Top
 
 
       

 
  داستان امروز

 بايگاني 

 

آقاي نويسنده تازه كار است

 
  بهرام صادقي  
     
  «آقاي نويسنده تازه كار است». اما خواهش مي كنم، از حضورتان صميمانه خواهش مي كنم، كه فراموش نكنيد عنوان داستان اين نيست، چيز ديگري است: «آقاي اسبقي بر مي گردد».
البته من هم با شما هم عقيده ام كه نويسنده در نامگذاري سليقه به خرج نداده است؛ اما به حقيقت سوگند مي خورم كه اين حرف را نه براي خوشامد شما مي زنم و نه براي آنكه با بدگويان همداستان شوم و به نويسنده بتازم. اين را مي دانيد كه دنياي ما دنياي آشفته اي است و صلاح هچكس در اين نيست كه بكوشد تا آن را آشفته تر كند. در اين جنگل تو در توي در هم برهمي كه مسكن ماست بيش از هر چيز به تفاهم احتياج داريم، به اينكه همديگر را بشناسيم و زبان يكديگر را درك كنيم. در غير اين صورت نمي توان گفت چه پيش خواهد آمد و كار به كجا خواهد كشيد، اما دست كم اين هست كه زيان هاي جبران ناپذيري خواهيم ديد.
مثلاً اين خيلي ساده است كه زياد بعيد و تعجب آور نيست كه نويسندگان تازه كارمان از اين دنياي دروني شان ناشناخته مانده است مأيوس و نوميد شوند و به كارهاي ديگري بپردازند بيهوده نيست كه تعداد ورزشكاران و يا كساني كه واسطه فروش اتومبيل هاي مستعمل اند روز به روز افزايش مي يابد.
بر اين اساس من مي گويم بياييد دور هم بنشينيم، قلب هايمان را صاف كنيم، روحمان را آزاد بگذاريم تا از تنگناي بي در و روزنش بيرون بيايد و در هواهاي تازه و فضاهاي باز آن مثل يك پرنده طلايي پر بزند و آن وقت رنگ تبسم به صورت هايمان بزنيم و در اين باره سخن بگوييم كه آيا نويسنده واقعاً تازه كار است و آيا در نامگذاري بي ذوقي كرده است و داستانش نيز عيوب فراوان دارد؟ خوشبختانه چون نويسنده زنده است و از آن گذشته آماده است كه دفاع از نوشته اش را به عهده بگيرد، كارها خيلي بهتر از آنچه معمولاً در اين گونه مواقع پيش بيني مي شود پيش خواهد رفت و من نيز، بي آنكه دخل و تصرفي بكنم، با وفاداري كامل گفتگوها را يادداشت مي كنم.
ـ خيلي خوب آقا! خواهش مي كنم گوش كنيد بايد بگويم كه «دلايل مخالفت من يكي دو تا نيست، از اول تا آخر داستان مورد ايراد من است. اما بهتر نيست از عنوان داستان شروع كنيم؟ «آقاي اسبقي بر مي گردد، اين آقاي اسبقي كيست؟»
ـ آه من، در خود داستان كاملاً ‌شرح داده ام،‌فكرنمي كنم كاراكتر ايشان عيبي داشته باشد.
ـ مقصود از «ايشان» همان آقاي اسبقي است؟ خيلي عجيب است كه شما تا اين حد به اين مرد احترام مي گذاريد....احترامي بيجاو خارج از تكنيك مع هذا مسئله به همين سادگي نيست. شما مي خواهيد يك دهاتي ساده را وصف كنيد، اما ملاحظه بفرماييد كه حاصل كارتان چه از آب درآمده است. اين عين نوشته خود شماست: «....آقاي اسبقي دهقان زحمتكش و نجيبي بود.» درست مثل اين كه از اسب حرف مي زنيد كتاب هاي درسي راباز كنيد بخوانيد: پر است از همين حرف ها. اسب حيوان باركش و نجيبي است و يا اسب حيوان وفاداري است. خيلي خوب بعد: «....او عمرش را با صداقت و فعاليت مي گذراند، اما هنوز ريشش درنيامده بود. البته عجيب است ولي صحبت بر سر اين نيست، آقاي اسبقي روزها مي خوابيد و شب ها بيدار مي ماند.» آدم را كلافه مي كنيد، قربان خواهش مي كنم جواب بدهيد كه چطور زارعي كه در دهي دوردست زندگي مي كند ممكن است اسمش آقاي اسبقي باشد؟ شما آقاي فلاني باشيد، صحيح بنده آقاي فلاني باشم صحيح، اما يك دهقان ...هر قدر هم شرافتمند باشد ممكن است «مشهدي غلامرضا» باشد يا «كربلايي عبدالله».
ـ آه پس شما از الهام غافليد. من اين طور احساس كردم. در احساس من اين قهرمانان به صورت آقاي اسبقي ظاهر شد.
ـ و حتماً در همان جاست كه روزها مي خوابد و شب ها بيدار ميماند؟ اما يك زارع فعال چگونه ممكن است وقتش را اين طور هدر بدهد؟ مگر او روشنفكر است كه تمام شب را در خيابانهاي تاريك و خلوت يا اتاق هاي كم نور بگذراند و روز، بعد از اينكه يك ليوان شير نوشيد، به خواب برود تا باز شب بيايد؟ بعد مي نويسيد: «....چراغ را روشن مي كرد و تا صبح مي نشست. گاهي آه مي كشيد و گاهي زير لب شعر مي خواند، اما وقتي مي خواست شعر بخواند سرش را دو سه بار به ديوار مي زد...» آخر چرا اين كارها را مي كرد؟ مگر ديوانه بود يا به سرش زده بود؟ جوابي كه شما در داستان انديشيده ايد اين است «...وقتي از او مي پرسيدند چرا به اين عمل مبادرت مي كني جواب مي داد اين كار چند خاصيت دارد: اول اينكه اگر مغز آدم تكان خورده باشد بر مي گردد سرجايش، دو اينكه به اين وسيله مي توان افكار يأس آميز و ناملايم را از محوطه دماغ بيرون راند....» بسيار عالي است! مرد بدبختي كه شايد غير از بيل و الاغ مسئله مهمي در زندگي اش وجود ندارد ـ يا ظاهراً اين طور به نظر مي آيد. ناگهان به بيماري قرن دچار مي شود. آن وقت بعد، اينجا شما به توصيف قيافه و وضع قهرمانتان پرداخته ايد: «...