زار و پنج زار، و از بچه سرهنگها هش زار و يك تومن ميگرفت. ما را از بچگی ميبردند سلماني آقاي طاهري. آقاي طاهري يك تخته ميگذاشت وسط دو تا دسته صندلي كه قد آدم تراز آينه بشود. ماشين موهاي آدم را ميكند گريه آدم را درميآورد. آقاي طاهري مرتب ميگفت: «بچه، اينقد كلهاتو مثل گربه گچي نجنبون.»
بعداً كه رفتيم مدرسه، ده روز يك دفعه، دو هفته يك دفعه ميرفتيم سلماني، بيشترش جمعهها پيش از حمام. صبحهاي شنبه كه نظافتها را ميديدند هر كس موهايش بلند بود با قيچي يك گل از وسط كلهاش درميآوردند. زنگ آخر همه كتاب به سر، رديف ميشديم رو به دكان آقاي طاهري، گاهي ده دوازده تا، پانزده تا. بچهها ميگفتند آقاي طاهري اعيون شد. سرمان را نمره دو و گاهي نمره چهار ميزدند. صبح كه ميآمديم مدرسه بچهها ميگفتند سلماني بودي؟ بعد با دست از سر شانههايمان جاي پاي آقاي طاهري را پاك ميكردند.
اما حوصله آدم توي سلماني سر ميرفت. چيزي هم نبود كه سر آدم گرم شود. آدم بايد همينطور زل ميزد به در و ديوار يا به پشت كله كسي كه زير تيغ بود. جلوي در يك پرده شرابهاي آويزان بود كه رشته رشته بود. يك جور تيلههاي بلوري رنگ و وارنگ يك كم بزرگتر از دانه تسبيح، كوچكتر از تيله انگشتي را به نخ كشيده بودند. وسط تيلهها گاهي تكههاي ني بود، از همين قلم نيهاي مشق درشت، گاهي همان رنگ، گاهي سفيد. اين رشتهها رديف رديف جفت هم آويزان بود، پرده جلوي در بود. كف دكان آجر فرش بود، آجرهاي چهارگوش ناصاف، هميشه جارو كرده و تميز. به شيشه نوشته بود: «آرايشگاه رفورم طاهري»، با خط سبز مغز پستهاي، زيرش يك سايه سفيد چسبيده به تمام حروف. دو طرف ديوار دكان سرتاسر آينه بود، يك طرف ميز درازي بود، زير آينه، كه زيرش گود بود. همين طرف سه تا صندلي اصلاح بود، دستهدار، كه از توي پشتش يك بالشتك درميآمد. يك ميله دنده دندهاي داشت، بالا و پايين ميرفت براي مشتريهايي كه ريش ميتراشيدند، كه پسِ كلهشان را ميگذاشتند روي اين بالشتك. روي ميز شيشه انداخته بودند. پر بود از انواع و اقسام ادوكلن و قوطيهاي پودر و اينها. چند جور تنگ بلوري بود كه توش آبهاي نارنجي و سبز بود. بعد قوطيهاي پودر بود كه در داشت، سفيد و براق بود. قوطي خضاب جماليه بود، تيغهاي دسته بلند، چند تا ماشين اصلاح با دندههاي ريز و درشت، شانه، قيچي، يك جور قيچي كه لبش مثل اره بود. عطرپاش بود كه شكل يك قليان كوچك شكمدار بود، بهش يك لوله لاستيكي وصل بود. ته لوله مثل بوق درشكه قلنبه بود. يك جور ديگر هم از اين تنگها بود كه دايم سرش مثل شمع شعله بود. آقاي طاهري براي مشتريهاي رودرواسيدار شانه آهني و لبه تيغ و ماشيسن را ميگرفت رويش، بوق را زور ميداد از سر تنگ آتش فواره ميزد.
گوشه دكان يك دستشويي بود، مثل گنجه، كه لگن گرد سفيد داشت، آينه داشت. فصل به فصل آقاي طاهري بايد ميرفت آب ميآورد چهار پايه ميگذاشت زير پايش از بالا با سطل ميريخت تويش. براي همين هم دايم به بچهها چشم غره ميرفت كه بچه آب رو حروم نكن. شير دستشويي مثل كلاهك «آ» مدي بود كه از هر طرف ميچرخاندند، از بالا يا پايين، آب ميآمد.
اماحوصله آدم سر ميرفت. مشتريها روي صندلي لهستاني رديف ديوار مينشستند. جلوي ما دو سه تا ميز كوچك بود كه رويش روزنامه مجلههاي عهد بوق بود، كه از بس مشتريها ورق زده بودند ورقهايش مثل پارچه نرم شده بود.
