Top
 
 
       

 
  داستان امروز

 بايگاني 

 

دارالمجانين (2)

 
  محمد علي جمالزاده  
     
  قسمت دوم
قسمت اول داستان را اينجا بخوانيد
http://www.persian-language.org/Adabiat/Story.asp?ID=284&P=
نور چشم نعيم التّجار
شاه باجي خانم از شنيدن اين حرفها سراسيمه شده دو سه بار آب دهن را فرو برده با كلمات شكسته و بسته من من كنان گفت خير خير اشتباه مي كنيد. به جان عزيز خودت نباشد به جان رحيم و به كلام الله مجيد كه بلقيس هم طفلك شب و روز آب از گلويش پائين نمي رود و شش دانگ فكر و خيالش پيش پسر عمويش است . چرا هم نباشد مگر محمودم از كي كمتر است . مگر به اين جواني ماشاءالله ماشاءالله چشم و چراغ و اسباب رو سفيدي اين دودمان نيست . مگر هنوز هم اسم پدر خدا بيامرزدت را كه هر چه خاك اوست عمرتو باشد در سراسر اين شهر به عزت و احترام نمي برند. مگر ماشاء الله هفت قرآن به ميان امروز از حيث جمال و كمال كسي مي تواند بالا دست تو در آيد اگر پاي حاج عمويت در ميان نبود همين فردا خودم دست و آستين بالا مي كردم و در همين خانه براي تو و بلقيسم يك عروسي راه مي انداختم كه وصفش را در كتابها بنويسند. از دو چشم كور شوم اگر دروغ بگويم ولي امان از دست حرص و طمع اين مرد نه دلش به حال فرزند خودش مي سوزد نه به حال فرزند برادر ناكامش در اين دنيا چشمش به جز پول هيچ چيز ديگري را نمي بيند. به آسمان نگاه نمي كنيد مگر براي اينكه ستاره ها به شكل يك قراني و دو هزاري هستند. اگر جدول قرآن از طلا نباشد هرگز باز نمي كند. شصت سال از عمرش رفته و هنوز فكر
نمي كند كه با اين موهاي سفيد واين دندانهاي افتاده يك پايش لب گور است و موي حلوايش بلند است و فردا وقتي كه چك و چانه اش را بستند از اين همه دارائي و مال و منال به جز دو ذرع كفن و دو مثقال سدر و كافور با خود بيشتر نخواهد برد. حالا اين همه رويهم گذاشته بسش نيست چشم طمع به مال ديگران هم دوخته است . راست گفته اند.

« چشم تنگ مرد دنيا دار را
يا قناعت پركند يا خاك گور»

اين مرد حسابي تازه در اين سن و سال كه چانه اش بوي الرحمن مي دهد به هواي اينكه نعيم التجار از خر پولهاي نمرﮤ اول اين شهر است دندان طمع به مال او تيز كرده و دختر نازنين معصوم خود را نگفته و نپرسيده با پسر احمق اين مردكه نكره نامزد كرده است بدون آنكه اصلا احدي را خبر كرده باشد. راستي كه شرم و حيا را جويده و فرو داده است. امروز ديگر كسي گوسفند را هم به اينطور نمي فروشد. مگر اهل اين شهر نمي دانند كه همين آقاي نعيم التجار بيست سال پيش براي صد دينار له له ميز دو روي سكوي سبزه ميدان بساط پهن مي كرد و جوراب و دستمال و تله موش و آتشگردان و بند تنبان مي فروخت. ايكاش همان وقت يكي از آن بندتنبانهايش را بگردنش انداخته بودند و مردم را از شرش آسوده كرده بودند با پانزده تومان سرمايه اي كه بهم زده بود اين قدر مال مردم را حلال و حرام كرد تا كمرش بزند حاجي شد و همين كه دستش به دهنش رسيد به حدي دوز و كلك چيد و دستمال كرد تا به وسيلـﮥ پول قرض دادن پايش به دربار باز شد و آن وقت يكدفعه فوارﮤ بختش بلند شد و صاحب اسم و رسم و بيا و برو گرديد امروز كارش به جائي رسيده كه ديگر كسي جرئت ندارد به اسب آقاي بگويد يابو حالا باز اگر پسرش آش دهن سوزي بود حرفي نداشتيم ولي تو را به پيغمبر كسي هم با اين چل ديوانه دختر
مي دهد. مگر دختر علف خرس است آن هم دختري مانند بلقيس كه يك تار مويش به صد تا از اين جعلقها مي آرزد مگر خداي نكرده سيب سرخ برا ي دست چلاق خوب است كه آدم دخترش را به چنين الدنگي بدهد مردكه خبط دماغ پيدا كرده گوهر شب چراغ را به گردن سگ مي بندد. اين پسره سزاوار پالان است زن چه به دردش مي خورد. براي همان لكته ها و شلختها و شليته به پاهاي چاله سيلابي خلق شده كه پولش را مي خوردند و بي ادبي مي شود تو حلقش نجاست مي كردند. والله هر وقت به فكر بلقيس نازنينم مي افتم و مي بينم دارد لقمـﮤ دهن سگ مي شود دلم خون مي شود. افسوس كه اين طور مطيع و منقاد و سر بزير بار آمده است من جاي او بودم سبزي بار يك چنين پدري نمي كردم و جلوي خودي و بيگانه بريش اين آدم بي انصاف مي خنديدم طفلك از وقتي اين خبر به گوشش رسيده از بس پنهاني گريه و زاري كرده واشك ريخته چشمش مثل كاسـﮤ خون شده واز لاغري مثل نخ و ريسمان شده است. اينكه پدر نيست بلاي جان فرزندش است خداوند رحم وانصاف به شمرذي الجوشن داده و به اين مرد نداده چطور دلش راضي مي شود كه اين فرشتــﮥ رحمت را به اين خمرﮤ لعنت بدهد. اين هم داماد شد. مرده شور آن شكل منحوسش را ببرد. آن قدو قوارﮤ اكبيرش روي تختـﮥ مرده شور خانه بيفتد اين هم ريخت شد اسم اين را هم مي شود صورت آدم گذاشت . به قدري اكبير و كثافت گرفته است كه اگر هفتاد سگ گرسنه بليسند باز هم پاك نمي شود. واي به آن دماغ كج و معوج و آن گوشهاي بلبلي . امان از آن گردن دراز و آن سرگر و آن دندانهاي گراز. صورت نگواخ و تفي است كه بديوار خلا پسيده اين هم شكل و تركيب شد. آينـﮥ دق و جعبه هزار بيسته نكبت است راستي كه نسناس پيشش يوسف كنعان است و بوزينه از او خراج حسن و جمال مي گيرد. حالا زشتي و بدريختي سرش را بخورد اگر لامحاله آدميت و اخلاقي داشت دل انسان اين قدر نمي سوخت ولي نه يك نخود فهم دارد نه يك ارزن كمال. حرف معموليش را نمي تواند بزند. دهنش را باز مي كند صد رحمت به يخچال مثل اين است كه پردﮤ مبال عقب رفته باشد غير از رسوائي و بد آبروئي كاري از اين عوج بن عنق ساخته نيست. علقه مضفـﮥ بي پدرو مادر با آن چشمهاي حيز كه الهي باباغوري به شود و با آن لب و
لوچه اي كه خاله گردنه دراز به پايش نمي رسيد شب و روز در پي دخترهاي مردم است . پسرك هنوز دهنش بوي شير مي داد و پشت لبش سبز نشده بود كه مثل سگ هار به جان عرض و ناموس اهل محله افتاده بود. هيچكس از دست اين تخم شراب هرزه مرض آسودگي نداشت. حالا اينها همه به كنار تازه آقا را به فرنگستان هم فرستاده اند. راستي كه چشم اهل ايران روشن كل بود به سبزه نيز آراسته شد. لايق گيس خانم جانش باشد. چو انداختند كه رفته درس تجارت به خواند و برگردد دارائي و املاك پدرش را اداره كند. خدا مي داند مثل سگ دروغ مي گويند از بس اين پسرك مزلف اينجا افتضاح بالا آورده بود به بهانـﮥ درس خواندن سنگ قلابش كرده به درك اسفل فرستادند كه شرش را از سر مردم بكنند. والا هر كسي مي داند كه مسيو كره خر رفته و الاغ بر خواهد گشت . انشاءالله ديگر قدمش به اين خاك نرسد. باز اينجا كه بود هر چه باشد مملكت اسلام است و مردم دين و آئين دارند و تو دهنش مي زنند اما سبحان الله كه در آنجا با مردمي كه نه خدا
مي شناسند و نه پيغمبر و نه طهارت مي گيرند و نه روزه و قول و بونشان با هم ملخوط است حاجي زاده چه از آب در خواهد آمد. پسره قرتي عيد قربان سه سال آزگار است كه به فرنگستان رفته مي گويند هر روز و اميتر قد . هرزگي و بد اخلاقي را به حدي رسانده كه حتي فرنگيها از دستش ذله شده اند و در هيچ جا راهش نمي دهند. تا دندﮤ پدر احمقش نرم شود مردك نادان بايد هر روز جو و گندم فروخته برات فرنگستان بگيرد تا نور چشمي آنجا پولهاي ما بار اشراب و كباب كرده تو حلق فاحشه ها و لكاته ها وليكوريهاي پاريس بكند و در عوض كوفت و آتشك و ماشرا براي پدر و مادرش تحفه بياورد. حكايت خوشمزه اين است كه مي گويند بهار گذشته از بس پسره به اسم اينكه كارهاي مدرسـﮥ تجارت فرصت نمي دهد سرش را بخاراند كاغذ به پدر و مادرش ننوشته بود و مادره اشك ريخته بود. عاقبت خود نعيم التجار به هزار جان كندن دو سه كلمه فرانسه ياد گرفته و كار و بار و زندگيش را گذاشته به پاريس رفته بود كه ببيند آقازاده چه مي كند. پس از رسيدن به پاريس يك روزي كه پدر و پسر با هم در كوچه ها گردش مي كرده اند ازقضا جلوي عمارت معتبري مي رسند و حاجي آقا به عادت معهود از پسرش مي پرسد كه اين چه عمارتي است و چون پسرش مي گويد نمي دانم خود حاجي به آژاني كه در همان نزديكي ايستاده بود نزديك مي شود و با همان فرانسه شكسته بستـﮥ كارقوزي مي پرسد آقاي آژان ببخشيد اين چه عمارتي است و آژان باادب هر چه تمامتر جواب مي دهد كه اين مدرسه تجارت است. اصلاً چنين آدمي تازه فرضاً هم كه درس خواند و به ايران برگشت چه دسته گلي به سر كس و كارش خواهد زد.
صحبتهاي شيرين شاه باجي خانم بدينجا رسيد و هيچ معلوم نبود كه اصلاً به اين زوديها پاياني داشته باشد كه رحيم در حاليكه قاه قاه مي خنديد كلام مادر را بريده گفت مادر جان اين حرفها به درد محمود نمي خورد. اگر راست مي گوئي درماني براي دردش پيدا كن ... از بس حوصله ام سررفته و دلتنگ بودم و خبر نامزد شدن بلقيس جگرم را كباب كرده بود و ديگر منتظر دنبالـﮥ مشاجره و منازعه مادر و پسر نشده با سر خداحافظي مختصري كردم و خود را از خانه آقاميرزا بيرون انداختم.

دربدري و خون جگري
اول فكر كردم بروم بي خبر و بي اثر اسباب و جل و پلاس مختصري را كه دارم از خانـﮥ حاج عمو جمع بكنم و بي صدا و ندا خداحافظي دُمم را روي كول گذاشته گور خود را گم كنم و در هر درك اسفلي شده براي خود منزلي پيدا كنم ولي احتمال دادم كه خداي نخواسته از اين حركت من غبار ملالي بر خاطر لطيف بلقيس بنشيند و لهذا كاغذي به مضمون ذيل نوشتم و گيس سفيد را در گوشه اي پيدا كردم و دست به دامنش شدم و كيف پولم را در كفش خالي كردم كه كاغذم را هر چه زودتر به بلقيس برساند. نوشتم:
دختر عموي عزيزم ده روزي بيش نيست كه در بالين جوان بيماري نشسته و در حقش دعاي خير مي كرديد كه يا رب:

سوز ابدي ده از عطايش
وانگه بعدم فكن دوايش

هيچ تصور نمي كرديد دعايتان به اين زودي مستجاب گردد. در اين لحظه شرارﮤ ياس و بيچارگي چنان مغز استخوانم را مي سوزاند كه هر دقيقه آرزو مي كنم ايكاش لطف و عنايت بيحد دختر عموي مهربانم عمر دوباره به من نبخشيده بود و در همان عالم نازنين و لذت بخش بيهوشي و بيخبري از ورطـﮥ جانگداز غم و اندوه بر كنار مانده بودم. در گوشـﮥ اين اطاق تنگ و تاريك كه به جهاتي بر شما پوشيده نيست براي من حكم جهنم واقعي را پيدا كرده تنها تسلي خاطري كه داشتم مجاورت با آن چشمـﮥ كوثري بود كه اگر چه از ديدارش محروم بودم ولي طراوت روح افزا و نسيم جان پرورش همواره هفت در بهشت رحمت را بر رويم گشوده مي داشت بر لب آب حيات از تشنگي جان مي دادم ولي باز همين محرومي و عطش نشاط دل غمزده ام بود و از بخت و طالع خود راضي و شاكر بودم ولي چكنم كه اين شبح سعادتي نيز كه يكتا مايه تشفي خاطر مسكينم بود از همان ساعتي كه شنيدم ملكـﮥ سباي كشور وجودم رفتني است مانند شن و ماسـﮥ نرم و سوزان كنار دريا يكباره از ميان انگشتان اميدم ريخته و اينك با دست خالي و قلب ريش چشم براه روزي هستم كه چون سگ پاسبان سر در آستانـﮥ ليلي نهاده به ديده حسرت بنگرم كه چگونه اغيار جانانم را دست بدست مي برند. راستي آنكه خداوند چنين قوه و طاقتي به من نداده است
بي شبهه بهتر است كه تا فرصت باقي است از سر اين راه دور افتم كه مبادا فردا وقتي كه آن فرشتـﮥ رحمت را خواهي نخواهي به قربانگاه كامكاري جوان فارغ البالي مي برند در عبور از جلوي محنتكدﮤ من شوريده بخت تير نگاه سوزانم خار كف پاي نازنينش گردد. پس از سر كمال اخلاص و صداقت سعادتمندي دختر عموي بي پناه و بي همتايم را از خداوند درخواست مي نمايم وگرچه گفتني بسيار است بيش از اين راضي به ملال خاطر عزيزش نمي شوم
«افسانـﮥ عمر سخت محنت زا است
آن به كه فسانه مختصر گيرم»
پسرعموي آوارﮤ شما محمود
گيس سفيد كاغذ را زير چادر نماز گرفته و رفت و من به اطاق خود برگشتم و بلافاصله دست بكار جمع و جور اسباب و خرت و پرتي كه داشتم گرديدم. دارو ندارم در سه بقچه جا گرفت و ساعت سه و چهار از شب رفته بود كه خسته و وامانده وارد رختخواب شدم كه استراحتي كنم و فردا صبح زود رفع شر خود را بنمايم.
هنوز چشمم به هم نرفته بود كه در اطاق به شدت باز شد و شخصي خرخركنان وارد گرديد. از جا جستم و لامپا را كه حسب المعمول پائين كشيده بودم بالا كشيدم و چشمم به حاج عمو افتاد كه مانند غول با چشمهاي از حدقه درآمده كاغذي در دست در وسط اطاق ايستاده بود. بزودي قضيه برايم روشن شد و معلوم گرديد كه شست ايشان از موضوع كاغذ نوشتن من به بلقيس خبردار گرديده و چون بلقيس كاغذ را مخفي كرده بود و نمي خواسته نشان بدهد حاج عمو با تيغـﮥ قندشكن مجري مخصوص دخترش را درهم شكسته و كاغذ را درآورده پيراهن عثمان قرار داده است.
خيلي حرفهاي درشت و بسيار سرزنشها و شكايتها و گله منديها و حتي فحش و ناسزا و دشنام در ميان ما رد و بدل شد ولي همينقدر بس كه در همان نيمـﮥ شب به عجله لباس پوشيدم و بقچه ها را به كول گرفتم و از خانه بيرون آمدم.
اول خواستم بروم منزل رحيم ولي ديدم عده شان زياد و جايشان كم است و به خاطرم آمد كه رفيق ديرينه ام دكتر همايون كه تازه از فرنگ برگشته بود منزل دربستـﮥ دنجي اجاره كرده و با يك نفر نوكر تنهاست. چون منزلش قدري دور بود و بقچه ها هم سنگيني مي كرد آنها را به مشهدي عبدالله يخ فروش سرگذر كه هنوز نبسته بود سپردم و هي به قدم زده به طرف منزل همايون روانه شدم.
احتمال قوي مي رفت كه در خواب باشد ولي از ناچاري و اضطرار بيدرنگ در را كوبيدم. اتفاقاً بيدار بود و بزودي در باز شد وقتي چشم همايون در آنوقت شب به من افتاد اول يكه اي خورد ولي فوراً به شيوﮤ عربها مرحبائي گفت و از دو طرف مشغول خوش و بشهاي معمولي گرديديم. از حال آشفته و سخنان شكسته بستـﮥ من كم و بيش پي به مطلب برد و براي اينكه مرا مشغول ساخته باشد نوكرش را صدا كرد و گفت آن تخته نرد كار آباده را ه همين امروز برايم سوقات آورده اند زود بياور كه دست و پنجه اي با آقاي محمود خان نرم كنم و ببينم چند مرده حريف است. گفتم برادر اگر چه مي دانم اهل دم و درد نيستي ولي يك امشبه را اگر بتواني بجاي تخته دو سه گيلاس عرق مرد افكن به من برساني ثواب بزرگي كرده اي. گفت اين حرفها چيست كه بگوشم مي رسد تو مرد عرق نبودي گفتم رفيق روزگار انسان را مرد خيلي كارها مي كند.
معلوم شد دكتر فقط يك بطري الكل براي استعمال طبي دارد ولي از قضا نوكرش بهرام عرقخور و اهل كيف و حال بود و بزودي بساط را فراهم ساخت. بعد از صرف عرق و خالي كردن بطري شامي هم با همان حالت سستي و مستي خورديم و دكتر و نوكرش از هر جائي بود بالاپوش و زيرپوشي براي ميهمان ناخوانده خود دست و پا كردند و آن شب منحوس را هر طور بود به صبح رساندم.
نشان به آن نشاني كه ده روز آزگار از منزل همايون قدم بيرون نگذاشتم. رفته رفته به فكر افتادم كه چه شده كه رحيم با آنكه برايش پيغام فرستاده بودم كه در كجا منزل دارم بسر وقتم نيامده است. اين بود كه روزي به اصرار همايون ريش تراشيدم و سر و صورتي آراستم و به عزم ملاقات رحيم از منزل بيرون شدم راست است كه دلم براي رحيم تنگ شده بود ولي اصل مطلب اين بود كه دلم مي خواست سلامي به شاه باجي خانم بدهم و ببينم پس از آن شب كذائي و شبيخون حاج عمو و گريزپائي من چه تازه اي رخ داده و بر سر بلقيس بيچاره چه آمده است.
وارد اطاق رحيم كه شدم ديدم با رنگ پريده و چشمهاي گودرفته در رختخواب افتاده و آثار ضعف و ناتواني و علائم نگراني و اضطراب فوق العاده از وجناتش نمايان است.
از مشاهدﮤ آن احوال سخت متأثر گرديدم و انديشه هائي را كه در عرض راه در باب خود و بلقيس در ديگ كله پخته بودم نقداً به كنار گذاشته به قصد استمالت خاطر رحيم به استفسار احوالش پرداختم.
همانطور كه ديدگانش را به نقطه اي از ديوار اطاق دوخته و زل زل نگاه مي كرد بدون آنكه سرش را برگرداند لبهاي كبود رنگش حركتي نمود و با صداي لرزاني گفت مگر اين ولدالزنا راحتم مي گذارد جانم را بلبم رسانده است نه شب برايم مانده نه روز ...