آقاي اسبقي نمونه يك دهقان واقعي بود: بلند قد و ورزيده بود و با دست هاي پينه بسته كه اغلب به آنها حنا مي بست كار مي كرد. كلاه نمدي رنگ و رو رفته اي به سر داشت كه دور تا دور آن يك خط چرب و سياه كه نشانه سال هاي كار و كوشش صاحبش بود كشيده شده بود. گيوه هايش كهنه اما مستعمل بود....» ملاحظه فرموديد؟ اين هم جمله بندي تان.«....با وجود آنكه مسواك طبي و خميردندان استعمال نمي كرد دندان هايش از سفيدي برق مي زد و اگر چه شير پاستوريزه نمي نوشيد و آمپول هاي گران قيمت ويتامين و كلسيم و عصاره بيضه به خود تزريق نمي نمود زور بازويش روز به روز افزايش مي يافت. تنبان محكمي پوشيده بود...» مقصودتان چيست؟ لابد اينكه پارچه اش با دوام بود. «....و چپقش را به شال خوش رنگي كه به كمر بسته بود آويزان مي كرد. چه چپق زيبايي بود آقاي اسبقي جوان بود يك زارع سي ساله، و دلش مي خواست هفتاد سال ديگر هم زندگي كند تا بتواند همچنان اين مسئله را به اثبات برساند كه كار كردن عيب نيست...» آن خستگي آور است آقاي اسبقي سي ساله از دهقاني فقط يك كلاه نمدي رنگ و رو رفته و چند چيز ديگر دارد، به اضافه يك خانواده عجيب و غريب. اما ديگر موقع آن است كه از شما بپرسم ...آيا مي توانم سؤال كنم كه تحت تأثير چه عاملي اين داستان را نوشتيد؟ چطور شد؟ شايد بتوان در اين ميان نتيجه اي گرفت.
ـ آه اين خودش قصه جداگانه اي است، اما شما حوصله داريد؟
ـ لازم است، قربان،‌لازم است داشته باشم.
ـ پس اجازه بدهيد ...اينجاست كه بايد قسمت هايي از دفتر يادداشتم را برايتان بخوانم. اما ناراحت نشويد، خلاصه اش مي كنم.
ـ آن را با خودتان داريد؟
ـ هميشه. يك نويسنده خوب بايد در تماتم ساعات شبانه روز مجهز باشد، مثل يك تراكتور خوب، مخصوصاً اگر بخواهد مسائلي را در آثارش مطرح كند كه مربوط به زندگي ميليون ها نفر باشد، مثل زراعت و زمين.....
ـ آه...خوب مقصودم را ملتفت شديد. قلوب انسان ها را شخم بزند.
ـ براي اين كار لازم است كه وقت تلف نكنيم.
ـ درست است مع هذا من بايد شرح بدهم. مدت ها بود چيزي ننوشته بودم و همين طور زندگي كسالت بارم را ادامه مي دادم. يادداشتي كه در اين زمينه كرده ام شايد گوياتر باشد: «در يك روز بهاري: آيا همه چيز آماده است؟ آيا من توانسته ام مواد و عناصر لازم را براي داستان جديدم فراهم بياورم؟ متأسفم. هنوز هيچ چيز آماده نشده است. يك ماه است كه هر روز يك ساعت زودتر از خواب بيدار مي شوم و پنجره اتاقم را باز مي كنم و نگاهم را در كوچه به جستجوي قهرمان ها مي دوانم، اما افسوس كه هميشه مأيوس و سرافكنده مي شوم! با خودم فكر مي كنم كه يكي از اين قهرمانان لابد اين آب حوضي نكره است. چه نعره هاي عجيبي مي كشد! بعد، آن كهنه خري كه درست سر ساعت هشت از كوچه رد مي شود. يكي هم اين پيرزن لهيده كه نوه اش را به كودكستان مي برد. سيراب فروش سر كوچه و ديگر هيچ كس....چرا، چرا، قهرمان ديگر: پيرمرد همسايه ام كه بواسير گرفته است. فكر مي كنم، فكر مي كنم پس چه بايد كرد؟ آه! مي توان يك داستان درباره دهقانان نوشت: قلب هاي پاك و بشري و محيط زنده و پر آب و علف ...خيلي خوب، اما من تمام عمرم را در يك شهر بزرگ صنعتي گذرانده ام و حتي از دور هم يك دهقان نديده ام چگونه مي توانم به واقعيت وفادار باشم؟ البته چيزهايي هست كه حتماً بايد فراموش نكرد: مرد دهاتي آدمي است ساده لوح و پاك طينت كه عاشق همه است و كينه ندارد و آوازهاي محلي مي خواند، عاميانه حرف مي زند و ضرب المثل مي آورد يك روز كه با خرش از مزرعه بر مي گردد به يك دختر دهاتي بر مي خورد ـ عشقي مثل آب چشمه زلال ـ برايش ني مي زند و بعد دوتايي مي روند پيش ملاي ده، ملاي ده را بر مي دارند و مي برند پيش كدخداي ده كه حسب المعمول عروسي كنن، اما مصيبت دردناك: پسر ارباب با اتومبيل آخرين سيستمش از شهر به ده آمده است و اكنون گوشه اي نشسته است و كباب مي خورد. پسر ارباب يك دل نه صد دل عاشق دختر دهاتي مي شود.اينها همه به جاي خود، اما واقعيت نيرومندتر است من حتماً بايد سفري به ده بكنم و مدتي را در كنار آنها بگذرانم....»
ـ آنها؟
ـ درست است و اينجا يك صنعت نويسندگي به كار برده ام، هر چند كه باز هم ممكن است شما آن را مسخره كنيد، اما چاره چيست؟ «آنها» يعني خويشاوندانم كه در ده زندگي مي كنند و از آن گذشته يعني آن مرد دهاتي با نامزدش و پسر ارباب....
ـ خيلي خوب رفتيد؟
ـ دير، خيلي دير، پس از آنكه روزهايي را همچنان گذراندم و دفتر يادداشتم را با ترديدهايم سياه كردم. در اين مدت يك داستان نيمه تمام درباره آخوندها نوشتم (مي دانيد كه در اين باره هنوز چيزي نوشته نشده است؟ آخوند مي توان گفت: كه سرزمين كشف ناشده اي است). ولي بيهوده ....زحماتم به هدر مي رفت. نيمي از داستان با زيبايي و طراوت كامل پيش رفته بود. جملات همه در حدود سه سانتيمتر و با يك حالت روحاني محض. آن وقت از نيم ديگر به بعد فاجعه شروع شد. جمله ها خيلي با زحمت مي توانست حتي به نيم سانتيمتر برسد و، بدتر از آن، يك حالت سبعيت محض....
ـ پاره اش كرديد؟
ـ نه، تمامش نكردم.