اين طرفتر به ديوار بغل در يك جارختي بود، مثل صندوقچه درازي كه دو طرف نداشته باشد. يك لته به ديوار كوبيده بود، يك لته مثل سقف بالاي سرش بود. لب هر دو دالبردالبر بود. رنگش قهوهاي خيلي تيره بود. زير جارختي به ديوار روزنامه كوبيده بود. رختها به يك گيرههاي بلند بود شكل كليد سل كه سيمي بود، نوكش را براي اينكه تيز بود قپههاي چوبي فرو كرده بودند قد گردو، كه رنگش قرمز بود، كهنه بود.
به ديوار قاب عكس حضرت علي بود. عكس باسمه يك جايي بود مثل رودخانه كه نيهاي بلند درآمده بود. از وسط نيها چند تا مرغابي ميپريدند. نقشه ايران بود كه شكل يك زني بود كه گيسهاي بلند داشت. مثل اينكه مريض احوال بود. لم داده بود توي بغل سردار سپه كه يك جور كلاه پوستي نقابدار داشت، شنل داشت. پشت سرش شاههاي قديم با تاج و كلاه، رديف، از پله بالا ميرفتند. عكس صورت يك زني بود كه فرق از وسط باز كرده بود، به گيسش يك جقه جواهر بود.
اما حوصله آدم سر ميرفت. تا نوبت آدم برسد آدم به خدا ميرسيد. دعا ميكرديم اين وسط مشتريهاي رودرواسيدار نرسد كه آقاي طاهري ديگر حسابي لفتش ميداد. ما بچهها را مثل تير راه ميانداخت.
خود آقاي طاهري هميشه تر و تميز بود. يك روپوش سفيد تنش بود كه كونه آرنجش وصله داشت. توي دكان دمپايي ميپوشيد. موهايش يك كپه خاكستري بود ولي اين جلو مو نداشت. تمام موهايش مثل اينكه قايم بهش باد خورده باشد جمع شده بود رفته بود آن عقبهاي كلهاش. اما از ته ماندههاي قديم هنوز يك چند تا رشته مو بالاي پيشانياش مانده بود. آقاي طاهري اين چند تا دانه مو را گاهي مثل فنر لوله ميكرد روي هم ميخواباند، گاهي هم پيچ و واپيچ ميداد ميبرد پيش بقيه موها. آقاي طاهري نه چاق بود نه لاغر. ته رنگش بيشتر زرد بود، صورتش خسته بود، زير چشمهايش پف داشت. گاهي با مشتريها از درد و مرض و كيسه صفرا صحبت ميكرد.
پرده جلوي دكان شرقي صدا كرد و يك دست چاق و كپلي آمد تو، بعدش يك هيكلي قد من. اما پهناش دو تاي من. آقاي طاهري مشتري را ول كرد مثل برق پريد پرده را كه پس رفته بود نگاه داشت يكي از بچهها را از روي صندلي لهستاني بلند كرد فرستاد روي چهارپايه. با پارچه چند دفعه روي نشيمن صندلي كوبيد. گفت: «جناب سرهنگ بفرمايين. الساعه خدمت شمام.» سرهنگ ماتحت چاقش را گذاشت روي صندلي و صندلي قرچي صدا كرد. گمانم جز آن پيرمردي كه شبكلاه داشت و چرت ميزد بقيه تمام نفس را حبس كرده بودند. حتي قيچي آقاي طاهري هم مؤدبتر و بيسر و صداتر دوره كله مشتري ميچرخيد.
آقاي طاهري مشتري زير تيغ را زود دست به سر كرد. باز گوشه پارچه سفيد را دو سه دفعه كوبيد روي نشيمن صندلي خاكش را گرفت و گفت: «جناب سرهنگ بفرمايين.» بعد خطاب به هيچكس گفت: «جناب سرهنگ از صبح نوبت داشتن.»
سرهنگ رفت پايش را گذاشت روي جاپايي نرده نرده جلوي صندلي و با يك خرناسي توي صندلي ولو شد. آقاي طاهري رفت از توي قفسه مخصوصاً يك پارچه سفيد تر و تازه درآورد، چند دفعه قايم تكان داد، بست دور گردن كلفت جناب سرهنگ. بعد سرش را برد كنار گوش سرهنگ، خيلي ملايم، خيلي شيرين گفت: «مثل هميشه اصلاح ميفرمايين، جناب سرهنگ؟»
سرهنگ باز يك خرهاي كشيد. صداي جناب سرهنگ را كمتر كسي ميشنيد، مگر موقعي كه نعره ميزد و هفت پشت اهل خانه و دكاندار و خركچي و آب حوضي و زغالي را ميجنباند. توي كوچه كه راه ميرفت صاف روبرويش را نگاه ميكرد، هيچوقت به كسي نگاه نميكرد. سلام كه ميكردند فوري جواب نميداد، يك كم صبر ميكرد، بعد يك خرهاي ميكشيد. چشمهايش مدام خمار بود، بعضي وقتها عصرها كه برميگشت خانه يا دعوا كه ميكرد چشمهايش دو تا كاسه خون ميشد.