نبرد يك و دو
گفتم از كي حرف مي زني و مقصودت چيست؟ گفت از كي مي خواهي حرف بزنم از اين «دو» بيرحم و بيمروت حرف مي زنم كه كمر قتل مرا بسته و ساعتي نيست كه به يك شكل تازه اي در مقابلم سبز نشود و عذابم ندهد خدا شاهد است كه جانم را به لبم رسانده و يك دقيقه از دستش خلاصي ندارم
گفتم تو كه باز بناي بي لطفي راگذاشته اي مگر بنا نبود دور اين مقوله را به كلي خط بكشي. گفت خدا عقلت بدهد خيال مي كني تقصير با من است. مگر سگ هار مرا گزيده كه بي جهت به پر و پاي كسي بپرم ولي او مرا ول نمي كند از ديشب تا به حال بيست بار مرا سراسيمه از خواب بيدار كرده كه» اي بدجنس نابكار حالا كارت به جائي كشيده كه پايت را توي كفش من كرده اي چنان حقت را كف دستت بگذارم كه پدرت جلوي چشمت بيايد. معلوم مي شود با آنهمه كنجكاوي و فضولي هنوز مرا درست نمي شناسي وقتي پوستت را كندم خواهي فهميد من چند مرده حلاجم ...»
رحيم بيجاره مثل آنكه مشغول هذيان باشد مدام دندانهايش به هم مي خورد و سخنان درهم و برهم و نيم جويده اي آسبا مي كرد كه كم كم فهميدن آنها براي من مشكل مي شد ولي در همان حيص و بيص چشمم به ديوار اطاق افتاد و ديدم رحيم با آن خط ثلث غريب و عجيب مخصوص به خودش كه شبيه به خط كوفي بود اين بيت ها را با خط دشت بر روي مقواهاي بزرگي نوشته و با ريسمان سياه كلفتي به ديوار اطاقش آويزان كرده است:
«يكي خواه و يكي ران و يكي جوي
يكي بين و يكي خوان و يكي كوي»
(عطار)
«احد است و شمار ازو معزول
صمد است و نياز ازو مخذول»
(سنائي)
«نه فراوان نه اندكي باشد
يكي اندر يكي يكي باشد»
(سنائي)
«هرگز اندر يكي غلط نبود
در دوئي جز بدو سقط نبود»
(سنائي)
«مؤثر در وجود الا يكي نيست
در اين حرف شگرف اصلاً شكي نيست»
(جامي)
«بود يكي ذات هزاران صفات
واحد مطلق صفتش غير ذات»
(وحشي)
«زبدﮤ نام جبروتش احد
پايـﮥ تخت ملكوتش ابد»
(نظامي)
«دوئي را چون برون كردم دو عالم را يكي ديدم
يكي بينم يكي جويم يكي دانم يكي خوانم»
(ديوان شمس تبريزي)
«غير واحدهر چه بيني اندرين
بي گماني جمله رابت دان يقين

قبله وحدانيت دو چون بود
خاك مسجود ملا يك چون شود»
(مثنوي)
«دو مگوي و دو مدان و دو مخوان
بنده را در خواجه اي تو مخوان»
(مثنوي)
«مثنوي مادكان وحدت است
غير واحد هر چه بيني آن بت است
غير واحد هر چه بيني اندر اين
بي گماني جمله رابت دان يقين»
(مولوي)
از مشاهدﮤ آن شعرهاي غريب و آن نخها و آن ميخها خنده ام گرفت. گفتم برادر اين ديگر چه بازي است درآورده اي تو هميشه «يك» را از اولياءالله و حتي بالاتر مي دانستي و همتراز وي خدا مي شمردي حالا چرا بقناره اش كشيده اي.
گفت چه خاكي مي خواهي بر سر نمايم. وقتي اين «دو» لعنتي اينطور درصدد اذيت و آزار من است من هم به «يك» ملتجي شده ام و يقين قطعي دارم كه مرا از شر «دو» كه دشمن خوني ازلي و ابدي خود او تمام عالم است نجات خواهد داد ولي نمي دانم چرا تا به حال بسر وقتم نيامده است، مي ترسم معصيتي از من سر زده باشد و مرا مستحق عقوبتي بداند اما ترديدي نيست كه وقتي موقعش رسيد خودش خواهد آمد و انتقام مرا از اين بدخواه بدطينت خواهد كشيد.
گفتم رحيم خدا گواه است ديوانـﮥ زنجيري هستي. خدا پدرت را بيامرزد «يك» كيست كه حالا ديگر به قول تو منتقم و قهار هم شده است. با چشمان برافروخته مثل اينكه كفر گفته باشم به من تاخته گفت چطور «يك» كيست. يك تنها عدد واقعي و اساسي است. يك پايـﮥ آفرينش است يك مركز كل مراكز و وجود واجب مطلق است. يك فرد لم يزل و لم يزال است. يك خدا يك عالم آفريده و بنيان آن عالم را به روي واحدي قرار داده كه اساس هر روحي و هر ماده اي و هر جوهري و هر چيزي كه هست همه همان يك است و جز يك نيست. قل هوالله احد. چه خواجه علي چه علي خواجه و چه بگوئي «قل هوالله احد» و چه بگوئي «قل الاحد هوالله» هيچ فرقي ندارد. مگر نه فيثاغورث عدد را اصل وجود پنداشته و كليه امور عالم را نتيجـﮥ تركيب اعداد و نسبتهاي آن دانسته و سرتاسر نظام عالم را تابع عدد شمرده است و عدد را حقيقت اشياء و واحد را حقيقت عدد خوانده و تضاد بين واحد و كثير و بين فرد و زوج را منشاء همـﮥ اختلافات پنداشته است و خلاصه آنكه گفته است عدد واحد اصل عالم است و موجودات ديگر جمله تجليات گوناگون و مراتب مختلفـﮥ عدد هستند و واحد مطلق را از هر زوجيت و فرديت و كثرتي بري مي دانسته است. مي پرسي يكي كيست و عدد چيست رفيق جواب دادن به اين سئوال كار حضرت فيل است ولي همينقدر بدان كه به قول حكيم بزرگواري مانند منصور حلاج «االواحد لا يعرفه الاالاحاد من العباد» يعني واحد را كسي نمي تواند بشناسد مگر اشخاص بسيار معدودي و در تعريف عدد هم گفته اند «الواحد و ما يتحصل منه» يعني عدد عبارت است از يك و آنچه از يك حاصل آيد. پس معلوم شد كه واحد كه اسامي ديگرش احد و وحيد هم هست و فرد و مفردش هم مي گويند اصل و اساس خلقت و تكوين است و از هر جمع و تفريق و ضرب و تقسيمي مبري و منزه است و مانند هر چيزي كه هميشه به يك حال باشد قابل ادراك نيست و درست مثل آن است كه كسي از تو بپرسد خدا كيست ...
گفتم رحيم جان زياد دور مي روي. من هم قبول دارم كه «همسايه يكي خدا يكي بار يكي» ولي چه لازم كه به اين گونه مباحث تفريحي اين همه پيرايه ببنديم از من مي شنوي برخيز اين شر و ورها را دور بينداز و مثل بچـﮥ آدم سرت را شانه زده لباست را بپوش تا دو نفري بازو به بازو داده سر به صحرا نهيم و از اين هواي لطيف بي نظير اولين ايام فصل خزان طهران استفاده كنيم و مثل آن زمانهاي خوش سابق خندان و قدم زنان خود را به يكي از اين قصبات خرم دامنـﮥ شميرانات رسانده بر غم روزگار غدار و به كوري چشم حاج عموي سر تا پا ادبار دق دلي درآوريم و ساعتي دنيا و مافيها را فراموش كرده دست افشان غزل خوانيم و پاكوبان سراندازيم.
گفت مگر تصور مي كني اين «دو» يك دقيقه مرا آسوده خواهد گذاشت. مثل سايه عقب سرم است و هر چه عجز و لابه مي كنم مي خندد و دندان غرچه مي رود و انگشتان تيز و درازش را مثل دو تيغه قيچي با آن ناخنهاي سياه و خنجري حلقه مي كندو به طرف گلويم حمله مي آورد.
گفتم خيالت گرفته. اين بلائي است كه خودت براي خودت تراشيده اي درست همان حكايت پينه دوزه است وانگهي تو خودت مي گوئي عدد اصلي تنها يك است و ساير اعداد تركيبات يك است. در اين صورت دو هم يك است و يك و اگر يك به قول خودت سرچشمـﮥ همـﮥ نيكيها و منبع هر فيضي است چطور مي شود كه به محض اينكه مضاعف شد اينطور شرير و خبيث و بدخواه و پست ودني از آب درآيد.
گفت بارك الله تازه درد دلم را داري مي فهمي نكتـﮥ مهم و سرنگو كه مرا ديوانه كرده همين معمائي است كه تو هم تازه داري بدان منتقل مي شوي همه مذاهب به يك شيطاني معتقدند در صورتي كه خودشان مي گويند شيطان از تجليات پاك رحمان و از جمله ملائكـﮥ مقربين بوده است ولي سر دو نيز به عينه همان سر شيطان است و گمان نمي كنم عقل انساني به فهم و ادراك آن قد بدهد.
رحيم مشغول همين گونه صحبتها بود كه ناگهان ديدم رنگش مثل ذغال سياه شد و چشمهايش از شدت اضطراب از حدقه درآمد و از جا جسته بناي فرياد را گذاشت كه خداوندا به فريادم برس كه صداي پايش بلند شده دارد نزديك مي شود. محمود جان دستم به دامنت از پهلوي من دور نشو كه خفه ام خواهد كرد. واي واي كجا بروم كجا مخفي شوم
ديدم بيچاره مثل كسي كه عزرائيل را به چشم ديده باشد سر را در ميان دو دست گرفت و افتاد به روي رختخواب در صورتي كه مثل بيد مي لرزيد جلو رفتم و در پهلوي بسترش نشستم و در آغوشش گرفته گفتم عزيزم نترس هيچ كس به تو كاري ندارد. ولي معلوم بود كه اصلاً حرفهاي مرا نمي شنود چشمهايش به هم رفت و عرق سردي به پيشانيش نشست و گردنش خم شد و مثل اين بود كه به كلي از حال رفته باشد.
مدتي با دستمال عرقش را پاك كردم و شانه هايش را مالش دادم تا رفته رفته قدري به خود آمد و از نو رمقي گرفت. آنگاه به آهستگي چشمان را نيم باز نموده نگاه با محبتي شبيه به نگاه كودكان بيمار به من انداخت و تبسمي كرد و گفت بگذار بخوابم ولي تو را به خدا تا حالم به كلي بجا نيامده و درست خوابم نبرده از اينجا جنب نخور.
سرش را به آرامي به روي بالش گذاشتم و دستش را در دستم گرفته آنقدر همانجا بيصدا و بي ندا نشستم تا از صداي منظم نفس كشيدنش يقين حاصل نمودم كه به خواب رفته است.

عالم يقين
آنگاه برخاسته با تك پا آهسته از اطاق بيرون رفتم. شاه باجي خانم در روي ايوان بدون فرش همانطور به روي آجرها سر برهنه گرد نشسته بود و منقل آتشي در جلو داشت و وسمه جوشانيده مشغول وسمه كشيدن بود در حالي كه ننه يدالله هم پهلوي خانم خود پاهاي بي كفش و جوراب را دراز كرده در يك سيني بزرگ مسين سرگرم برنج پاك كردن بود.
گفتم شاه باجي خانم پسرتان دارد از دست مي رود و شما با دل آسوده نشسته ايد وسمه مي گذاريد مرحبا به اين دل كه دل نيست درياست.
شاه باجي خانم همانطور كه سرش را از راست به چپ و از چپ به راست مي گردانيد با طمأنينه تمام گفت خاطرت جمع باشد حال رحيم همين فردا به كلي بجا خواهد آمد.
گفتم اين حرفها چيست. چطور مي خواهيد حالش بجا بيايد در صورتي كه شما هنوز اصلاً حتي به طبيب هم مراجعه نكرده ايد.
شاه باجي خانم وسمه را از يك ابرو به روي ديگر دوانده گفت طبيب بچه درد مي خورد. رحيم جن زده شده و ملاعبدالقدير جن گير و آئينه بين پامناري ديروز خودش به من قول داد كه همين فردا شب كه شب جمعه است وقت آفتاب زردي جن را از بدنش بيرون خواهد كرد برو آسوده باش و بيخود غصه مخور.
گفتم واقعاً حيف از چون شما خانمي است كه به اينگونه حرفها دل خودتان را خوش
مي كنيد. جن چيست و جن زده كدام است.
گفت محمود خان ترا به خاك پدرت زياد سربسرم نگذار من پشت تاپو بار نيامده ام و اين گيسي را كه مي بيني تو آسياب سفيد نكرده ام كه امروز ديگر تو بيائي به من درس بدهي. خودم به چشم خودم صد بار ديده ام كه همين حكيم باشيهاي سرگنده و ريش دراز مريض را جواب داده اند و با يك دعا و يك باطل السحر همين ملاعبدالقديرهاي جن گير و دعا نويس و كت بين مريض صحت يافته و به ريش اين دكترهاي نادان و پرمدعا خنديده است.
گفتم خانم محترم پاي جان يك جوان نازنين بيست و دو ساله در ميان است خدا را خوش نمي آيد كه بيچاره مثل آدمهاي مار گزيده به خود پيچيده و شما دل خود را به دعا و طلسم و عزائم خوش كرده خيال كنيد كه با ان يكان و آية الكرسي و حرز و تعويذ هم مي توان تب را بريد و مرض را علاج كرد.
گففت خان والا زياد جوش نخوريد و بدانيد كه از وقتي كه پا به عقل گذاشته ام با همين دعاهائي كه در نظر سركار عالي از آب جو كم قيمت تر است هزار جور مرض را علاج كرده ام و حالا هم خواهشمندم مرا بگذاريد با همين دعا و عزايم دلخوش باشم و طبيب و حكيم و دكتر به شما ارزاني ولي همينقدر بدانيد كه من تا نفس در بدن دارم نخواهم گذاشت پاي طبيب و دكتر به اين خانه برسد.
از شنيدن اين حرفهاي غريب و عجيب مات و متحير مانده نمي دانستم شاه باجي خانم مرا دست انداخته و يا آنكه واقعاً جدي سخن مي راند ولي وقتي حالت بهت و تعجب مرا ديد ميل وسمه كشي را بالاي وسمه جوش قرار داد و سر را از اين طرف به آن طرف جنباندن بازداشته در حالي كه اشك در چشمانش حلقه مي اندخت با صداي شكسته سيني برنجي راكه ننه يدالله پاك مي كرد نشان داد و گفت به همين دانهاي نشمرده قسم چهار روز تمام از تيغ آفتاب تا صلوة ظهر و از چهار ساعت به دسته مانده تا اذان شام از پا نيفتادم و مثل سگ حسن دله براي خاطر رحيم دور شهر دويدم و به اين در و آن در زدم و تازه سر كوفتم مي زنند كه به فكر فرزندش نيست. راستي كه زخم زبان از هزار زخم شمشير بدتر است.
گفتم شاه باجي خانم فايدﮤ اين همه دويدن و پاشنه كفش سائيدن چيست. اين دوندگي ها به حال رحيم چه نفعي دارد.
گفت چطور چه نفعي دارد؟ در اين چهار روزه فالگير و طالع بين و رمال و جام زن و كف بين و جن گير و طاس گردان و دعانويسي نمانده كه نديده باشم. همان روز اول كه ديدم حال رحيم بجا نيست فهميدم با جني و بيوقتي شده و يا چشمش زده اند و يا برايش جادو و جنبل كرده اند. هنوز اذان صبح را مي گفتند كه پشت در خانه سيد غفور رمال اصطهباناتي بودم. اول ده سكـﮥ طلا و يك كاسه نبات و سه كله قند مي خواست ولي همين كه ديد مشتري قديميش هستم به دوازده هزار راضي شد و در مقابل چشم خودم رمل و اصطرلاب انداخت و معلوم شد كه رحيم جني شده ولي گفت براي اينكه درست معلوم شود كدام يك از اجنه با رحيم دشمني پيدا كرده بايد پيش درويش شاه ولي كابلي جام زن بروي و دو كلمه سفارش مرا به درويش نوشت و بدستم داد. با پاي پياده زير آفتاب سوزان نفس زنان نفس زنان خود را از پامنار به سر قبر آقا رساندم و پرسان پرسان منزل درويش را پيدام كردم و اينقدر عجز و لابه كردم تا به پنج قران راضي شد جام زدم و معلوم شد كه رحيم در شب چهارشنبه آتش سيگار روي سربچـﮥ يكي از بزرگان اجنه انداخته و حالا پدر و مادر آن طفل رحيم را آزار مي دهند. اسم آن اجنه را هم گفت ولي از خاطرم رفته چيزي شبيه بزغنطر بود بعد همين اسم را روي يك قطعه كاغذ آبي نوشت و با لاك و موم خضر و الياس سرش را مهر كرد و به من سپرد و گفت فوراُ تا از ما بهتران خبر نشده اند اين كاغذ را ببر پيش سيد كاشف جن گير تا جنها را بگيرد و در شيشه حبس كند و به دستت بدهد. اسم سيد كاشف را شنيده بودم و همه مي گفتند كه از گذشته و آينده خبر مي دهد ولي نمي دانستم منزلش كجاست. پرسيدم و راه افتادم. درست يك فرسخ راه بود. عرق ريزان خودم را رساندم به هزار التماس و التجاء به يك تومان راضيش كردم. طلسمي نوشت و در آب گلاب شست و در اطاق تاريك دو نفر جني كه رحيم را آزاد مي دادند گرفته در شيشه كرد و در شيشه را مهر و موم نموده به دستم داد و سپرد به دستورالعمل مخصوصي كه خودم مي دانستم فردا شب كه شب جمعه است شيشه را به سنگ بزنم تا رحيم آسوده شود. پريروز هم دست بر قضا عمه حاجيه اينجا بود. وقتي حال رحيم را ديد گفت الاولله كه جادو و جنبل به كارش كرده اند يقين داشت كه تخم لاك پشت و مغز سرتوله سگ نوزاد بخوردش داده اند براي باطل السحر داديم دختر سيد روح الامين پيشنماز كه هنوز باكره است قليا و سركه زير ناودان رو به قبله نشست و سائيد و جلوي در خانه ريختيم. ننه يدالله يقين دارد
بچه ام را چشم زده اند و ديشب كه شب چهارشنبه بود دادم مرشد غلامحسين مرثيه خوان يك تخم مرغ برايش نوشت و سرشب اسپندو كندر و زاج دود كرديم و تخم مرغ را دور سر رحيم گردانده به زمين زديم و با اسپند هفت جاي بدنش را خال گذاشتيم وقتي كه هوا تاريك شد خودم رفتم سر چهار راه برايش آرد فاطمه خمير كردم و خوابش كه برد بالاي سرش شمع مشك و زعفران روشن كردم و دوازده مرتبه گفتم «درد و بلايت برود تو صحرا و برود تو دريا». ولي از شما چه پنهان دلم گواهي نمي دهد كه چشم زخم باشد چونكه از همان بچگي بدست خودم برايش بازوبندي دوخته ام و آية الكرسي و طلسم حضرت سليمان و حرز سيفي و جوشن كبير با چند دانه ببين و بترك و كجي آبي و سم آهو و ناخن گرگ تويش گذاشته ام و به بازويش بسته ام و هر روز قسمش
مي دهم كه باز نكند و الآن هم هنوز به بازويش است. از همـﮥ اينها گذشته چون شخصاً اعتقاد خاصي به ملاعبدالقدير دعانويس پامناري دارم و صد بار در مواقع بسيار سخت ديده ام كه دعاهاي اين مرد چه اثرهاي غريبي دارد همين امروز صبح پشت تكيه منوچهر خان چسبيده به شيشه گر خانه جلوي منزلش حاضر شدم و از ميان دويست نفر كه پشت به پشت از توي كوچه تا توي هشتي و صحن حياط منتظر نوبت خود بودند به هر زور و زجري بود خودم را به او رسانيدم و اينقدر التماس كردم و اشك ريختم تا دعائي داد كه امشپ بايد زير سر رحيم بگذارم و ابداً جاي شك و شبهه نيست كه فردا صبح اثري از اين ناخوشي و حواس پرتي بجا نخواهد ماند. حالا باز بيا و بگو به فكر فرزندت نيستي، خاطرت جمع باشد كه پسرم فردا انگار نه انگار كه يك تار مو از سرش كم شده مثل سرو روان بلند مي شود و به پاي خود به سلامتي و خوشي به حمام مي رود در اين صورت چرا با دل آسوده و خاطر جمع وسمه نگذارم و زير ابرو برندارم. حالا ديگر اميدوارم چشمش هم ترسيده باشد و وقتي مي گويم شب ايستاده آب نخور و سربرهنه مبال نرو و اگر هم رفتي ديگر اقلا آنجا آواز نخوان و مخصوصاً شب در آئينه نگاه مكن كه از قديم الايام گفته اند:


«خود در آئينه شب نگاه نكن
روز خود را چو شب سياه نكن»

كر كر نخندد و بگويد اصلاً جنس زن ناقص العقل است. دلش به حال من كه نمي سوزد هيچ دلش به حال خودش هم نمي سوزد پارسال كه شميران بوديم محض اينكه مرا اذيت كند هر شب رختخوابش را مي برد زير درخت گردو پهن مي كرد و مي خوابيد و اصلاً براي اينكه سربسر من بگذارد مخصوصاً منتظر مي شود روز چهارشنبه ناخن بگيرد حالا كه مزدش را كف دستش گذاشتند و مزه اش را خوب چشيد معني حرفهاي مادرش دستگيرش مي شود و مي فهمد كه با ما لچك بسرها هر كه در افتاد ور افتاد.
ديدم فوارﮤ ليچار شاه باجي خانم تازه اوج گرفته و اين بانوي چانه لغ مستعد است كه تا صباح قيامت پرت و پلا ببافد لهذا به رسم خدا نگهدار سري جنباندم و خود را به شتاب از آن فضاي مضحك و هولناك بيرون انداختم.
حال خودم هم حسني نداشت. خيلي پريشان و خسته و پكر بودم مدتي بي مقصد و
بي مقصود در كوچه ها پرسه زدم. هر جائي مي رفتم صورت مهتابگون و حزن انگيز بلقيس و رخسار پريشان و بيمار رحيم در مقابل نظرم جلوه گر مي شد. ناگهان خود را در مقابل خانـﮥ حاج عمو ديدم بخود گفتم خوب است داخل شوم و در باب رحيم و وخامت احوال او با پدرش صحبت بدارم. ولي اكنون كه مدتي از آن زمان گذشته بخوبي مي بينم كه اينها بهانه بوده و علت اصلي قدم گذاردنم در اين منزلي كه هنوز هم تذكار نفرت بارش خاطرم را ملول و رنجور مي دارد اميد پنهاني نزديك شدن به حريم بلقيس بوده است و بس.
اين بود كه دل به دريا زده علي الله گويان خود را به دورن بيروني حاج عمو انداختم و سر به زير و عرق ريزان يكراست به اطاقي كه دختر آقاميرزا بود وارد شدم.
ميرزا عبدالحميد در گوشـﮥ اطاق مؤدب روي دوشكچـﮥ خود قليان بزير لب نشسته و كتاب و دفتر و دستك و قلم و دوات در جلو و منقل آتش و قوري و استكان و قندان بند خورده اي در پهلو چرتكه را روي زانو گرفته مانند سنطورزنان مشغول جمع و تفريق و دهها بر يك بود و هيچ فراموش نمي كنم كه به عادت مألوف هر وقت به سيزده مي رسيد از تلفظ اين كلمه منحوس پرهيز
مي نمود و به جاي آن مي گفت زياده.
آقاميرزا از آن اشخاصي بود كه مردم در حقشان مي گويند آدم نازنيني است اگر عقب نيكوئي كردن نمي دويد بدي كسي را هم نمي خواست و اگر پايش مي افتاد كه بتواند انسانيتي بكند و گره از كار مسلماني بگشايد مضايقه نداشت. ولي كمك كردنش بخلق الله دو شرط داشت يكي اينكه پاي پول در ميان نباشد چون حقوقي كه از حاج عمو به او مي رسيد همينقدر بود كه به زحمت كفاف نان و آب اهل و عيالش را بدهد و به كمال قناعت امروزي به فردا برساند و ثانياً مستلزم صرف وقت زيادي هم نباشد چون هر روز خدا به استثناء جمعه ها و ايام عيد كه عموماً يا به حمام مي رفت و يا به حضرت عبدالعظيم مشرف مي شد تمام روزهاي ديگر را از سر آفتاب تا اذان شام در گوشـﮥ همان اطاق بيروني حاج عمو مثل مجسمه چوبي دوزانو نشسته قليان به نوك مشغول حساب و كتاب بود. گاهي از راه مزاح مي گفت خداوند يك جان ضعيفي به من عطا فرموده و يك مال از جان ضعيف تري كه هر دو را خودم لازم دارم ولي از اين دو قلم گذشته دارو ندارم متعلق به دوستان و فداي سر آنها. مختصر آنكه نه اهل رزم بود و نه اهل بزم. خداوند خلقش كرده بود كه براي ديگران كاري بكند و براي عيال و اطفال ناني درآورد و آهسته آهسته جاني بكند و روزي چانه انداخته بي نام و بي نشان همانطور كه خاك بوده باز به خاك برود. خودش هم تا حدي ملتفت اين احوال بود چناكه دو سه بار ديدم كه در همان موقع كار كردن زير لب اين اشعار را زمزمه مي كرد.