ـ عجيب است. حدس مي زنم كه اين بي حوصلگي و ناراحتي روحي كه به آقاي اسبقي در داستانتان نسبت داده اي مربوط به خودتان باشد كجا بود؟ مي نويسيد: «....آقاي اسبقي در آن بعدازظهر زمستان به ديوار تكيه داداه بود و مي خواست در عين حال كه از آفتاب گرم
بهره مند مي شود به جستجوي خود بپردازد، اما بعد از همان عوامل و يأس و نااميدي ها از اين كار ممانعتش مي كرد...»
ـ آه، اين مسئله هميشه بوده است. نويسنده اغلب چيزهايي از خودش را در قالب قهرمان هايش مي گذارد.
ـ ولي شما جوان نظيفي هستيد، در حالي كه آقاي اسبقي مي خواست در آفتاب گرم بدنش را بجويد.
ـ اوه، درونكاوي! خودش را جستجو مي كرد، درونش را...اين را من از همه كس شنيدم، تمام دهاتي ها در اين نكته متفق القول بودند.
ـ خيلي خوب، مي فرموديد.....
ـ بله، بالاخره تصميم گرفتم كه به ده بروم. يا چند كتاب كه حتي تا دم مرگ با خود خواهم داشت. از قبيل دوره ناسخ التواريخ؛ كلمات قصار انيشتين، راز نويسندگي كه در تأليف آن صدها نويسنده و منتقد بزرگ شركت داشته اند، و بلاخره فن دفترداري دوبل، يكي دو دست لباس زير و يك چمدان بزرگ كه پر از هديه بود. اقوامم استقبال شاياني كردند. از همان لحظه ورودم مرا به باغ و مزرعه و صحرا دعوت مي كردند. اما من نويسنده بودم بايد هوشيار بود و ديد! همه چيز را به چشم هاي باز و خيره ديد! اين بود كه دعوت ها را رد كردم و با دفتر يادداشتم در ده راه افتادم.
ـ تنها؟
ـ تك و تنها، اما با شوق. ببينيد چه نوشته ام: « يك روز تابستان، چيزي به وجود مي آيد....سرانجام در غروب يك روز گذشته، پس از يك هفته كه در ده مي گذرانم، آنچه بايد بنويسم در من خلق شد. من اين موفقيت را جشن مي گيرم. مي توان گفت كه من ديروز متولد شده ام حقيقت اين است كه تحقيقات عميقي كرده. حرف ها را به دقت گوش مي دادم، به آدم ها مدت ها خيره مي شدم، به پيرمردها سيگار تعارف مي كردم و خواهش مي كردم كه برايم تعريف كنند. چندين پرونده تشكيل داده بودم. جوان ها را واداشتم كه ترانه هاي محلي بخوانند و فكر مي كردم....فكر مي كردم و احساس هايم را سبك و سنگين مي كردم تا اينكه از سرگذشت خانواده «سبزعلي» آگاه شدم.
ـ همان آقاي اسبقي خودمان؟ ديديد؟ نگفتم كه تازه كاريد.....
ـ آه بله ...ولي اين بي انصافي است . از اين خانواده تيپ هاي مختلف و متنوعي ساختم ـ كاري كه حتماً بايد در يك داستان انجام داد ـ و از آن گذشته بشريت را، رنج جاويدان بشريت را، توضيح دادم.....
ـ دوست من تيپ ها را به سربازخانه ها وا بگذاريد. حتماً بايد....حتماً نبايد ....بشريت، و خيلي چيزهاي ديگر، اينها مسائلي است كه هنوز حل نشده است. اما در وهله اول بايد داستان نوشت، داستان خالص، بايد ساخت، به هر شكل و هر جور ....فقط مهم اين است كه راست بگويي. ولي بياييم سر حرف خودمان. مي بينيم كه خيلي بهتر از آنچه مي نويسيد بيان مي كنيد چطور خودتان به اين نكته توجه نكرده ايد؟
ـ بله ...از سرگذشت آن خانواده آگاه شدم. خانه آنها پهلوي خانه خويشاوندانم بود و من خوشوقت بودم كه مي توانستم با بي نظري كامل آن را مشاهده كنم. روي اين حساب يك روز تمام از پشت بام نگران آن بودم.
ـ اين خانه در داستان مقام مهمي دارد. شما مي نويسيد «...درخت توت بزرگي كه در وسط منزل قرار داشت به اطراف سايه مي افكند. هنگامي كه توت ها مي رسيدند و كلاغ ها پرواز مي كردند، نزاع ساكنان منزل بر سر خوردن توت شروع مي شد. خانواده اسبقس به مناسبت فرار ناگهاني و اسرارآميز اقاي اسبقي از بيست سال پيش تا كنون هميشه سرافكنده و مغموم بود و براي اين كه بتواند لقمه ناني به فرزندانش برساند مجبور بود كه تمام ايام سال را براي اغنياي ده رختشويي كند، نمي توانست براي احقاق حق خود بكوشد. او شب هنگام كه به خانه مي رسيد آنچنان خسته و كوفته بود كه گرسنه به خواب مي رفت....» بعد از آن به وصف درخت توت مي پردازيد و چندين صفحه بزرگ به اين كار احتصاص مي دهيد.
گوش كنيد: «....اين درخت نهالي عظيم الجثه و برومند كه درست در وسط منزل، ميان باغچه بي گل و گياهي كه مركز استراحت احشام بود، كاشته شده بود. پوستش حكايت از دردها و رنج هاي عميقي مي كرد كه در اين خانه حكمفرما بود. از ريشه غول آساي درخت ريشه هاي كوچك و بزرگ ديگري جدا مي شد و به اطراف دست اندازي مي كرد؛ گويي ديو بچه اي بود كه با پنجه هاي پولادينش گلوي فرد فرد اين بينوايان را مي فشرد. بعد وقتي از درخت بالا مي رفتيم به شاخه هاي سرسبز و پربار آن مي رسيديم كه در زير فشار ميوه شهدآلود خود قد خم كرده بودند...» چه لزومي داشته است كه شما تا اين حد به اين درخت پر و بال داده ايد؟
