Top
 
 
     

 
  شعر كهن

 بايگاني 

 

خيزيد و خزآريد که هنگام خزان است

 
  منوچهري  
     
 

خيزيد و خز آريد که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بين که بر آن شاخ رزان است
گويي به مثل پيرهن رنگ رزان است

دهقان به تعجب سر انگشت گزان است
کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار



دهقان به سحرگاهان کز خانه بيايد
نه هيچ بيارامد و نه هيچ بپايد

نزديک رز آيد در رز را بگشايد
تا دختر رز را چه به کارست و چه شايد

يک دختر دوشيزه بدو رخ ننمايد
الا همه آبستن و الا همه بيمار



دهقان چو درآيد و فراوان نگردشان
تيغي بکشد تيز و گلو باز بردشان

وانگه به تبنگوي کش اندر سپردشان
ورزانکه نگنجند بدو درفشردشان

بر پشت نهدشان و سوي خانه بردشان
وز پشت فرو گيرد و برهم نهد انبار



آنگه به يکي چرخشت اندر فکندشان
بر پشت لگد بيست هزاران بزندشان

رگها ببردشان ستخوانها شکندشان
پشت و سر و پهلوي به هم درشکندشان

از بند شبانروزي بيرون نهلدشان
تا خون برود از تنشان پاک به يکبار



آنگاه بيارد رگشان و ستخوانشان
جايي فکند دور و نگردد نگرانشان

خونشان همه بردارد و بردارد جانشان
وندر فکند باز به زندان گرانشان

سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان
داند که بدان خون نبود مرد گرفتار



يک روز سبک خيزد شاد و خوش و خندان
پيش آيد و بردارد مهر از در زندان

چون در نگرد باز به زنداني و زندان
صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان

گل بيند چندان و سمن بيند چندان
چندانکه به گلزار نديده است و سمن زار
 
 
  اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد    نسخه چاپي
 
 

نظر دهيد::(1 نظر)

 
 

درباره شاعر

منوچهري دامغاني از بزرگترين شاعران ايراني در قرن پنجم هجري است.وي به زبان عربي و فارسي تسلط عالي داشت و سرآمد شاعران فارسي در وصف طبيعت است.از وي ديوان اشعار باقي مانده است.

 

 برگرفته از: ديوان منوچهري

X

12/03/1383