«آن پير خري كه مي كشد بار
تا جانش هست مي كند كار

آسودگي آن زمان پذيرد
كز زيستني چنين بميرد»

وقتي وارد اطاق شدم سر را بلند كرد و عينك را بالا گذاشت و تبسم كنان گفت آفتاب از كدام طرف برآمده به به چشمم روشن معلوم مي شود راهت را گم كرده اي كه به ياد فقير و فقرا افتاده اي تو كجا و اينجا كجا عمري است كه حالي و احوالي از ما نپرسيده اي.
گفتم خودتان بخوبي مي دانيد بچه درجه ارادتمندم و مخصوصاً پس از وفات پدرم هميشه شما را به چشم پدري نگاه كرده ام.
به شنيدن اسم پدرم برسم تأثرسري جنبانده گفت خير ببيني خودت عوالم مرا با مرحوم پدر خدا بيامرزت خوب مي داني و محتاج به تذكر نيست كه من هم ميان تو و رحيم هيچ فرقي
نمي گذارم. ولي چه لازم به اين حرفهاست بنشين ببينم كجائي و چه مي كني. تازه و كهنه چه داري حال و احوالت چطور است كار و بارو شب تارت از چه قرار است.
گفتم بهتر است از حال و روزگار خودم نپرسيد. چه هيچ تعريفي ندارد ولي به نقد آمده ام در باب رحيم قدري با شما صحبت بدارم. مي دانيد كه حالش خوب نيست. الان از پيش او مي آيم و تصور مي كنم لازم است هر چه زودتر به طبيب و متخصصي مراجعه كنيد.
چرتكه را به زمين نهاده تنه را قدري به جلو آورد و گفت خدا روي اين شغل و گرفتاريهاي منحوس مرا سياه كند كه انسان از فرزندش هم بيخبر مي ماند. مادرش مي گفت كه كسالتي دارد ولي نمي دانستم اسباب نگراني و تشويش است.
گفتم مي دانيد كه من و رحيم هميشه شب و روز با هم بوده ايم و در واقع دو جان در يك قالب هستيم از اينقرار هيچكس بهتر از من به حال او واقف نيست. رحيم دو سه ماه است حالش روز به روز بدتر مي شود و مي ترسم خداي نكرده كم كم كار از كار بگذرد و وقتي دست به كار بشويم كه آب از سر گذشته باشد.
آقا ميرزا پك سختي به قليان زده گفت من تصور مي كردم اين اواخر قدري زياد كار كرده خسته شده است و دو سه روزي استراحت مي كند خوب مي شود.
گفتم يك ساعت پيش آنجا بودم و يك نوع اضطراب خاطر و تشويش حواسي در او ديدم كه خيلي اسباب خيال من شد مي ترسم صورت خوبي پيدا نكند لهذا چون مي دانم گرفتاريد آمدم كه اگر اجازه بدهيد دكتر جوان تحصيل كرده اي را كه با من دوستي و يك جهتي دارد و رحيم را هم شخصاً مي شناسد خواهش كنم بيايد او را ببيند.
گفت نيكي و پرسش. خيلي هم ممنون مي شوم ولي خودتان بهتر مي دانيد كه ما يقه چركينها هميشه هشتمان درگرو نهمان است طوري نباشد كه اين دكتر قيمت خون پدرش را از من بخواهد كه مي ترسم پيش تو هم روسياه درآيم.
گفتم خاطرتان جمع باشد كه از آن دكترهاي مرده خواري كه مريض را سر و كيسه مي كند نيست بلكه بسيار آدم باانصافي است و چون شخصاً هم يك لقمه ناني دارد يقين دارم رعايت خواهد كرد.
چون در بين صحبت آتش سرقليان خاموش شده بود آقاميرزا در حالي كه سرقليان را از نو آتش مي گذاشت گفت از اين چه بهتر ولي با مادر ريحم چگونه كنار خواهيد آمد كه به طبيب و دكتر اعتقاد ندارد و اسم آنها را «وردست عزرائيل» گذاشته است و اگر شستش خبردار بشود كه پاي طبيب به خانه رسيده سايه اش را به تير مي زند و كولي بازاري راه خواهد انداخت كه آن سرش پيدا نباشد.
گفتم آنش هم با من. نذر مي بندم چنان دكتر را بياورم و ببرم كه اصلاً شاه باجي خانم بو نبرد.
گفت ديگر خود داني و رحيم. برادر خودت است و هر گلي بزني بسر خودت زده اي برو به امان خدا مرا هم بيخبر نگذار كه خيلي خيالم پريشان است.
خيلي دلم مي خواست در باب بلقيس و مسئله نامزدي او با پسر نعيم التجار هم صحبتي به ميان آورم ولي چون هر چه زور زدم زبانم در دهانم نگرديد خداحافظ گفتم و بيرون دويدم.
احدي در حياط نبود. چون ديدم در اطاقي كه سابقاً منزل من بود باز است ملا اراده خود را به به درون آن انداختم. ديدم هيچ دست به وضع اطاق نخورده جز آنكه قطعه اي كه لغز اسم بلقيس را روي آن نوشته و در آن شب معهود به ديوار نصب كرده بودم و در موقع حركتم از منزل حاج عمو همانطور به ديوار مانده بود برداشته شده است و به جاي روي گچ ديوار همانجائي كه قبلاً قطعه آويخته بود با مداد خيلي ريزي اين دو حرف را نوشته اند. م.ب. با فراستي كه ابداً در خود سراغ نداشتم دريافتم كه دو حرف اول اسم محمود و بلقيس است و از اين كشف عظيم كه مبشر به يكعالم اميدواريهاي شيرين و كامكاريهاي پنهاني بود به حدي مسرور شدم كه صفحه گيتي دفعة در نظرم رنگ و جلوه ديگري گرفت و مني كه تا آن لحظه خود را سياه روزترين مخلوق مي دانستم ناگهان هماي سعادت سايه بر سرم افكند و چنان از صهباي بخت سازگار و اقبال مددكار سرمست شدم كه در آن اطاق لخت و نيم تاريك به تنهائي بناي رقصيدن را گذاشتم سپس مداد گرفته و در حالي كه صداي طپش قلبم به گوشم مي رسيد زير آن دو حرف م. ب. اين دو حرف را ب.م. نوشته و با خط خيلي ريز دور آن تصوير قلبي كشيدم و از اطاق بيرون جسته به يك جست و خيز خود را به كوچه رساندم.
از فرط وجد و نشاط دروني كوچه ها به نظرم تنگ و تاريك آمد عنان وجودم يكسره به چنگ طبيعت سركش افتاده چيزي نمانده بود رحيم كه سهل است دنيا و مافيها را فراموش كنم و ديوانه وار سر به صحرا بگذارم ولي طولي نكشيد كه در اثر نهيب درشكچيان و خركچي ها و فشار آينده ورونده بخود آمدم و ملتفت شدم كه ديدن دو حرف ساده كه به هزار احتمال شايد ابداً مربوط به كار من نباشد اين نقلها و ديوانگيها را را ندارد لهذا مانند سگ كتك خورده سر را بزير انداختم و مهموم و عبوس به طرف منزل يعني منزل ميزبان اجباري خود دكتر همايون روانه گرديدم.

دل و دريا
دكتر يكتا پيراهن با آستينهاي بالا زده سرگرم جابجا كردن ماشينهائي بود كه براي معالجه امراض عصباني از فرنگستان آورده بود و مي گفت در ايران تا به حال كسي نظير آن را نديده است. نگاهي به من انداخته گفت برادر اين بلاي بي درمان عشق تمام گوشت بدن تو را آب كرده است. مي ترسم بزودي چيزي از محمود ما باقي نماند.
گفتم ايكاش مي توانستي با اين ماشينها قلب و مغز و اعصاب مرا از بدنم درمي آوردي تا بلكه قدري آرام مي گرفتم از دست اين دل و اين مغز راستي راستي درام ديوانه مي شوم.
گفت رفيق عاشقيت را مي دانستم ولي از جنونت خبري نداشتم گرچه بين عشق و جنون چندان فرقي هم نيست. ولي به عقيده من اينها همه نه تقصير دل است و نه تقصير فكر بلكه همه گناهها به گردن خون گرم آتشيني است كه در عروق و شرائين شما جوانها در جريان است و راحت و آسودگي براي شما باقي نمي گذارد. صبر كن همين قدر كه پيري رسيد و قدري از حدت خونت كاست خواهي ديد كه دل و فكر بيچاره را در اين كارها و در اين كشمكشها چندان دخالتي نبوده است.
خواستم جوابش را بدهم كه ناگهان چشمم به يكي از اين اجاقهاي فرنگي افتاد كه به «پريموس» مشهور است و در كنار اطاق روشن و صداي قلقلش بلند بود. گفتم دكتر لنگه ظهر خر از گرما تب مي كند و تو در اطاق نشيمنت كورﮤ جهنم راه انداخته اي مگر نذر داري كه حضوراً آش ابودردا بپزي.
گفت نه الحمدلله نذر و نيازي ندارم و اين هم آش و شوربا نيست ولي چه مي توان كرد. در اين عالم هر كس جنوني دارد و جنون من هم جنون دريا دوستي است. مي توانم بگويم كه عاشق دريا هستم ...
لحظه اي سكوت كرد و آنگاه افزود از همان دفعـﮥ اولي كه در موقع سفر به فرنگستان چشمم به دريا افتاد و آن موجهاي دلرباي بلور بسر را ديدم كه روز و شب و ماه و سال غران و پيچان و هوهوكنان مانند پهلواناني كه در گود زورخانه شنا مي روند سينه كشان خود را بزور و زجر به ساحل مي رساندند و با دهن پر كف خود را بر روي ريگ و شن و شوره ماليده و باز لغزان و خزان عقب مي رفتند جنون دريا پرستي به سرم افتاد و به قول معروف يكدل نه صد دل عاشق و مفتون دريا شدم. وقتي مي ديدم كه بارهايم را بالاي كشتي مي برند آرزو مي كردم كه ايكاش كشتي با اسبابهايم برود و مرا به كلي فراموش كنند. دلم مي خواست تنها و سبكبار همانجا مي نشستم و كف دستهاي سوزانم را مي گذاشتم روي ماسه هاي خنك و آب درياكشان كشان مي امد و نوك انگشتانم را مي بوسيد و مي ليسيد و فشافش كنان عقب مي كشيد. دلم مي خواست فراموشم مي كردند و همانجا مي نشستم و نگاه مرا به كشتي مي دوختم و مي ديدم كه دارد مدام دورتر و دورتر مي شود تا وقتي كه يكسره از نظر غايب بشود و به كلي ناپديد گردد. آن وقت از دنيايي خبر و از بيم و اميد فارغ همانجا يك عمر به حال آزادي و وارستگي مي نشستم و بدون آنكه گرسنگي و تشنگي و خواب و خستگي را احساس كنم نگاهم را به آب دوخته از نغمـﮥ يكنواخت امواج و از تماشاي آن كفهاي رقصان زنجيره مانندي كه گوئي دالبردالبر بر حاشيـﮥ امواج دوخته اند لذت
مي بردم و رزوها و شبها دريا مانند دختر وحشي فوق العاده زيبائي با من به زباني كه تنها من
مي فهميدم حرف مي زد و مدام همان حرفها را تكرار مي كرد و دم خنك و نمكينش به تن و بدنم مي وزيد و از آلايشهاي زندگاني پاك و منزهم مي ساخت.
بله سخت عاشق دريا شده ام و يك دقيقه از فكر دريا فارغ نيستم. دريا، دريا. يعني آنجائي كه چشم آن را نديده و پاي كسي بدانجا نرسيده است. آنجائي كه به هيچ جا نمي ماند و معلوم نيست كجاست. آنجائي كه مال كسي نيست و حدود و ثغور و آغاز و انجامي ندارد. آنجائي كه هيچ كجا نيست و تنها جاي واقعي همانجاست. دريا، دريا يكتا جائي كه شايد مرغ آزادي در كنار آن نشسته باشد. تنها نقطه اي كه بلكه بتواند عطش روح را بنشاند، دريا. دريا كه حرف نمي زند و زبانش را همه مي فهمند فكر نمي كند و همه را به فكر مي اندازد. دريا، دريا ...
گفتم رفيق تو كه اينطور عاشق دلباختـﮥ دريا شده اي و مثل من با حاج عموي بي عاطفه و بيرحمي سر و كار نداري علتي ندارد خودت را در اين قفس محبوس كني. جل و پلاست را بردار و برو لب دريا زندگاني كن.
گفت خود من هم هزار بار همين فكر را كرده ام ولي مگر تصور مي كني كه اختيار هر كس به دست خودش است و انسان آنطوري كه دلش مي خواهد زندگاني مي كند. برعكس عموماً مردم آن كاري را كه دلشان مي خواهد ولو بر ايشان مقدور هم باشد نمي كنند. شكي نيست كه من هم مي توانستم دوشاهي خنزر و پنزري را كه دارم و اسمش را دارائي و مكنت گذاشته ام يا اصلاً دور بيندازم و يا بردارم در يكي از سواحل درياي خزر و يا در يكي از جزاير خليج فارس و يا از همه بهتر در يكي از نقاط ساحلي مديترانه اي مثلاً در دامنـﮥ كوه لبنان براي خود آلونكي دست و پا كنم و همانجا دو روزه عمر را بطوري كه آرزوي ديرين خودم است به آخر برسانم ولي خودم هم
نمي فهمم چرا در اين دودلي و ناتواني و بيچارگي مثل خر در گل گير كرده ام و يك قدم نمي توانم به طرف جلو يعني به طرف آزادي و عافيت و سعادت بردارم. آيا ضعف است يا ترس نمي دانم چه اسمي به آن بدهم ولي همينقدر كم كم دستگيرم شده كه گويا اختيار انسان در دست خودش نيست و اگر فرضاً در جزئيات زندگاني هم مختار به نظر مي آيد در كليات بلاشك مطيع ومنقاد ديگري است و در اين مورد شايد تنها بتوان ديوانگان را از اين قاعده مستثني ساخت چونكه آنها عموماً همان كاري را مي كنند كه دلشان مي خواهد و راهي را مي روند كه دلخواه خودشان است.
گفتم واقعاً دكتر حرفهائي مي زني كه آدم شاخ درمي آورد. اگر اختيار ديوانگان به دست خودشان بود كه ديوانه نمي شدند.
گفت جنون هم مثل عقل خداداد است. از همان ساعتي كه انسان از محيط عقل گذشت و قدم به قلمرو ديوانگي نهاد اختياراتش يك بر صد مي شود و از قيود فكر و ترس و تدبير و ترديد و وسوسه و استدلال و اوهام كه مانند تار عنكبوت بدست و پاي ما آدمهاي عاقل پيچيده و به كلي عاجز و ناتوانمان ساخته آزاد مي شود و اگر در سر راهش به مانع و عايقي برنخورد به هر جائي كه قصد كرده مي رسد و به اين آسانيها كسي و چيزي نمي تواند او را از خيال خود منصرف و منحرف نمايد.
گفتم تمام اين فرمايشات بجا ولي آخر معماي اين چراع (پريموس) براي من لاينحل ماند و هيچ سر در نمي آورد كه به چه اسمي مي خواهي ما را در اين اطاق تنگ و تاريك و اين هواي گرفته و خفه زنده زنده كباب كني.
گفت مي خواهي بخندي بخند و مي خواهي مسخره ام بكني بكن ولي حقيقت امر اين است كه وقتي با آن همه علاقه اي كه به دريا پيدا كرده بودم ديدم دستم از دامن دريا كوتاه است و اميدم به قرب و وصل به مطلوب به كلي بريده شد روزي اتفاقاً در منزل يكي از مريض هايم صداي يكي از اين اجاقهاي (پريموس) جلب توجهم را نمود ديدم وقتي مي جوشد صدايش بي شباهت به صداي دريا نيست و همان روز يكي از اين چراغها را خريدم و اينك مدتي است كه هر وقت تنها
مي شوم و دلم هواي دريا مي كند با زدن كبريتي به فتيلـﮥ اين چراغ درياي جوشان و خروشاني براي خود خلق مي كنم و در اين گوشـﮥ اطاق به شنيدن صداي قل و قل آن دنيا و مافيها را فراموش مي كنم و در عالم تصور خود را مي بينم كه نيم برهنه و آزاد در روي شن پاك و نرم ساحل دريا طاق باز خوابيده ام و با چشمهاي نيم بسته از لابلاي مژگان به تماشاي اين پروانه هاي خيالي كه زائيدﮤ انوار خورشيد و به رنگهاي مختلف گلي و ارغواني در فضا پرواز مي كنند مشغول مي باشم.
گفتم برادر ايكاش همـﮥ كارهاي دنيا به همين آساني بود و بدين سهولت مي توانستيم به آرزوهاي قلبي خود برسيم. ولي از من مي شنوي دو سه عدد بچه ماهي هم از حوض مسجد مجاور بگير و در انبار نفت چراغت داخل كن تا دريايت نهنگ هم داشته باشد.
گفت لابد در دلت خواهي گفت كه فلاني ديوانه شده است ولي چنانكه مي داني عقيدﮤ من در باب ديوانگان غير از عقايد جمهور مردم است و از ديوانه بودن چندان اباء و امتناعي ندارم. حال ديگر خود مي داني و در حق من هر فكري مي خواهي بكني بكن كه «من ز لا حول آن طرف
افتاده ام» ...