ـ آه، يك روز مرا به خانه شان دعوت كردند. حالا جوابتان را مي دهم. اول از همه پيرزن رختشو آمد. لباس مندرسي پوشيده بود و چادر وصله داري به سر داشت. موهايش سفيد و چشم هايش بي نور بود، درست مثل يك اسكلت متحرك. وقتي به دست هايش نگاه كردم اشك در چشم هايم جمع شد...دست هاي ترك خورده و تغيير شكل داده آه....با خودم فكر كردم اين دست ها بيست سال در گرما و سرما رخت شسته است. در زمستان هاي شديد و طولاني ده، وقتي كه روزها و هفته ها همچنان برف مي آمده است، صاحبش بسته لباس ها را به دوش مي گرفته و به به طرف «كاريز» رودي كه بيرون ده جاري است، مي رفته است. بيست سال لباس ها را روي تخته سنگ هاي ناهموار كنار كاريز مي شسته است و شهرش؟ معلوم نيست كجاست. بعد ساكنان ديگر خانه آمدند: مرد چلاقي كه تعزيه خوان بود و كتاب مرثيه اش را به من داده بود كه مطالعه كنم، دهقان بيچاره اي كه دخترش سه طلاقه شده بود و مجبور بود او را نگاهداري كند، پيرزن كري كه دامادش براي به دست آورده پول به اهواز رفته بود و از من مي خواست كه برايش نامه بنويسم و مرد جواني كه موقع ازدواجش رسيده بود و آه در بساط نداشت. با سلام و صلوات مرا با خود بردند. از يك دالان دراز و تاريك كه به نظر مي آمد بي انتهاست گذشتيم. بچه هاي قد و نيم قد، پا برهنه، كثيف و گرسنه كه صورت هايشان زرد و ورم كرده بود و چشم هايشان قي آلود بود از عقب مي آمدند. بالاخره از آن دالان جهنمي نجات يافتيم. در برابرم يك خانه بزرگ با حياط پست و بلند و كودهايي كه يك گوشه انباشته بودند و گوسفندها و الاغ هايي كه به آرامي و آزادي در گوشه و كنار قدم مي زدندو يك درخت توت بزرگ و اتاق هاي كوچك و سياه با درهاي شكسته و سقف هاي كوتاه خودنمايي كرد....
ـ اينها را مي نوشتند مگر چه عيبي داشت؟
ـ اما من نويسنده بودم نه كسي كه رپرتاژ مي نويسد. همه چيز در مغز نويسنده تغيير شكل مي دهد.
ـ اينها راز نويسندگي است؟ ببينيد چه تصوير غيرطبيعي ناشيانه اي از اين خانه رسم كرده ايد. اينجاي داستان «...در اين منزل جز خانواده آقاي اسبقي افراد ديگر هم زندگي مي كردند كه هر كدام در دنياي غم ها و دردهاي خود فرو رفته بودند. دهاتي ها همه شاعر وارسته ده را مي شناختند كه آواز رسايي داشت و در اين خانه مي نشست. پس از او زارع جواني بود كه عليرغم وضع نامساعد محيط و فشارها و بدبختي هايي كه از هر طرف بر او وارد
مي آمد تصميم گرفته بود پيش برود و با مشكلات بجنگد. او عاشق بود. مي دانست چه عاملي باعث فقر و تنگدستي او و ديگران شده است و مي كوشيد كه همه را به حقوق خود آشنا نموده و با نيروي عشق و با كمك همسايگانش با اين عوامل به نبرد برخيزد....» با اين همه بهتر است برايم تعريف كنيد. خيلي خوب، به خانه رفتيد....
ـ براي من قاليچه كهنه اي آوردند و همه در گوشه اي كه سايه بود نشستيم. من خودم را در محيط بشر نخستين حس مي كردم. اگرچه بوي پهن و كثافات مي آمد و صداي سرسام آور مگس ها گوش را اذيت مي كرد ولي من غرق شادي بودم. بالاخره توانسته بودم با اين روح هاي نجيب و بي غل و غش آشنا بشوم. زن ها رو مي گفتند و بچه ها حيرت زده ساكت ايستاده بودند و مردها هم با شرمي كه رقت انگيز بود به من خوشامد مي گفتند. من سرم را پايين انداخته بودم و مي ترسيدم به آنها نگاه بكنم. من...موجود رذل و پستي كه از دسترنج ديرگان زندگي ام را مي گذرانم و حتي براي يك لحظه مزه گرسنگي و درد و زحمت شب هاي كار را نچشيده ام. با اين همه مي فهميدم كه آهسته با هم گفتگو مي كنند. معلوم بود كه مي خواهند بار پذيرايي از ميهمانان را به دوش يكديگر تقسيم كنند. آن وقت برايم چاي آوردند و توت تكاندند. زارع جوان سيگار اشنو تعارفم كرد و در سكوت ملكوتي و الهام بخشي كه پديد آمده بود مرثيه خوان چلاق با صداي رسايش به خواندن شعري كه از مصائب نيكان گفتگو
مي كرد پرداخت. من پيشاني ام را در دستم گرفتم و نگاهم را عميقانه به شاخه هاي درخت توت دوختم. مثل اينكه در بي نهايت سير مي كردم.
ـ زيباست! و خيلي هم خوب بيان مي كنيد. اما مي دانيد كه وقتمان آن قدرها زياد نيست؟
ـ آه، سرتان را درد آوردم؟ اما خودتان خواستيد...آنجا بود كه براي من از سبزعلي حكايت ها كردند. پيرزن رختشو مرا به اتاقش برد و براي اولين بار فرزندان او را ديدم. باور كردني نيست مردم مي گفتند كه روح سبزعلي در هر سه نفرشان حلول كرده است و به همين جهت هيچ وقت از كنج اتاق بيرون نمي آيند. دو پسر لندهوري كه مي توانستند يار و ياور مادر باشند پهلوي هم نشسته بودند و مرا با نگاهي كنجكاو و در عين حال تمسخرآميز برانداز مي كردند. مادر بيچاره مجبور بود تمام سال را جان بكند و براي آنها نان بياورد و آنها مي خوردند و
مي خوابيدند همين. نه با كسي حرف مي زدند و نه بيرون مي رفتند. تنها گاهي از اوقات با يكديگر جمله هاي عجيب و نامفهومي رد و بدل مي كردند. در گوشه ديگر دختر زردنبويي كه روزگاري عزيز دردانه سبزعلي بود به ديوار تكيه داده بود و خودش را در آيينه شكسته دسته داري تماشا مي كرد پيرزن بدبخت چه فداكاري ها كه به خاطر او نكرده بود! مي گفت وقتي كه سبزعلي غيبش زد اين مادر مرده دو ساله بود. بعد وقتي به ده سالگي رسيد كچل شد.
ـ اينجا، در داستانتان اشاره كرديد به اسم «مريم»: «...وقتي پيرزن از كاريز بر مي گشت تازه اول مصيبتش بود. ساعت ها با مريم كه خاموش و تنها در گوشه اي چندك زده بود سر و كله مي زد. مي خواست موهاي معيوبش را بكند و معالجه اش كند، اما مريم دوست مي داشت كه همچنان با افكار دور و دراز و دخترانه خود سرگرم باشد...»