قيچي مثل كفتر دور كله سرهنگ جيك و جيك ميكرد، نوكش موهاي پشت گردن سرخ وچين افتاده سرهنگ را يواش يواش ورميچيد. آقاي طاهري دور سرهنگ راه نميرفت، ميرقصيد. حالا ديگر حوصله آدم سر نميرفت. آدم ميتوانست تا پس فردا صبح بنشيند دولا و راست شدن و كج و معوج شدن آقاي طاهري دور سرهنگ را تماشا كند، مثل اينكه ميخواست قربان و بلاگردان سرهنگ شود. ماشين و قيچي و ماهوت پاك كن مثل برق توي دست آقاي طاهري جابهجا ميشد. گاهي طوري سرش را خم ميكرد كه آدم ميگفت الان است كه يك ماچ بچسباند پشت گردن سرهنگ. اما آقاي طاهري سگ كي بود؟ سرهنگ جلاد محل بود، خدايي ميكرد. كلاغ جرئت نداشت از سرِ خانهاش بپرد. ميگفتند در جنگ با عشاير صد و پنجاه نفر را با دست خودش كشته. يك دفعه يك عملهاي را انداخته بود زير لگد آنقدر زده بود كه خون بالا آورده بود. بعد هم گفتند توي مريضخانه مرد. زن و بچهاش هم هر چقدر عز و جز كردند به جايي نرسيد. يك دفعه هم يك الاغي را كه گوشه بارش گرفته بود به ديوار خانهاش انداخت زير شلاق. اگر اهل محل پادرمياني نكرده بودند كشته بود. سرهنگ دايم شلاق دستش بود كه هي يواش ميزد به بغل پايش. لباس افسري از تنش نميافتاد. عصرها هم كه ميآمد دَمِ در شلوار پيژامه پايش ميكرد، باز كت افسري تنش بود. ميگفتند خلا هم كه ميرود با فرنج و واكسيل ميرود. سرهنگ خودش كوتاه و كلفت بود اما مصدرهاي جوان و بلندبالا ميآورد. مردم گاهي پشت سرش يك چيزهايي ميگفتند، اما اول صد دفعه دور و ور را نگاه ميكردند كه سرهنگ آنجا نباشد.
آقاي طاهري هنوز پشت گردن سرهنگ مشغول بود. حالا قيچي رفته بود ماشين آمده بود و داشت يواش يواش پشت كله را همان پايينها ورميچيد. كله سرهنگ مثل گلوله نوكش تيز و آن بالايش گردتاگرد خلوت بود، اما دورتادور مثل ماهوت پاككن موهاي سيخ سياه داشت. رنگ صورت سرهنگ يك كم روشنتر از پس گردنش بود، اما گردنش از جلو و عقب يكدست رديف كلهاش بود. چانه نداشت و از زير لبش يك خط دالبر ميرفت تا چاك يخهاش. مثل اينكه دايم غبغب گرفته باشد. دماغش كوفتهاي بود و رگهاي سرخ داشت. روي لُپهاي چاق براقش هم از اين رگهاي سرخ بود. لبهايش گوشتالو و هميشه تر بود، مثل اينكه همين الآن از سر يك غذاي چربي بلند شده باشد. بالاي لبش يك سبيل چهارگوش مشكي داشت. چشمهايش ورقلنبيده و هميشه خمار بود، مثل اينكه دايم چرت بزند يا حوصله نداشته باشد به كسي نگاه كند. پلكهايش پف كرده بود و زير چشمهايش دو تا كيسه بود. از بلبلههاي گوشش خون ميچكيد.
آقاي طاهري هنوز پشت گردن سرهنگ با ماشين مشغول بود كه باز پرده شرابهاي صدا كرد و اين دفعه حاج آقا صمد آمد تو. آقاي طاهري اول يك نيم نگاهي انداخت بعد كه متوجه شد حاجي آقاست يك لحظه از سرهنگ غافل شد. كج شد طرف حاجي آقا و سلام و عليكي، و باز به اشاره بچهاي را از جا پراند و فرستاد روي آن يكي چهارپايه و با دست اشاره به حاج آقا كه بفرماييد و با اشاره سر و شانه ودست كه الآن خدمت ميرسد بعد دوباره متوجه سرهنگ شد و ديد كه در اين مدت آن يكي دستش با ماشين كار خودش را ادامه داده و در پشت كله سرهنگ مثل مزرعه يونجهاي كه وجين كنند تا وسطها و بالاهاي كله يك جاده سفيد باز كرده است.