حكيم و ديوانه
صحبت از ديوانگي مرا به ياد رحيم انداخت و گفتم راستي امروز به ديدن رحيم رفته بودم. حالش هيچ تعريفي ندارد. مي ترسم او هم مثل همين اشخاصي كه وصفشان را مي كني رفته رفته ديوانه بشود و بر دايرﮤ اختيارات خود بيفزايد يعني يكباره از جرگـﮥ عقلاء دور شده به سلك ديوانگان درآيد. گمان مي كنم لازم باشد ولو به اسم عيادت هم باشد احوالي ازو بپرسي.
گفت شامورتي رفيق قديمي و يار ديرينـﮥ من است. خودم هم مدتي بود مي خواستم ملاقاتي از او بنمايم و از كيفيت احوالش اطلاعي بدست بياورم. من رحيم را از همان زمان مدرسه خيلي دوست مي دارم و هنوز هم مباحثات مفصلي را كه مكرر در باب رياضيات با هم مي داشتيم فراموش نكرده ام. گرماي اطاق هم زياد شده و سرم دارد درد مي گيرد. اگر مايل باشي ممكن است همين حالا درشگه بگيريم و به ديدن رحيم برويم.
گفتم خيلي هم ممنون مي شوم. ولي نكته اي هست كه قبلاً بايد بداني مادر رحيم گرچه از زنهاي بسيار نازنين اين دنياست ولي از تو چه پنهان از آن اُملها و خانه زنكها و بي بي قدومه هاي قديمي است كه اعتقادش به طلسم و مربعات هر آخوند دعانويس و عزائم فروشي به مراتب بيشتر است تا به علم صد به قراط و جالينوس و قسم خورده است كه پاي هر طبيبي به خانه اش برسد قلمش را خرد كند. حالا ديگر حساب كار خود را بكن كه خود داني.
گفت در اين مدت كمي كه به ايران برگشته ام و مشغول طبابت شده ام چون متخصص در امراض عصباني هستم و اغلب سر و كارم با مريض هاي عصباني است و اعصاب هم چنان كه خودت مي داني در واقع همان سلسلـﮥ جنوني است كه ورد زبان عرفاء و شعراي خودمان است با اشخاص چل و خل و ديوانه خيلي پنجه نرم كرده ام و با اين قبيل بي بي بزم آراها و فاطمه اره ها و خاله روروهاي امل و دِردو به قدري جوال رفته ام كه ترس چشمم به كلي ريخته و پوستم كلفت شده است. جلو بيفت و ابداً ترس واهمه اي به خود راه نده. خواهي ديد چطور از عهده برخواهم آمد.
اين را گفت و كيف طبابت خود را برداشته با هم به راه افتاديم. اول خواستم گردش كنان گردش كنان پياده برويم ولي آفتاب چنان مغزمان را سوزاند كه مجبور شديم درشكه بگيريم طولي نكشيد كه جلوي در منزل رحيم پياده شديم. به درشكه چي سپرديم همانجا منتظر ما باشد و خودمان وارد شديم. از قضا بختمان زد و شاه باجي خانم هم منزل نبود وبي اشكال و مانعي به اطاق رحيم رسيديم.
حال رحيم نيز بجا آمده بود و با مسرت خاطر و جبهه گشاده از ما پذيرائي نمود. مخصوصاً از ملاقات دكتر ه گرچه شش هفت سالي از من و رحيم مسن تر بود ولي از همان مدرسه با ما رفيق شده بود خيلي خوشحال شد و بناي بلبل زباني را گذاشت و ميلغي ما را خندانيد. اول به ياد ايام مدرسه شر و ور بافتيم ولي همين كه بيانات دكتر جسته جسته رنگ تحقيقات طبي به خود گرفت رحيم يكه اي خورده غش غش خنده را سر داد و گفت لابد محمود باز خودشيرني كرده گفته كه من ديوانه شده ام و براي تحقيق كيفيت جنون من اينطور مجهز و مكمل رسيده ايد.
دكتر گفت نترس نيامده ام جانت را بگيرم چون از محمود شنيده ام كه بستري هستي و مدتي بود نديده بودمت آمدم ديداري تازه كنم و بپرسم آيا هنوز هم مثل سابق دلخوشيت همان ارقام و اعداد است. اگر در خاطرت باشد منهم وقتي سرم براي رياضيات و مخصوصاً آن قسمتي از رياضيات كه رنگ و بوي اسرار و معما داشت درد مي كرد و بي ميل نيستم باز گاهي قدري در آن خصوص با هم گپ بزنيم.
كور از خدا چه مي خواهد دو چشم بينا. به محض اينكه اسم اعداد و اقام به گوش رحيم رسيد جاني گرفت و ترسش به كلي ريخت و طولي نكشيد كه صحبتش گل كرد. رحيم وقتي صداي آشنا به گوشش رسيد و ديد برعكس من كه در موضوع اعداد و ارقام ناشي هستم و دستي خودم را ناشي تر هم قلمداد مي كنم دكتر زياد از مرحله پرت نيست چون گل شكفته شد و بدون آنكه فرصت بدهد كه كسي دهن باز كند طومار تحقيقات و افادات را باز كرد و با شور و هيجاني هر چه تمامتر به قدري در اثبات اينكه اعداد مظهر حقايق هستند و اصل عالم عدد واحد است و جوهر تمام علوم و معارف جز عدد چيز ديگري نيست پرگوئي و چانه لغي كرد و از افكار و عقايد علماء و فلاسفه و رياضيون غريب و عجيب از قبيل فيلون يهودي و مكروييس رومي و آگريپا و نيكلاي كوزائي و قديس مارتن و غيره كه اسم هيچيك از آنها هرگز به گوش من نرسيده بود و به عقيده او همه از طرفداران به نام فلسفـﮥ اعداد بودند حرف زد كه در آن اطاق گرم و دم كرده به كلي كلافه شدم. عاقبت باز به ريش فيثاغورث مادر مرده چسبيد و گفت فيثاغورث كه از بزرگترين حكما و دانشمندان جهان شمار مي آيد عدد را اصل وجود مي دانست و جمله امور عالم را نتيجـﮥ تركيب اعداد و نسبتهاي آن
مي پنداشت و بر اين عقيده بود كه كليه نظام گيتي تابع اعداد است و هر وجودي خواه مادي يا معنوي با يكي از اعداد مطابقت دارد. مي گفت عدد حقيقت اشياء و واحد حقيقت عدد است و تضاد بين واحد و كثير و بين فرد و زوج منشاء همـﮥ اختلافات مي باشد در صورتي كه واحد مطلق از زوجيت و فرديت و وحدت و كثرت بري است.
خواستم ميان كلامش بدوم و گريبان خود و دكتر مادر مرده را از چنگش خلاص كنم ولي ديدم دكتر مثل اينكه واقعاً به سخنان رحيم وقع و اهميتي بدهد با كمال متانت و بردباري دل داده و قلوه گرفته ابداً التفاتي به من و استيصال و بي تابي من ندارد.
به مشاهدﮤ سكون و وقار دكتر از بي حوصلگي و بي ظرفي خود شرمنده شدم و بر خود مخمر ساختم كه هر طور شده از آتشي كه ديگ طاقتم را سخت به جوش آورده بود حتي المقدور بكاهم و قدري بردبارتر شده در مقام دوستي و يگانگي اين مختصر زحمت و انزجار خاطر را بر خود هموار سازم. لهذا دندان بر جگر نهادم و من هم مثل دكتر مشغول گوش دادن شدم.
رحيم وقتي مستمعين خود را سر تا پا گوش ديد ولع حرف زدنش زيادتر شد و آنچه را در صندوقچـﮥ خاطر پنهان داشت و حتي با من هرگز در ميان نگذاشته بود ظاهر و باطن همه را به روي دايره ريخت. در باب اهميت اعداد به اندازه اي غلو كرد و حرفهاي غريب و عجيب زد كه يقين حاصل نمودم كه در عقلش خللي راه يافته است و وقتي نگاهم به نگاه دكتر افتاد به خوبي منتقل شدم كه او نيز در پايان كاوش خود به همين نتيجه رسيده است.
دامنـﮥ صحبت باز به «يك» و «دو» كشيده بود و رحيم در مدح و ستايش اولي و در ذم دومي چيزهائي مي گفت كه عقل از سر انسان پرواز مي كرد.
ناگهان ديدم همان برق مخصوصي كه حاكي از اضطراب و وحشت دروني او بود در چشمانش ظاهر گرديد. مانند آدم عقرب زده از جا جسته بناي فرياد كشيدن راگذاشت و در حالي كه با انگشت بخاري را نشان مي داد با صدائي لرزان بريده بريده مي گفت «باز، دو» است كه دارد مي آيد. حالا ديگر در را گذاشته از سوراخ بخاري پائين مي آيد. دخيل تانم، دستم بدامنتان. نگذاريد به من نزديك شود كه اگر خداي نخواسته دستش به حلقومم برسد ديگر اين دفعه بلاشك خلاصي نخواهم داشت ...
رنگش مثل گچ پريد چشمانش از حدقه بدر آمد. دانه هاي درشت عرق بر پيشانيش نشست و در حال كه مثل بيد مي لرزيد بر زمين افتاده بناي دست و پا زدن را گذاشت. كم كم دهنش كف كرد و از خرخره اش كه گوئي دست ناپديدي مي فشرد صداهاي ناهنجاري بيرون
مي آمد كه شباهتي به صداي معمولي او نداشت و از شنيدن آن مو بر بدن من راست ايستاد.
دكتر به مشاهدﮤ اين احوال غم انگيز مدام سر مي جنبانيد و خطاب به من زير لب مي گفت «بيچاره طفلك كارش خراب تر از آن است كه خيال مي كردم و اكنون گرفتار اولين بحرانهاي يك نوع جنوني است كه گويا در اصطلاح طب عرب معروف به جنون اضطهادي باشد كه شخص مبتلا خود را در معرض حمله و هجوم ديده تصور مي كند مي خواهند بكشندش و سر بنيستش كنند و خدا
مي داند عاقبتش چه باشد. بدتر از همه هيچ جاي شك و شبهه نيست كه اگر از اين به بعد در اين اطاق و در اين خانه بماند با اين محيط هولناكي كه براي خود ايجاد نموده و اين ارقام و اعدادي كه مانند مار و مور از در و ديوار بالا مي رود و با اين مادري كه بجز خرافات چيز ديگري به گوش اين جوان مريض نمي خواند مي ترسم طولي نكشد كه به كلي از دست برود. تصور مي كنم بهتر است همين الساعه تا مادرش برنگشته دست و پايش را بگيريم و بگذاريم توي درشگه و يكراست ببريم به دارالمجانين. با طبيب و مدير آنجا آشنا هستم. سعي خواهم كرد از هر حيث اسباب استراحتش را فراهم سازيم.
آنگاه به من اشاره نمود كه پاهاي رحيم را بگير خودش هم زير شانهاي او را گرفت و او را كشان كشان آورده و در درشگه جا داديم و به طرف دارالمجانين كه از قضا چندان دور هم نبود روانه شديم ننه يدالله با سر بي چادر و پاي بي كفش عقب درشگه مي دويد و شيون و فغانش بلند بود كه بچه ام را كجا مي بريد و جواب مادش را چه بدهم ...
دوستي و خصوصيت دكتر با مدير و طبيب مريضخانه به كار جابجا كردن رحيم خيلي كمك كرد و طولي نكشيد كه پس از انجام پاره اي تشريفات مقدماتي رحيم را در اطاق كوچك پاك و پاكيزه اي كه مشرف به باغ بزرگي بود منزل دادند.
حال رحيم در همان بين راه بهتر شده بود و اينك با رنگ پريده بدون آنكه ابداً دهن بگشايد و يا تعجبي نشان بدهد مانند اشخاص از خواب پريده ساكت و صامت عرق پيشاني خود را پاك
مي كرد و با چشمهاي تب دار مانند كودكان به اطراف خود نگاه مي كرد.
بنا شد من فوراً خبر انتقال رحيم را به دارالمجانين به پدرش ببرم و پس از آن به منزلشان بروم و لباس و اسبابي را كه براي مريضخانه لازم است پيش از غروب آفتاب كه ورود بدارالمجانين از آن ساعت به بعد ممنوع است برايش بياورم.
ميرزا عبدالحميد به عبادت معهود باز در همان گوشه اطاق بيروني حاج عمود دو زانو نشسته بود و به رسم عادت مستوفيان عظام و منشيان والامقام و قلم انداز به نوشتن المفرد، بارزه و فارق و فاصل و حشو و فرد و منذلك و الباقي مع الزياده و المفاصا و الواصل و الحواله مشغول بود. وقتي از قضيه پسرش مطلع گرديد قلم را بر زمين نهاده سر را بزير انداخت و مدتي متفكر و اندوهناك مانند قالب بيجان نگاهش را به زمين دوخت. آنگاه سر را بلند كرده پرسيد: «طبيب مريضخانه چه
مي گويد؟». گفتم او هم با دكتر همايون هم عقيده است و مي گويد بهتر است رحيم يك چندي در تحت معاينه باشد ولي اطمينان مي دهد كه معالجه اش زياد طولاني نخواهد بود.
ميرزا عبدالحميد سري جنبانيد و گفت خدا از دهانش بشنود ولي مي ترسم كار يك روز و دو روز نباشد و مدتي در آنجا ماندني شود. دوري از او براي من و مادرش بزرگترين مصيبتها خواهد بود. خودت مي داني كه رحيم فرزند منحصر بفرد ماست و در دنيا دار و ندار ما همين يك پسر است و در اين دورﮤ پيري و شكستگي من و مادرش جز او هيچ گونه دلخوشي ديگري نداريم. حالا ديگر خودت حدس بزن كه دلم تا چه اندازه خون است و حال و روزگار مادر فلكزده اش از چه قرار خواهد بود از همـﮥ اينها گذشته اصلاً متحيرم كه اين خبر را به چه زباني به او بدهم. مي ترسم ديوانه بشود و مجبور شويم او را هم پهلوي پسرش منزل بدهيم. راستي كه زندگاني چيز كثيفي است و راست گفته اند كه انسان در اين دنيا براي غم و غصه خلق شده است. ايكاش من هم ديوانه مي شدم و در گوشه اي مي افتادم و از اين همه فكر و خيال و بدبختي خلاص مي شدم.
گرچه مي دانستم كه هيچ دلداري و تسليتي افاقـﮥ حال او را نمي نمايد و اسباب تشفي قلب داغديده او نمي گردد چنان كه معمول اينگونه مواقع است پاره اي سخنان چاپي به هم بافته تحويل دادم ولي معلوم بود كه اصلاً حواسش جاي ديگر است و ابداً به حرفهاي من گوش
نمي دهد.
كتاب و دستك را بست. قلم را در قلمدان و قلمدان را در جلد مخمل كهنـﮥ تاروپود در رفته اي جا داد و گفت امروز ديگر دل و حواسي ندارم و دست و دلم بكار نمي رود بيا برويم ببينم چه خاكي بايد به سر بريزيم.
عبايش را به دوش انداخته به راه افتاد و من هم چون سايه در دنبالش روان شدم. اول بدون آنكه كلمه اي در بين ما دو نفر رد و بدل شود يكسر به منزل او رفتيم معلوم شد شاه باجي خانم ساعتي پيش از ما به خانه آمده و چون از پيش آمد خبردار گرديده گريه كنان و گيس كنان به سراغ من به منزل دكتر همايون رفته است.
من و ميرزا عبدالحميد به دستپاچگي اسباب رحيم را در بقچه اي پيچيديم و دوان دوان به طرف دارالمجانين راه افتاديم. در دالان دارالمجانين مصادف شديم با شاه باجي خانم كه مانند خوك تير خورده به خود مي پيچيد و بيتابي مي كرد و شيون كنان با ناخن و چنگال سر و صورت محافظين و پرستاران دارالمجانين را كه مي خواستند او را به زور بيرون كنند مي خراشيد و خروار خروار فحش و ناسزا نثار هر چه طبيب و هر چه دكتر و هر چه مدير و پرستار بود مي نمود.
معلوم شد شاه باجي خانم وقتي شنيده كه پسرش را بدارالمجانين برده اند مانند ديوانگان خود را بدانجا رسانيده جنجال و قرشمالگري و ننه من غريبي راه انداخته كه آن سرش پيدا نبوده است و اينكه خدام غلاط و شداد دارالمجانين كه چشم و گوششان از اينگونه مناظر و اين قبيل نوحه و ضجه ها پر است پس از اينكه مادر بيچاره را از فرزندش به زور و زجر جدا كرده اند
مي خواهند با آن حال و الذاريات از دارالمجانين بيرون بيندازند. من و شوهرش هر طور بود او را قدري آرام ساختيم و كشان كشان بيرون برديم و در درشگه سوار كرديم و خود من هم پهلويش نشستم و به درشكچي سپردم شلاق كش به طرف منزل ميرزا عبدالحميد روانه شود در حالي كه بيچاره ميرزا عبدالحميد با رنگ پريده هاج واج و بقچه بزير بغل به دلالت يك نفر پرستار به سراغ پسرش
مي رفت.
از آن روز به بعد رحيم مريض و ديوانـﮥ حسابي و در واقع در اطاق كوچكي از اطاقهاي متعدد دارالمجاني محبوس بود. حتي پدر و مادرش هم بيش از دو بار در هفته و آن نيز فقط سه ربع ساعت حق نداشتند به عيادتش بروند.
متأسفانه شاه باجي خانم از بس در همين ملاقاتهاي كوتاه بيتابي و گريه و زاري كرد و به كوچك و بزرگ دارالمجانين دشنام و ناسزا گفت و هر بار تلاش نمود كه به هر زور و زجري شده رحيم را از تختخواب به زير آورده با خود به منزل ببرد از طرف مدير قدغن اكيد شد كه بيشتر از ماهي دو بار آن هم باحضور دو نفر موكل و محافظ نگذارند به ديدن پسرش برود. در ابتدا بي نهايت دست و پا كرد كه شايد حصار اين قدغن را در هم بشكند ولي وقتي ديد فايده اي ندارد گرچه خون خونش را مي خورد دندان روي جگر گذاشت و رفته رفته به سوختن و ساختن عادت نمود.
ميرزا عبدالحميد هم چون موسم خرمن در پيش بود و مدام بايستي با رعايا و كدخداها و انباردارها سر و كله بزند عموماً به جز ايام جمعه فرصتي نمي يافت كه به ديدن پسرش برود اما من از يك طرف به حكم علاقه اي كه شخصاً به رحيم داشتم و از طرف ديگر به قصد تسليت خاطر كسانش علاوه بر هفته اي دو بار كه ايام عيادت معمولي بود هرطور بود به كمك دكتر همايون اجازه بدست مي آوردم كه روزهاي ديگر هم بتوانم از رحيم ديدن نمايم و از اينرو اغلب وقت و بي وقت در دارالمجاني پلاس بودم.

دشت جنون
اطاق رحيم در وسط ايوان وسيعي در ميان چند اطاق ديگر واقع بود. كم كم در ضمن ديدنهائي كه از او مي كردم با چهار نفر مريض ديگر هم كه در آن اطاقها منزل داشتند سلام عليك و آشنائي پيدا كردم.
يكي از آنها جواني بود حلاج روح الله نام از اهل سبزوار كه مي گفتند پنج ماه پيش با كمان حلاجي خود پياده از سبزوار به طهران آمده است و دو ماه تمام كارش اين بوده كه در كوچه هاي پايتخت الاخون و لاخون پرسه مي زده و به محض آنكه چشمش در آسمان به ابري مي افتاده در عالم جنون آن را پنبه تصور نموده آواز خوانان به زدن پنبه مشغول مي گشته است. عاقبت وقتي مأمورين نظميه از كار و بار او آگاه مي شوند و معلوم مي شود كه منزل و مأوا و كس و كاري ندارد و اغلب دو روز و سه روز گرسنه مي ماند خواهي نخواهي او را به دارالمجانين آورده بدانجا سپرده بودند.
روح الله جوان خوش سيماي بسيار با ملاطفت و ملاحتي بود. گرچه اغلب با خود زير لب سخن مي گفت ولي هرگز با كسي طرف صحبت نمي شد و به حرف احدي جواب نمي داد. انگار نه انگار كه اصلاً براي او در اين دنيا جز خود او و انديشـﮥ او چيز ديگري وجود دارد مثل اين بود كه چشمهاي دلربايش جز صفحـﮥ آسمان و خرمن ابر و كمان و چك حلاجي هيچ چيز ديگري را
نمي بيند و گوشهايش كه هميشه تا نصف در زير زلف بلند تاب داده و كلاه نمدي كهنه و آب و باران ديده اش پنهان بود بجز صداي آواز دودانگ گرم و دلپذير خودش صداي ديگري نمي شنود. وقتي آسمان صاف بود سر و صورت را مي شست و لولهنگش را از جوي آب مي كرد و كف ايوان جلوي اطاق و قدري از جرزهاي كاه گلي ايوان را آب پاشي مي كرد و همين كه بوي خوش كاه گل بلند مي شد در جلوي آستانـﮥ اطاقش با ادب مي نشست و كمانش را چون تار به زانو مي گرفت و چشمان را به آسمان مي دوخت و در حاليكه آهسته آهسته و يكنواخت سر و تن را از راست به چپ و از چپ به راست يكنواخت به حركت مي آورد زير لب بناي ترنم را مي گذاشت و ساعتها بدون آنكه اعتنائي به آينده و رونده داشته باشد به تعمير و ترميم كمانش مي پرداخت. كمان مندرسش درست حكم پالان خردجال را داشت هر روز از صبح تا شام بدان ور مي رفت و باز فردا زهش پاره و چوبش ريش ريش و قنداقش از هم در رفته بود.
كيف روح الله وقتي كاملاً كوك بود كه در گوشه اي از اسمان قطعه ابري سراغ مي كرد. فوراً آثار شادماني و سرور در وجناتش پديدار مي گرديد و مثل اينكه جان تازه اي در كالبدش دميده باشند ليفـﮥ تنبان را بالا كشيده به شيوه پهلوانان سرپا مي نشست و خم به ابرو مي آورد و چك حلاجي را در مشت مي گرفت و صداي گيرا و حزين خود را با صداي زه كمان هم آهنگ ساخته بناي پنبه زدن را مي گذاشت. آوازش هميشه بدون اختلاف با اين ترانـﮥ دلچسب عوامانه كه گرچه پيدا نيست از كجا آمده و از چه طبع لطيفي تراوش كرده در اطراف و اكناف خاك ايران ورد زبان خاص و عام است شروع مي گرديد:

«ديشب كه بارون آمد
يارم لب بودم آمد

رفتم لبش ببوسم
نازك بود و خون آمد

خونش چكيد تو باغچه
يك دسته گل درآمد

خواستم گلشن بچينم
پر پر شد و ورآمد»