ـ آه درست است، و ساكنان خانه هر روز كه فريادهاي وحشتناك دختر سبزعلي را مي شنيدند مي فهميدند كه مادر فداكاريك دو مو از سر او كنده است.
ـ خيلي خوب، تا حدودي منبع الهام شما كشف شد. مي توان خلاصه كرد: شما به ييلاق مي رويد در ده با مردم زيادي آشنا مي شويد، برايتان داستان مردي را تعريف مي كنند كه چنين و چنان بود و بعد رفت زن گرفت، از زنش بچه دار شد، بعد در يك شب باراني كه سرماي كشنده اي همه چيز يخ مي زد آنها را به امان خدا سپرد و رفت و معلوم نيست به كجا. هيچ كس نفهميد و بيست سال گذشت.
ـ مع هذا من تغييراتي در آن داداه ام با رعايت شيوه نويسندگي،و همه قهرمانان هايم را شناسانده ام. مثلاً ملاحظه فرموده ايد كه اول قهرمان داستان را در جواني وصف مي كنم، بعد او عاشق همين پيرزن رختشوي مي شود. خيلي فقيرند و زندگي را به تلخي مي گذرانند. مرد يك گوسفند بيشتر ندارد و زن هم پدر و مادرش را از دست داده است. آن وقت دهقان فقير ديروز كه بر اثر چند تصادف غير مترقب (همچنان كه در جوامع عقب افتاده معمول است) كار و بارش بهتر شده و مغازه اي باز كرده است ناگهان يك شب بر مي خيزد فرار
مي كند. بيست سال، بيست سال همراه با رنج و در به دري و انتظار.....
ـ بله خوانده ام، لازم نيست تكرار كنيد. اما متأسفانه موفق نشده ايد كه اين رنج و در به دري و انتظار را خوب مجسم كنيد. نوشته ايد: «....اين اواخر آقاي اسبقي كه سر به راه شده بود از زراعت دست كشيده و مغازه اي ترتيب داد و به كسب پرداخت. دو سه شاگرد استخدام كرده بود كه هر كدام كاري بكنند، اما چون دخل چنداني نداشت مجبور بود از اين و آن قرض كند و مواجب شاگردها را بدهد. از طرف ديگر اگر خيلي ارفاق كنيم مي توان گفت كه فقط به يكي از شاگردها احتياج داشت. ولي چه مي شود كرد؟ آقاي اسبقي سراسر زندگي اش را با همين كارهاي عجيب و غريب گذرانده بود. تمام شاگردها در روز بيكار بودند آخر چه كاري داشتند بكنند؟ و خود آقاي اسبقي هم مي رفت افتاب و به عادت هميشگي به جستجوي خود مشغول مي شد. اما شب هنگام شاگردها وظيفه داشتند كه از مغازه و محتويات ناچيز آن مواظبت كنند. هر كدام مي بايست جايي بخوابند:يكي روي بام و يكي درون مغازه و ديگري هم در حول و حوش مغازه كشيك مي داد. هنوز يك ماه نگذشته بود كه شاگردها فرار كردند و آقاي اسبقي بر اثر اين پيشامد بار ديگر تنهايي و بدبختي روحي خود را احساس و يقيين كرد و بيش از اين نمي تواند رنج تحمل اين آدم ها و اخلاق ها را به خود هموار كند. اين بود كه تصميم گرفت براي هميشه زن و فرزندانش را وداع گويد و به گوشه دور افتاده اي فرار كند و همچنان كه گمنامن آمده بود گمنام بميرد. اما شايد سابقه روحي و اخلاقي او نيز در اين مورد تأثير داشت. خوانندگان به ياد دارند كه هميشه آدم هاي ناشناسي را به خانه مي آورد و آنها را مهمانان خود معرفي مي كردو مهمانان مي نشستند و يكي دو ساعت مي گذشت. بعد آقاي اسبقي ناگهان بلند مي شد و به بهانه تهيه خوراك بيرون مي رفت.
مي رفت و سه ماه بعد بر مي گشت. ولي اين بار، آه، چه سال هاي درازي! به اين ترتيب خانواده آقاي اسبقي در ميان بدبختي ها و تنگدستي و مرض و سال هاي نامطمئن آينده تنها و بي سرپرست ماند. به زودي همه چيز تغيير كرد. اندوخته مختصر به باد رفت گوسفند بيچاره كشته شد. طلبكارها مغازه را تصرف كردند و بچه ها بزرگتر شدند. تهمت ها باريدن گرفت. نيش ها و كنايه هاي همسايگان، شوخي ها و مسخرگي هاي دوست و دشمن دو برابر شد. و بچه ها باز هم بزرگتر شدند و اخلاق عجيبي پيدا كردند. ساكت و مغموم بودند و از جايشان تكان نمي خوردند و مثلف مجسمه هاي سنگي در گوشه هاي مختلف اتاق، كار گذاشته بودند. تنها يادگاري كه از پدرشان با خود داشتند چپقي بود كه آن را در جيب هاي خود نگاهداري مي كردند و هر هفته حفاظت آن را يكي متعهد مي شد. زن روز به روز پيرتر مي شد، در آتش انتظار و درد مي سوخت...»
ـ اينها درست، اما بهتر نبود غم اين پيرزن درمانده را با يكي دو صحنه جاندار، با عمل نشان مي داديد؟ همين در آتش انتظار و درد مي سوخت؟ مثلاً زمستان سختي است. برف سرتاسر زمين ها را پوشانده است و گرگ هاي گرسنه از دشت به كوچه هاي تو در توي ده امده اند. آن وقت پيرزن در اتاقش كز كرده است. به مجسمه هاي سنگي نگاه مي كند كه اكنون به روي زمين دراز كشيده و به خواب رفته اند. با خودش مي گويد: «چرا؟ چرا سبزعلي مرا تنها گذاشت و رفت؟ مگر چه گناهي كرده بودم؟ چرا بچه هايش اين طور شده اند؟ سال هاست كه رخت شسته ام، در سرمايي كه سنگ را مي تركاند دست هاي خسته و و بي جانم را در آب يخ آلود فرو برده ام. ولي اكنون چقدر از تو نفرت دارم، اي مرد سنگدل! تو رذل بودي، تو ديوانه بودي و چه خوب شد كه براي هميشه مرا تنها گذاشتي. كاش مرده باشي! كاش همان روزهاي اول مرده باشي! اما اگر برگردي با همين دست هايم خفه ات خواهم كرد. آخر ببين: نه زغال، نه قند، نه چاي، نه لباسي.....اگر برگردي راهت نخواهم داد. به اين بدبخت ها گفته ام، به اين بچه هاي ديوانه ات هم گفته ام....واي كه از غصه تو به سرشان زده است! آن وقت بر مي خيزد و در را اندكي باز مي كند. باد زوزه كشان به درون مي آيد. به نظرش مي رسد كه كسي او را صدا مي زند. درست گوش مي دهد: صداي سبزعلي است. آه، سبزعلي آمده است! چشم هايش مي سوزد. سبزعلي برگشته است! حتماً از اهواز آمده است، با يك كيسه پر پول. براي او چارقد خريده است. خيلي خوب، سر مريم را معالجه مي كنند. ديگر اقلاً فردا مجبور نيست به كاريز برود.... اما چطور؟ راهش بدهد؟ سبزعلي را؟ بله مرد بيچاره زير برف مانده است حتماً مي لرزد. حتماً گرسنه است. راهش مي دهد نانش مي دهد و بعد خفه اش مي كند. «آه! اما درست گوش بدهم، مثل اينكه سبزعلي ساكت شده است، در را باز مي كند. باد صداي گرگ گرسنه را به گوشش مي رساند