گمانم جز من كه اين گوشه نشسته بودم هيچكس نديد. آقاي طاهري مثل تير خودش را بين پس كله سرهنگ و مشتريها حايل كرد. ماشين در يك دست و شانه در دست ديگر، مثل رئيس دزدها كه تسليم شده باشد ايستاد. من گفتم الآن پس ميافتد. رنگش رفته بود. صورتش توي آينه جمع شده بود، مثل اينكه قره قوروت توي دهانش باشد. دست راستش كه ماشين را داشت ميلرزيد.
زياد طول نكشيد كه آقاي طاهري دست و پايش را جمع كرد و باز سر و صداي ماشين پشت كله سرهنگ درآمد. اما حالا آقاي طاهري همان پشت كله مانده بود و ديگر اين طرف و آن طرف نميچرخيد. رنگش همانطور زرد بود و چشمهايش از ترس دو دو ميزد اما پلكهاي خمار سرهنگ توي كيف بود و چيزي نشان نميداد.
آقاي طاهري كله را برد پشت گوش سرهنگ. گفت: «جناب سرهنگ هوا گرم شده، اجازه ميدين يك كمي از روي موها…» چشمهاي جناب سرهنگ كمي باز شد. نگاهي به نوك تيز و لخت كله خودش انداخت و سرش يك تكان كوچكي رو به بالا خورد كه ابروهايش هم اين تكان را همراهي كرد.
من هم با آقاي طاهري نفس را حبس كرده بودم. بقيه مشتريها غافل بودند. آن دو تا بچه روي چهارپايه با خودشان حرف ميزدند. حاج آقا تسبيح ميچرخاند. يك جوان جاهل دندان طلايي انگشتش توي دماغش بود. يدالله سبزي فروش و آن پيرمرده توي چرت بودند. اين قضيه بين من و آقاي طاهري بود. آقاي طاهري گاهي نگاه تيزش را ميچرخاند روي مشتريها، كه من زودي نگاهم را ميدزديدم. آقاي طاهري خاطر جمع بود كه جز خودش كسي خبر ندارد.
باز يك پنج دقيقهاي پشت گردن سرهنگ ور رفت. برس زد. قيچي را به كار انداخت. با تيغ موريزهها را تراشيد، اما در تمام اين مدت هيكلش بين پس گردن سرهنگ و بقيه دكان حايل بود. دست چپ آقاي طاهري با شانه در هوا علاف بود.
باز پشت گردن سرهنگ خم شد.
«جناب سرهنگ اجازه بدن…»
پلكهاي سرهنگ اجازه داد.
«اين مد آلماني اين روها خصوصاً بين آقايون تيمسارها خيلي…»
پلكهاي سرهنگ منتظر بود.
«… خنكتر هم هست.»
هنوز سرهنگ منتظر بود.
«راحتتر هم هست.»
«شونه هم نميخواد.»
«پس فردا هم تابستونه.»
تازه بعد از عيد بود.
هنوز سرهنگ منتظر بود. آقاي طاهري صدايش را يك كم شيرين كرد:
«به صرفه هم هست.»
چشمهايش سرهنگ يك كم بازتر شد. آقاي طاهري مثل اينكه جانش به پلكهاي سرهنگ بسته باشد، شير شد.
«يك ماشين تهيه ميفرمايين خودتان منزل اصلاح ميفرمايين، يا هر موقع امر بفرمايين بنده در منزل مزاحم ميشم. ماشين هم بنده يك ماشين دست دوم تميز دارم تقديم ميكنم. صحبت پولش رو هم اصلاً نفرمايين…»
سرهنگ مثل كسي كه بخواهد خودش را هيپنوتيزم كند توي چشم خودش زل زده بود. بعد از يك مدتي كه يك قرني طول كشيد سرهنگ خرهاي كشيد. من و آقاي طاهري نفسمان را كه حبس كرده بوديم ول داديم، و ماشين آقاي طاهري، جلد و قبراق، با يك چهچهه شاد پشت گردن سرهنگ رو به بالا شروع به دويدن كرد.
|
|
| |
|
|
| |
نظر دهيد::(2 نظر) |
|
|
| |
|
 |
|
درباره نويسنده |
پرويز دوايي متولد 1314 در تهران است. از سالهاي نوجواني در مجلات سينمايي تهران قلم ميزد و به تدريج به عنوان منتقد سينما شهرت بسيار يافت. در اوايل دههي پنجاه به پراگ رفت و از آن پس در همان شهر ماندگار شد.
از او علاوه بر تاليف و ترجمهي آثاري در زمينهي سينما، چهار مجموعه داستان نيز منتشر شده است:
"باغ"، 1360
"بازگشت يكه سوار"، 1370
"سبز پري"، 1373
"ايستگاه آبشار"، 1378
|
|
|
|