عموماً اين ابيات را اول چند بار مكرر مي نمود آنگاه به همان وزن و قافيه ابيات زيادي از خود بر آن مي افزود كه يا هيچ معنائي نداشت و يا اگر داشت فقط عقل از پاشته درآمده و بي سكان خودش مي توانست آن را بفهمد و تنها مناسب با انديشـﮥ طوفاني و فكر لغزنده خود او بود و الا ادراك صحيح و سالم ما فرزانگان كامل العيار و عقلاي با اعتدال از دريافتن آن عاجز بود.
همسايـﮥ روح الله مرد جاسنگين و جاافتاده اي بود از ملاكين آشتيان كه مي گفتند از عزب دفترهاي به نام آن سامان بوده است. اين شخص از قرار معلوم تمام عمرش را صرف ملاكي و زراعت و معاملات آب و خاك كرده بود و ساليان دراز در محاضر شرع و عرف سرگرم خريد و فروش و بيع شرط و قطع و رهن و اجازه و استجاره بوده و از اين راه مكنت هنگفتي جمع كرده بوده است تا آنكه در دو سال و نيم پيش كه سيل مهيبي تمام آن صفحات را ويران كرده بود دار و ندار اين مرد نيز با بيست و پنج پارچه ده آباد در يك روز از ميان رفته بود و زنش هم با يك خواهر و دو دختر و يك پسر در مقابل چشمش تلف شده بودند خودش هم تنها به معجزه و كرامت جاني به سلامت بدر برده بود. از همان وقت حواسش مختل شده بود بطوري كه چشمش به هر كس مي افتاد او را از رعايا و گماشتگان خود مي پنداشت. مرضش رفته رفته به مرور زمان شدت كرده اين مرد بقدري نسبت به مردم بدزباني و با آشنا و بيگانه بدخلقي كرده بود كه كس و كارش به حكم اجبار او را به طهران آورده بدارالمجانين سپرده بودند.
در آنجا به ملاحظـﮥ همين عادت چون با همه معامله ارباب و رعيتي مي كرد اسمش را «ارباب» گذاشته بودند. چهرﮤ لاغر و دودزدﮤ پرچين و شكن «ارباب» با آن دماغ كشيده پر حجم و آن ابروهاي پرپشت و آن چشمهاي هميشه خماري كه در گودال چشمخانه مانند دو پيه سوزي كه در قعر گوري برافروخته باشند با پرتو كدر و بي فروغي در حركت بود و علي الخصوص آن ريش متعفن و آن سبيل هاي مردانه تابدار فلفل نمكي كه مانند دو دم روباه از دو طرف كنار تاريك منخرين آويزان بود گرچه از شب اول قبر مكروه تر و از سركـﮥ هفت ساله ترش تر بود ولي در عين حال مهابت و صلابتي داشت و از شأن و مقام سابق او حكايت مي كرد.
«ارباب» به همان عادت ديرينـﮥ خود در دارالمجانين هم شب و روز خود به حساب و كتاب مي گذرانيد. هنوز از خواب برنخاسته بود كه به دستپاچگي نمازش را سمبل كرده فوراً توشكچه و دفتر و دستك و كتاب و قلمدان و چرتكه خود را بر مي داشت و در گوشـﮥ مهتابي در محل معيني با اخم و تَخم تمام بر روي توشكچه به دو زانو مي نشست و پس از آنكه ابتدا مدتي با قلمتراش راجزي كه به قيطان سياه ساعت بغلي آويخته بود ناخنهايش را پاك مي كرد عينك دودي خود را به دقت از قاب بدر مي آورد و به چشم مي زد و مانند گرگ چهارچشم به وارسي امور و محاسبات خيالي خود و ثبت و ضبط مشغول مي گرديد. در عالم تصور هر روز صدها نفر از رعايا و كدخداها و مباشرين و انباردارها و بنكدارها و قپاندارها و چوپانها و آسيابانها و مقنيها و بيطارها و علافها و محصلين و مؤديان ماليات هر كدام با نام و نشان از مقابل پيشگاه عاليجاه اربابي مي گذشتند و با احترام حساب پس مي دادند و مطالب خود را به عرض مي رسانيدند. «ارباب» به كارهاي يكايك آنها رسيدگي مي كرد و حسابهاي يك بيك را مي كشيد و به هر كدام جداگانه دستورالعملها مي داد و با كوچك و بزرگ به فراخورشان و مقام هر يك به لحني و زباني مخصوص گاه با خطاب و عتاب و گاه با تعارف و مهرباني و كوچك نوازي بطوري كنار مي آمد. در هر ساعتي صدها قبض و رسيد و سياهه و سند و قباله و مفاصا حساب و حواله و برات و المثني رد و بدل مي شد.
هرگز روزي را فراموش نخواهم كرد كه چشم «ارباب» اولين بار به من افتاد. چون از سابقـﮥ احوالش به كلي بي خبر بودم وقتي ديدم با آن همه اهن و تلوب و سكينه و وقار بر مسند عزت و احترام تكيه زده و سرگرم تحرير و كتابت است تصور نمودم از رؤساي دارالمجانين است و مؤدبانه سلام گفتم. سرش را به تغير بلند كرده عينكش را برداشت و بي مقدمه بناي تشر و بدزباني را گذاشت كه حقا در نمك نشناسي مثل و نظير نداري. خداوند يك مثقال انصاف به تو نداده است. شرم و حيا و انسانيت را جويده و فرو داده اي. تا دندﮤ من نرم شود ديگر به تو و امثال تو ترحم نكنم. در كنج دهكدﮤ خراب «شريف آباد» با پاي پتي و بدن لخت توي شپش و ساس و كنه داشتي
ميمردي و شكمت از گرسنگي چنان قارقار مي كرد كه صدايش تا اينجا مي رسيد. محض رضاي خدا زير بغلت را گرفتم بلندت كردم در يكي از بهترين و آبادترين املاك خودم برايت كار در منزل معين كردم. از خودم به تو بيل و كلنگ و گاو و خيش دادم. نان مرتب و حسابي پر شالت گذاشتم. سر زمستان لرزان و نالان آمدي كه خاكه و زغال ندارم به كدخدا شعبان سپردم به حساب خودم برايت خاكه و زغال فرستادم به محض اينكه آبي زير پوستت آمد و شكمت سير شد و گوشت نو بالا آورد دنيا را فراموش كردي. ما عجب احمقي بوديم كه خيال مي كرديم اقلاً شما قباسه چاكيها و يقه چركينها ديگر اهل حق و حسابيد و وقتي نان و نمك كسي را چشيديد ديگر بالاغيرة هم شده به او نارو نمي زنيد و برايش پاپوش نمي دوزيد و همينقدر كه به كسي قولي داديد شاه رگتان را بزنند از سر قولتان برنمي گرديد حالا مي بينم كه خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم. شماها هم مثل ساير مردم اين عصر قول و بولتان يكي است. راستي كه حق مرا خوب كف دستم گذاشتي. لايق ريش پدر و گيس مادرت باشد. حق سرد و گرم روزگار را خيلي چشيده ام ولي الحق كه هرگز مثل تو بي چشم ورو آدمي نديده ام. پشت دستم را داغ مي كنم كه تا ديگر من باشم از اين غلطها نكنم. خواستم قاتق براي نانم باشي بلاي جانم شدي. حالا ديگر مردكـﮥ الدنگ هر ساعت مي آيد براي من بلبلي مي خواند و شيرمرغ و جان آدم از من مي خواهد و دو پايش را توي يك كفش كرده كه الا و بالله يا بايد يك قطعه زمين به من بدهي و يا مي روم در زمين امين الرعايا رعيت مي شوم. برو كه ديگر چشمم به آن شكل منحوس و عنق منكر مفلسد تو نيفتد. لعنت به من اگر از اين به بعد تف به صورت شما بي سر و پاها بيندازم. شيطانه مي گويد حكم بكنم همين جا بيندازند و در مقابل چشمم آنقدر تركه انار به كف پاهايت بزند كه ناخنهايت بريزد و ديگر نداني راه خانـﮥ امين الرعايا از كدام طرف است... »
ابتدا مدتي در زير رگبار اين ناسزاها و اهانتها هاج و واج ماندم و به هيچوجه تكليف خود را نمي دانستم. سخت در تعجب بودم كه خدايا اين مردك سياه سوختـﮥ هتاك و بيباك سرسامي از جان من چه مي خواهد. مگر مسهل هذيان خورده و يا سگ هار او را گزيده كه يك ساعت تمام است نديده و نشناخته به پر و پاچـﮥ من بيچاره افتاده چشم بسته و دهن گشاده پدر و مادر مرا اينطور مي جنباند و از خدا و خلق شرم نمي كند.
از فرط غضب دهن باز نمودم كه به اين تاپوي شرارت و به اطرافيان او بفهمانم كه كميت ما هم در ميدان فحاشي و وقاحت از مال او عقب نمي ماند ولي پرستاران و اشخاصي كه شاهد و ناظر ماوقع بودند و او را مي شناختند اول به ايماء و اشاره و بعد بالصراحه رسانيدند كه يار و از سرسپردگان عالم جنون و از معتكفين دائمي دارالمجانين است و گفتار و كردارش از راه پريشاني حواس و ديوانگي است نه از طريق شرارت ذاتي و خبث طينت و بنا براين جاي خشم و برآشفتگي و انتقام و تلافي نيست.
همين كه دستگيرم شد كه اين مردك غريب هم با آن همه قارت و قورت و باد و بروت از همان زمره مخلوقيست كه در حقشان مي گويند عقلشان پارسنگ مي برد در دم آتش غيظ و غضبم خاموش شد و در جواب آن همه بيانات آتشين و سركوفتهاي اهانت آميز از سر ترحم و دلسوزي لبخندي تحويلش دادم و بيچاره را در همان حال برآشفتگي و جوش و خروش گذاشته وارد اطاق رحيم شدم.
ماندن در دارالمجانين به حال رحيم افاقه اي نبخشيد و حتي روي هم رفته پريشاني فكرش شدت مي يافت. فعلاً با شرح و تفصيل كيفيت آن احوال ملال انگيز نمي خواهم سرتان را درد بياورم همينقدر است كه ارقام و اعداد منحوس مانند كرمي كه در درون ميوﮤ رسيده اي رخنه كرده باشد در لابلاي كلـﮥ او لانه گذارده و شب و روز مغز و نخاع و اعصاب اين جوان فلكزده را مي جويد و براي خود جا باز مي نمود و چون آتش خانه مي كرد و جلو مي رفت. كم كم سرتاسر بدنـﮥ اطاقش از قطعاتي با خطهاي مختلف چليپائي از رقاع و ريحاني پوشيده شده بود كه همه به نظم و نثر از خواص اعداد و ارقام و محسنات فرد و سيئات زوج و فضايل و رذايل اعداد صحيح و ناقص سخن
مي راند. رفته رفته در جولانگاه انديشه اش علاوه بر يك، و دو كه بازيگران بنام سابقش بودند اعداد تازﮤ ديگري هم به تدريج قدم به ميدان نهاده بودند و صحنـﮥ خيالش حكم تماشاخانه اي را پيدا كرده بود كه رقاصان بسياري پاي كوبان و دست افشان يك بيك از پس پردﮤ راز نمودار گرديده به بازيگران ديگر ملحق شده باشند. بدتر از همه به اسم «زبر و بينه» رحيم با علم تازه اي نيز كه با حروف سر و كار داشت آشنائي پيدا كرده و اين كشف جديد نيز قوز بالا قوز شده بود. در نتيجـﮥ اين احوال كار رحيم بجائي كشيده بود كه ديگر ادني اعتنائي به دوستان و آشنايان و حتي به پدر و مادر خود نداشت. روزهاي عيادت كه كسان و رفقا به دورش حلقه مي زدند و سعي مي كردند به زور بذله و لطيفه غبار كدورت و ملال را از صفحـﮥ خاطرش بزدايند متأسفانه تمام سعي و تلاششان باطل و بيهوده مي ماند. رحيم به هيچكس توجه نداشت و از وجود و عدم ما به كلي بي خبر چنان با سلاسل پرپيچ و خم اعداد و ارقام سرگرم بندبازي بود كه اگر در آن موقع صور اسرافيل را بيخ گوشش مي دميدند رشتـﮥ انديشه را از دست نمي داد.
با اين حال باز كمافي السابق به خاطر ميرزا عبدالحميد و شاه باجي خانم هرطور بود هر هفته سه چهار بار به ديدنش مي رفتم و هر بار يكي دو ساعت در نزد او به سر مي بردم. ولي وقتي ديدم ديگر ابداً به حرفهايم گوش نمي دهد و حضور و غياب من براي او يكسان است گاهي چنان در گوشه اطاق كذائي او دلم سرمي رفت كه از راه اجبار درصدد برآمدم اقلاً خود را به تماشاي احوال ساير ديوانگان سرگرم دارم.
علاوه بر روح الله و «ارباب» دو نفر ديگر هم در اطاقهائي كه در زير ايوان واقع بود منزل داشتند. يكي از آنها جواني بود سي و دو سه ساله هدايتعلي خان نام از خانواده هاي اعياني معروف و معتبر پايتخت. اين جوان پس از آنكه سالها در تحصيل فضل و كمال زحمتها كشيد و داراي نام و اعتباري گرديده بود در نتيجه هوش بسيار و حساسيت فوق العاده و مخصوصاً افراط در مطالعه و تحقيق و تتبع و زياده روي در امر فكر و خيال دوچار اختلال حواس گرديده بود و از هفت هشت ماه پيش او نيز از جمله ساكنين شب و روزي دارالمجانين گرديده بود.
هدايتعلي خان از بالا تختخواب خود كمتر پائين مي آمد و حتي عموماً شام و ناهار را هم در ميان تختخواب صرف مي نمود.
البته اين ترتيب با ترتيبات دارالمجانين مخالف بود ولي از آنجائي كه چند نفر از خويشان نزدیك اين جوان از رجال درجـﮥ اول مملكت و متصدي شغلهاي بسيار مهم بودند و باصطلاح لولهنگشان خيلي آب مي گرفت از كاركنان دارالمجانين چنان كه رسم روزگار است سبزي او را خيلي پاك مي كردند و پاپي او نمي شدند و از مخالفت با افكار و اطوارش خودداري مي كردند مخصوصاً كه رفتار و كردار و حتي هوي و هوسهاي نوظهور و گوناگون اين جوان مؤدب و محبوب با همه غرابتي كه داشت عموماً باعث اذيت و آزار كسي نبود.
از قرار معلوم در ابتدا كه كس و كارش بيشتر غمش را مي خورده اند و بيشتر به ديدنش
مي آمده اند تشخص و اعتبارش در دارالمجانين خيلي بيشتر بوده ولي وقتي كه ديده بودند كسانش رفته رفته از صرافت او افتاده اند و نم نمك او را به افكار و اوهام پريشان خود به خدا
سپرده اند آن احترامات پيش را ديگر در حقش منظور نمي داشتند. با اين همه باز مثل سابق او را به حال و خيال خود گذاشته بودند و كسي سر بسرش نمي گذاشت.
هدايتعلي خان كه در دارالمجانين اسمش را «مسيو» گذاشته بودند جثه كوچك و متناسبي داشت. موهايش نسبتاً بور و رنگ رخساره اش از زور گياهخواري پريده بود و به رنگ چيني درآمده بود. اگرچه در قيافه و وجناتش آثار بارزي از صفاي باطن و روحانيت نمايان بود معهذا با آن چشمهاي درشت و براق كه فروغ عقل و جنون در رزمگاه آن مدام در حال جنگ و ستيزه بود و آن بيني تيز و برجسته و آن پوزه باريك حساس و آن گردن بلند و لاغر رويهم رفته به عقاب بي شباهت نبود.
«مسيو» از صبح تا شام با جبه ترمه شرنده و مندرس و زبر شلواري ابريشمي سرخ و موهاي بلند ژوليده دمر روي تختخواب افتاده و شش دانگ غرق خواندن كتاب بود.
اصلاً مثل اين بود كه اين جوان فقط براي خواندن كتاب به دنيا آمده است. فكرش هم به هزارپائي مي ماند كه مي بايستي اينقدر در لاي اين كتابها بغلطد و بخزد و بلولد تا لحظـﮥ واپسينش برسد. با آنكه كمتر با كسي طرف صحبت مي شد و از قراري كه مي گفتند اسم خودش را «بوف كور» گذاشته بود. خيلي چيزهاي غريب و عجيب از او حكايت مي كردند. از آن جمله
مي گفتند از همان بچگي كه براي تحصيل به فرنگستان رفته بوده كاسه عقلش مو برداشته بوده و يك چيزيش مي شده است. مي گفتند در آنجا در خانه اي كه منزل داشته از دست تيك تيك لاينقطع يك ساعت ديواري كه صاحبخانه اش بلاجبازي نمي خواسته از اطاق او بردارد به قصد خودكشي خود را در رودخانه انداخته بوده و اگر اتفاقاً سر نرسيده و نجاتش نداده بودند بدون شبهه سر به نيست شده بود. بعدها هم در موقع برگشتن به ايران يك عروسك چيني به قد آدم خريده بود و در صندوق بزرگي با خود به طهران آورده بوده و در اطاقش در پشت پرده پنهان كرده بوده و با آن عشقبازي مي كرده است. خلاصه از بس خل بازي درآورده بود كسانش از دست او خسته شده او را بدارالمجانين فرستاده بودند. ولي در آنجا روزي از قضا گذارش به قسمت ديوانهاي بندي خطرناك مي افتد و ديوانه اي را مي بيند كه با تيله شكسته اي شكمش را پاره كرده است و رودهايش را بيرون كشيده با آنها بازي مي كرده است و با خون خود به در و ديوار نقشي مي كشيده كه به شكل سه خال سرخ و يا به شكل سه قطره خون بوده است. از اين منظرﮤ هولناك بقدري متاثر
مي شود كه از همان دقيقه تب مي كند و چون تبش مدام شديدتر مي شده و بيم خطر در ميان بوده است مجبور مي شوند او را از دارالمجانين به منزل ببرند. بزور طبيب و پرستار تبش كم كم قطع مي شود ولي از همان وقت جنون ديگري به سرش مي زند يعني در همه جا سه قطره خون
مي بيند. پدر و مادرش براي اينكه اين خيالات از سرش بيفتد از يكي از خانواده هاي بسيار محترم و سرشناش شهر برايش زن مي گيرند. ولي از همان شب اول كه عروس و داماد را دست به دست مي دهند هدايتعلي خان از مغلق گوئي و حرفهاي چاپي و بيانات پيش پا افتادﮤ عروس بقدری متنفر مي شود كه پيش از آنكه با او آشنائي پيدا كند مي رود در آن نيمه شب از سر كوچه يك دختر هرجائي بي سر و پا به منزل مي آورد و به تازه عروس مي گويد اين خانم مهمان عزيز و محترم ماست و بايد برخيزي و لازمـﮥ مهمانداري و پذيرائي را درباره او بجا بياوري عروس نيز همان نيمه شبي دايه اش را صدا مي كند و گريان و دشنام گويان به خانه پدر و مادرش برمي گردد و دو روز بعد به هزار افتضاح طلاقش را از هدايتعلي مي گيرند.
چندي بعد از طلاق كشي اتفاقاً تصوير دختري را روي قلمداني مي بيند و يك دل نه صد دل عاشق آن دختر مي شود. مدتها به خيال پيدا كردن آن دختر در كوچه و پس كوچه هاي شهر پرسه زده كفش پاره مي كند تا عاقبت نيمه شبي خيال مي كند او را پيداكرده و به منزل برده است. از قراري كه خودش حكايت كرده بود دخترك خون گرم زيتوني رنگي بوده با چشمهاي سياه درشت مورب تركمني و صورت لاغر مهتابي و دهن تنگ و كوچك نيمه باز گوشتالو و ابروهاي باريك به هم پيوسته و موهاي نامرتب كه يك رشتـﮥ آن روي شقيقه اش چسبيده بوده است. پستانهاي او ليموئي بوده و بوسه اش به طعم ته خيار تلخ بوده است. دختر در همان شب در منزل هدايتعلي خان ميميرد و جوان بيچاره بدون آنكه در و همسايه خبردار شوند هرطور بوده است جسد او را به شاهزاده عبدالعظيم برده در خرابه هاي شهر ري دفن كرده بوده است و در همان موقع از زير خاك گلدان كهنه اي بيرون آمده بود كه بر بدنـﮥ آن صورت همان دختر كشيده شده بوده است و اين گلدان چندي بعد بطور اسرارآميزي مفقود مي گردد و همين پيشامد افكار هدايتعلي خان را بيش از پيش منقلب مي سازد بطوري كه روز به روز حالش بدتر مي شده است و بقدري كارهاي مضحك و عجيب از او سر مي زده است كه عاقبت مجبور مي شوند دوباره او را بدارالمجانين بفرستند.
مختصر آنكه از بس گوش من از اينگونه قصه ها پر شده بود كم كم رغبتي به آشنائي با «مسيو» در من پيدا شد و درصدد برآمدم كه به هر تمهيدي هست با او سلام و عليكي پيدا كنم. چند بار مخصوصاً آهسته و پاكشان از جلوي اطاقش رد شدم و حتي يكي دو بار هم دل را به دريا زده و به بهانه هاي گوناگون وارد اطاقش شدم ولي همانطور كه دمر افتاده و تو بحر كتاب خواندن فرو رفته بود ابداً محلي به من نگذاشت و حتي سرش را هم از روي كتاب بلند نكرد. من هم پيش خود گفتم كه واقعاً حق دارد خود را «بوف كور» بخواند و چنان از رو رفتم كه از آن به بعد يكسره از صرافت آشنائي پيدا كردن با او افتادم و از خيرش چشم پوشيدم.

بوف كور
چندي پس از آن يك روز كه در اطاق رحيم بودم ناگهان جناب «مسيو» با همان جبـﮥ مرحوم خان سرزده وارد شد و سري فرود آورده خود را مؤدبانه معرفي كرد و پس از قدري عذرخواهي
بي مقدمه گفت چون شنيده ام كه در تمام اين دارالمجانين تنها شما دو نفر با اين عقلاي نادان
بي عقل و تميزي كه به اسم طبيب و پرستار و مدير و منقش و ناظم شب و روز جان ما بدبختها را به عنوان اينكه عقلمان مثل عقل آنها سر جاي خود نيست به لبمان مي رساند تقاوت داريد آمده ام قدري با شما درد دل كنم بلكه كمي دلم باز شود.
رحيم چون باز به همان فكر و خيالهاي خود مشغول بود وارد صحبت نشد ولي صحبت و اختلاط من با «مسيو» به زودي گل انداخت و مثل اينكه هفتاد سال باهم شريك حجره و رفيق گرمابه بوده ايم دل داديم و قلوه گرفتيم .
هدايت علي خان بسيار خوش محضر و خوش صحبت و ظريف و نكته دان بود. هرگز به عمر خود كسي را نديده بودم كه زبان فارسي را به اين سادگي و رواني حرف بزند. در ضمن كلام به قدري اصطلاحات پر معني و مناسب و به جا و ضرب المثلهاي دلچسب و به مورد و لغات قشنگ و نمكين كوچه و بازاري مي آورد كه انسان از صحبتش هرگز سير نمي شد. در همان ابتداي مجلس چشمهايش را به چشمهاي من دوخته گفت خيلي معذرت مي خواهم ولي در عالم يگانگي يك مطلب را از همين حالا بايد به شما بگويم كه من يك مرض مضحكي دارم كه دوستانم بايد بدانند و آن مرض عبارت است از اينكه از اشخاصي كه در ضمن صحبتهاي معمولي عموماً به قصد بازار گرمي و فضل فروشي يكريز كلمات قلنبه و اصطلاحات علمي و فني به قالب مي زنند و خودكشي
مي كنند كه مدام از كتابها و مشاهير علم و ادب شاهد و مثال بياورند به كلي بي آزارم و لهذا خواهشمندم كه اگر شما هم احياناً داراي اين عادت هستيد از حالا خبرم كنيد تا حساب كار خود را بكنم و از همين جا لب آشنائي را تو بگذارم و شتر ديدي نديدي بيهوده اسباب دردسر يكديگر نشويم .
كم كم با هم انس گرفتيم و هرهفته دست كم چند ساعتي باهم بسر مي برديم .
به محض اين كه خبردار مي شد كه به عيادت رحيم آمده ام بي رو دربايستي سر مي رسيد و با هم مي رفتيم زيرا درخت نارون كهني كه در وسط باغ درارالمجاني جاي خلوت و دنجي بود روي علفها مي نشستيم و بناي صحبت را مي گذاشتيم . به قدري صحبتهاي اين جوان شيرين و با معني بود كه واقعاً آدم سير نمي شد ولي چه بسا اتفاق مي افتاد كه بي مقدمه فيل به ياد هندوستان مي افتاد و حواس «مسيو»يك دفعه به جاي ديگر مي رفت و آن وقت بود كه تمام اعضاء و جوارحش مثل چرخ و تسمه و پيچ و مهره ماشين بخار یک دفعه به حركت در مي آمد و هر كدام براي خود حركت مخصوصي پيدا مي كرد. پاشنـﮥ پايش را مثل اينكه كوك كرده باشند مرتباً چون پايه چرخ خياطي به زمين مي خورد و كمر و پائين تنه اش به حركت دوري در مي آورد. دست راستش به سرعت تمام در فضا به نوشتن كلمات فارسي و فرانسه مشغول مي شد. انگشت سبابـﮥ دست چپش سيخ مي شد و مانند مته بناي فشاردادن به زمین را مي گذاشت در اين گونه مواقع اين آدم معقول و محجوب از استعمال كلمات ركيك هم رو گردان نبود و مثل اينكه با شخص معيني سر شاخ شده باشد هزار مضمون و متلك آب نكشيده به ناف او مي بست و با قيافـﮥ جدي حرفهائي مي زد كه معلوم نبود فحش است يا تعارف چيزي كه بيشتر مرا به تعجب مي انداخت اين بود كه اين جوان با آن چشمان هميشه خندان دائم لبخند تلخي بر روي لبانش نقش بسته بود.
يك روز كه سر دماغ بود در بين صحبت گفتم حالا كه عدو سبب خير شده است و در اينجا فراغتي داري چرا سرگذشت و افكارت را نمي نويسي كه هم اسباب سرگرمي خودت باشد و هم يادگار خوبي از تو باقي بماند. گفت اينقدر مزخرفات نوشته ام كه اگر يك جا جمع شود پنج برابر مثنوي مي شود ولي همه روي كاعذهاي عطاري و كنار روزنامه ها و پشت پاكتها و روي جلد مجلات و حاشيه كتابهاست. كي حوصله دارد اينها را جمع كند، وانگهي بعد از آنكه ما مرديم چه اهميتي دارد كه يادگار موهوم ما در كله يك دسته ميكروب كه روي زمين مي غلطند بماند يا نه و از كار ما ديگران كيف ببرند يا نبرند. اگر چه اغلب فكر مي كنم كه آيا اساساً ممكن است دو نفر ولو دو دقيقه هم باشد صاف و پوست كنده همـﮥ احساسات و افكار خودشان را به هم بگويند باز از همين صحبتهاي دو نفري از همه چيز بيشتر لذت مي برم گفتم البته صحبت جاي خود دارد مخصوصاً صحبتهاي تو كه براي من و براي هر كس بي نهايت مفيد و فوق العاده شنيدني است ولي شايد چيزهائي هم كه نوشته اي به درد كسي بخورد و بتواني از اين راه خدمتي به مردم و جامعه بكني.
گفت اصلا من از كساني كه مبتلا به جنون خدمت به جامعه هستند و به قول فرنگيها گرفتار جنون gocial servisomanie مي باشند و از اين جور چيزها بدم مي آيد و آنگهي من خود را از آن پرنده اي كه در تاريكي شبها ناله مي كند سر گشته تر و آواره تر حس مي كنم با اين حال چه راهي مي توانم جلوي پاي ديگران بگذارم: نمي دانم اين شعر رعدي را شنيده اي كه مي گويد:

«پرسيد كسي زمن كه در دور جهان
بهتر زبهان كه بود و مهتر زمهان

گفتم كه كسي نبوده و ربوده كسي
آن بوده كه كرده نام نامي پنهان»