ـ ولي من هم نظير چنين صحنه اي را در داستانم آورده ام.
ـ البته،‌ولي موقعي كه سبزعلي واقعاً پس از بيست سال برگشته است.
ـ چه نقصي ممكن است در اين قسمت باشد؟
ـ اجازه بدهيد من فكر مني كنم حرفي كه قهرمان داستان در آخرين لحظه مي زند با روحيه او جور در نمي آيد. شما قهرمانتان را چگونه وصف كرده ايد؟ بار ديگر مرور مي كنيم: «....آقاي اسبقي اخلاق عجيبي داشت. اگر چه ظاهرش با دهقان هاي ديگر يكسان بود اما در باطن چيز ديگري بود، سرشت ديگري داشت. همين آواز خواندن بي موقع او، خواب و بيدار شدن هاي ناگهاني اش، سركوفتنش به ديوار و تمايلي كه به نشستن در جاهاي گرم نظير آفتاب و لاي كرسي داشت از ديگران متمايزش مي كرد. يك سال در ماه رمضان وقتي كه شب هاي احيا نزديك مي شد اهل محل را جمع كرد و به اين عنوان كه شب احيا را با رنگ و روي بهتر برگزار كنند از هر كس به فراخور حالش پولي گرفت. بالاخره شب موعود فرا رسيد و ريش سفيدها نزديك نيمه شب به مسجد رفتند فكر مي كنيد چه خبر شده بود؟ ديدند كه او و چند نفر ديگر بساط منقل و وافور را گسترده اند و دور برشان هم يك مشت بچه هاي قد و نيم قد به سر و مغز هم مي كوبند. نزديك بود كه آنها را سنگ باران كنند، اما آقاي اسبقي يك تنه ايستاد و نطق مفصلي ايراد كرد كه اي مردم ! پولي را كه از شما گرفته ام پس مي دهيم، بگذاريد خداوند خودش ما را مجازات كند كه در خانه اش كار ناصواب كرده ايم، مردم قبول كردند و قرار شد صبح زود بيايند و پولشان را بگيرند. اما ـ جان كلام اينجاست ـ همان شب آقاي اسبقي و رفقايش چنان فرا ركردند كه شيطان هم نمي توانست به گرد پايشان برسد. اين جنگ و گريزهاي موقتي به همين ترتيب ادامه داشت تا....»
درست است كه داستان شما سبزعلي را تا حد ابله يا ديوانه مضحكي پايين مي آورد اما بشخصه اين موضوع را قبول ندارم. من با وجود اين سبزعلي علاقه پيدا كرده ام و او را سخت دوست مي دارم. او را مرد تنهايي تصور مي كنم. در ده دوردستي، كارهايي هست كه او مي تواند بكند اما نمي خواهد بكند به عكس كارهايي هم هست كه او توانايي كردنش را دارد اما نمي خواهد ...همين مايه امتياز اوست. آن وقت شما با تمام علاقه و احترامي كه به او داشته ايد و با وجود آن اثر عميقي كه ديدار ده در ذهنتان باقي گذاشته است كه حتي حاضر شده ايد او را آقاي اسبقي كنيد و بيغوله اش را منزل و دكه اش را مغازه بناميد چگونه نشانش داده ايد؟ يك ابله بي خاصيت سنگدل كه خانواده اش را دوست نمي دارد. كسي كه مسئوليت خودش را درك نمي كند. كسي زنش را در برابر بدبختي ها تنها گذاشته است. اما چطور راضي شده ايد؟ درست است كه معلوم نيست او در اين بيست سال كجا بوده و چه مي كرده است، اما خيال شما كه نويسنده ايد بايد نيرومندتر از زمان و مكان باشد: مي توانستيد او را دنبال كنيد، در نهانگاه روحش نفوذ كنيد. او هم رنج كشيده است، پياده و گرسنه راه پيموده است. از اين شهر به آن شهر،‌از اين گوشه به آن گوشه، هزار كار كرده است: حمالي، عملگي، شاگرد شوفري، و هميشه به ياد زن و فرزندانش بوده است. اما چه مي توانسته بكند؟ شما مي بايست جواب اين سوال را در داستانتان داده باشيد. كسي هست كه خانواده اش را رها مي كند به اين اميد كه در گوشه اي از دنيا پولي به دست بياورد و خودش راحت زندگي كند. اما سبزعلي چه پولي به دست آورده است؟ حتي يك لحظه هم راحت نبوده است. ديگر به اين اميد مي رود كه پس از چند سال برگردد و خانواده اش را خوشبخت كند. ولي هيچ كدام اينها نيست. او نمي داند چرا رفته است و چرا روزي برگشته است. آقاي اسبقي شما پيش از آنكه ديوانه باشد يا به جاي آنكه مرد تن پرور بي فكر و بدجنسي باشد آدم بدبختي است كه مثل آونگ نوسان مي كند و دست خودش نيست. يكبار از پيش زنش فرار مي كند و بيست سال بعد بر مي گردد، لحظه اي مي ماند و باز مي رود....من حتم دارم اگر زنده باشد پس از بيست سال ديگر باز بر حواهد گشت. خيلي خوب،‌بازگشتن او را هم همان ها برايتان تعريف كردند؟
ـ بله بالاخره در دل پيرزن باز . در اتاقش نشسته بوديم مريم كه لچكي به سرش بسته بود و چهارزانو زده بود با صورت پف آلود و چشم هاي ترسان گاه در آيينه نگاه مي كرد و گاه دزدانه به من خيره مي شد. پسرها كه در لحظات اول كنجكاو و دقيق شده بودند اكنون باز به حال هميشگي خود برگشت كرده بودند. پيرزن رختشو مصائبي را كه در عرض بيست سال كشيده بود و يكايك شرح داد. آن وقت رسيد به آن روز آفتابي بهار....
ـ بله اينجاي داستان نوشته ايد: «آفتاب بر درخت هاي سرسبز بوسه مي زد. ده مثل هميشه ساكت و آرام بود. پيرزن در كاريز كه اكنون پر از صفا و طراوت بود رخت مي شست و خبر نداشت كه در كوچه هاي ده چه مي گذرد اول از همه پينه دوزي كه روي عسلي شكسته اش نشسته بود آقاي اسبقي را ديد...»
ـ آه، و او را نشناخت. چون سبزعلي كاملاً عوض شده بود. اين زارع جواني كه عاشق بود پيش از آن هم برايم گفته بود....
پينه دوز ديده بود كه يك پيرمرد قد خميده، با ريش سفيد و انبوه، در حالي كه نگاهش را به جلو دوخته است، وارد بازارچه ده شد. معلوم بود كه شهري است، چون كت و شلوار تر و تميزي پوشيده ببودو از آن گذشته كلاه لگني بزرگي به سر و عينك سياهي هم به چشم داشت.....
ـ بله و بعد: «...آقاي اسبقي بي اعتنا به قيافه هاي رنگارنگي كه دور و برش بود مي گذشت هنوز كسي آن را نشناخته بود. با قدم هاي مطمئن و پيروزِ سرداري كه پس از فتح بزرگ براي تقديم گزارش به دربار شاهي مي رود به طرف خانه اش مي رفت...»
ـ‌مع هذا برايم تعريف كردند كه پول زيادي نداشته است و قبل از اينكه به خانه برود با نان و پنير سدجوع كرده است.
ـ سدجوع كرده است؟ ولي اينجا چيزهاي ديگري است: «....بالاخره يكي دو نفر از معمران كه سابقاً با آقاي اسبقي رابطه داشتند او را شناختند. به زودي خبر همه جا پخش شد و قبل از همه بچه ها و بعد جوان ها و دست آخر پيرمردان دنبال او راه افتادند...»
ـ و پيرزن خوب به خاطر داشت: گفت كه از كاريز بر مي گشتم و بقچه لباس ها روي دوشم بود. وقتي به در خانه رسيدم و سبزعلي را ديدم. در همان نظر اول او را شناختمش.
ـ «....آقاي اسبقي از پشت عينك سياه به هيكل نحيف و پوسيده زنش نگاه كرد. پيرزن فرياد زد و بسته لباس از دستش به زمين افتاد. ساكنان خانه يكايك بيرون آمدند. مريم به آيينه اش و پسرها در حالي كه دست يكديگر را گرفته بودند به سرعت خودشان را به ميان جمع رساندند و بلافاصله پشت به ديوار، مثل مجسمه هاي سنگي، نشستند و به پيرمرد مو سفيد و نسبتاً چاقي كه لباس شهري پوشيده بود خيره شدند. در جمعيت همهمه افتاد....»
ـ بله، همهمه شديد: «سبزعلي اعيان شده! سبزعلي در شركت نفت كار مي كند! با انگليسي ها رفيق شده! و يكمرتبه همهمه خوابيد. پيرزن تعريف كرد كه نزديك بود از شادي بميرم. فوراً او را بخشيدم. فكر كردم كه دوره سختي و محنت تمام شده است و منتظر بودم ببينم چه مي گويد. همه ساكت بودند و با وجود اين نمي خواستم از همان اول به نرمي رفتار كنم. جيغ زدم: سبزعلي! ظالم بي چشم و رو ، چه مي گويي؟ چه مي خواهي؟
ـ نكته مهم اينجاست. شما داستانتان را اين طور پايان داده ايد:
«...... آقاي اسبقي جواب داد برگشته ام، مرا ببخش! مي خواهم مرا كه ساليان دراز به تو عذاب داده ام ببخشي....پيرزن چپق او را كه در جيب يكي از پسرها بود درآورد و به او داد. آقاي اسبقي گفت: متشكرم، اكنون بار ديگر ترا تنها مي گذارم و مي روم، اما بدان كه دوره سختي ها گذشته است. به زودي بر خواهم گشت. آنگاه در ميان سكوت و بهت حاضران آقاي اسبقي آرام آرام برگشت و از همان راهي كه آمده بود بار ديگر به مقصد نامعلوم خود رفت.» اما من حتم دارم كه چنين نگفته است. شما چرا خواسته ايد اميدواري بيهوده در دل پيرزن داستان و خوانندگانتان به وجود آوريد؟ مسلم است كه سبزعلي به زودي برنخواهد گشت او سبزعلي نيست، او چيز ديگري است. اما ميليون ها نفر هستند كه زندگي مي كنند و عشق مي ورزند و كينه دارند و گرسنگي مي كشند. يا در ناز و نعمت غوطه ورند و خودشان هستند. مي دانند چرا خانواده شان را دوست مي دارند و چرا دوست نمي دارند. مي دانند چرا مي روند و چرا بر مي گردند. در ميانشان آدم هاي ابله و ديوانه و ظالم و خوش قلب و ساده لوح و آدم هايي كه هيچ خصوصيتي ندارند فراوان است. اما هيچ كدام مثل سبزعلي نيستند و سبزعلي هم مثل هيچ كدام نيست. او، دوست من، او آونگ است....اكنون مي خواهم بدانم واقعاً قهرمان داستانتان به زنش چه جواب داده است.
ـ آه، اما نويسنده بايد حوادث را آن طوري كه مي خواهد از كار در بياورد نه آن طور كه هست.
ـ بگذريم، زندگي از هر چيز قوي تر است.
ـ هيچ. پيرزن گفت: همه اشك مي ريختند. بر لب هاي مريم لبخند حزن آوري نقش بسته بود. در چشم هاي پسرهايم نور تازه اي مي درخشيد. خودم حس مي كردم كه ترك هاي دستم خوب مي شود و درد استخوانهايم رو به بهبود مي رود. رو به سبزعلي كردم و داد كشيدم: براي چه برگشته اي؟ بعد از بيست سال آزگار براي چه برگشته اي؟ نمي دانستم كه باز مي رود. نمي دانستم كه باز پسرهايم مجبور مي شوند سرشان را پايين بيندازند و به لب هاي مريم خنده بدبختي و نااميدي نقش مي بندد. نمي دانستم كه لحظه اي بعد ترك دستم بازتر مي شود و استخوان هايم تير مي كشد. آن وقت سبزعلي جواب داد.....
ـ بفرمائيد: آونگ جواب داد.......
ـ آه بله....به هر حال گفت: «آمده ام چپقم را ببرم. آن شب فراموش كرده بود بردارمش.»
 