يقين دانسته باش كه در اين دنيا خاموشي بهترين چيزهاست و آدم بايد مثل پرندگان كنار دريا بال و پر خود را به گشايد و تنها بنشيند.
پرسيدم در اين صورت پس چرا اين همه چيز نوشته اي؟
گفت من اگر چيزي نوشته ام فقط براي احتياج نوشتن بوده و محتاج بوده ام كه افكار خود را به وجود خيالي خودم به سايـﮥ خودم ارتباط بدهم . از طرف ديگر فكر مي كنم شايد بشود از اين راه قدري خودم را بشناسم چون مي ترسم فردا بميرم و هنوز خود را نشناخته باشم .
آشنائي ما با «مسيو» رفته رفته صورت دوستي به خود گرفت و روزي ديدم بقچـﮥ بستـﮥ بزرگي با خود آورده به من سپرد و گفت اين هم نوشته هائي كه مي خواستي حالا ببينم چند مرده حلاجي و چگونه مي تواني از اين آش شلم شوربا سر در بیاوري .
بسته را با خود به منزل بردم و در وسط اطاق باز كرده وبه زمين ريختم . تمام سطح اطاق را به ارتقاع يك وجب پوشانيد و اطاقم به صورت دكان كهنه چينان درآمد. آنگاه مدتي شب و روز خود را چون مورچه اي كه در انبار كاه گير كرده باشد در ميان امواج اين كاغذ پاره ها به غلطيدن و واغلطيدن و مرور و مطالعه و دقت و تـأمل و اكتشاف گذراندم . راستي كه محشر غريبي بود و صبر و حوصله ايوب لازم بود تا بتوان ميان آن خرمن انبوده در هم و برهم برسم خوشه چيني قدمي فرا نهاده و گلچين گلچين گامي چند به جلو رفت. اگر چه قسمتي از اين نوشته ها بطور واضح سكـﮥ جنون داشت و دريافتن مقصود و معني آن براي چون من آدم بي اطلاع تازه كاري غير ممكن بود ولي در بعضي قسمتهاي ديگر آن به قدري معاني بلند و مطالب بكر و دلچسب پيدا كردم كه دريغم آمد مقداري از آن را در جنگ خود پاكنويس ننمايم و اينك براي نمونه چند جملـﮥ آن را در اين جا نقل مي نمايم.
نقل از نوشته هاي هدايت علي خان كه خود را « بوف كور» مي خواند و در دارالمجانين به «مسيو» مشهور شده بود.
« زندگي من به نظرم همانقدر غير طبيعي و نامعلوم و باور نكردني مي آيد كه نقش روي قلمداني كه با آن مشغول نوشتن هستم گويا يك نفر نقاش مجنون وسواسي روي جلد اين قلمدان را كشيده است».
«در طي تجربيات زندگي به اين مطلب برخورده ام كه چه ورطه هولناكي ميان من و ديگران وجود دارد. من هنوز به اين دنيائي كه در آن زندگي مي كنم انس نگرفته ايم و حس مي كنم كه دنيا براي يك دسته آدمهاي بي حيا، پررو، گدامنش، معلومات فروش، چهارپا دار و چشم و دل گرسنه است. براي كساني كه به فراخور دنيا آفريده شده اند و از زورمندان زمين و آسمان مثل سگ گرسنه جلوي دكان قصابي براي يك تكه لثه دم مي جنبانند و گدائي مي كنند و تملق
مي گويند».
«زندگي من همه اش يك فصل و يك حالت داشته و مثل اين است كه در يك منطقه سردسير و در تاريكي جاوداني گذشته است در صورتي كه در ميان تنم هميشه يك شعله
مي سوزد و مرا مثل شمع آب مي كند».
«زندگي من در ميان اين چهار ديواري كه اطاق مرا تشكيل مي دهد و حصاري كه دور زندگي و افكار من كشيده شده مثل شمع خرده خرده آب مي شود- نه اشتباه مي كنم – مثل يك كنده هيزم تر كه گوشـﮥ ديگدان افتاده و به آتش هيزمهاي ديگر گرچه برشته و زغال شده ولي نه سوخته است و نه ترو تازه مانده بلكه فقط از دود ديگران خفه شده است ».
«از بس چيزهاي متناقص ديده و حرفهاي جور به جور شنيده ام و از بسكه ديد چشمهايم روي سطح اشياء مختلف سائيده شده است ديگر هيج چيز را باور نمي كنم و حتي در شكل و ثبوت اشياء و در حقايق آشكار و روشن الان هم شك دارم و نمي دانم اگر انگشتهايم را به هاون سنگي گوشـﮥ حياطمان بزنم و ازاو بپرسم آيا ثابت ومحكم هستي و جواب مثبت بدهد حرف او را باور بكنم يا نه».
«زندگاني زنداني است با زندانيهاي گوناگون . بعضيها به ديوار زندان صورت مي كشند و با آن خودشان را سرگرم مي كنند. بعضيها مي خواهند فرار كنند و دستشان را بيهوده زخم
مي كنند . بعضيها ماتم مي گيرند. ولي اصل كار اين نيست كه بايد خودمان را گول بزنيم ولي وقتي مي رسد كه آدم از گول زدن خودش هم خسته مي شود».
« آيا سرتا سر زندگي يك قصـﮥ مضحك يك مثل باور نكردني و احمقانه نيست . آيا من قصه و افسانـﮥ خودم را نمي نويسم و آيا هر قصه اي فقط راه فراري براي آرزوهاي ناگام نيست آرزوهائي كه به آن نرسيده اند آرزوهائي كه هر مثل سازي مطابق روحيه محدود موروئي خودش تصور كرده است».
«نمي دانم روي زمين چه اميد و انتظاري داريم . فقط با يك مشت افسانه خودمان را گول مي زنيم و هيچوقت كسي رأي ما را نپرسيده و هميشه محكوم بوده و هستيم ».
«زندگي با خونسردي و بي اعتنائي صورتي كه هر كس را به خودش ظاهر مي سازد. گويا هر كس چندين صورت با خودش دارد. بعضيها فقط يكي از اين صورت كه را دائماً استعمال
مي كنند كه طبعاً چرك مي شود و چين و چروك مي خورد. اين دسته صرفه جو هستند . دستـﮥ ديگر پيوسته صورتشان را تغيير مي دهند ولي همين كه پا به سن گذاشتند مي فهمند كه اين آخرين صورتك آنها بوده به زودي مستعمل و خراب مي شود. آن وقت است كه صورت حقيقي آنها از پشت صورتك آخري بيرون مي آيد ».
«آيا در حقيقت زندگاني وجود دارد. آيا بيش از يك خيال موهوم هستيم يك مشت سايه كه در اثر يك كابوس هولناك يا خواب هراساني كه يك نفر آدم بنگي ببيند بوجود آمده ايم».
با اين عقل دست و پا شكسته خودمان مي خواهيم براي وجود چيزها هم منطق بتراشيم. مگر كدام چيز از روي عقل است. روي زمين شكم و شهوت جلو چشمها پرده انداخته ولي اگر كسي از بالا نگاه كند روي زمين مثل افسانه اي بنظر مي آيد كه مطابق ميل يك نفر ديوانه ساخته شده باشد.
خوب بود مي توانستم كاسـﮥ سر خودم را باز بكنم و همـﮥ اين تودﮤ نرم خاكستري پيچ پيچ كلـﮥ خودم را درآورده بيندازم دور بيندازم جلو سگ ».
«من به يك روح مستقل و مطلق كه بعد از تن بتواند زندگاني جداگانه بكند معتقد نيستم ولي مجموع خواص معنوي كه تشكيل شخصيت هر كسي و هر جنبنده اي را مي دهد روح اوست. مگر نه اين كه افكار و تصورات ما خارج از طبيعت نيست و همانطور كه جسم ما موادي را كه از طبيعت گرفته پس از مرگ به آن رد مي كند؟ چرا افكار و اشكالي كه از طبيعت به ما الهام مي شود بايد از بين برود. اين اشكال و افكار هم پس از مرگ تجزيه مي شود ولي نيست نمي شود و بعدها ممكن است درسرهاي ديگر مانند عكس روي شيشه عكاسي تأثير بكند همانطور كه ذرات تن ما در تن ديگران مي رود والا روح هم مي ميرد و تنها آنهائي كه قواي ماديشان بيشتر است بيشتر
مي مانند و بعد كم كم مي ميرند».
روح دريچه اي است كه عادات و اخلاق و وسواسها و ناخوشيهاي پدر و مادر را به بچه انتقال مي دهد و چيز ديگري نيست از اين لحاظ هميشه باقي است والا روح شخص چون محتاج به خوراك است بعد از تن نمي تواند زنده بماند و با تن هر كس مي ميرد.
«همه چيز روي زمين و آسمانها دمدمي و موقتي و محكوم به نيستي شده است ».
«در دنيا تنها رنگ و بو و نغمه و شكل و مزه عالمي دارد. والا عشق هم يك آواز دور يك نغمـﮥ دلگير و افسونگري است كه آدم زشت و بد منظري مي خواند و نبايد دنبال او رفت و از جلو نگاه كرد چون ياد بود و كيف و آوازش را خراب مي كند و از بين مي برد؟ ».
«عشق چيست؟ براي همـﮥ رجاله ها يك هرزگي و يك ولنگاري موقتي است. عشق
رجاله ها را بايد در تصنيفهاي هرزه و در فحشها و اصطلاحات ركيك كه در عالم مستي و هشياري تكرار مي كنند پيدا كرد مثل «دست خر تو لجن زدن» و خاك تو سري كردن و امثال آن».
«حسن انهدام و ايجاد يك مو از هم فاصله دارد».
«آخرين فتح بشر آزادي او از قيد احتياجات زندگاني خواهد بود يعني اضمحلال و نابود شدن نژاد از روي زمين».

وسوسه
وقتي از مطالعـﮥ اين اوراق فارغ شدم معلوم شد متجاوز از دو هفته است كه به كلي دنيا را فراموش كرده و حتي به عبادت رحيم هم نرفته ام. اولين كاري كه كردم دل به دريا زدم و از سر راز و نياز باز كاغذي به بلقيس نوشتم و شخصاً به خدمت شاه باجي خانم رسيده پس از تحويل گرفتن يك مثنوي گله مندي و عجز و التماس و دشنام و قربان و صدقه خواهش نمودم هر طوري شده است كاغذم را به دست خود بلقيس برساند و اگر ممكن باشد دو كلمه جواب براي من بياورد آنگاه به هزار مكر و حيله گريبان خود را از چنگش رهانيدم و بقچـﮥ اوراق «مسيو» بزير بغل به جانب دارالمجانين رهسپار گرديدم.
همين كه وارد اطاق رحيم شدم ديدم هدايتعلي خان هم در گوشه اي از اطاق بر روي شكم افتاده پاهاي برهنه خود را از عقب بلند كرده و شش دانگ مشغول كتاب خواندن است. برخلاف سابق به محض اينكه صدايم به گوشش رسيد از جا جسته از ديدن من شاديها نموده گفت خيال كرده بودم تو هم از معاشرت ديوانگان خسته شده اي و به سراغ آنهائي رفته اي كه عقلشان را با پارو بر مي دارند و فهمشان را با ذره بين بايد جستجو كرد.
گفتم برخلاف، تمام اين مدت را به مطالعـﮥ يادداشتهائي كه به من سپرده بودي سرگرم و معناً با تو بودم ولي بگو ببينم تو دراين مدت در چه كاري بوده اي؟
گفت راستش اينست كه هرچه خواستم قدري با رفيق جان جاني تو رحيم سرو كله زده بوي گل را از گلاب بجويم دستم بجائي بند نشد. او هم معلوم مي شود از مصاحبت چون من ديوانـﮥ چل سود از ده سپر و بيزار است.
به رحيم نگاه كردم ديدم مانند اشخاص مجذوب و جوكيان هند در گوشه اي از اطاق رو به ديوار چمباتمه نشسته و با ارقام و خطوطي كه با مداد به بدنـﮥ ديوار اطاق كشيده بود خيره مانده است. معلوم شد گرچه مزاجاً حالش بهتر است ولي حواس و افكارش بر عكس خيلي پريشان تر از سابق گرديده است و خيل انبوه اعداد و ارقام چنان بر حدود و ثغور مغزش استيلا و در خلل و فرج آن رخنه يافته كه در تار و پود وجودش كمترين پناهگاهي براي آنچه غير از ارقام و اعداد باشد باقي نمانده است. هرچه خواستم او را ولو چند دقيقه هم شده از گرداب پر تلاطم افكار بي سرو ته به در آورم و اقلا پيغامهائي را كه از مادرش داشتم به او برسانم فايده اي نبخشيد. لهذا با خاطري بس متأثر بقچـﮥ اوراق « مسيو » را برداشتم و با خود او از اطاق بيرون آمده با هم به طرف نارون معهود خودمان روان گرديديم.
گفتم رفيق تملق و چاپلوسي به كنار ولي بدان كه اين بقچـﮥ بستـﮥ تو گرچه به صورت آش درهم جوشي بيش نيست ولي در حقيقت جام جهان نماي گرانبهائي است و دو هفته تمام از مطالعـﮥ مطالب آن لذت وافر بردم.
گفت توبره چهار پايان را ديده اي كه جو و ینجـﮥ خود را در آن مي خورن. هميشه از ته مانده خوراك و نشخوار چيزي در گوشه و كنار و در زواياي آن باقي مي ماند. اين بقچـﮥ هم حكم توبرﮤ مرا دارد و اين يادداشتهاي در هم و بر هم مانده نشخوار كلـﮥ لحيم خوردﮤ من است و هرگز تصور نمي كردم به درد كسي بخورد و اصلا تعجب مي كنم كه چطور توانسته اي از عهدﮤ خواندن آن بزبيائي.
گفتم هر طور بود خواندم و به اجازﮤ ضمني تو قسمتي از آنها را در جنگ خود رونويسي كردم.
گفت تمجيد بلاتفكر و تصديق بلاتصور را كه از عادتهاي موروثي اولاد سيروس است به كنار بگذار و صاف و پوست كنده بگو ببينم چه ايرادهائي به اين يادداشتها داري؟
گفتم برادر تملق و چاپلوسي وخوش آمد گوئي براي جائي ساخته شده است كه اميد پاداش و چشمداشتي در ميان باشد و خودت تصديق مي كني كه در مورد چون تو كسي، اينگونه حسابها غلط و بي جاست. در باب نوشته هاي تو دو ايراد دارم كه آنها را هم نمي توان ايراد گفت و در واقع آرزوي قلبي است.
اولا تو در نوشته گاهي از لحاظ جمله بندي و تلفيق الفاظ كاملا مراعات قواعد صرف و نحو را نمي نمائي. آرزو دارم كه اين نقيصه را هم رفع نمائي تا زبان اشخاص فضول بسته شود. ثانياً در كار نوشتن زياد مسامحه كاري چنانكه اغلب اين يادداشتهايت را روي پاكت پاره و كاغذهاي عطاري تكه پاره نوشته اي و حتي بعضي از آنها در حاشيه ورقهاي بازي و در پشت بليطهاي واژگون نوشته شده است. بيا و محض خاطر من هم شده از اين به بعد اين قدر لاابالي مباش و هر وقت خواستي چيزي بنويسي مثل بچه آدم روي يك ورق كاغذ حسابي بنويس.
خنده اي از سر تمسخر تحويل داده گفت تو هم كه بله. تو هم كه يك پايت مي لنگد. مرد حسابي صرف و نحو براي آنهائي خوب است كه بزور درس و كتاب مي خواهند فارسي ياد بگيرند والا براي چون من كساني كه وقتي بخشت افتاديم به فارسي اولين ونك را زديم و وقتي هم چانه خواهيم انداخت داعي حق را به فارسي لبيك اجابت خواهيم گفت همين قدر كافي است كه حرفمان را مردم فارسي زبان بمحض اين كه شنیدند بفهمند.
مگر نمي داني كه شيخ محمود شبستري از عرفاي درجه اول ما گفته:

«لغت با اشتقاق و نحو با صرف
همي گردد همه پيرامن حرف


هر آنگو جمله عمر خود در اين كرد
بهرزه صرف عمر نازنين كرد

صدف بشكن برون كن در شهوار
بيفكن پوست مغز نغز بردار»

مرد حسابي وقتي اين صرف و نحوها را تراشيدند كه هزار سال بود زبان وجود داشت و
بي صرف و نحو نشو و نما مي كرد و به اصطلاح معروف لب بود كه دندان آمد و حتي همين قرآن هم كه به عقيدﮤ ماها فصيح ترين آثار مكتوب عالم است وقتي نازل شد كه هنوز براي زبان عربي صرف و نحوي نساخته بودند. آيا تصور مي كني كه اشخاصي مثل سعدي و حافظ هر وقت چيزي مي نوشتند اول دو ساعت آن را در بوتـﮥ صرف و نحو مي گذاشتند مگر نمي داني كه هر صرف و نحوي براي مرحلـﮥ معيني از مراحل زبان نوشته شده و وقتي زبان از آن مرحله گذشت و به
مرحله هاي ديگر رسيد بايد براي آن از نو قواعد و قوانين تازه اي ساخت كه مناسب با اقامت آن باشد. من هر وقت اسم صرف و نحو بگوشم مي رسد به ياد كمر چيني مي افتم كه دايه ام براي پسركش دوخته بود و چندين سال بعد كه جوانك كت و كوپالي بهم زده بود باز مادرش مي خواست همان كمر چين را به او بپوشاند و من و برادرهايم از خنده رود بر مي شديم .
گفتم رفيق حرفهاي گنده گنده ميزني . اولا در جائيكه صحبت از بنده و جنابعالي در ميان است پاي سعدي و حافظ را به ميان آوردن كمال بي لطفي و درست حكایت مگس و سيمرغ است و جز من هر كس اينجا بود بلاشك يك شيشكي آبدار بدلت بسته بود و ثانياً يقين داشته باش كه سعدي و حافظ هم اگر در صرف و نحو دست نداشتند به اين مقام نمي رسيدند.
گفت صرف و نحو مثل نفس كشيدن است كه هم براي هر كس لازم است و هم همه كس بخودي خود مي داند و به عقيدﮤ من به اهل زبان صرف و نحو آموختن به ماهي شناوري ياد دادن است و آنگهي همـﮥ بزرگان هم در صرف و نحو كامل نبوده اند چنانكه البته شنيده اي كه غزالي هم با آن همه عظمت، كميتش در اين زمينه مي لنگيده و خودش اقرار كرده كه در اين فن چندان مهارت نداشته است. ديگر چه برسد به من كه تنها شباهتي كه با غزالي دارم همين است كه فهميده ام با عقل و ادراك هم بار كسي بار نمي شود.
گفتم با اين استدلالهاي سست و منطق با رد حرف خود را هرگز به كرسي نخواهي نشاند ولي بگو ببينم در مورد ايراد دومم چه جوابي داري و آيا قبول نداري كه مسامحه كار هستي و يا باز مي خواهي براي تبرئه خود تأسي به عرفاء و حكماي بزرگ را دستاويز قرار داده و مسامحه و به طالت را از صفات و خصائل اولياء الله و اهل حق قلمداد كني ؟
گفت از جايت نجنب الان برايت جواب خواهم آورد.
اين را گفت و بقچـﮥ بسته را برداشته و به عجله روان شد و چند لحظه اي بعد برگشته گفت بلند شو بيا جوابت را بگير.
به دنبالش روان شدم. يك راست مرا آورد به آشپزخانه و با دست اجاق را نشان داد.
ديدم بقچه را همان طور سربسته در اجاق بزرگي بر روي آتش انداخنته و از اطرافش آتش زبانه مي كشد و گرگر مشغول سوختن است . آه از نهادم بر آمد خواستم هر طور شده دست و پائي كرده هر قدر از آنها را كه ممكن باشد از شراره آتش نجات دهم ولي دستم سوخت و جز مقداري خاكستر و كاغذهاي نيم سوخته چيز ديگري نصيبم نگرديد.
باكمال تغير رو بدو نموده بالحني سخت پرخاش آميز گفتم الحق كه ديوانـﮥ زنجيري هستي.
شانه ها را به علامت بي اعتنائي بالا انداخته با پوزخندي نمكين جواب داد چه فرمايشي است . تازه دارد دندان عقلم در مي آيد.
دیگر اصلا محلش نگذاشتم و به حدي از اين حركت او خاطر آزرده و پکر بودم كه حتي بدون خدا حافظي با رحيم به منزل برگشتم. ديدم دكتر باز در همان اطاق دم كرده و دریايش را طوفاني ساخته يعني اجاقش را روشن كرده و يكتا پيراهن آستینها را بالا زده و در وسط اطاق سرپا نشسته عرق ريزان مانند كسي كه سفر دور و درازي در پيش داشته باشد مشغول بستن چمدانهايش
مي باشد.
گفتم آغور بخير. ديگر باز چه هوائي به سرت افتاده است. انشاء الله مبارك است .
گفت راستش را مي خواهي دیگر طاقتم طاق شده و بيش از اين تاپ و توان ندارم عزم خود را جزم كرده ام كه هر چه زودتر دست و پاي خود را جمع كرده و از اين محنتكده بيرون جسته خود را به دريا برسانم. ولي تو ابداً نبايد به خودت تشويشي راه بدهي اولا تا كارهايم رو براه شود باز مدتي طول خواهد كشيد و ثانياً اين خانه تا سه ماه و نيم ديگر در اجارﮤ من است و اجاره اش را تمام و كمال پرداخته ام و چون فعلا اثانيه و اسباب و آلات طبابتم هم اينجا مي ماند سه ماهه مواجب نوكرم را هم داده ام كه از خانه و زندگيم نگهداري كند تا بعد تكليف همه را معين كنم از اين قرار در غياب من ارباب و صاحب خانه واقعي تو خواهي بود حكمت مجري و امرت مطاع خواهد بود هر كاري
مي خواهي بكن كه كاملا مختاري و به قول مشديها « مرخصي كه به خونم شلنك و تخته زني»
پيش خودم گفتم امروز عجب روز پر ادباري است . از زمين و آسمان نحوست مي بارد.
از شدت اوقات تلخي بدون آن كه ابداً به حرفهاي دكتر جوابي بدهم دست دراز كرده از كتابخانه اش كتابي بيرون كشيدم و به اطاق خود رفتم در را از داخل بستم و لباسها را كندم و با كمال بي دماعي بر روي تختخواب افتادم . كتاب را باز كردم كه بخوانم ولي خاطر عنان گسيخته رغبتي نداشت و به طرف ديگري روان گرديد.
سيماي بلقيس در مقابل نظرم نقش بست راز آنچه براي العين ديده بودم هزار بار دلرباتر و بهتر به نظر آمد. در عالم انديشه چنان در حسن و جمال او خيره شدم كه بي اختيار چشمهايم را بستم و رو به آسمان نموده گفتم بارالها آيا باز ديدار اين فرشتـﮥ رحمت نصيب من خواهد گرديد يا اين آرزو را هم مثل آرزوهاي ديگر به خاك خواهم برد. همين طور مدتي با بلقيس و با خداي بلقيس بادلي محزون در راز و نيازم بودم.
وقتي به خود آمدم معلوم شد ساعتها از شب گذشته و شهر از سرو صدا افتاده است. كتاب را كه به زمين افتاده بود از نو برداشتم و سرسري به مطالعه آن مشغول گرديدم. از قضا كتابي بود به فرانسه در باب امراض دماغي اگر در همان ايام اتفاقاَ با ديوانگان سرو كار پيدا نكرده بودم به طور يقين فوراً آن را بسته و كنار مي گذاشتم ولي در آن موقع نظر به عوالمي كه خواهي نخواهي بين من و گروه ديوانگان پيدا شده بود حيفم آمد كه از اين حسن اتفاق و تصادف خداداد بهره اي نگيرم لهذا با آنكه سواد فرانسه ام كند است و شايد تنها به خواندن رومانهاي ساده قد بدهد از همان ساعت به كمك لغت « لاروس» به مطالعه آن كتاب مشغول گرديدم. صفحه هاي اول را به زحمت خواندم ولي هر قدر پيشتر مي رفتم و به اصصلاحات فني آشنا تر مي شدم آسانتر مي شد و بر رغبت و لذتم مي افزود.
عاقبت كار به جائي كشيد كه يازده روز تمام مانند اشخاص چله نشسته ئي به استثناي چند ساعتي كه در خواب مي گذشت شب و روز در ورطـﮥ عشق و جنون غوطه ور بودم. از يك طرف خيال بلقيس و از طرف ديگر غرايب و عجايبي كه در كيفيت امراض دماغي و فنون و جنون هر دقيقه بر من مكشوف مي گرديد چنان بر وجودم استيلا يافت كه به كلي دامن اختيار از دستم رفت و رهسپار دنيائي شدم كه با دنياي معمولي هيچ شباهتي نداشت.
وقتي به آخرين صفحـﮥ كتاب رسيدم دنيا در نظرم به صورت دارلمجانين پهناوري آمد كه كرورها ديوانگان عاقل نما و خردپيشگان مجنون صفت در صحنـﮥ آن در رفت و آمد و نشست و برخاست باشند. برمن ثابت شد كه اگر مردم ديوانه هاي دائمي نباشند بلاشك هر آدمي در ظرف بيست و چهار ساعت شبانه روز دست كم ولو فقط چند لحظه اي نيز شده بيكي از انواع بي شمار جنون كه غضب و حرص و شهوت و بغض و عداوت و خست و اسراف و حسادت و جاه طلبي و دروغ و خودخواهي و وسوسه و عشق و صدها و هزارها هوي و هوسهاي گوناگون و اضطرابها و وسواسها و خلجانهاي عياني و نهاني و افراط و تفريطهاي رنگارنگ از آن جمله است مبتلا مي باشد.
« كتاب امراض دماغي » در اين باب متضمن مطالب بسيار غريب و عجيب بود و پس از خواندن آن بر من ثابت گرديد كه جنوني كه در نظر ما چيز ساده اي بيش نيست در واقع كتاب هزار فصلي است كه هر فصلي از فصول آن محتاج سالها دقت و كاوش مي باشد. ولي آنچه مرا بيشتر از همه شيفتـﮥ احوال ديوانگان ساخت نكته اي بود كه در باب وارستگي و بي خبري آنها خواندم. مؤلف كه خود از اطباي مشهور پاريس مي باشد شخصاً در اين باب مطالعات زيادي نموده در نتيجـﮥ تجربيات دقيق يك باب مفصل از كتاب خود را به عدم تأثر اغلب تأثرات جسماني و روحاني در وجود ديوانگان منحصر ساخته و به كمك مثالهاي زياد و با ذكر اسم و رسم اشخاص و قيد روز و محل ثابت نموده بود كه بسياري از ديوانگان حتي از گرسنگي و تشنگي و گرما و سرما و غم و اندوه والم را هم حس نمي كنند. طبيب مذكور عكس يكي از مريضهاي دارالمجانين شخصي خود را در كتاب گذاشته بود كه وقتي خبر فوت يگانه پسر جوانش را آورده بودند همان طور كه مشغول چيدن ناخن بوده بدون آنكه سرش را بلند كند همين قدر با كمال بي قيدي و بي اعتنائي گفته بود لابد اجلش رسیده و عمرش سرآمده بود.
وقتي از خواندن اين قسمت كتاب فراغت يافتم ساعتهاي متمادي در كيفيات اين عوالم شگرف سير كرده پيش خودگفتم خوشا به حال اين اشخاص كه از شكنجه و عذابهائي كه روزگار ما را تلخ و ناگوار مي سازد بي خبرند و از ته قلب به احوال آنها حسرت بردم . دو سه فصل را كه مربوط به اين مقوله بود چند دور به دقت خواندم و هر دفعه به نكات تازه اي برخوردم كه مرا بيشتر شيفتـﮥ محسنات جنون ساخت به خود گفتم يارو عجب خواب بوده اي . دنيا دارالمجانيني بيش نيست. تو نخ هر كس بروي يك تخته اش كم است و عقلش پارسنگ مي برد. اگر بنا بشود همـﮥ ديوانه ها را زنجير كنند و به نگاهبان بسپارند قحطي زنجير و پاسبان خواهد شد. كم كم كار بجائي كشيد كه آرزو مي كردم ايكاش من هم از دغدغـﮥ اين عقل شيدائي و اسقاطي رهائي مي يافتم و داخل خيل بي آز و آزار و بي خبر از آز و آزار ديوانگان مي شدم.
در همان حيص و بيص روزي پدر رحيم سرزده به ديدنم آمد. اصرار نمود كه با هم سري به رحيم بزنيم. خودم نيز دلم براي رحيم تنگ شده بود. دعوت آقا ميرزا را اجابت نمودم و با هم به طرف دارالمجانين روانه شديم.
رحيم آن چناني كه بود آن چنانی تر شده بود بطوري كه اصلاً يا ما را نشناخت و يا بقدري مشغول انديشه هاي دور و دراز خود بود كه وجود و عدم ما در نظرش يكسان آمد. پدرش را با او تنها گذاشتم و پس از مدتي دودلي و ترديد به طرف اطاق مسيو روانه گرديدم. تا چشمش به من افتاد كتابي را كه مي خواند به گوشـﮥ اطاق پرتاب نمود و از جا جسته بقدري مرا بوسيد و از ديدنم ذوق نمود كه با وجود كدورتي كه از او داشتم قلم عفو بر جرايمش كشيدم و بي درنگ دستش را گرفتم و بازو به بازو به طرف پاتوق خودمان يعني همان درخت نارون معهود روانه شديم.