 
  اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد    نسخه چاپي
 
 

نظر دهيد::(0 نظر)

 
 

درباره نويسنده

بهرام صادقي (نجف آباد 1315، 1363)
تحصيلاتش را تا مقطع دكتراي پزشكي در اصفهان و تهران گذراند. نخستين داستانش را در شماره دي ماه 1335 سخن چاپ كرد. در 1337 مدتي جزو هيئت نويسندگان مجله صدف، از نشريات شاخص سال هاي پس از كودتاي 28 مرداد بود.
دوران خلاقيت ادبي اش ديري نپائيد (كمتر از يك دهه) اما در همين مدت داستان هاي فراموش نشدني آفريد كه او را در صف اول داستان نويسان ايران قرار دادند. داستان هايش را در مجلات ادبي چاپ مي كرد و انگار علاقه اي به انتشار آنها به صورت كتاب نداشت وقتي هم ناشري تصميم به چاپ مجموعه اي از كارهاي پراكنده او گرفت، به دليل دسترسي نداشتن به نويسنده ناچار شد كه جمع آوري و انتخاب و ترتيب داستان ها را خود بر عهده بگيرد. اين مجموعه كه با عنوان سنگر و قمقمه هاي خالي(1349) منتشر شد، شامل رمان ملكوت (چاپ اول در كتاب هفته، دي 1340) و 24 داستان كوتاه است .
صادقي، براساس نياز درونمايه داستان گاه از زباني گزارشي و روزنامه اي استفاده مي كند و گاه بيان تشريحي و نقلي افسانه هاي كهن را به كار مي گيرد؛ زماني به داستان بافتي رمانتيك مي دهد و زماني با جزء نگاري به آن حس و حالي توصيفي مي بخشد نثر و فضايي مي سازد متناسب با شخصيت ها در موقعيتي غير متعارف ناشي مي شود و هم از درون ابهام بازي كلمات مي جوشد.
صادقي به خوبي از امكانات زبان فارسي استفاده مي كند. او براي آنكه به دام طنز اخلاقي و ارشاد كننده از نوع طنز جمالزاده گرفتار نشود، با لحني بي تفاوت،‌طنز را به مضحكه اي گزنده
تبديل مي كند. در هر داستان به تجربه معنايي، زباني و شكلي تازه اي دست مي زند به همين جهت، داستان هايش شبيه هم نيستند تا قاعده اي را بنا نهند، بلكه آثاري منحصر به فردند كه، با هر بار خوانده شدن، ذهن خواننده را به چالشي تازه فرا مي خوانند، زيرا نويسنده توانسته است ناشناختگي و وحشتي اسرارآميز را به شكلي طبيعي در داستان جاري كند و با هشدار دادن نسبت به فاجعه اي قريب الوقوع، خواننده را به طرف مكالمه خود تبديل نمايد.
در اين داستان بهرام صادقي . در قالب گفتگوي منتقدي با نويسنده اي، امكانات نوشتن يك داستان اجتماعي را به صورتي طنزآميز بررسي مي كند تا نشان دهد كه متن نمي تواند بازآفريني دقيقي از واقعيت باشد و آنچه روي كاغذ مي آيد واقعيتي است گذر كرده از منشور ذهنيت نويسنده.
بازي زيبا متن و واقعيت از همان آغاز كه درباره عنوان داستان صحبت مي كند شروع مي شود و تداوم آن غنايي خيال انگيز به داستان مي بخشد كه به ويژه در پايان آن نمودي چشمگير مي يابد. طنز ترديد برانگيز و دروني صادقي پرسش هاي تازه اي پيش روي خواننده مي نهد تا او با ديدي تازه به همه چيز بنگرد و هيچ رويدادي را طبيعي نپندارد.
گسست بين متن و امر واقع به عنوان عنصري اساسي در شكل بخشيدن به داستان، مضمون اصلي آن را هم تشكيل مي دهد؛ گسستي كه رابطه هاي بدون تفاهم آدم هاي جدا افتاده از هم را متلاشي مي كند.
صادقي روند شكل گيري داستان را، همراه با نقد آن، با لحني طنزآميز پيش مي برد و به «عمل نوشتن» به عنوان موضوع محوري داستان مي پردازد.
او نويسندگاني را هجو مي كند كه با زباني بي جان برداشتي كليشه اي از واقعيت ارائه
مي دهند، و به جاي توجه به تشخص هاي فردي شخصيت مورد نظر، تيپ دلخواه خود را از آن مي سازند. صادقي به نوع برخورد نويسنده باواقعيت و صناعتي كه براي بازنمايي آن به كار گرفته مي انديشدو زبان احساساتي او را دست مي اندازد. بدين سان، داستان به عنوان يك مصنوع به تدريج زير نگاه خواننده شكل مي گيرد و شخصيت ها به ويژه شخصيت جالب آقاي اسبقي، ساخته مي شوند. دخالت نويسنده در داستان و خطاب مستقيم به خواننده به منظور پند و اندرز نيست، بلكه جزئي از طرح داستان و سبك نومايه نويسنده براي گسستن از سنت هاي واقع گرايانه مألوف است. به عبارت ديگر،‌اين داستان پژوهشي است كه نويسنده به ياري خواننده انجام مي دهد و نشانگر نوعي جهت گيري ادبي تازه است كه چند دهه بعد به عنوان گرايشي پست مدرن در داستان نويسي فارسي عموميت يافت. (حسن مير عابديني / هشتاد سال داستان كوتاه ايراني جلد اول)

 

 برگرفته از: سنگر و قمقمه هاي خالي / بهرام صادقي

X

27/04/1385