عقل و جنون
گفت فلاني غيبت كبري كرده بودي. خيال كرده بودم به قول مشديها دور ما فقير و فقرا را خط كشيده اي.
گفتم دو هفته تمام گوئي در اين دنيا نبودم. به معراج جنون رفته بودم.
در توضيح اين احوال متجاوز از يك ساعت بدون آنكه فرصت بدهم لب بگشايد در باب كتابي كه خوانده بودم ليچار بافتم، خيال مي كردم كه اين مطالب براي او تازگي خواهد داشت و چون مربوط به احوال اوست لابد از شنيدن آن خوشوقت و ممنون مي شود ولي معلوم شد كه با آثار مؤلف كتاب آشنائي كامل دارد و از او علاوه بر همان كتاب مقالات متعدد هم خوانده و از نظريات و عقايد او اطلاعات بسياري داشت كه به كلي بر من مجهول بود.
گفتم پس از خواندن اين كتاب گرفتار وسوسه شده ام و مثل اين است كه شيطان شب و روز در گوشم مي خواند كه «العقل عقال» و در اين دنيا اگر سعادتي است تنها نصيب ديوانگان است و بس و به قول مولوي رومي «غافلي هم حكمت است و نعمت است». گفت مگر در اين باب شكي داشتي؟ گفتم همه مي گويند كه عقل گرانبهاترين گوهرهاست و حكما گفته اند كه خدايا كسي را كه عقل ندادي چه دادي و «العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان» بااين حال چطور مي تواني جنون را بر آن ترجيح بدهي؟ گفت در باب عبادت رحمن به قول يار و حقيقت كه جسارت است خلاف هم كه چه عرض كنم ولي جاي انكار نيست كه اگر ابليس كه ملك مقرب بود ملعون ابد و ازل شد تنها از دست همان عقل سرشارش بود. اما چناني كه مي گويند به وسيلـﮥ عقل به دست مي آيد آن هم بايد همان جنون باشد نه جنان و لابد در نقل قول تحريفي شده است والا هر كس مي داند كه عقل دروازﮤ جهنم است نه دالان بهشت.
گفتم اي بايا تو هم شورش را درآورده اي. هرگز كسي را نديده بودم بگويد جنون بهتر از عقل است.
گفت رفيق اگر راستي راستي مي خواهي چيزي بفهمي بيش از همه چيز بايد از خر تقليد و تلقين پياده شوي و چنين گفته اند و چنين مي گويند را به دور بيندازي و مرد شعور و فهم خودت بشوي و الا مي ترسم قافلـﮥ فكرت تا به حشر لنگ بماند.
گفتم اگر تا به حال در ديوانگي تو شكي داشتم ديگر شكي برايم باقي نماند و از اين به بعد تكليف خودم را با تو خواهم دانست.
گفت زياد آتشی نشو و حرفم را گوش كن. مگر نه ديوانه كسي را مي گويند كه در فكر و كارش تعادل نباشد و از طرف ديگر مگر نه دنيا به منزلـﮥ كشتي سبكباري است كه به روي درياي طوفاني افتاده باشد؟ در اين صورت چطور مي خواهي كه مسافرين چنين كشتي بي سكاني مراعات تعادل را بنمايند. من هر وقت به دنيا و مردم دنيا و افكار و عقايد اين مردم نگاه مي كنم قطره اي از سيماب زنده در نظرم مجسم مي شودكه مدام مي لرزد و مي لغزد و ابداً سكون و ثباتي براي آن نمي توان تصور نمود. شكها و يقين ها به حدي دستخوش تزلزل و تغيير هستند كه انسان كم كم در شك هم شك پيدا مي كند. حالا كه خودمانيم بگو ببينم در چنين عالمي كه سر تا پايش همه لغزش و جنبش و تغيير و تبديل است چطور ممكن است كه انسان متعادل را از دست ندهد و آيا قبول نداري كه در اين بحبوحـﮥ بي ثباتي اين بلبشوي بي تعادلي ديوانـﮥ واقعي كسي است كه ادعاي عقل و تعادل داشته باشد؟
گفتم برادر اينطورها هم كه تو مي گوئي دنيا گرفتار زلزلـﮥ مستمر با جنون طرف به روي سنگ قرار نگيرد. هر چه باشد باز عقل را نمي توان لب و لوچه را جمع كرد و گفت مگر قرار نبود كه تقليد را دور بيندازي و حرفهاي بي اساس مردم را بيخود گذاشتي به رخ ما نكشي. تو كه به خيال خودت صاحب عقل و ادراكي اگر مردي بيا و پنج دقيقه كلاهت را قاضي كن تا دستگيرت شود كه حقيقاً بالاي جنون عالمي نيست.
گفتم عزيزم بيهوده سخن هم به اين درازي نمي شود. چنين ادعاي عجيبي را بي دليل و بينه نمي توان به كرسي نشاند يقين دارم كه زبانت تا وقتي دراز است كه پاي استدلال در ميان نباشد و بخواهي به زور سفسطه و مغلطه حرف خودت به كرسي بنشاني.
گفت خدا پدرت را بيامرزد اگر دليل مي خواهي بگو تا آنقدر برايت دليل بياورم كه كلافه بشوي.
گفتم كه كلافه شدنم از اين خواهد بود كه مي بينم مي خواهي با دليل و بينه يعني به كمك خود عقل ثابت كني كه عقل دردي را دوا نمي كند و ديوانگي بهتر از آن است. راستي دلم مي خواهد ببينم چطور از عهده برخواهي آمد. خنده را سر داده و گفت به قول مرحوم شيخ الرئيس «مي گويم و ميايمش از عهده برون» تا پس فردا مي توانم برايت دليل و برهان اقامه كنم ولي
مي ترسم سر نازنينت را به درد بياورم و دردل هزار لعنت به هر چه عاقل و ديوانه است بكني همينقدر بدان كه بدون هيچ شك و شبهه آدم ديوانه عموماً سعادتمند تر از آدم عاقل است،
مي گوئي به چه دليل. مي گويم به دليل آنكه سعادتمندي در واقع عبارت است از دل بستن به .... در اين و تلاش در راه رسيدن به آن و هيچ جاي از چون به حدي شيفته خيالهاي پرلذت مرحله فرسنگها ..... خود هستند كه هيچ چيزي در دنيا نمي تواند آنها را دقيقه توهماتشان منحرف سازد در صورتي كه عقلا يعني اشخاص متعارفي هرقدر ....... مطلوبي باشند باز انديشه هاي گوناگون دنيائي و غم و غصـﮥ مال و منال و عيال و اطفال مانند چكش فيلبان روزي صد بار به مغز آنها فرو مي آيد و فكر آنها را به خود مشغول مي دارد و آينـﮥ خاطرشان را مكدر مي سازد.
گفتم فرضاً هم از اين حيث قدري آسوده تر باشند ولي در عوض از بسيار لذتهاي ديگر محرومند.
گفت پسرجان اين تئوي كه از هزار لذت محرومي نه آنها كه از سلسله هزاران رسومات و خرافات و قيودات غريب و عجيبي كه مثل تار عنكبوت به دست و پاي مردم پيچيده و نمي گذارد نفس بكشند آزاد هستندو در عالم يقين مطلق از هر چه رنگ تعلق بگيرد بر كنار افتاده اند. و پشت پا به بيم و اميد زده اند و از دنياي تقليد و تعبد كه دنياي ضعيفان و سست خردان است دور افتاده به نعمت حقيقي دائمي يعني لذتي كه بنايش بر چيزهاي بي اساس و دمدمي اين عالم نيست رسيده اند.
گفتم آخر عزيز من اين چه لذتي است كه در كوچه و بازار زن و مرد عقب ما بيفتند و به حركات و اطوارمان بخندند و به اسم اينكه ديوانه هستيم هزار نوع آزارمان بدهند و بله و بليدمان هم بخوانند.
سر را به علامت تعجب و سرزنش جنبانيده گفت آقاي عزيز اينكه ديگر مقام خاصان و همان مقامي است كه حافظ در حقش گفته

«من اين مقام به دينار به آخرت ندهم
اگر چه در بيم افتند خلق انجمني»

بگذار اين جماعت نادان اين قدر بله و بليد بگويند كه زبانشان مو در بياورد. مگر نشنيده ايد كه گفته اند «اكثر اهل الجنْ البله» يعني به قول مولوي «بيشتر اصحاب جنت ابلهند» و مگر نمي داني كه حكيم بزرگ فرانسوي پاسكال در مقام نشان دادن راه رستگاري فرموده «بله و بليد بشويد». و در حديث هم آمده است كه «عليكم بدين العجايز» يعني بگرويد به كيش پيرزنان. گوته حكيم مشهور آلماني گفته «چون حيواني با حيوانات زندگاني كن». مولوي خودمان هم همين معاني را به زبان ديگري بيان نموده آنجا كه فرموده است:

«خويش ابله كن تبع مبر و سپس
رستگي زين ابلهي پايي و بس»

حضرت مسيح هم ملكوت آسمان را بابلهان يعني به مردم صاف و صادق و ساده لوح وعده داده است وانگهي آدمي كه از علايق و خلايق رسته و باب هر ضعف نفسي را بروي خود بسته و به ريش روزگار مي خندد و به قول شاعر به مرحلـﮥ «با اجل خوش با ازل خوش شادكام- فارغ از تشنيع و گفت خاص و عام» رسيده است چه اعتنائي به مردم و حرف مردم و خنده و گريه آنها دارد. گفتم جناب مسيو حقاً كه در مغلطه يد بيضا داري. آخر اين هم كار شد كه انسان به اسم اينكه ديوانه ام بي كار و بيعار در گوشه اي بيفتد كه هر بي سرو پائي دستش بيندازد و خيرش هم به هيچكس نرسد.
گفت حسنش در همين است كه خيرش به كسي نمي رسد.
گفتم يارو كم كم سوراخ دعا را گم مي كني. چطور حسن آدم در اين مي شود كه خیرش به كسي نرسد.
گفت لابد متوجه شده اي كه در اين دنيا خير و شر از همديگر لاينفك هستند و همانطور كه لازمه روشنائي سايه است و روز بدون شب نمي شود هيچ كار خيري هم نيست كه مستلزم شري نباشد و خوشبخت همان ديوانه ها هستند كه چون كاري از دستشان ساخته نيست و كسي هم منتظر كاري از آنها نيست در پناه خير و شر هستند و اگر باني خيري نيستند لامحاله شري نيز از آنها صادر نمي شود و تصديق مي كني كه اين خود نعمتي بس گرانبهاست.
گفتم بسيار خوب از خيرشان گذشتيم ولي چنين آدمي كه نفعش به خودش هم نمي رسد آيا براي زير خاك به مراتب بهتر نيست.
گفت مقصودت را نمي فهمم. چطور نفعش به خودش نمي رسد.
گفتم البته كسي كه قابل قبول نمودن هيچگونه ايمان و ايقان نباشد از درك فيض و رحمت هم محروم مي ماند و در اين صورت واضح است كه نفعش به خودش هم نمي رسد.
مسيو صدا را صاف كرده با حال برآشفته گفت جان من داري زياد پا روي حق مي گذاري. مگر نه الان گفتم كه عقل عموماً مخل ايمان و موجب وسوسه و گمراهي است و ابليس را مثال آورديم كه به اغواي عقل به ضلالت افتاد. مگر نمي بيني كه مردم هر كه را با عقل سر و كار دارد دهري و كافر و زنديق مي خوانند و مؤمن كسي را مي دانند كه چشم بسته تسليم شود و اهل چون و چرا نباشد و اگر اندكي تأمل نمائيم معلوم مي شود كه عقيده ايمان هم مثل عشق نوعي از جذبه و جنون است كه با عقل و استدلال زياد جمع نمي گردد. ابواب ايمان بروي ديوانگان كه مستقيماً و بلافاصله و بدون حاجب و دربان با خداي خود راهها دارند بازتر است تا بروي عقلاي پرچون و چرا و پر شيله و پيله و لهذا از اين نظر نيز مي توان گفت كه ديوانگان بر عقلا امتياز دارند.
گفتم شيطان چنان در پوست تو رفته كه محال است بتوان با تو دو كلمه حرف حسابي زد و تصور مي كنم بهتر است همين جا لب صحبت را تو بگذارم والا مي ترسم مطلب كم كم به جاهاي خيلي نازك بكشد و جسته جسته در مقام غلو ديوانگان را نسخه هاي منتخب خلقت بشماري و از همشأن و همشانه قلمداد نمودن آنها با اولياء الله هم روگردان نباشي.
گفت مگر حقيقت غير از اين است و مگر نمي توان به جرئت ادعا نمود كه تنها ديوانگانند كه در اين دنيا به شخصيت ممتازه خود قائم هستند و بدون آنكه نسخه بدل كسي باشند به عالم شگرفي از آزادي و وارستگي و استغنا رسيده اند كه با عالم آدمهاي معمولي ابداً حد متشركي ندارد و اگر بخواهيم براي آن حد مشتركي قايل شويم شايد تنها با عالم بزرگان درجه اول و
اعجوبه هاي زمان و نوابغ و نوادر دوران باشد.
گفتم چشمم روشن. حالا كه كسي جلويت را نمي گيرد چه عيبي دارد خجالت را به كنار بگذاري و يك قدم جلوتر رفته اصلاً ديوانگان را به مرتبـﮥ پيغمبري برساني و بگوئي نجات و فلاح دنيا به دست آنهاست.
گفت تازه اگر چنين حرفي بزنم راوي قول اراسم هلندي شده ام كه بزرگترين حكيم دورﮤ رستاخيز معنوي اروپا شناخته شده و در كتاب مشهور خود موسوم به «ستايش جنون» گفته است « اگر خداوند چنان مصلحت ديده كه رستگاري دنيا به دست جنون باشد براي آن است كه يقين حاصل نموده كه عقل در انجام چنين كاري عاجز است.» و باز در جاي ديگر همان كتاب مي گويد «در نظر من ديوانگي همانا عقل است» و باز در جاي ديگري از زبان جنون چنين مي نويسد «روزي از روزهاي عمر پيدا نمي شود كه غمين و نامطبوع و كسالت افزا و تنفرآميز و پردردسر نباشد مگر آنكه من كه جنون هستم در آن رخنه يافته و با چاشني كيف و حال مزه و رنگ و بوئي بدان ببخشم.»
از قديم الايام هم ملتفت بوده اند كه ژني چندان از جنون دور نيست چنان كه فيلسوف جليل القدري مانند ارسطو معتقد بود كساني كه شاعر و غيبگو و پيغمبر مي شوند عموماً در اثر اختلال حواس و مشاعر است. و هم او گفته «شعرا و هنروران و مردان سياسي بزرگ عموماً دوچرخ ماليخوليا و اختلال مشاعر مي باشند. و حتي به تازگي بر من معلوم گرديده است كه اشخاصي مانند سقراط و امپدوقلس و افلاطون و بسياري از حكما و عرفاي بزرگ ديگر از اين قبيل و مخصوصاً تني چند از اشهر شعرا نيز به همين حال بوده اند.
مگر افلاطون حكيم در كتاب «قدر» تعريف و تمجيد جنون را نكرده است. مگر شاعر مشهور يونان سوفوكلس در حدود دو هزار و پانصد سال پيش از اين نگفته» زندگاني خيلي شيرين است ولي واي به عقل كه آن را تلخ و خراب مي سازد.»
مگر سنكا حكيم مشهور رومي نيز قريب دو هزار سال پيش نگفته «هيچ عقل بزرگي وجود ندارد مگر آنكه اندكي جنون با آن مخلوط باشد». از قديمي ها گذشته بسياري از نويسندگان و ارباب فكر متأخر هم به همين عقيده بوده اند چنانكه حكيم معروف فرانسوي ديدرو گفته «چقدر ژني و جنون به هم نزديك هستند و عجب است كه يكي را در بند و زنجير مي كنند و ديگري را مورد آن همه احترام قرار داده برايش مجسمه برپا مي كنند». نيچه فيلسوف نامي آلمان هم خطاب به گروه مردم مي گويد كجاست جنون كه آبلـﮥ شما را با آن بكوبند. و باز هم در جاي ديگر مي گويد «از كجا كه چند هزار سال ديگر تنها كساني را شريف نخوانند كه سوداها و ديوانگيهائي در سر داشته باشند». كرشمر آلماني هم در كتاب خود موسوم «به اشخاص صاحب ژني» مي گويد «اشخاصي كه گرفتار جنون و اختلال مشاعر هستند در ترقي و تعالي ملل و اقوام عامل عمده و ركن مهمي هستند و مي توان آنها را ميكروب ترقي جواند». خلاصه آنكه هميشه ژني و نبوغ را نوعي از جنون دانسته اند و در بسياري از زبانها كلمه هائي هست كه معني جنون و ژني هر دو را مي رساند چنان كه كلمه «نيگرانا» در زبان سانسكريت كه زبان قديمي هنديهاست و كلمات «نوي» و «مسوگان» در زبان عبري در عين حال كه جنون را مي رساند دلالت بر پيغميري هم دارد. و اساساً مردم ديوانگان را به خدا نزديك مي دانند و در ميان خودمان هم غش را كه نوعي از جنون شديد موقتي است جنون صرعي يا حملـﮥ صرعي و يا جذبـﮥ رحماني مي خوانند. حالا اگر بخواهم ديوانگي هاي معاريف دنيا را كه زبانزد خاص و عام است برايت شرح بدهم مثنوي هفتاد من كاغذ شود چنان كه همين ديشب در شرح حال سيبويه مشهور و كيفيت وفات او مي خواندم كه دو لنگه در بخود بست به تصور اينكه مي تواند با چنين پر و بالي پرواز كند خود را از بالاي بام به پائين پرتاب نمود و جابجا جان داد. دردسر نمي دهم ولي مخلص كلام آنكه از توجه پنهان من رفته رفته يقين حاصل كرده ام كه به قول دانشمند معروف فرانسوي دوشفو كولد هر كس از جنون عاري باشد آنقدرها كه تصور مي كند عاقل است عاقل نيست و با حكيم فرانسوي رونان هم عقيده ام كه عقلا چه بسا همان ديوانگانند و به رفيق و مراد و پير خودم آناتول فرانس حق مي دهم كه مي گويد« دنيا را ديوانگان نجات داده اند» و با او همزبان شده «از خداوند مسئلت مي نمايم به هر كس كه دوستش دارم يك ذره ديوانگي عطا نمايد تا دلش همواره شاد و خاطرش مدام خرم باشد».
گفتم برادر تو درياي علم و اطلاعي و بايد اقرار كرد كه در مبحث جنون به مقام اجتهاد
رسيده اي و مستحقي كه در محكمـﮥ عالي ديوانگي مدعي العموم مطلق شناخته شوي و به راستي كه چيزي نمانده به حرفهايت ايمان بياورم و صدقنا بگويم و سربسپارم. اما تنها چيزي كه هست اين است كه چشمم از اين حكماي فرنگي و فيلسوفهاي بيگانه كه اصلاً اسم بعضي از آنها هرگز به گوشم نرسيده پرآب نمي خورد و به قول شيخ بهائي

«چند و چند از حكمت يونانيان
حكمت ايمانيان را هم بخوان»

به عقيدﮤ من در كلمه حرف حسابي حكما و بزرگان خودمان مثل حافظ و مولوي كه در واقع پزشكان معالج ما ايرانيان هستند و نبض روح ما در دست آنهاست به تمام اين سخناني كه براي اثبات عقيده خود شاهد آوردي ترجيح دارد و ما را زودتر متقاعد مي سازد.
گفت برادر اينكه ديگر غصه ندارد افسوس كه مثل اغلب مؤمنين پايت به مسجد نرسيده و از اخبار و احاديث بي خبري والا معني العقل عقل دستگيرت شده بود و مي دانستي كه حضرت امام جعفر صادق فرموده «سر معاينه آنگاه مرا مسلم شد كه رقم ديوانگي بر من كشيدند» و عارف بزرگي مانند سهل تستري گفته «بدين مجانین به چشم حقارت منگريد كه ايشان را خلفاي انبيا گفته اند» و فضيل عياض كه از مشاهير مشايخ است گفته «دنيا بيمارستاني است و خلق در آن چون ديوانگاني كه در غل و قيد باشند» و هم او در نكوهش عقل فرموده «هر چيزي را زكاتي است و زكات عقل اندوه طويل است» و مولاي روم هم كه در حقش گفته اند:

من نمي گويم كه آن عالي جناب
هست پيغمبر ولي دارد كتاب

در كتاب «في مافيه» چنين آورده است «خداوند چشمهاي قومي را به غفلت بست تا عمارت اين عالم كنند و اگر بعضي را غاقل نكنند هيچ عالمي آبادان نگردد. پس ستون اين جهان خود غفلت است- هوشياري اين جهان را آفت است. غفلت است كه عمارتها و آبادانيها انگيزاند. آخر مگر نه اين طفل از غفلت بزرگ مي شود و دراز مي گردد ولي چون عقل او به كمال مي رسد ديگر دراز نمي شود. پس موجب عمارت همانا غفلت است و سبب ويراني هشياري». يك نفر از عرفاي ديگر هم كه نقداًَ اسمش به يادم نيست گفته «چون حق ظاهر شود عقل معزول گردد و معرفت ربوبيت به نزديك مقربان حضرت باطل شدن عقل است چه عقل آلت اقامت كردن عبوديت است نه آلت دريافتن حقيقت ربوبيت». اگر شعر هم مي خواهيد بيا برويم به اطاقم تا پاره اي از سخناني را هم كه با وجود آنكه در اينجا به كتاب زيادي دسترس نداشتم از بعضي شعراي خودمان توانسته ام جمع بياورم برايت بخوانم و ببيني كه خودمانيها هم با «بوف كور» هم عقيده هستند.
گفتم تو عجب آدم پيش بيني بوده اي و ما نمي دانستيم ولي مرد حسابي اصلا دلم
مي خواهد بدانم مقصودت از اين روده درازيها و اسب تازيها چيست و با اين مقدمات شتر را
مي خواهي كجا بخواباني.
گفت حقيقتش اين است كه در اينجا كم كم دارد دلم سر مي رود.
گفتم سر رفتن دل تو چه ربطي به مطلب دارد كه مبلغ و مبشر جنون شده اي و اينطور بازار گرمي مي كني.
گفت دلم مي خواهد تو هم كه اتفاقاً با من جور آمده اي و گمان مي كنم آبمان بتواند با هم در يك جوي برود ديوانه بشوي تا بتوانيم در اين گوشـﮥ بي سر و صدا و در مصاحبت اين چند تن آدم بي آزار با هم لقمه ناني به آسودگي بخوريم و علي رغم روزگار و مردم زمانه چند صباحي را كه از عمر باقي است بي غم و هم و فكر و غصه به خوشي در همين جا بگذرانيم.
گفتم خدا پدرت را بيامرزد مگر ديوانه شدن دست من است كه محض خاطر جنابعالي هر دقيقه اراده ام قرار بگيرد بتوان ديوانه بشوم.
گفت البته كه دست تو است دست تو نباشد دست كي مي خواهي باشد وانگهي لازم نيست راستي راستي ديوانه بشوي همين قدر خودت را به ديوانگي بزن و ديگر كارت نباشد. خواهي ديد چطور بخودي خود روبراه خواهد شد.
از اين اظهارات سخت يكه خوردم گفتم يارو نباشد كه تو هم همين طور خودت را دستي به ديوانگي زده باشي و با اينگونه حقه بازيها بخواهي كلاه سر فلك بگذاري.
چشمهايش را در چشمهاي من دوخت و پس از آنكه با دهن باز مدتي به من نگاه كرد سر را بطور اسرارآميزي دو سه بار جنبانيده گفت «اختيار داري» و اين كلمات را چند بار با لحن مخصوصي كه معني آن را بتوانستم بفهمم تكرار نمود. آنگاه از جا جسته بازوي مرا گرفت و بدون آنكه در صورت من نگاه كند و يا كلمه اي بر زبان آورد به عجله به طرف اطاقش روان شد در حالي كه مرا نيز با خود مي كشيد.
در اطاق كتابي را از زير تختخواب بيرون آورد و از لاي آن ورقي را كه به خط خود چيزهائي بر آن نوشته بود برداشته به من داد و گفت نقداً دماغ ندارم كه اين اشعار را همين جا برايت بخوانم. با خود ببر و هر وقت تنها شدي بخوان اثرش زيادتر خواهد بود. اين را گفته و بدون آنكه خداحافظي كند مرا از اطاق خود بيرون كرد و در را به روي خود بست.
ورق را به دقت تا كردم و در جيب بغل نهادم و پس از آنكه مختصراً باز سري به رحيم زده
مي خواستم از دارالمجانين بيرون بروم كه از نو صداي هدايتعلي به گوشم رسيد كه عقب من
مي دويد و مرا مي خواند ديدم چيزي در يك دستمال ابريشمي يزدي بسته در دست دارد و به طرف من مي آيد. همين كه نزديك شد ديدم رنگش پريده است و هنوز آن برق مخصوصي كه در چشمانش پديدار شده بود مي درخشيد و رويهم رفته آشفته و پريشان به نظر مي آيد. بسته اي را كه در دست داشت به من داده گفت ترسيدم هنوز از من دلگير باشي خواهشمندم اين هديـﮥ ناچيز را به عنوان يادبود دوستانه قبول نمائي و اگر تقصيري از من صادر شده به كلي فراموش كني كه اگر كاستي تلخ است از بوستان است و اگر «بوف كور» گنهكار است از دوستان است اين را گفته و بدون آنكه منتظر جواب من بشود با كمال شتابزدگي به طرف اطاق خود برگشت.
قدري از دارالمجانين دور شدم به كوچـﮥ خلوتي رسيده خواستم ببينم مسيو چه دسته گلي به سر ما زده است. در گوشه اي ايستادم و به احتياط دستمال را باز كردم. ديدم قوطي مقوائي كوچكي را با ريسمان قند از هر طرف محكم بسته و به خط خود به روي آن اين كلمات را نوشته
«برگ سبزي است تحفـﮥ درويس». به هزار زور و زحمت گره ها را باز كردم در قوطي را برداشتم. هنوز برداشته نشده بود كه بوي تعفن شديدي به دماغم رسيد و ديدم قوطي پر است از نجاست انساني. به حدي تعجب كردم كه دو سه دقيقه مثل آدمي كه گرز آهنين به مغزش خورده باشد گيج و مبهوت ماندم ولي به محض اينكه به خود آمدم دستمال و قوطي به به غضب هر چه تمامتر به دور انداخته و جوشان و خروشان و دشنام دهان به طرف منزل خود روان شدم. مانند خوك تيرخورده دلم مي خواست آينده و رونده را بدرم. از شدت اوقات تلخي نزديك بود خفه بشوم و به راستي اگر كارد به بدنم مي زدند خونم درنمي آمد.
پس از آنكه مدتي بي مقصد و بي مقصود در كوچه ها پرسه زدم خود را در مقابل منزل يعني خانه دكتر همايون يافتم. در را به شدت كوبيدم. مدتي طول كشيد تا نوكر دكتر در را باز كرد. ديدم زلفهايش پريشان است و چشمهايش به اصطلاح آلبالوگيلاس مي چيند. معلوم شد كه باز عرق مفتي به چنگش افتاده و جلوي خودش را نتوانسته است بگيرد. گفتم بهرام تو كه باز دم به خمره زده اي. گفت چه كنم آقا از روز بيدماغي و دلتنگي است. گفتم مگر كشتيت به خاك افتاده و يا
مال التجاره ات به دست راهزنان افتاده است. گفت به جان عزيز خودتان مسافرت اربابم براي من همين حكم را دارد. گفتم چه مسافرتي مگر دكتر حركت كرده گفت بله حركت كرد و مرا مأمور كرده از شما معذرت بخواهم كه بي خداحافظي رفت ولي خاطرتان كاملاً جمع باشد كه براي راحتي و آسايش سركار از هر جهت دستورالعمل لازم داده است و سپرده است كه تا هر وقت اينجا بمانيد قدمتان بالاي تخم چشم جان نثارتان خواهد بود.
گفتم خيلي ممنون محبت شما هستم ولي بگو ببينم دكتر چطور حركت كرد به كدام طرف رفت كي رفت چند وقته رفت. گفت نيم ساعتي بعد از بيرون رفتن سركار دم در درشگه اي آمد دكتر سوار شد و چمدانهايش را بستند و پس از آنكه دستورات لازم را به من داد بدون آنكه بفهمم به كجا مي روند حركت كرد.
بدون آنكه ديگر گوش به حرفهاي بهرام بدهم يكراست به اطاق خود رفتم و براي اينكه دق دلي درآورده باشم هزار فحش عرضي به خودم به هدايتعلي و به دكتر و به بهرام دادم. سه ساعتي از دسته گذشته بود كه بهرام برايم شام آورد دست نزده همانطور پس فرستادم. تمام شب خواب به چشم نيامد و بدنم چنان مي سوخت كه يقين كردم تب دارم برخاستم و در همان تاريكي شب با پاي برهنه و يكتا پيراهن كوركورانه خود را به زير شير آب انبار رسانده و آنقدر آب سرد به سر و صورتم زدم تا اندكي به حال آمدم. به اطاق كه برگشتم چراغ را روشن كرده خواستم خود را به مطالعـﮥ كتابي سرگرم كنم ولي حواسم به قدري پريشان بود كه حروف و كلمات در زير چشمم مانند حشرات جانداري مي جنبيدند و دست و پا مي زدند و تغيير شكل و رنگ مي دادند بدون آنكه ابداً بتوانم معني آنها را بفهمم در همان حال ناگهان به ياد اشعاري افتادم كه هدايتعلي داده بود بخوانم و با همه بيزاري و تنفري كه از او و از هر چه او را به خاطر مي آورد داشتم بلند شدم و آن ورقه را از جيب بغل درآوردم و از نو شمد را به روي خود كشيده مشغول خواندن آن اشعار شدم ديدم تمام آن اشعار كه متجاوز از سيصد چهار صد بيت مي شد در باب جنون و عقل و امتياز جنون بر عقل و محسنات بيخبري و بيهوشي بود و اينك قسمتي از آنها را كه در همان شب نسخه برداشتم به همان صورتي كه خود هدايتعلي نوشته بود يعني بدون هيچ نظم و ترتيبي درهم و برهم در اينجا نقل مي نمايم.
صورت قسمتي از اشعاري كه هدايتعلي خان در باب عقل و جنون و بيخبري و امثال آن از شعراي كوچك و بزرگ قديم و جديد جمع آورده است

«راي طاعت بيگانگان ز ما مطلب
كه شيخ مذهب ما عاقلي كنه دانست»
(حافظ)
****
«چو هر خبر كه شنيدم رهي بحيرت داشت
ازين سپس من و رندي و وضع بي خبري»
(حافظ)
****

«اگر نه عقل بمستي فرو كشد لنگر
چگونه كشتي ازاين ورطه بلا ببرد»
(حافظ)
«ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس كه ترا
دمي ز وسوسه عقل بي خبر دارد»
(حافظ)
****
«عاقل بكنار جوي تاره ميجست
ديوانه پابرهنه از آب گذشت»
(ساير اردوبادي)
****
«كاش گشاده نبود چشم من و گوش من
كافت جان من است عقل من و هوش من»
(شيخ الرئيس)
****
«هر كه نابيناست در معني تنش در راحت است
آتش اندر دل فكند اين ديدﮤ بينا مرا»
(حميدي)
****
«جملـﮥ ديوان من ديوانگي است
عقل را با اين سخن بيگانگي است»
«عشق اينجا آتش است و عقل دود
عشق چون آيد گريزد عقل زود»
(عطار)
«عقل را هم آزمودم من بسي
زاين سپس جويم جنون را مفرسي»
(مولوي)
****
«خوشتر ز روزگار جنون روزگار نيست
بالاتر از ديار محبت ديار نيست»
(لاادري)
«گر تو خواهي كت شقاوت كم شود
جهدكن تا از تو حكمت كم شود»
(مولوي)
****
«حبذا روزگار بي خردان
كز خرابي عقل آبادند»
عقل و غم را نهاده اند بهم
در حماقت هميشه دلشادند
هر كجا عقل هست شادي نيست
عقل و غم هر دو توأمان زادند»
(اين يمين)
****
«او ز شر عامه اندر خانه شد
او ز ننگ عاقلان ديوانه شد
او ز عار عقل كند تن پرست
قاصداً رفته است و ديوانه شده است»
(مولوي)
****
«هر كه شد ديوانه اينجا در حساب مردم است
در ديار ما قلم بر مردم آگاه نيست»
(صائب)
****
«راه كن در اندرونها خويش را
دور كن ادراك دورانديش را»
(مولوي)
****
«رها كن عقل ورو ديوانه ميكرد
چو مستان بر در ميخانه ميكرد»
(عبيد زاكاني)
****
«در نهايت عقلها ديوانگي است
چون بدقت بنگري هر دو يكي است»
(جمال)
****
«عاقل مباش تا كه غم ديگران خوري
ديوانه باش تا غم تو ديگران خورند»
(لاادري)
****
«اي عشق چو از هر خبري باخبري تو
ما را ز كرم مردره بي خبري كن
ور عقل كند سركشي و داعيه داري
زودش ادب از سيلي شوريده سري كن»
(رعدي آذرخشي)
****
«بيشتر اصحاب جنت ابلهند
تا ز شر فيلسوفي ميرهند
زيركي ضد شكست است و نياز
زيركي بگذار و به گولي بساز
زيركان با صنعتي قانع شدند
ابلهان از صنع در صانع شدند»
(مولوي)
****
«تا دمي از هوشياري وارهند
ننك خمر و بنك بر خود مينهند
ميگريزند از خودي در بيخودي
يا بمستي يا بشغل اي مهتدي»
(مولوي)
****
«يك نفس هشيار بودن عمر ضايع كردن است
گر نباشد باده بايد خويش را ديوانه ساخت»
(كليم)
****
«بي جذبـﮥ جنون نرسد كس به هيچ جاي
سالك براه مانده اگر ني سوار نيست»
(كليم)
«از جنونم بسوي عقل دلالت مكنيد
گم شدن بهتر از آن راه كه بي راهبر است»
(كليم)
****
«هيچ ميداني كه راه عقل ما و حس ما
هر دو در يك نقطه مي گردد بحيرت منتهي»
(رعدي)
****
«گر تو خواهي كت شقاوت كم شود
جهد كن تا از تو حكمت كم شود
عقل من گنج است و من ويرانه ام
گنج اگر پيدا كنم ديوانه ام»
(مولوي)
****
«عاشقم من بر فن ديوانگي
سيرم از فرهنگ و از فرزانگي»
(مولوي)
****
«هر چه غير شورش و ديوانگي است
اندرين ره روي در بيگانگي است»
(مولوي)
****
«عاشق عشقم و ديوانه ديوانگيم
راه منماي كه دارم سر سرگرداني»
(عماد خراساني)
****
«زين قدم وين عقل رو بيزار شو
چشم غيبي جوي و بر خوردار شو
زين نظر وين عقل نايد جز دوار
پس نظر بگذار و بگزين انتظار»
(مولوي)
****
«از باخبري غيرزيان سود نديدم
خرم دل آن كز دو جهان بي خبر افتاد» (علوي)

«اي كه پرسي ز ما كه بهر چه ما
دست در دامن جنون زده ايم
پا كشيده ز عالم بيرون
خيمه در عالم درون زده ايم
چند و چون راز ما مپرس كه ما
قفل بر لب ز چند و چون زده ايم
اين قدر هست كز همه آشوب
رسته و تكيه بر سكون زده ايم
رهنمون خرد چو گمره بود
سنگ بر فرق رهنمون زده ايم
بگذر اندر همه مراحل عقل
زين مراحل قدم برون زده ايم
درمي عقل نشئه كم ديديم
زين سبب ساغر جنون زده ايم»
(فرزاد)
****
«آزمودم عقل دورانديش را
بعد از اين ديوانه سازم خويش را
هست ديوانه كه ديوانه نشد
اين عسس را ديد و در خانه نشد»
(مولوي)
****

«عقل چون حلقه از برون در است
از صفات خداي بي خبر است»
(سنائي)
****
«تا چند عقل و دانش و هشياري
زين بس من و جنون وسبكاري
آشفتگي بزلف تو آموزم
مستي بآن بت فر خاري»
(حبيب ميكده)
«ز عقل انديشه ها زايد كه مردم را
گرت آسودگي بايد برو مجنون تو اي عاقل»
(سعدي)
****
«زين عقل هوشيار ملول آمدم بسي
ساقي ب بيار باده كه بيهوشي آورد»
(مظفر كرماني)
****
«عقل اگر داند كه دل در بند زلفش چون خوش است
عاقلان ديوانه گردند از پي زنجير ما»
(سعدي)
****
«رها كن عقل را با حق همي باش
كه تاب خور ندارد چشم خفاش»
(شيخ محمود شبستري)
****
«با ادب باش اي برادر خاصه با ديوانگان
خود مگو كور انبا شد بهره از فرزانگي
اي بسا داناي كامل كز پي روپوش خلق
روز و شب بر خويش بندد حالت ديوانگي»
(قاآني)
****
«زين خرد جاهل همي بايد شدن
دست در ديوانگي بايد زدن»
(مولوي)
****
«عقل جز وي آفتش وهم است و ظن
زانكه در ظلمات او را شد وطن»
(مولوي)
****
«استن اين عالم ايجان غفلت است
هوشياري اين جهان را آفت است
هوشياري زان جهان است و چون آن
غالب آيد پست گردد اين جهان» (مولوي)
«عقل تو مغلوب دستور هواست
در وجودت رهزن راه خداست»
(مولوي)
****
«عقل دفترها كند يكسر سياه
عقل عقل آفاق دارد پر ز ماه»
(مولوي)
****
«هنگام صبو هست حريفان خزيد
آن باده نوشين به قدح در ريزيد
يك لحظه ز بند نيك و بد بگريزند
در بيخودي بيخودي آويزند»
(لاادري)
****
«خويش ابله كن تبع مبر و سپس
رستگي ز اين ابلهي يابي و بس
اكثر اهل الجنه البله اي پدر
بهر اين گفت است سلطان البشر
زيركي چون باد كبر انگيز تو است
ابلهي شو تا بماند دين درست»
(مولوي)
****

«عقل را قربان كن اندر عشق دوست
عقلها باري از آن سوي است كو است»
(مولوي)
****
«بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
خواهي كه زلف ياركشي ترك هوش كن»
(سعدي)
****

«عاشقم من بر فن ديوانگي
سيرم از فرهنگ و از فرزانگي»
(مولوي)
****
«جان نگردد پاك از بيگانگي
تا نيايد بوي از ديوانگي»
(عطار)
****
«سعديا نزديك رأي عاشقان
خلق مجنونند و مجنون عاقل است»
(سعدي)
****
«برو اي عقل كه من مستم و تو مخموري
هر كه مخمور بود همچو تو اغيار من است»
(شاه نعمت الله ولي)
****
«هر چه غير از شورش و ديوانگي است
اندر اين ره روي در بيگانگي است»
(مولوي)
****
«تا از ره و رسم عقل بيرون نشوي
يك ذره از آنچه هستي افزون نشوي»
(شيخ بهائي)
****

«ناقص است آنكس كه از فيض جنون كامل نشد
در چنين فصل بهاري هر كه عاقل ماند ماند»
(صائب)
****
«عزت داغ جنون داد كه فرمانده عقل
بوسه از دور بر اين مهر همايون زده است»
(صائب)
****
«ز عقل انديشها زايد كه مردم را بفرسايد
گرت آسودگي بايد برو مجنون شو اي عاقل» (سعدي)
«آنانكه اسير عقل و تميز شدند
در حسرت هست و نيست ناچيز شدند
رو بي خبري و آب انگور گزين
كاين بي خبران بغوره ميويز شدند»
(عمر خيام)
****
«زيركي بفروش و حيراني بخر
زيركي ظن است و حيراني نظر»
(مولوي)
****
«عاقلان خوشه چين از سر ليلي غافلند
كاين كرامت نيست جز مجنون خرمن سوز راي»
(سعدي)
****

 
 
  اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد    نسخه چاپي
 
 

نظر دهيد::(1 نظر)

 
 

درباره نويسنده

-

 

 برگرفته از: دارالمجانين / محمد علي جمالزاده

X

15/09/1385